یادم هست دوران ارشد در دانشگاه الزهرا، وقتی از چالشهای واقعی و خونِدلهای کفِ کلاسمان برای اساتید میگفتیم، جوری با تعجب نگاهمان میکردند که انگار از سیاره دیگری آمدهایم! میپرسیدند: «واقعاً؟! خب شما چهکار میکنید؟!» و ما در دلمان میگفتیم: «استاد! اگر ما راهکار را میدانستیم که پیش شما نمیآمدیم!»
این قصهی پُرغصهی اکثر معلمهای شاغل است. وقتی میبینی بیانِ درد برای «تئوریپردازان» فایدهای ندارد، هدف از ادامه تحصیل از «رفع مشکلِ کلاس» به «فقط گرفتن مدرک برای رتبهبندی» تنزل پیدا میکند.
*اما چرا میگویم با محدودیت اینترنت موافقم؟
شاید اگر اینترنت محدود شود، بزرگوارانِ تئوریپرداز مجبور شوند از اتاقهایشان بیرون بیایند و «بیانگیزگیِ لجامگسیختهی دانشآموز» در آموزش مجازی را از نزدیک لمس کنند. آنها در مقالاتشان از "تعامل" نوشتند، اما ندیدند که چطور این آموزش مجازی، شوقِ یادگیری را در بچهها کُشت و آنها را به موجوداتی منفعل تبدیل کرد.
در فیزیک، نظریه نسبیت به ما میگوید زمان و مکان مطلق نیستند. در علوم انسانی و آموزش هم دقیقاً همینطور است! تا زمانی که فرآیند شناخت مسئله و نیاز، درست و بدون کلیشه پیش نرود، هر راهکاری که ارائه شود ناقص و بیفایده است.
راهکاری که در یک کتاب ترجمهشده غربی یا در یک متن تفسیری قرنها پیش وجود دارد، بدون در نظر گرفتن «زمان و مکانِ»* دانشآموزِ امروزِ ایران، هیچ گرهی باز نمیکند. راهکار آموزشی باید در «زمانِ حال» و «مکانِ واقعیِ کلاس درس» جوانه بزند.
اگر تئوریپردازان ما (چه غربگرا و چه سنتگرا) مجبور شوند مستقیماً با مردم و بچهها روبرو شوند، شاید بفهمند:۱. شناختِ بدون واسطه، هزار بار از ترجمه و تکرار برتر است.۲. تا مسئله را «عریان» و بدون کلیشه نبینی، نمیتوانی برایش نسخهای بپیچی که درمانگر باشد.
ما به تئوریهایی نیاز داریم که ریشه در خاکِ همین سرزمین داشته باشند، نه تئوریهایی که فقط روی کاغذِ پایاننامهها قشنگاند.
یادگیری برای زندگی؛ جایی برای آموزشِ واقعی و بومی:https://ble.ir/learningforlife
۲۵۶
۱۰:۳۵
یک سوالِ اساسی از بزرگوارانِ تئوریپردازِ حوزه تعلیم و تربیت: چرا موضوع حیاتیِ «تربیت در زمان جنگ و بحران» را رها کردهاید و تمام همّ و غمّتان شده تحلیلِ مدینه فاضلهی «پساجنگ»؟! بزرگواران! اول راهکارِ مشکلِ فعلی را پیدا کنید، پساجنگ پیشکش!
*سهمِ نوآوری در حلِ مسائلِ اصلی کجاست؟
در دوران کرونا، از ۱۷ اسفند ۹۸ تا امروز، اپلیکیشنهای زیادی رونمایی شد؛ اما اکثرشان فقط در حدِ زیرساخت و کلاسداری بودند. سوالِ من این است: برای مسائلِ ریشهای مثل «امتحان و سنجش عادلانه» چه سیستمی طراحی کردهاید؟
ما به فضایی نیاز داریم که در آن عدالت برقرار شود:
چرا این سنجشِ عادلانه حیاتی است؟
چون اگر امروز سیستمِ سنجشِ ما دقیق نباشد، فردا با نسلی روبرو میشویم که در آن، فردِ تلاشگر احساس شکست میکند و فردِ تنبل با افتخار از «زرنگیاش در دور زدنِ سیستم» حرف میزند! ما نباید اجازه دهیم «دور زدن» به عنوان یک ارزش آموزشی در ذهن بچهها نهادینه شود تا وقتی بزرگ شدند، شاگرد تنبل جرات نکند از آن زرنگیهای کاذب حرفی بزند.
