ما در یکی از کلاسهای طبقهی سومِ دانشکده فنی بودیم. ما بیست و چند نفری که آزمون ارشد علوم اجتماعی داشتیم.صندلی من کنارِ پنجرهی اول بود. در تراژدیترین نقطهی کلاس.پردهی قهوهای تیره، شیشهی دود و چرک گرفته،با منظرهی ساختمانی داغان که در همان نگاهِ اول، غروبِ جمعه را میریخت توی دلت.با قد و قوارهی ناقصش جلوی نور را گرفته بود اما گرما توی صورتت میزد.هر پنج شش دقیقه، پای چپم روی پای راستم میرفت. بعد پای راستم روی پای چپم.ساعت مچیام را زیرِ چینِ شومیزِ سیاهم پنهان کرده بودم تا شاید این صد و بیست دقیقه، صد و بیست سال نگذرد.
تا برگهی سوالات را به دستمان بدهند، چندبار پرده را کنار زدم ببینم آسمان هم چرک و دود گرفته یا نه؟بیقراری پاهایم و فرارم از زمان، برای این نبود که سه چهار سال کمالگرایی گلویم را گرفته و نگذاشته بود آزمون ارشد بدهم. از این نبود که چند سال ادبیات و روانشناسی خوانده بودم و سه ماه قبل از شروع جنگ، تغییر رشته دادم.تا بیایم چند قدمی بردارم، دی خونی شد و اسفند آتش گرفت. حتی از این هم نبود که ذهنم از همهچیز پر بود، به جز درس و نظریههای مارکس و گافمن و وبر.
میترسیدم یکهو آتش پرواز کند. دیوار صوتی بشکند. تا چند محله آنطرفتر خانهها بلرزند. و همان لحظه سقف و دیوار روی ما طبقه سومیها بریزد و شدتِ انفجار به طبقهی دوم برسد.خواهرم طبقهی دوم بود. در یک حوزه بودیم. از شبِ قبل، جدی جدی به سرم افتاده بود که ما همین دو نفریم. یکی از ما باید برای بابا، برای مامان و برای فردا بماند.
بیشترِ صد و بیست دقیقه، به خیره بودن به آسمان از دو سه سانتی که پرده کنار رفته بود.جابهجایی پاها روی هم و چند دقیقهی آخر دنبال کردن حرکتِ عقربههای ساعت مچیام که دیگر زیر چینِ آستین نبود، گذشت.
سوالات و پاسخنامه را که به مراقب دادم،از طبقهی سوم تا طبقهی دوم را به اندازهی بیست طبقه کش دادم. تا ده دقیقه آخر بالاخره برود و خواهرم را همان جا ببینم. دستش را بگیرم و به همه بگویم بیایید سریعتر برویم.اینجا همهچیز به طرزِ غمگینی گریهدار شده.
میناب، لامرد، تیپِ ۳۸۸ ایرانشهر، بیمارستان کودکانِ سرطانی اهواز...اگر به دانشگاه موشک بزنند، ما هم میشویم عدد و اسمِ یک عده.بلایی که سرمان آمده وابسته به بلاگرها و موج اینستاگرام میشود که جان و داغ حسابمان کنند یا نه. نیستیم که بگوییم ما اسم و عددِ هیچکسی نیستیم.ما بهای مبارزه و آزادی کسی که کنجِ خانهاشیا بیرون از این مرز نشسته، نیستیم.انسانیم. تکهای از ایرانیم.آرزوها و باورهای خودمان را داریم.وطنمان را دوست داریم. با ذرهذره تلخیاش. با غمِ شیرینی که دارد.به قولِ نادرِ ابراهیمی: "با تحملِ رنجِ ایرانی بودن."ما هرطور که برویم، با آرزوهایی که حسرت شدند. با شادیهایی که هرگز نرسیدند. با سهمِ کوچکی از زندگی معمولی که حقمان بود و نداشتیم، از دشمن و دوستِ دشمن بیزاریم.
و رنجِ ایرانی بودن را دوست داریم.
