Soghoot Fariborz Lachini.mp3
۰۶:۳۲-۷.۵۳ مگابایت
۳۱
۸:۴۷
Nabordeh Ranj Fariborz Lachini.mp3
۰۳:۰۳-۳.۵۳ مگابایت
۴۶
۸:۴۷
« «کافهای که آدمها از آن سبکتر بیرون میآمدند…»» 

میگویند بعضی جاها فقط یک مکان نیستند…یک حساند.یک تکه آرامش وسط شلوغی دنیا.
در یکی از خیابانهای معمولی شهر، داخل یک کوچه ساده، کافهای بود که از بیرون خیلی عجیب به نظر نمیرسید. نه تابلوی پر زرقوبرق داشت، نه موسیقیای که از چند خیابان آنطرفتر شنیده شود.فقط بوی قهوهای بود که آرام آرام در هوا میپیچید؛ انگار کسی داشت خستگی آدمها را آسیاب میکرد.
صاحب کافه همیشه میگفت:«آدمها همیشه برای قهوه نمیان… بعضی وقتا برای یه حال خوب میان.»
اولین مشتری هر روز، مردی بود حدود چهل ساله.کتوشلوار ساده، صورت خسته، نگاه درگیر.
هیچوقت زیاد حرف نمیزد.
میآمد، روی صندلی کنار پنجره مینشست و همیشه همان جمله را تکرار میکرد:
— «یه قهوه… تلخ. بدون حرف اضافه.»
صاحب کافه لبخند میزد.
روز اول فکر کرد آدم سردیست.روز دوم فهمید خستهست.روز دهم فهمید فقط خیلی چیزها را توی دلش نگه داشته.
مرد هر روز میآمد.فنجان را آرام برمیداشت.به خیابان نگاه میکرد.گاهی فقط بخار قهوه را تماشا میکرد؛ انگار چیزی در آن پیدا میکرد که بیرون از کافه گم شده بود.
یک روز باران شدیدی گرفت.
مرد دیرتر از همیشه آمد. لباسش خیس بود. چشمهایش قرمز.
نشست.
اما آن روز نگفت: «یه قهوه تلخ.»
فقط آرام گفت:
— «امروز یه چیزی بده که حالمو خوب کنه…»
صاحب کافه چیزی نگفت.فقط رفت پشت دستگاه.
صدای آسیاب قهوه بلند شد.بخار شیر بالا رفت.بوی قهوه و کارامل آرام در فضا پیچید.
فنجان را گذاشت جلوی مرد.
— «امتحانش کن.»
مرد اولین جرعه را خورد.
چند ثانیه سکوت.
بعد… برای اولین بار لبخند زد.
کوچک بود. خسته بود. اما واقعی بود.
پرسید:
— «اسمش چیه؟»
صاحب کافه خندید و گفت:
— «اسم خاصی نداره… فقط فکر کردم امروز یه ذره مهربونی لازم داری.»
آن روز مرد بیشتر نشست.به باران نگاه کرد.به آدمهایی که میدویدند.به بخار قهوهای که آرام بالا میرفت.
و شاید برای اولین بار بعد از مدتها، عجله نداشت.
از آن روز، دیگر فقط مشتری نبود.
گاهی میخندید.گاهی با باریستا حرف میزد.گاهی برای آدم کناری قهوه حساب میکرد.
حتی یک روز، وقتی جوانی عصبی وارد شد و گفت:«یه قهوه بده، روز افتضاحی داشتم…»
مرد خندید و گفت:
— «داداش… بعضی وقتا آدم قهوه نمیخواد… یه مکث لازم داره.»
ماهها گذشت.
یک روز مرد نیامد.دو روز… سه روز…
صاحب کافه نگران شد.
تا اینکه صبح روز چهارم، در باز شد.
مرد آمد.
اما این بار خسته نبود.
کنارش دختربچهای ایستاده بود.
گفت:
— «اومدم یه نفر رو با مهمترین جای این چند سال اخیرم آشنا کنم.»
دختر کوچولو پرسید:
— «بابا اینجا چرا اینقدر دوستداشتنیه؟»
مرد به فنجانها نگاه کرد… به بوی قهوه… به پنجره… به آدمهایی که آرامتر از وقتی آمده بودند بیرون میرفتند.
لبخند زد و گفت:
— «چون اینجا فقط قهوه نمیفروشن…اینجا حال خوب درست میکنن.»
و حقیقت شاید همین بود…
بعضی کافهها فقط جایی برای نوشیدن قهوه نیستند.یک پناهاند.یک مکث کوتاه وسط خستگی زندگی.
جایی که آدم چند دقیقه مینشیند، نفس میکشد، و یادش میآید هنوز میشود آرام بود…
🤎شاید تو هم فقط یک قهوه نمیخواهی…شاید چیزی که کم داشتی، چند دقیقه حال خوب بوده.
میگویند بعضی جاها فقط یک مکان نیستند…یک حساند.یک تکه آرامش وسط شلوغی دنیا.