درد اینجاست:
به جای طراحی سیستمهای عادلانه، مدیران هنوز از معلم میپرسند: «چطور سندسازی کنیم که والدین با چانهزنی نمره نخواهند؟» دغدغهی ما شده «سندسازی برای نمره»، در حالی که باید دغدغهمان حفظِ عزتنفسِ دانشآموزِ کوشا باشد.
سیستم آموزش و پرورش چطور با نوآوریِ نیروهای خودی و خارج از سیستم برخورد کرده که هنوز راهکارِ عملی ندارد؟ چرا حوزه نوآوری را به خود بدبین کردهاید؟
بعد از تجربه «جنگ ۱۲ روزه»، چرا هنوز یک برنامه مشخص و مدون برای آموزش در شرایط جنگی طراحی نشده است؟!
۲۳۰
۱۴:۵۷
وقتی حوادث منطقه مثل یک دومینو به حرکت درآمده بود (از شهادت سید حسن نصرالله تا تحولات سوریه)، مشخص بود که مقصد بعدی تنشها کجاست. من به عنوان یک معلم، از تابستان ۱۴۰۳ این روند را پیشبینی میکردم؛ به همین خاطر در شروع سال تحصیلی، مباحث را جوری پیش بردم که اگر آموزش مجازی یا بحرانی شد، بچهها و والدین در فهمِ مطالب دچار مشکل نشوند.
*اما سوال اینجاست: متولیان امر چه کردند؟
بعد از جنگ ۱۲ روزه، ما منتظر بودیم دورههای ضمنخدمت برگزار شود تا بدانیم اگر اینترنت قطع شد یا شرایط بحرانیتر شد، تکلیف چیست؟ اما دریغ از یک حرکت! مهرماه بخشنامهای آمد به نام «توانا» که آن هم فقط به مسائل فیزیکی مدرسه میپرداخت، نه محتوای آموزشی در زمان جنگ!
واقعیتِ جدید را بپذیریم:
زمانی که نیروهای نیابتی در خط مقدم بودند، ما امنیت صددرصدی داشتیم. اما امروز که آسمان کشورهای همسایه در اختیار دشمن است و حملات مستقیم شده، دیگر نمیتوانیم مثل دو سال پیش فکر کنیم. ما باید برای شرایطی مثل جنگ روسیه و اوکراین (طولانیمدت) برنامهریزی داشته باشیم.
چرا نوآوران را فراری میدهید؟
من هیچ علامتی نمیبینم که سیستم، نوآورانِ کشور را (از سلایق مختلف) جمع کرده باشد تا برای این نظامِ آموزشیِ در حالِ فرسایش، همفکری کنند.
بزرگواران! به جای غرق شدن در تئوریهای «پساجنگ»، شرایطِ «فعلی» را بپذیرید. سیستم آموزش و پرورش باید برای این امنیتِ شکننده و شرایطِ جدید، برنامه بلندمدت داشته باشد. نمیتوان با ابزارهای قدیمی به جنگِ بحرانهای نوین رفت.
۲۶۷
۱۴:۵۸
بسیاری میپرسند: «چرا از کلاس اول به بچهها مهارتهای کسبوکار و امرار معاش یاد میدهی؟»
پاسخ من کاملاً واقعبینانه است: دانشآموزان من از طبقه متوسط یا بعضاً پایینترِ جامعه هستند. آنها در مدارس عادی درس میخوانند و قرار نیست همهچیز برایشان آماده و مهیا باشد. من معتقدم این بچهها باید از همین حالا یاد بگیرند که *«اقتصاد» ریلِ قطارِ آرزوهایشان است. اگر هوش مالی نداشته باشند، ممکن است در آینده بهترین استعدادها و علایقشان را به خاطر دغدغهی نان، قربانی کنند.
من محتوای کتابهای درسی را به زندگی واقعی گره زدهام:
نتیجه چه شد؟
پارسال به جای کیکِ جشنِ پایان سال، نمایشگاه فروش راه انداختیم. ثمرهاش را تابستان امسال دیدم؛ دانشآموزی که با افتخار در سوپرمارکت کمک میکرد و دستمزد میگرفت، یا جانانِ عزیزی که حتی در خانهی مادربزرگش هم بساطِ کوچکش را راه میاندازد تا مدیریتِ سود و زیان را تمرین کند.
چرا این کار برای من حیاتی است؟
فرقی نمیکند دانشآموز من در آینده زن باشد یا مرد؛ هر دو باید «مدیر منابع مالی» باشند. برای بچهای که قرار است با تلاشِ خودش گلیمش را از آب بیرون بکشد، یادگیری مدیریت هزینه یعنی:
۱. حفظِ عزتنفس: تا مجبور نشود برای موفقیت، مسیرهای غلط و «دور زدن» را انتخاب کند.