لیلی سلطانی
@leilysoltani
تا برگهی سوالات را به دستمان بدهند، چندبار پرده را کنار زدم ببینم آسمان هم چرک و دود گرفته یا نه؟بیقراری پاهایم و فرارم از زمان، برای این نبود که سه چهار سال کمالگرایی گلویم را گرفته و نگذاشته بود آزمون ارشد بدهم. از این نبود که چند سال ادبیات و روانشناسی خوانده بودم و سه ماه قبل از شروع جنگ، تغییر رشته دادم.تا بیایم چند قدمی بردارم، دی خونی شد و اسفند آتش گرفت. حتی از این هم نبود که ذهنم از همهچیز پر بود، به جز درس و نظریههای مارکس و گافمن و وبر.
میترسیدم یکهو آتش پرواز کند. دیوار صوتی بشکند. تا چند محله آنطرفتر خانهها بلرزند. و همان لحظه سقف و دیوار روی ما طبقه سومیها بریزد و شدتِ انفجار به طبقهی دوم برسد.خواهرم طبقهی دوم بود. در یک حوزه بودیم. از شبِ قبل، جدی جدی به سرم افتاده بود که ما همین دو نفریم. یکی از ما باید برای بابا، برای مامان و برای فردا بماند.
بیشترِ صد و بیست دقیقه، به خیره بودن به آسمان از دو سه سانتی که پرده کنار رفته بود.جابهجایی پاها روی هم و چند دقیقهی آخر دنبال کردن حرکتِ عقربههای ساعت مچیام که دیگر زیر چینِ آستین نبود، گذشت.
سوالات و پاسخنامه را که به مراقب دادم،از طبقهی سوم تا طبقهی دوم را به اندازهی بیست طبقه کش دادم. تا ده دقیقه آخر بالاخره برود و خواهرم را همان جا ببینم. دستش را بگیرم و به همه بگویم بیایید سریعتر برویم.اینجا همهچیز به طرزِ غمگینی گریهدار شده.
میناب، لامرد، تیپِ ۳۸۸ ایرانشهر، بیمارستان کودکانِ سرطانی اهواز...اگر به دانشگاه موشک بزنند، ما هم میشویم عدد و اسمِ یک عده.بلایی که سرمان آمده وابسته به بلاگرها و موج اینستاگرام میشود که جان و داغ حسابمان کنند یا نه. نیستیم که بگوییم ما اسم و عددِ هیچکسی نیستیم.ما بهای مبارزه و آزادی کسی که کنجِ خانهاشیا بیرون از این مرز نشسته، نیستیم.انسانیم. تکهای از ایرانیم.آرزوها و باورهای خودمان را داریم.وطنمان را دوست داریم. با ذرهذره تلخیاش. با غمِ شیرینی که دارد.به قولِ نادرِ ابراهیمی: "با تحملِ رنجِ ایرانی بودن."ما هرطور که برویم، با آرزوهایی که حسرت شدند. با شادیهایی که هرگز نرسیدند. با سهمِ کوچکی از زندگی معمولی که حقمان بود و نداشتیم، از دشمن و دوستِ دشمن بیزاریم.
و رنجِ ایرانی بودن را دوست داریم.
