لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل سبک زنـבگے✨️س
۱۰.۸ هزار عضو

سبک زنـבگے✨️

undefined گاهی فقط یه جمله کافیهکه حال دلتو از این رو به اون رو کنه...undefined اینجا پر از عشق، لبخند و آرامشهundefined به دنیای سبک زندگی خوش اومدیundefined@Lifestyl#تابع_قوانین_بله
#تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی
ایـבے اصلے کانال: سبک زنـבگےundefined️ˡⁱᶠᵉˢᵗʸˡ
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۱ مرداد
thumbnail
☆ #نصیحت_امشب:🫰
undefined⃟undefined@Lifestyl
undefined۳

۱۹۷

۲۱:۴۵

thumbnail
بارالها...در شلوغی دنیا فقط تو بلدی دلم را آرام کنیundefined️🤍
#شب_بخیر....undefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined⃟undefined@Lifestyl
undefined۵

۲۰۰

۲۱:۴۶

thumbnail
undefinedundefinedحلماundefinedundefined

( قسمت۱۶۲)

بعد رفتن بشیر از کارگاه ،من و نجمه خانم رفتیم تا اتاق بشیر را به اتاق یک حسابدار تبدیل کنیم!
کار زیادی برای انجام دادن نبود... باید تخت خواب را جمع می‌کردیم و در انباری می‌گذاشتیم .میز و صندلی می‌چیدیم و یک گردگیری مختصر!
تخت را که برداشتیم یک بسته کوچک،به اندازه بند انگشت افتاد روی زمین!
_این چیه نجمه خانوم؟
_دست بهش نزن! بنداز یه گوشه حالا بعداً نگاهش می‌کنم...
بسته را گوشه اتاق انداختم .دستمال را برداشتم تا کمد دیواری را گردگیری کنم .
کمی که طبقه‌هایش را جابه جا کردم، باز هم دو سه تایی از همان بسته‌های کوچک افتاد روی زمین!
_نجمه خانم بازم از این بسته‌ها!
_حتماً برای بشیره... جا گذاشته. بذار همون گوشه همه ش رو! وقتی کادوهاش رو بردم پس بدم اینارم می‌برم.
کارمون یک ساعتی بیشتر طول نکشید....
یبا سلمان و آقا مرتضی برای اتاق میز و صندلی جدید گرفته بودند .میز و صندلی را بردند توی اتاق بشیر. تازه رفته بودند توی اتاق که صدای یبا سلمان بلند شد...
_حلما یه لحظه بیا ...
خیال کردم اتاق را درست تمیز نکردیم و یبا جلوی آقا مرتضی خجالت کشیده! سریع از جایم بلند شدم رفتم توی اتاق...
یبا وسط اتاق ایستاده بود و با دست به بسته های افتاده گوشه اتاق اشاره میکرد!
_اینا چیه؟ کی گذاشتشون اینجا؟
_زیر تخت و توی کمد بودند. گفتیم شاید برای بشیره.... دارویی چیزی باشه!
یبا با عصبانیت گفت
_پسر فلان فلان شده! برای بار دوم هم آزمایش اعتیادش مثبت شده باز هم کتمان می‌کنه ...اینم مدرکش! کارگاه رو کرده بوده شیر کش خونه....ببر بندازشون توی چاه فاضلاب تا برامون دردسر نشده.
آقا مرتضی گفت
_دفتر حساب کتاب‌ها رو ببریم خونه امشب چک کنیم؟! کسی که انقدر راحت دروغ میگه بعید نیست دست برده باشه تو حساب کتابا....
undefinedundefinedundefined⃟undefined@Lifestylundefinedundefined
undefined۵

۱۹۱

۲۱:۴۹

thumbnail
undefinedundefinedحلماundefinedundefined

( قسمت۱۶۳)