۲. حفاظت از رویاها: تا در بزرگسالی، حقوق کارمندی یا فراز و نشیب بازار، او را از هنر و تخصصش دلسرد نکند.
من معتقدم تربیت یعنی همین: مسلح کردنِ ذهن بچههای طبقه متوسط به مهارتی که با آن بتوانند دنیای بهتری برای خودشان بسازند.
۵۷۸
۱۱:۳۰
🪲 از ترسِ سوسک تا اقتدارِ ملی؛ چرا دانشآموزانم را «جانورشناس» بار میآورم؟
در درس ۱۷فارسی کلاس دوم، با موضوع «دانشمند شدن» و جانورشناسی مواجهیم. اما من نخواستم بچهها فقط چند خط درباره حیوانات بخوانند و تمام؛ من خواستم آنها «ریشههای خودشان» را بشناسند.
*۱. چرا جهادِ کشاورزی؟ (امنیتِ شکم، امنیتِ ملی)
شاید بپرسید چرا نام این وزارتخانه، «جهاد» است؟ امام خمینی (ره) با شعار «نه شرقی، نه غربی»، به خوبی میدانستند که استقلال سیاسی بدون «استقلالِ شکم» ممکن نیست. برای اینکه کسی از ما گروکشی نکند و آن صلابتِ باستانیِ ایران را برگردانیم، باید در سفرههایمان خودکفا باشیم. این یعنی کشاورزی و باغبانی، یک «جهاد» است، نه یک شغلِ دستدوم!
۲. از باغهای شهریار تا صندلیهای دانشگاه:
من در منطقهای درس میدهم که پر از باغاتِ زیباست، اما عجیب است که در این بافت، نه هنرستان کشاورزی داریم و نه دانشگاهی برای این رشته! خودم وقتی دانشگاه رفتم، تازه فهمیدم مفاهیمی مثل «مدیریت آب» یا «گیاهشناسی» چه دنیای بزرگی دارند. چرا بچههای ما باید فکر کنند فقط «دکتر و مهندسِ ساختمان» شدن افتخار است؟
۳. سه داستان برای شکستنِ فوبیا:
برای بچهها سه داستان نوشتم؛ درباره «سوسک» و «ملخ».
- هدف اول: شناخت فواید این حشرات برای چرخهی کشاورزی و زندگی انسان.
- هدف دوم: شکستنِ آن فوبیایِ نهادینه شده در وجود ما دخترها! میخواستم بچهها به جای جیغ زدن، با زاویهای جدید به این موجودات نگاه کنند. شاید نسل جدیدِ دختران من، به جای ترس، کنجکاوی را انتخاب کنند.
۴. تنوع در رویاپردازی:*من میخواهم ذهن بچههایم از فضای کلیشهای «پزشکی» خارج شود. میخواهم بدانند که «دانشمندِ باغبانی» بودن، یا متخصصِ خاک و آب بودن، چقدر برای آیندهی این خاک حیاتی است. بچههای من در همین باغات بزرگ میشوند و باید یاد بگیرند که چطور با تکیه بر علم، سرزمینِ مادریشان را آباد کنند.
ما باید رشتههای زیربنایی را به صدرِ توجه برگردانیم. اگر سیستم (مخصوصاً بخش دولتی) روی این رشتهها سرمایهگذاری کند، بخش خصوصی هم پای کار میآید و شکوهِ کشاورزیِ ایران دوباره زنده میشود.
یادگیری برای زندگی؛ تربیتِ نسلی برای آبادیِ ایران:https://ble.ir/learningforlife
در درس ۱۷فارسی کلاس دوم، با موضوع «دانشمند شدن» و جانورشناسی مواجهیم. اما من نخواستم بچهها فقط چند خط درباره حیوانات بخوانند و تمام؛ من خواستم آنها «ریشههای خودشان» را بشناسند.
*۱. چرا جهادِ کشاورزی؟ (امنیتِ شکم، امنیتِ ملی)
شاید بپرسید چرا نام این وزارتخانه، «جهاد» است؟ امام خمینی (ره) با شعار «نه شرقی، نه غربی»، به خوبی میدانستند که استقلال سیاسی بدون «استقلالِ شکم» ممکن نیست. برای اینکه کسی از ما گروکشی نکند و آن صلابتِ باستانیِ ایران را برگردانیم، باید در سفرههایمان خودکفا باشیم. این یعنی کشاورزی و باغبانی، یک «جهاد» است، نه یک شغلِ دستدوم!
