عکس پروفایل قهوه لندق

قهوه لند

۲۹ عضو

Danilo Stankovic - Pieces.mp3

۰۱:۲۵-۳.۳۱ مگابایت
undefined۴

۵۳

۷:۳۷

undefined*قهوه‌لند؛

جایی که قصه‌ی یک خواهر و برادر در پردیسان ورق خورد
undefined

غروب آرامی بود. نور خورشید از پشت ساختمان‌های پردیسان عقب‌نشینی می‌کرد و شهر را به رنگ نارنجی کم‌جانی می‌کشید. اما درست وسط همین خیابان‌های آشنا، نوری گرم‌تر و صمیمی‌تر پشت شیشه‌های مشکی کافه قهوه‌لند چشمک می‌زد. این نور از چراغ‌های ادیسونی آویزان از دیوار می‌آمد؛ همان‌ها که همیشه مثل قصه‌گوهای کوچک و پرنور، هوای کافه را آرام و عاشقانه می‌کردند.

دریا، با موهای کمی پریشان و لبخندی خسته، اول از همه رسید. نگاهش ناخودآگاه به گلدان شمعدانی کنار در افتاد؛ همان گلدانی که هر بار می‌دید، انگار به او می‌گفت: «آرام باش… وارد دنیای قهوه‌لند شدی.»

در را که باز کرد، بوی قهوه‌ی تازه‌رست مثل یک نفس عمیق وارد سینه‌اش شد. قهوه‌لند همیشه همین بود؛ پناهگاه بعد از روزهای شلوغ. 
دیوارهای مشکی، چراغ‌های ادیسونی گرم، و گل‌های آویزان داخل کافه، فضایی ساخته بود که انگار برای آرام‌کردن دل‌ها خلق شده بود.

امروز قرار بود بعد از مدت‌ها با برادرش،
دیار، وقت بگذراند. هر دو سرشان شلوغ شده بود و این دیدار حکم یک مرخصی کوچک از زندگی را داشت.

دریا نگاهی به تنها میز خاص کافه انداخت؛ 
میز بشکه‌ای مشکی رنگکه از یک بشکه‌ی قدیمی ساخته شده بود اما حالا تبدیل به یک میز و صندلی خاص شده بود. همیشه حس نوستالژی عجیبی داشت؛ انگار داستان‌های زیادی را در خودش نگه داشته باشد.

همان‌جا نشست. دستش را روی سطح بشکه کشید و لبخند زد.
برای خودش یک فنجان از *دان اوگاندا ۱۰۰٪ روبوستا سفارش داد؛ قهوه‌ای قوی و عمیق، درست مثل شخصیتش. صدای بخار دستگاه اسپرسو و عطر تلخ و نافذ قهوه، ذهنش را به سال‌ها قبل برد؛ روزهایی که با دیار سر یک فنجان قهوه درباره آینده خیال‌پردازی می‌کردند.

چند دقیقه بعد، صدای قدم‌هایی آشنا نزدیک شد. دیار با لبخند وارد شد و گفت: 
«بازم زودتر رسیدی خواهر کوچولو؟»

دریا خندید. 
«تو که دیر رسیدنات همیشه ثابت قدمه.»

دیار هم کنار میز بشکه‌ای نشست و
ترکیب ۷۰-۳۰ روبوستا و عربیکا سفارش داد. می‌گفت می‌خواهد قهوه‌ای بخورد که بین تلخی و شیرینی، یک تعادل واقعی داشته باشد… مثل زندگی.

آن‌ها از خاطرات کودکی گفتند، از روزهایی که دریا برایش نقاشی می‌کشید و دیار برایش قصه می‌ساخت. از مسیرهایی که جدا افتاده بودند و حالا دوباره کنار هم نشسته بودند. 
کافه با نور ادیسونی‌های گرم و گل‌های آویزان، آرام آرام دورشان را نرم کرد.

قهوه‌ها که تمام شد، نفَس‌ها سبک‌تر شده بود. 
دریا حس کرد دلش آرام‌تر از همیشه است. 
دیار هم به ته فنجانش نگاه کرد و گفت: 
«این میز بشکه‌ همیشه یه چیز خاص داره… آدم فکر می‌کنه تمام قصه‌های دنیا از اینجا شروع می‌شه.»

و دریا با لبخندی آرام پاسخ داد: 
«یا شاید از همینجا تموم می‌شه…»

اما برای هر دو روشن بود: 
قصه‌های خوب همیشه در قهوه‌لند دوباره شروع می‌شوند.*

قهوه‌لند — طعم عالی، در حسی عالی.  پردیسان… گوشه‌ی دنج خواهر و برادرها، عاشق‌ها، رفیق‌ها و تمام دل‌هایی که دنبال آرامش‌اند.
---@land_coffee
undefined۶

۷۴

۷:۴۳

Wenn Mademoiselle dich kusst Enrique Ugarte.mp3

۰۲:۴۳-۶.۳۹ مگابایت
undefined۲

۴۹

۹:۵۱

اگه صدای این موسیقی رو دوست داری
طعم قهوه‌مون رو هم دوست خواهی داشت…
یه گوشه دنج وسط پردیسان
قهوه‌لند
undefined۴

۶۵

۹:۵۳

thumbnail
undefined۶

۵۰

۸:۱۹

thumbnail
undefined
undefined۵
undefined۲

۶۶

۸:۱۹

Barf Mibarad Fariborz Lachini.mp3

۰۲:۱۲-۲.۶ مگابایت

۴۲

۶:۴۸

thumbnail
غذای گربه
«در صورت تمایل، می‌توانید از طریق این صندوق در تأمین هزینه غذای گربه‌های محله مشارکت فرمایید.»
۰ ریال
از ۹,۰۰۰,۰۰۰ ریال
۰%
تامین شده
۲۲
روز مانده
جزئیات و مشارکت

۴۲

۱۹:۱۴

مارو میتونید تو اینستا هم دنبال کنید
undefined۱

۱۷

۱۸:۵۳