یبا هم ناراحت بود و هم عصبانی، از اعتمادی که به بشیر داشته و بشیر در مقابل از اعتمادش سوء استفاده کرده بود!
بسته‌ها را با یک دستمال از روی زمین برداشتم تا بروم و توی توالت بیندازم .صدای یبا را می‌شنیدم که با آقا مرتضی حرف می‌زد...
_من ساده رو بگو! گول قیافه این پسر رو خوردم... همسایه‌های دیوار به دیوارمون، بهم می‌گفتن این پسر آدم درستی نیست ، رفیق بازه...شبا دوستاش رو جمع می‌کنه میاره اینجا! دوستاش آدمای درست و حسابی نیستن...آدمای اهل نیستن.... پیش خودم می‌گفتم جوونه عیب نداره! بذار خوش باشه، همسایه دارن پیاز داغش رو زیاد میکنند... امروز دوباره یکی از همسایه‌ها رو دیدم، اومده بهم میگه خوب شد این پسر رو انداختی بیرون !هر روز با یه دختر میگشته و گاهی هم می‌آوردشون توی ساختمون کارگاه! می‌بینی آقا مرتضی؟! اون وقت من این پسر رو راه دادم توی جمع خانوادگیم! جایی که دخترام بودن ....راهش دادم توی کارگاهم. این همه زن و بچه مردم اینجا کار می‌کردن...خدا منو ببخشه ! اگر خون این پسر رو بریزم حلاله ! به حقه!
_نگو آقا سلمان! بهتر که رفت! خودش رفت اونم با پای خودش ...خدا شرشو از سرمون کم کرد. الان بخوای بری سراغش و دعوا راه بندازی ،دوباره میشه روز از نو روزی از نو... دنبال دردسر نباش....
_خوب شد دختر دسته گلم رو ندادم دستش! پسرِ ....... !بریم آقا مرتضی، بریم سراغ حساب و کتاب ببینیم اونجا چه گلی به سرمون زده.
یبا و آقا مرتضی هر دو ناراحت و عصبانی از کارگاه رفتند .
من در شوک حرف‌های یبا سلمان خیره به اتاق خالی ایستاده بودم.بشیر برایم مثل یک بازیگر ماهر نقش بازی کرده بود و من ساده‌تر از یبا سلمانم، همه اش را باور کرده بودم و با خیالش زندگی....

undefinedundefinedundefined⃟undefined@Lifestylundefinedundefined
undefined۴

۱۹۳

۲۱:۵۱

thumbnail
undefinedundefinedحلما undefinedundefined

( قسمت۱۶۴)

هرچه پیش می‌رفت، تازه می‌فهمیدم معنی واژه صلاح را!
ته دلم اندک امیدی بود که شاید همه اش الکی باشد !حرف باشد و حدیث...
اما عقلم نهیب می‌زد ومیگفت، جواب آزمایش شاید اشتباه باشد، بسته‌های توی اتاق برای دوستش باشد، همسایه‌ها را چه می‌گویی که هر روز با دوستان ناباب و دختران رنگارنگ بشیر را دیده‌اند ؟! عقلم می‌گفت مگر ندیدی که بوی پول به مشامش خورد و تو را گذاشت کنار طوری که انگار از اول نبودی....
سرم به شدت درد می‌کرد !مثل اینکه چوب محکمی خورده باشد روی ملاجم.... البته که چوب خورده بودم! چوب سادگیم را...
حرف‌هایی که شنیده بودم برایم سنگین بود و نمیتوانستم هضم شان کنم! باید با کسی در میان می‌گذاشتم و آن شخص کسی نبود جز نجمه خانوم...
کنارش نشستم و همه را برایش تعریف کردم. واکنشش چیزی نبود جز عصبانیت... عصبانیتی که سر تار و پود قالی بخت برگشته خالی می‌شد. نخ‌هایی که محکم گره می‌خوردند و شانه‌ای که به ضرب بر سر قالی کوبیده می‌شد....

undefinedundefinedundefined⃟undefined@Lifestyl undefinedundefined
undefined۵

۲۱۲

۲۱:۵۵

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

۲ مرداد
thumbnail
‌دقت کردینundefined🪴
undefined⃟undefined@Lifestyl
undefined۳
undefined۱

۱۷۱

۷:۱۲

‌‌ علم روانشناسی میگه :
◇ خواب آروم رو جایگزین سریال دیدن کن◇ غذای سالم رو جایگزین فست فود کن◇ مشاور خوب رو جایگزین دوستان سمی کن◇ ورزش کردن رو جایگزین تلویزیون دیدن کن◇ سپاسگزاری رو جایگزین نق زدن کن◇ مسئولیت پذیری رو جایگزین غصه خوردن کن◇ عمل کردن رو جایگزین فکر کردن زیاد کن
undefined۶

۱۵۸

۷:۱۶

thumbnail
صحبت های دکتر ملت خواه در مورد عزت نفس ....
undefined⃟undefined@Lifestyl
undefined انرژی تو اینجا undefined افزایش بدهundefined undefinedundefined undefined
undefined۶

۱۸۴

۷:۲۰

*خدا به سه طریق جواب میدهد:
میگوید بله و آنچه که خواسته اید را به شما میدهد،
میگوید نه و چیز بهتری را به شما میدهد،
میگوید صبرکن و بهترین را به شما میدهد...
undefined۴

۱۸۹

۹:۵۱