۲. از باغهای شهریار تا صندلیهای دانشگاه:
من در منطقهای درس میدهم که پر از باغاتِ زیباست، اما عجیب است که در این بافت، نه هنرستان کشاورزی داریم و نه دانشگاهی برای این رشته! خودم وقتی دانشگاه رفتم، تازه فهمیدم مفاهیمی مثل «مدیریت آب» یا «گیاهشناسی» چه دنیای بزرگی دارند. چرا بچههای ما باید فکر کنند فقط «دکتر و مهندسِ ساختمان» شدن افتخار است؟
۳. سه داستان برای شکستنِ فوبیا:
برای بچهها سه داستان نوشتم؛ درباره «سوسک» و «ملخ».
- هدف اول: شناخت فواید این حشرات برای چرخهی کشاورزی و زندگی انسان.
- هدف دوم: شکستنِ آن فوبیایِ نهادینه شده در وجود ما دخترها! میخواستم بچهها به جای جیغ زدن، با زاویهای جدید به این موجودات نگاه کنند. شاید نسل جدیدِ دختران من، به جای ترس، کنجکاوی را انتخاب کنند.
۴. تنوع در رویاپردازی:*من میخواهم ذهن بچههایم از فضای کلیشهای «پزشکی» خارج شود. میخواهم بدانند که «دانشمندِ باغبانی» بودن، یا متخصصِ خاک و آب بودن، چقدر برای آیندهی این خاک حیاتی است. بچههای من در همین باغات بزرگ میشوند و باید یاد بگیرند که چطور با تکیه بر علم، سرزمینِ مادریشان را آباد کنند.
ما باید رشتههای زیربنایی را به صدرِ توجه برگردانیم. اگر سیستم (مخصوصاً بخش دولتی) روی این رشتهها سرمایهگذاری کند، بخش خصوصی هم پای کار میآید و شکوهِ کشاورزیِ ایران دوباره زنده میشود.
۶۶۹
۱۱:۵۰
مهربانیِ واقعی؛ تشرِ معلم یا لبخندِ مادر؟امیر در مدرسه بچهی باهوشی بود، اما یک عادت داشت: کارها را عقب میانداخت. هر وقت خانم معلم میگفت «تکلیف را امشب بفرست»، امیر میگفت: «فردا میفرستم.»
بارها این اتفاق تکرار شد تا روز کارنامه رسید. میان نمرههای خوبش، نمرهی انضباط پایینتر بود. امیر ناراحت شد و گفت: «خانم معلم الکی نمرهام را کم کرده.»
وقتی کارنامه را به مادرش نشان داد، انتظار داشت کسی برایش توضیح بدهد چرا این اتفاق افتاده. اما مادر فقط گفت: «ناراحت نشو امیر، انضباط مهم نیست. مهم اینه که بقیه نمرههات خوبه.»
همانجا ماجرا تمام شد. امیر هیچوقت مجبور نشد دربارهی عادتش فکر کند. نفهمید که مسئله نمره نبود؛ مسئله این بود که کارهایش را جدی نمیگرفت و همیشه آنها را به «بعداً» موکول میکرد.
سالها گذشت.
امیر دانشگاه رفت. درسها را اغلب شب امتحان میخواند. بعضی درسها را پاس میکرد، بعضی را با زحمت. بعد وارد بازار کار شد. ایمیلها را دیر جواب میداد، گزارشها را دیر تحویل میداد و چند بار هم دیر به جلسه رسید.
اولین شغلی که داشت را بعد از مدتی از دست داد. مدیرش صریح گفت: «توانایی داری، اما نمیشود روی کسی که کارها را به موقع انجام نمیدهد حساب کرد.»
در شغل بعدی هم فرصت ارتقا را از دست داد؛ پروژهای که میتوانست باعث پیشرفتش شود، به همکار دیگری رسید، فقط چون او گزارش را سر وقت آماده کرده بود.
حتی در زندگی شخصی هم همین مشکل خودش را نشان داد. قرارها را گاهی دیر میرسید، کارهای مهم زندگی را عقب میانداخت، و کمکم اعتماد بعضی آدمهای مهم زندگیاش کمتر شد.
امیر بعدها فهمید مشکل از یک چیز ساده شروع شده بود: او هیچوقت یاد نگرفته بود که «به موقع انجام دادن کار» یک مهارت جدی است.
گاهی به همان کارنامهی قدیمی فکر میکند. به نمرهی انضباط. و به جملهای که آن روز همه چیز را ساده کرد:
«امیر، ناراحت نشو… انضباط مهم نیست.»
حالا میداند اگر همان موقع کسی کمک میکرد دربارهی رفتارش فکر کند، شاید خیلی از فرصتهایی که بعدها از دست داد، هنوز در زندگیاش بودند.