در یکی از خیابانهای معمولی شهر، داخل یک کوچه ساده، کافهای بود که از بیرون خیلی عجیب به نظر نمیرسید. نه تابلوی پر زرقوبرق داشت، نه موسیقیای که از چند خیابان آنطرفتر شنیده شود.فقط بوی قهوهای بود که آرام آرام در هوا میپیچید؛ انگار کسی داشت خستگی آدمها را آسیاب میکرد.
صاحب کافه همیشه میگفت:«آدمها همیشه برای قهوه نمیان… بعضی وقتا برای یه حال خوب میان.»
اولین مشتری هر روز، مردی بود حدود چهل ساله.کتوشلوار ساده، صورت خسته، نگاه درگیر.
هیچوقت زیاد حرف نمیزد.
میآمد، روی صندلی کنار پنجره مینشست و همیشه همان جمله را تکرار میکرد:
— «یه قهوه… تلخ. بدون حرف اضافه.»
صاحب کافه لبخند میزد.
روز اول فکر کرد آدم سردیست.روز دوم فهمید خستهست.روز دهم فهمید فقط خیلی چیزها را توی دلش نگه داشته.
مرد هر روز میآمد.فنجان را آرام برمیداشت.به خیابان نگاه میکرد.گاهی فقط بخار قهوه را تماشا میکرد؛ انگار چیزی در آن پیدا میکرد که بیرون از کافه گم شده بود.
یک روز باران شدیدی گرفت.
مرد دیرتر از همیشه آمد. لباسش خیس بود. چشمهایش قرمز.
نشست.
اما آن روز نگفت: «یه قهوه تلخ.»
فقط آرام گفت:
— «امروز یه چیزی بده که حالمو خوب کنه…»
صاحب کافه چیزی نگفت.فقط رفت پشت دستگاه.
صدای آسیاب قهوه بلند شد.بخار شیر بالا رفت.بوی قهوه و کارامل آرام در فضا پیچید.
فنجان را گذاشت جلوی مرد.
— «امتحانش کن.»
مرد اولین جرعه را خورد.
چند ثانیه سکوت.
بعد… برای اولین بار لبخند زد.
کوچک بود. خسته بود. اما واقعی بود.
پرسید:
— «اسمش چیه؟»
صاحب کافه خندید و گفت:
— «اسم خاصی نداره… فقط فکر کردم امروز یه ذره مهربونی لازم داری.»
آن روز مرد بیشتر نشست.به باران نگاه کرد.به آدمهایی که میدویدند.به بخار قهوهای که آرام بالا میرفت.
و شاید برای اولین بار بعد از مدتها، عجله نداشت.
از آن روز، دیگر فقط مشتری نبود.
گاهی میخندید.گاهی با باریستا حرف میزد.گاهی برای آدم کناری قهوه حساب میکرد.
حتی یک روز، وقتی جوانی عصبی وارد شد و گفت:«یه قهوه بده، روز افتضاحی داشتم…»
مرد خندید و گفت:
— «داداش… بعضی وقتا آدم قهوه نمیخواد… یه مکث لازم داره.»
ماهها گذشت.
یک روز مرد نیامد.دو روز… سه روز…
صاحب کافه نگران شد.
تا اینکه صبح روز چهارم، در باز شد.
مرد آمد.
اما این بار خسته نبود.
کنارش دختربچهای ایستاده بود.
گفت:
— «اومدم یه نفر رو با مهمترین جای این چند سال اخیرم آشنا کنم.»
دختر کوچولو پرسید:
— «بابا اینجا چرا اینقدر دوستداشتنیه؟»
مرد به فنجانها نگاه کرد… به بوی قهوه… به پنجره… به آدمهایی که آرامتر از وقتی آمده بودند بیرون میرفتند.
لبخند زد و گفت:
— «چون اینجا فقط قهوه نمیفروشن…اینجا حال خوب درست میکنن.»
و حقیقت شاید همین بود…
بعضی کافهها فقط جایی برای نوشیدن قهوه نیستند.یک پناهاند.یک مکث کوتاه وسط خستگی زندگی.
جایی که آدم چند دقیقه مینشیند، نفس میکشد، و یادش میآید هنوز میشود آرام بود…
۴۲
۱۶:۲۴
Ombrages Daniel Colin.mp3
۰۲:۵۷-۶.۹۲ مگابایت
۴۵
۱۶:۳۶
۵۳
۷:۰۱
۵۲
۷:۰۱
۵۳
۷:۰۱
۴۲
۱۹:۱۴
۲۹
۱۶:۲۰
سلام به همراهان عزیز قهوهلند
️
با توجه به گرمای هوا و برای اینکه سفارشتون بدون معطلی آماده تحویل باشه، اگر قصد دارید زودتر از زمان معمول تشریف بیارید و سفارشتون رو تحویل بگیرید، لطفاً قبلش به آیدی زیر پیام بدید تا هماهنگیهای لازم انجام بشه.
آیدی هماهنگی: @land_coffee16ممنون از همراهی و همکاری همیشگیتون.
🤎
با توجه به گرمای هوا و برای اینکه سفارشتون بدون معطلی آماده تحویل باشه، اگر قصد دارید زودتر از زمان معمول تشریف بیارید و سفارشتون رو تحویل بگیرید، لطفاً قبلش به آیدی زیر پیام بدید تا هماهنگیهای لازم انجام بشه.
۱۱
۱۴:۳۷