لیلی سلطانی
@leilysoltani
۲.۴K
۱۶:۰۳
لیلی سلطانی
ما در یکی از کلاسهای طبقهی سومِ دانشکده فنی بودیم. ما بیست و چند نفری که آزمون ارشد علوم اجتماعی داشتیم. صندلی من کنارِ پنجرهی اول بود. در تراژدیترین نقطهی کلاس. پردهی قهوهای تیره، شیشهی دود و چرک گرفته، با منظرهی ساختمانی داغان که در همان نگاهِ اول، غروبِ جمعه را میریخت توی دلت. با قد و قوارهی ناقصش جلوی نور را گرفته بود اما گرما توی صورتت میزد. هر پنج شش دقیقه، پای چپم روی پای راستم میرفت. بعد پای راستم روی پای چپم. ساعت مچیام را زیرِ چینِ شومیزِ سیاهم پنهان کرده بودم تا شاید این صد و بیست دقیقه، صد و بیست سال نگذرد. تا برگهی سوالات را به دستمان بدهند، چندبار پرده را کنار زدم ببینم آسمان هم چرک و دود گرفته یا نه؟ بیقراری پاهایم و فرارم از زمان، برای این نبود که سه چهار سال کمالگرایی گلویم را گرفته و نگذاشته بود آزمون ارشد بدهم. از این نبود که چند سال ادبیات و روانشناسی خوانده بودم و سه ماه قبل از شروع جنگ، تغییر رشته دادم. تا بیایم چند قدمی بردارم، دی خونی شد و اسفند آتش گرفت. حتی از این هم نبود که ذهنم از همهچیز پر بود، به جز درس و نظریههای مارکس و گافمن و وبر. میترسیدم یکهو آتش پرواز کند. دیوار صوتی بشکند. تا چند محله آنطرفتر خانهها بلرزند. و همان لحظه سقف و دیوار روی ما طبقه سومیها بریزد و شدتِ انفجار به طبقهی دوم برسد. خواهرم طبقهی دوم بود. در یک حوزه بودیم. از شبِ قبل، جدی جدی به سرم افتاده بود که ما همین دو نفریم. یکی از ما باید برای بابا، برای مامان و برای فردا بماند. بیشترِ صد و بیست دقیقه، به خیره بودن به آسمان از دو سه سانتی که پرده کنار رفته بود. جابهجایی پاها روی هم و چند دقیقهی آخر دنبال کردن حرکتِ عقربههای ساعت مچیام که دیگر زیر چینِ آستین نبود، گذشت. سوالات و پاسخنامه را که به مراقب دادم، از طبقهی سوم تا طبقهی دوم را به اندازهی بیست طبقه کش دادم. تا ده دقیقه آخر بالاخره برود و خواهرم را همان جا ببینم. دستش را بگیرم و به همه بگویم بیایید سریعتر برویم. اینجا همهچیز به طرزِ غمگینی گریهدار شده. میناب، لامرد، تیپِ ۳۸۸ ایرانشهر، بیمارستان کودکانِ سرطانی اهواز... اگر به دانشگاه موشک بزنند، ما هم میشویم عدد و اسمِ یک عده. بلایی که سرمان آمده وابسته به بلاگرها و موج اینستاگرام میشود که جان و داغ حسابمان کنند یا نه. نیستیم که بگوییم ما اسم و عددِ هیچکسی نیستیم. ما بهای مبارزه و آزادی کسی که کنجِ خانهاش یا بیرون از این مرز نشسته، نیستیم. انسانیم. تکهای از ایرانیم. آرزوها و باورهای خودمان را داریم. وطنمان را دوست داریم. با ذرهذره تلخیاش. با غمِ شیرینی که دارد. به قولِ نادرِ ابراهیمی: "با تحملِ رنجِ ایرانی بودن." ما هرطور که برویم، با آرزوهایی که حسرت شدند. با شادیهایی که هرگز نرسیدند. با سهمِ کوچکی از زندگی معمولی که حقمان بود و نداشتیم، از دشمن و دوستِ دشمن بیزاریم. و رنجِ ایرانی بودن را دوست داریم. لیلی سلطانی @leilysoltani 
از دیشب بغض داشتم. از صبح که مامان اصرار داشت منم باهاتون میام.تو جلسهی آزمون بیشتر از هر چیزی به کلمه نیاز داشتم. دفترچه سوالات رو کمی خط خطی کردم. نوشتم و پاک کردم. به خونه که رسیدم و نوشتم، بغضم راحت شد و ریخت.
۲.۳K
۱۷:۰۳
ولی آیه، مگه هادی نرفت کهما این روزها رو نبینیم؟
۲.۵K
۲۱:۰۰
وطن عشق است، نَفْسِ عشق، ذاتِ عشق، بلورِ عشق.بیاموز که عاشق شوی، خواهرِ خوبِ من، برادرِ خوبِ من، فرزندِ خوبِ من.و مگذار که اجانب و پرستندگانِ اجانب و مُزدبگیرانِ اجانب و ابلهانِ بیوطن،
از قلبت، این عشق را برانند...