یک نکته
شاید آن روز خانم معلم «آدم بدهی داستان» به نظر میرسید، اما او داشت به امیر «مدیریتِ زمان»** و «احترام به تعهد» را یاد میداد. وقتی ما به عنوان والد یا معلم، اشتباهاتِ رفتاریِ کودک را کوچک جلوه میدهیم (فقط برای اینکه او گریه نکند)، در واقع داریم او را در برابر سختیهایِ دنیای واقعی «بیدفاع» میکنیم.
نمرهی انضباط، نمرهی «ساکت نشستن در کلاس» نیست؛ نمرهی «مسئولیتپذیری» است. یادمان باشد:
نوازشِ بیجا در کودکی، گاهی به قیمتِ شکستهایِ بزرگ در بزرگسالی تمام میشود.
یادگیری برای زندگی؛ مشقِ آیندهنگری:https://ble.ir/learningforlife
بارها این اتفاق تکرار شد تا روز کارنامه رسید. میان نمرههای خوبش، نمرهی انضباط پایینتر بود. امیر ناراحت شد و گفت: «خانم معلم الکی نمرهام را کم کرده.»
وقتی کارنامه را به مادرش نشان داد، انتظار داشت کسی برایش توضیح بدهد چرا این اتفاق افتاده. اما مادر فقط گفت: «ناراحت نشو امیر، انضباط مهم نیست. مهم اینه که بقیه نمرههات خوبه.»
همانجا ماجرا تمام شد. امیر هیچوقت مجبور نشد دربارهی عادتش فکر کند. نفهمید که مسئله نمره نبود؛ مسئله این بود که کارهایش را جدی نمیگرفت و همیشه آنها را به «بعداً» موکول میکرد.
سالها گذشت.
امیر دانشگاه رفت. درسها را اغلب شب امتحان میخواند. بعضی درسها را پاس میکرد، بعضی را با زحمت. بعد وارد بازار کار شد. ایمیلها را دیر جواب میداد، گزارشها را دیر تحویل میداد و چند بار هم دیر به جلسه رسید.
اولین شغلی که داشت را بعد از مدتی از دست داد. مدیرش صریح گفت: «توانایی داری، اما نمیشود روی کسی که کارها را به موقع انجام نمیدهد حساب کرد.»
در شغل بعدی هم فرصت ارتقا را از دست داد؛ پروژهای که میتوانست باعث پیشرفتش شود، به همکار دیگری رسید، فقط چون او گزارش را سر وقت آماده کرده بود.
حتی در زندگی شخصی هم همین مشکل خودش را نشان داد. قرارها را گاهی دیر میرسید، کارهای مهم زندگی را عقب میانداخت، و کمکم اعتماد بعضی آدمهای مهم زندگیاش کمتر شد.
امیر بعدها فهمید مشکل از یک چیز ساده شروع شده بود: او هیچوقت یاد نگرفته بود که «به موقع انجام دادن کار» یک مهارت جدی است.
گاهی به همان کارنامهی قدیمی فکر میکند. به نمرهی انضباط. و به جملهای که آن روز همه چیز را ساده کرد:
«امیر، ناراحت نشو… انضباط مهم نیست.»
حالا میداند اگر همان موقع کسی کمک میکرد دربارهی رفتارش فکر کند، شاید خیلی از فرصتهایی که بعدها از دست داد، هنوز در زندگیاش بودند.
شاید آن روز خانم معلم «آدم بدهی داستان» به نظر میرسید، اما او داشت به امیر «مدیریتِ زمان»** و «احترام به تعهد» را یاد میداد. وقتی ما به عنوان والد یا معلم، اشتباهاتِ رفتاریِ کودک را کوچک جلوه میدهیم (فقط برای اینکه او گریه نکند)، در واقع داریم او را در برابر سختیهایِ دنیای واقعی «بیدفاع» میکنیم.
نمرهی انضباط، نمرهی «ساکت نشستن در کلاس» نیست؛ نمرهی «مسئولیتپذیری» است. یادمان باشد:
۲۱۸
۱۷:۱۷
من قبل از اینکه در کلاس به بچهها بگویم تلاش کردن خوب است، باید *نتیجهی تلاش را به آنها نشان بدهم تا آنها به وجود عدالت ایمان بیاورند و تابع قانونی باشند که حقوق آنها را برآورده میکند.
اوضاع عدالت در کشور ما حال و روز خوبی ندارد، وگرنه اینهمه فساد سیستمی در بخشهای دولتی و خصوصی دیده نمیشد. همه منتظر معجزهی قوه قضاییه و بازرسیها هستند، اما واقعیت این است که از آنها هم کاری بر نمیآید. اوضاعِ عدالت در سالهای آینده بدتر هم خواهد شد، چون «تربیت حقوقی» در آموزش و پرورش گم شده است.
