بازارسال شده از پایگاه خبری تحلیلی پردیسجم
┄┄┅┅┅❅
۹
۱۷:۱۶
بازارسال شده از Medd
۴
۴:۱۰
بازارسال شده از کتابخانههای عمومی استان بوشهر
۲
۷:۱۶
پیرو اطلاعیه معاونت توسعه مدیریت و منابع استانداری و به منظور مدیریت مصرف انرژی و حفظ پایداری شبکه سراسری و همچنین استعلام از نهاد متبوع به اطلاع می رساند:
ساعت فعالیت کتابخانه های عمومی استان :
روز سه شنبه مورخ ۲۳ تیرماه :تک نوبت: ۷:۳۰ الی ۱۲دو نوبت: ۷:۳۰ الی
کتابخانه شهید آذریار بهارستان روز سه شنبه از ساعت ۷/۳۰-۱۲
چهارشنبه مورخ ۲۴ تیرماه :*کتابخانه های عمومی استان تعطیل می باشند-
ساعت فعالیت کتابخانه های عمومی استان :
روز سه شنبه مورخ ۲۳ تیرماه :تک نوبت: ۷:۳۰ الی ۱۲دو نوبت: ۷:۳۰ الی
کتابخانه شهید آذریار بهارستان روز سه شنبه از ساعت ۷/۳۰-۱۲
چهارشنبه مورخ ۲۴ تیرماه :*کتابخانه های عمومی استان تعطیل می باشند-
۸۵
۱۹:۵۲
#شهادت_حضرت_رقیه_س#اهل_بیت_النبوه #محرم_الحرام
از دشت پربلا و مکانش که بگذریم
از ظهر داغ و بحث زمانش که بگذریم
یک راست می رسیم به طفل سه ساله ای
از انحنای قد کمانش که بگذریم
️شهادت جانسوز بانوی سه ساله صحرای کربلا، حضرت رقیه سلامالله علیها تسلیت .التماس دعا┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄┄#کتابخانه_شهید_آذریار_بهارستان@libazaryar
۵۰
۴:۴۶
بازارسال شده از کتابخانههای عمومی استان بوشهر
۲
۱۰:۲۷
#معرفی_کتاب#دختران_آفتاب#عفاف_حجاب#مطالعه_مفید#حجاب_آرامش_امنیت


معرفی متنی کتاب دختران آفتاب.مولف :امیرحسین بانکی فرد.نشر:انتشارات. سروش ..به مناسبت هفته عفاف و حجاب

برشی از کتاب دختران آفتاب را با هم میخونیم :

میگم ولی خوب شد با همدیگه هماتاق شدیم، وگرنه هر جفتمون تنها میموندیم.ثریا بود. خواستم به او بگویم من تنها نمیماندم؛ چون فاطمه را داشتم. فکر میکردم شاید به او بر بخورد. فاطمه به من گفته بود بیشتر هوایش را داشته باشم. گفت: «او در میان بچهها غریب است، نباید گذاشت احساس غریبی کند.» اینها را همین امروز صبح وقتی وارد حسینیه شدیم، گفت....

فاطمه داشت بچهها را راهنمایی میکرد که چطور وسیلهها را ببرند داخل. من هم کنار او ایستاده بودم. با کس دیگری آشنا نبودم، فقط فاطمه بود. از اتفاق او هم آنقدر خوب بود که جای خواهر بزرگتری را که ندارم، برایم گرفته بود. ازش قول گرفتم این چند روز با همدیگر توی یک اتاق باشیم، او هم قبول کرد. کنارش ایستاده بودم تا کارش تمام شود و با هم برویم....

کفشها را گرفتم. کفشهای خودم را گذاشتم روی زمین تا پایم کنم. دوباره صدای فاطمه آمد. صاف و شفاف!- الهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد.رویم را برگرداندم بهسمت صدا. صدای مهیبِ شدیدی زمین و زمان را به هم ریخت. یا فاطمهی زهرا! احساس کردم چیزی جلوی صورتم منفجر شد. موجی از گرما از روی سروصورتم گذشت. چشمهایم سوخت و گوشهایم تیر کشید. بیاختیار فریاد زدم: یا فاطمهی زهرا! تازه بعد از آن بود که فهمیدم صدای انفجار از توی حرم بوده است... به یاد خواب دیشب افتادم. آتش! فاطمه!...»#کتابخانه_شهید_آذریار_بهارستان@libazaryar
۴۸
۸:۵۱