بر جادههای آبی سرخ| نادر ابراهیمی
@leilysoltani
از قلبت، این عشق را برانند...
بر جادههای آبی سرخ| نادر ابراهیمی
@leilysoltani
۱.۶K
۲۱:۰۲
سلام و نورامید که خوب و سلامت باشید
عزیزانم، یه موردِ خاص داریم که یاعلی همهمون رو میطلبه.خانوادهی عزیزی بهخاطر هزينهی درمان پسر پنج سالشون، مجبور به فروش اسباب و اثاثيهی خونهشون شدن. مامانِ خانواده دوقلو بارداره.
اين خانوادهی عزیز برای اجاره خونه، تأمين اثاث منزل، آزمايش، سونوگرافی و زایمانِ دوقلوها کمک میخوان. داروهای پسر كوچولوشون هم هست.(این خانواده از اتباع هستن.)
یاعلی بگید یه گوشهی کار رو بگیریمو باری رو از روی دوششون برداریم
6037997371969735به نام نازی باباخانی
عزیزانم، یه موردِ خاص داریم که یاعلی همهمون رو میطلبه.خانوادهی عزیزی بهخاطر هزينهی درمان پسر پنج سالشون، مجبور به فروش اسباب و اثاثيهی خونهشون شدن. مامانِ خانواده دوقلو بارداره.
اين خانوادهی عزیز برای اجاره خونه، تأمين اثاث منزل، آزمايش، سونوگرافی و زایمانِ دوقلوها کمک میخوان. داروهای پسر كوچولوشون هم هست.(این خانواده از اتباع هستن.)
یاعلی بگید یه گوشهی کار رو بگیریمو باری رو از روی دوششون برداریم
6037997371969735به نام نازی باباخانی
۱.۳K
۱۳:۳۴
لیلی سلطانی
سلام و نور امید که خوب و سلامت باشید
عزیزانم، یه موردِ خاص داریم که یاعلی همهمون رو میطلبه. خانوادهی عزیزی بهخاطر هزينهی درمان پسر پنج سالشون، مجبور به فروش اسباب و اثاثيهی خونهشون شدن. مامانِ خانواده دوقلو بارداره. اين خانوادهی عزیز برای اجاره خونه، تأمين اثاث منزل، آزمايش، سونوگرافی و زایمانِ دوقلوها کمک میخوان. داروهای پسر كوچولوشون هم هست. (این خانواده از اتباع هستن.) یاعلی بگید یه گوشهی کار رو بگیریم و باری رو از روی دوششون برداریم
6037997371969735 به نام نازی باباخانی
اجارهی یک ماهشون ۶ میلیون تومانه.ما حداقل اجارهی یک ماهشون رو تقبل کنیم. اگر شد تو هزینه داروی پسر کوچولوشون هم سهم داشته باشیم
شماره کارت مامان رو گذاشتم برای واریز محدودیتی نباشه. با خیالِ راحت واریز بفرمایید. یاعلی
️
۱.۳K
۱۳:۴۳
راستش را بخواهی، من هنوز برنگشتهام.نه به زندگی، نه به این ساعت. نه حتیبه تنم. که راحت اشک بریزم. غصه بخورم.یا لااقل یک لحظه بفهمم دقیقا چه
بلایی سرمان آمده؟ تا چه اندازه
مجروحیم؟سایهام که گاهی در خانه راه میرود.پشت درِ میرسد، بیرون میخزد و ساکت و یکه، از میان آدمها عبور میکند.
بعد از اینکه از گوش دادن به چانه زدنهای زنِ میانسال سر قیمتِ شومیز، دیدنِ خندههای بلندِ چند دخترِ جوان، جیک جیکِ گنجشکها و ولو شدن گربهها زیرِ چترِ سایه، و جای خالیای که همهجا هست و انگار کسی نمیبیند، خسته میشوم.همانطور خاکستری و ساکت، بدون آنکه کمی روشن شده و به حرف آمده باشم، به خانه برمیگردم.مستقیم به اتاق میروم. روی تخت دراز میکشم و چشم میبندم.