اشتباه نکنید! منظورم اضافه کردن یک کتاب حقوقی به برنامهی درسی نیست. منظورم دقیقاً همان لحظهای است که کودک در کلاس اول، برای اولین بار وارد اجتماع میشود؛ او باید یاد بگیرد که نسبت به عملکردش پاسخگو باشد و بیاموزد که چگونه از حق خود دفاع کند.
طرح ارزشیابی توصیفی، در تئوری ابزار خوبی بود اما زمانِ اجرا، «فرهنگِ گفتگو» و «روحیه مهرطلبی» ما در نظر گرفته نشد. ما ملتی هستیم که به دنبال «بهترین» در هر شرایطی میگردیم و طاقت شنیدنِ ضعف نداریم. معلم دو-سه خط دربارهی نقاط ضعف و راهکارهای اصلاحی کودک مینویسد، اما والدین فقط به کلمهی «عالی» بسنده میکنند. آنها به هر شکلی که دلِ بچه نشکند، عملکردش را برایش تفسیر میکنند و او به مرور با «خودِ واقعیاش» غریبه میشود.
در کلاس درس هم گاهی ناخواسته عدالت را قربانی میکنیم؛ معلم دانشآموز ضعیف را بیشتر به پای تخته میآورد تا عملکردش را ارزیابی کند، و دانشآموز قوی با خودش میگوید: «پس بهتر است من هم ضعیف باشم تا مورد توجه معلم قرار بگیرم!» این یعنی وارونگیِ پاداش و تنبیه در ذهن کودک.
این کودک بزرگ میشود در حالی که تا بزرگسالی از کمبودهای واقعیاش بیخبر میماند. او با همین تصورِ اشتباه از خود، وارد دانشگاه، بازار کار و محله میشود. کسی که در کلاس اول یاد نگرفته «نتیجهی عملکردش» را ببیند، در بزرگسالی پشت هر میزی که بنشیند، عدالت را صرفاً در چیزی میبیند که به نفعِ خودش باشد. او حالا بخشی از همان سیستم فسادخیزی میشود که جامعه را به بنبست کشانده است؛ کسی که انتظار دارد بدون تلاشِ واقعی، بهترین پاداش را بگیرد، درست مثل همان «عالی»های بیزحمتِ دوران کودکیاش.
۴۹۱
۷:۵۴
امسال با بخشنامهای ستادی، ۵ روز به تقویم آموزشی ابتدایی اضافه شد تا بهظاهر ضعفهای آموزش مجازی جبران شود. اما به عنوان یک معلم، وقتی از زاویه «اقتصادِ آموزش» و «واقعیتِ کلاس» به این تصمیم نگاه میکنم، با ترازنامهای کاملاً منفی روبرو میشوم.
۱. پارادوکسِ درمان: جبرانِ شکستِ آنلاین با دارویِ آنلاین!چطور میتوان ۸۰ روز اختلال در زیرساخت، قطعی اینترنت و ناپایداری پلتفرم «شاد» را با ۵ روز حضورِ مجدّد در همان بسترِ ناپایدار جبران کرد؟ اصرار بر این ۵ روز، در حالی که بودجهبندی دروس تمام شده بود، چیزی جز «تزیین آمار» نبود. سیستم در این ۷ سال نتوانست یک پروتکل «آموزش آفلاین یا جایگزین» طراحی کند و باز هم دانشآموز را گروگانِ اینترنتی کرد که در شرایط اضطرار، اولین قربانی است.
۲. هزینههای تحمیلی؛ مالیاتی که از جیب خانوادهها رفتآیا طراحان این بخشنامه، هزینههای جاری این ۵ روز را برای ملت محاسبه کردند؟ هزینههای مستقیم: مبالغ هنگفتی که والدین صرف خرید بستههای اینترنت، مصرف برق و استهلاک دستگاههای هوشمند کردند، آن هم برای کلاسهایی که خروجی جدیدی نداشت.
هزینههای غیرمستقیم و «تله تورم»: مادری را تصور کنید که برای همراهی با فرزندش در این کلاسهای صوری، نوبت دندانپزشکی یا پیگیری امور ضروریاش را ۵ روز عقب انداخت. او حالا با تورمِ لحظهای و تعرفههای گرانترِ ماه جدید روبرو میشود. این یعنی جریمه شدنِ خانوادهها بابت یک تصمیم بیثمر! ۵ روز معطلی میلیونها نفر پای یک زیرساختِ معیوب، یعنی اتلافِ میلیونها ساعتِ انسانی که میتوانست صرف تولید یا مهارتآموزی واقعی شود.
سخن آخر:آموزش و پرورش با «عددسازی» زنده نمیماند. ۵ روز اضافه کردن به سال تحصیلی بدون اصلاح زیرساخت و بدون توجه به معیشت روانی و مالی خانوادهها، تدبیر نیست؛ بلکه پاک کردنِ صورتمسئله است. ما کیفیت میخواهیم، نه تقویمِ کِشآمده!
#عدالت_آموزشی #مدرسه_دولتی #شبکه_شاد #مطالبه_گری #نقد_آموزشی #هزینه_فرصت #صدای_معلم
۱۱۸
۱۰:۴۸
قسمت دوم
وقتی خبر تمدید ۵ روزهی سال تحصیلی ابتدایی تا ۵ خرداد منتشر شد، در ظاهر فقط یک عدد ساده به نظر میرسید. اما این تصمیم زوایای پنهان و بسیار عمیقی دارد. در این پست میخواهم به «پشتپرده» این بخشنامه اشاره کنم تا بدانید این ۵ روز، فقط ۵ روز نبود؛ بلکه نمادی از زنجیرهای از بیخبریها و تضادهای مدیریتی بود که هزینهاش را معلم، دانشآموز و خانوادهها پرداخت کردند.
۱. وقتی دستِ راستِ ستاد از تصمیمِ دستِ چپش خبر ندارد!داستان از اواخر اسفند و فروردین شروع شد؛ زمانی که ستاد با رویکرد پدافندی و هشدارآمیز، از معلمان خواست تمام محتواهای آموزشی ماه فرودین را تا آخر اسفند را در گروه های شاد بارگذاری کنند تا در صورت حمله به زیرساختها، دانشآموزان بدون محتوا نمانند. معلمان این فشار مضاعف را به جان خریدند و تدریس کتب را تا پایان بودجه بندی فروردین تمام کردند تا سیستم دستش پر باشد و در گزارشهای بالادستی ادعا کند: «ما در بدترین شرایط بحرانی، فرایند آموزش را مدیریت کردیم!»
اما شاهکار اصلی اینجا بود: همزمان با دستورِ اتمام زودهنگام دروس، بخشنامهای فرستادند حاوی یکسری «لینکهای محتوایی» و اصرار داشتند که معلمان آنها را در گروههای کلاسی بگذارند تا در صورت قطع اینترنت ملی، بچهها از آنها استفاده کنند! واقعاً در آن اتاقهای فکر کسی نبود بپرسد «وقتی اینترنت ملی هم قطع است، دانشآموز چطور میخواهد روی لینک کلیک کند و وارد سایت شود؟!» این حجم از بیاطلاعی از الفبای زیرساخت و فناوری اطلاعات، پشت همان بخشنامه ۵ روزه پنهان شده بود. معلمان عملاً تا اواسط اردیبهشت آموزش را کِش دادند تا ببینند خروجی این تصمیمات متناقض چه خواهد شد.تا اینکه مسولین خواب نما شدند و در هفته آخر بخشنامه تمدید سال تحصیلی را اعلام کردند
تمدید ۵ روزه برای تدریسِ کدام دروس؟
آقایان مسئول! وقتی معلم طبق دستورِ ضربالاجلی خودتان در فروردین درسها را تمام کرده و در اردیبهشت وارد فاز ارزشیابی شده است، این ۵ روز تمدیدِ دقیقه نودی در اواخر اردیبهشت برای چیست؟ برای معلمی که دیگر محتوایی برای ارائه ندارد و کل کلاس را به مرور مکرر گذرانده چیکار باید می کرد؟!
دانشآموزی که در روزهای پایانی، که شبکه «شاد» دیگر توان همراهی با او را را نداشت و مدام قطع میشد چگونه باید در آزمون آنلاین شرکت می کرد!!!
حقیقت این است که این ۵ روز نه برای «کیفیت آموزش»، بلکه صرفاً برای «پر کردنِ ویترین آمارها»** و رزومهسازیهای اداری بود تا بگویند تقویم آموزشی را تا خرداد کِش دادهایم تاکیفیت افت نکند تا بگویند ما نیز در جنگ به زحمت افتادیم و بخشنامه ناکارآمد را امضا کردیم تا ملتی را به دردسر بندازیم تا برای خودمان روزمه سازی کنیم.
#پشت_پرده_آموزش #صدای_معلم #نقد_مدیریتی #بی_تدبیری #بخشنامه_صوری #آموزش_و_پرورش #عدالت_آموزشی #شبکه_شاد #سواد_دیجیتال
۲۴۵
۱۷:۵۷
در سه ماه گذشته، فرآیند آموزش در کشور با چالشی روبرو شد که ریشههای آن فراتر از یک نقص فنی ساده در اپلیکیشن «شاد» است. مشکل اصلی در دو لایه نهفته است: «نگاه تکبعدی به زیرساخت» و «فرصتسوزی در مدیریت منابع انسانی».