به این خیال که شبِ بیست و سومِ خردادِ ۱۴۰۴ بیدار بشوم. و هیچکدام از روزهای بعد از آن، اتفاق نیفتد.صدای انفجار در تهران بلند نشود. جنگندهها نیایند.پاییز و زمستان را با قیمتهای بهار سَر کنیم،دی ماه را خون نگیرد. هیچ آدمیاسم و عدد نشود... و اسفند...از اسفند، ایران آتش نگیرد...امیدی ندارم. اما چشم میبندم و از خودم میپرسم: باید چه میدیدی تا بمیری؟
لیلی سلطانی.پینوشت: امروز، میناب...@leilysoltani
بلایی سرمان آمده؟ تا چه اندازه
مجروحیم؟سایهام که گاهی در خانه راه میرود.پشت درِ میرسد، بیرون میخزد و ساکت و یکه، از میان آدمها عبور میکند.
بعد از اینکه از گوش دادن به چانه زدنهای زنِ میانسال سر قیمتِ شومیز، دیدنِ خندههای بلندِ چند دخترِ جوان، جیک جیکِ گنجشکها و ولو شدن گربهها زیرِ چترِ سایه، و جای خالیای که همهجا هست و انگار کسی نمیبیند، خسته میشوم.همانطور خاکستری و ساکت، بدون آنکه کمی روشن شده و به حرف آمده باشم، به خانه برمیگردم.مستقیم به اتاق میروم. روی تخت دراز میکشم و چشم میبندم.
به این خیال که شبِ بیست و سومِ خردادِ ۱۴۰۴ بیدار بشوم. و هیچکدام از روزهای بعد از آن، اتفاق نیفتد.صدای انفجار در تهران بلند نشود. جنگندهها نیایند.پاییز و زمستان را با قیمتهای بهار سَر کنیم،دی ماه را خون نگیرد. هیچ آدمیاسم و عدد نشود... و اسفند...از اسفند، ایران آتش نگیرد...امیدی ندارم. اما چشم میبندم و از خودم میپرسم: باید چه میدیدی تا بمیری؟
لیلی سلطانی.پینوشت: امروز، میناب...@leilysoltani
۲.۴K
۱۶:۴۵
لیلی سلطانی
سلام و نور امید که خوب و سلامت باشید
عزیزانم، یه موردِ خاص داریم که یاعلی همهمون رو میطلبه. خانوادهی عزیزی بهخاطر هزينهی درمان پسر پنج سالشون، مجبور به فروش اسباب و اثاثيهی خونهشون شدن. مامانِ خانواده دوقلو بارداره. اين خانوادهی عزیز برای اجاره خونه، تأمين اثاث منزل، آزمايش، سونوگرافی و زایمانِ دوقلوها کمک میخوان. داروهای پسر كوچولوشون هم هست. (این خانواده از اتباع هستن.) یاعلی بگید یه گوشهی کار رو بگیریم و باری رو از روی دوششون برداریم
6037997371969735 به نام نازی باباخانی
مبلغِ جمع شده
قبول باشه ازتون
خدا، بانی لبخند و شادیهاتون باشه.
۵۴۸
۱۸:۵۴
بازارسال شده از قسم شکسته
#راوی حاجی میگفت، تابوت شهدای گمنام بوی یاس میده ... آخه مهمون حضرت زهرا سلامالله بودن ...
سایه جهاد@ghasam_shekaste
سایه جهاد@ghasam_shekaste
۱
۲۰:۱۸
لیلی سلطانی
#راوی حاجی میگفت، تابوت شهدای گمنام بوی یاس میده ... آخه مهمون حضرت زهرا سلامالله بودن ... سایه جهاد @ghasam_shekaste
سایه از دوستانِ دست به قلمِ منه.سالهاست محقق دفاع مقدسه و مستند مینویسه.نگاه تحلیلی و اطلاعاتش رو دوست دارم
شما هم همراهش بشید:ble.ir/join/5Z1gUDpyAK 
۵۰۳
۲۰:۳۵