۱. مدیریت منابع انسانی؛ وقتی «ساعت آموزشی» جای «مهارت کاربردی» را میگیردبزرگترین نقد به سیستم مدیریتی، از دست دادن «بازه طلایی»پس از جنگ ۱۲ روزه است. با توجه به پیشبینیپذیر بودن تنشها در ماه رمضان، انتظار میرفت آموزش و پرورش معلمان خود را برای «کلاسداری در شرایط بحران» مجهز کند.
اما در عمل چه اتفاقی افتاد؟آموزشهای بیهنگام: در حالی که معلمِ درگیر در جنگ، نیاز داشت بیاموزد «چگونه دانشآموز ترسیده و مضطرب را به فضای درس برگرداند»، سیستم او را مجبور به گذراندن دورههای ضمنخدمت تئوریک (مانند اندیشه رهبری) کرد این اندیشه را باید شناخت اما در میانه جنگ زمان مناسبی نیست چون شرایط برای درک اندیشه مهیا نیست. این یعنی «کجسلیقگی در زمانبندی»؛ معلمی که در بحران است، به پروتکل عملیاتی نیاز دارد نه سرفصلهایی که جایش در زمان صلح است.
تمرکز بر مدلهای منسوخ: طرحهایی مثل «توانا» در ابتدایی که تماماً بر حضور فیزیکی تکیه داشتند، در زمان جنگ فلج شدند و هیچ «جایگزین مهارتی» برای آنها پیشبینی نشده بود و در گروه های مجازی این طرح هم خبری نبود.
۲. چالش زیرساخت؛ وقتی «شاد» تنها گزینه روی میز باقی میماندمشکل شاد نیست، مشکل اینجاست که برای *شرایط بحرانی (مثل قطع اینترنت یا حجم بالای ناگهانی)
هیچ مسیر جایگزینی (Plan B) نداشت.
تراکم مخرب جمعیت: اصرار بر اینکه ۱۶ میلیون دانشآموز از یک درگاه واحد وارد شوند، باعث شد سیستم برای مدیریت فشار، به «سهمیهبندی زمانی» روی بیاورد. تخصیص تنها ۲ ساعت به هر مقطع، یعنی تبدیل آموزش به یک «رفع تکلیف سریع» که در آن نه معلم فرصت تدریس دارد و نه دانشآموز فرصت یادگیری.
خروج اجباری از امنیت:وقتی زیرساختِ رسمی در دسترس نیست یا زمانبندیاش جواب نمیدهد، مدارس ناچار شدند گروه های کلاسی را در پلتفرمهای عمومی راه اندازی کنند. اینجاست که امنیت تربیتی دانشآموز به خطر میافتد؛ دانشآموزی که برای ارسال تکلیف وارد یک پیامرسان عمومی داخلی میشود، به راحتی در معرض محتواها و گروههای نامناسب قرار میگیرد و خانواده نیز توان نظارت کامل بر این کنجکاویهای خطرناک را ندارد.
۳. گزارش عملکرد یا گزارش رفع تکلیف؟
اگر از تصمیمگیران بپرسیم در این سه ماه چه سازوکاری برای «راحتی مردم» طراحی کردید، چه پاسخی دارند؟
سیستم به جای اینکه به فکر «پلتفرمهای تفکیکشده برای مقاطع مختلف» باشد یا «بسترهای سبک و آفلاین»را برای زمان قطع اینترنت توسعه دهد، صرفاً به محدود کردن ساعات استفاده و برگزاری دورههای صوری بسنده کرد.
جمعبندی:
سیستم آموزشی باید بپذیرد که معلم و کادر مدرسه، «رباتِ اجرای بخشنامه» نیستند. معلمی که خودش در میان شعلههای بحران اسیر است، اگر آموزشِ «تابآوری و مدیریت بحران» ندیده باشد، نمیتواند پناهگاه دانشآموزان باشد. مشکل ما نه فقط تکنولوژی، بلکه نگاهی است که فکر میکند با «آموزش تئوری» و «سهمیهبندی شاد» میتوان بحرانِ آموزش در جنگ را مدیریت کرد.
#آموزش_و_پرورش
#اپلیکیشن_شاد
#مدیریت_منابع_انسانی
#بحران_آموزش
#امنیت_تربیتی
#معلم_در_بحران
#عدالت_آموزشی
۷۸
۱۱:۰۷