#طنین_واژهها
گاهی فکر میکنیم زندگی باید تماماً روشن باشد؛ اما اگر ذرهای گردوغبار روی لنز چشممان ننشیند، هرگز نمیفهمیم نور از کجا میآید.در روزهایی که سایهها بلندترند و سنگینی بار روزگار بر دوشمان احساس میشود، شاید سخت باشد که روزنهای برای نور پیدا کنیم. اما این سایهها خود بخشی از همین زندگیاند؛ بخشی که به ما یادآوری میکنند روشنایی چقدر ارزشمند است.در عمیقترین درهها نیز رودی از زندگی جاری است، شاید صدایش آرام باشد، شاید مسیرش پر از سنگلاخ، اما جاریست. در میان تلخیها، طعم یک خاطرهٔ شیرین، گرمای دستی یاریگر، یا حتی سکوت آرامشبخشی که در آن نفس میکشیم، میتواند تلنگری باشد برای اینکه فراموش نکنیم هنوز زیباییهایی هست. اینها لزوماً انگیزههایی پرزرقوبرق نیستند، بلکه حقیقتهای کوچکیاند در بطن واقعیت زندگی ما. لذت بردن از همین لحظات کوچک، از همین نفسکشیدن ساده، خود نوعی قدرت است؛ چه قدرتی از این بالاتر که کسی بتواند در میانِ طوفان، طعمِ یک جرعه هوای پاک را بچشد؟ این قدرتِ توست. این همان نسیمیست که به سوختن ادامه میدهد، همان نوریست که سایهها را کمرنگ میکند،قدرتی برای تابآوردن و قدم برداشتن در مسیری که معلوم نیست به کجا ختم میشود. با این حال، تا همین جا که آمدهایم، این مسیر ارزشمند بوده است.
الناز الیاسی بختیاری
تلگرام | بله | ایتا کانون ادبی دانشگاه یزد
گاهی فکر میکنیم زندگی باید تماماً روشن باشد؛ اما اگر ذرهای گردوغبار روی لنز چشممان ننشیند، هرگز نمیفهمیم نور از کجا میآید.در روزهایی که سایهها بلندترند و سنگینی بار روزگار بر دوشمان احساس میشود، شاید سخت باشد که روزنهای برای نور پیدا کنیم. اما این سایهها خود بخشی از همین زندگیاند؛ بخشی که به ما یادآوری میکنند روشنایی چقدر ارزشمند است.در عمیقترین درهها نیز رودی از زندگی جاری است، شاید صدایش آرام باشد، شاید مسیرش پر از سنگلاخ، اما جاریست. در میان تلخیها، طعم یک خاطرهٔ شیرین، گرمای دستی یاریگر، یا حتی سکوت آرامشبخشی که در آن نفس میکشیم، میتواند تلنگری باشد برای اینکه فراموش نکنیم هنوز زیباییهایی هست. اینها لزوماً انگیزههایی پرزرقوبرق نیستند، بلکه حقیقتهای کوچکیاند در بطن واقعیت زندگی ما. لذت بردن از همین لحظات کوچک، از همین نفسکشیدن ساده، خود نوعی قدرت است؛ چه قدرتی از این بالاتر که کسی بتواند در میانِ طوفان، طعمِ یک جرعه هوای پاک را بچشد؟ این قدرتِ توست. این همان نسیمیست که به سوختن ادامه میدهد، همان نوریست که سایهها را کمرنگ میکند،قدرتی برای تابآوردن و قدم برداشتن در مسیری که معلوم نیست به کجا ختم میشود. با این حال، تا همین جا که آمدهایم، این مسیر ارزشمند بوده است.
۱۱۲
۱۶:۳۱
قسمت هفدهم[خونخواهی رستم و فرمان افراسیاب]
به مدت یک هفته مراسم سوگواری سیاوش در زابلستان بر پا بود. روز هشتم رستم به همراه سپاهش به خونخواهی سیاوش رو به سوی کاووس نهاد. خبر به کاووس دادند که جهانپهلوان به مانند ابر بهاران اشک میریزد و کلاهخود از سر افکنده و به نزدیکی شهر رسیده است. با شنیدن این خبر تمام بزرگان پای پیاده به استقبال او رفتند. رستم چون چشمش به بزرگان ایران افتاد جامه چاک داد و خاک بر سر ریخت و سوگند یاد کرد تا گرفتن انتقام خون سیاوش آرام نگیرد.

رستم که سنگینی این مصیبت او را از پای درانداخته بود، با خشم و اندوهی فراوان به راه ادامه داد که به کاخ کاووس رسید. او در حالیکه شمشیر در دستش میچرخید از پیش چشم تمام نگهبانان و سرداران کاخ گذشت. آنچنان خشمگین قدم برمیداشت که کسی یارای جسارت در مقابل او را نداشت در همان حال به نزدیک تخت کاووس رسید. کاووس چون چشمش بر تهمتن افتاد بر جای خشکید و آب دهانش را بلعید و سخن در میان شکاف لبانش خشکید و برنیامد:
نگه کرد کاووس در چهر اویچنان اشک خونین و آن مهر اوینداد ایچ پاسخ او را ز شرمفرو ریخت از دیدگان آب گرمتهمتن برفت از بر تخت اویسوی کاخ سودابه بنهاد روی
رستم بیآنکه سخنی بگوید با چشمان از حدقه درآمده و خونگرفته به سوی شبستان هجوم برد و چون چشمش بر سودابه افتاد، آنچه در دل داشت در گلویش خروشید و گفت: ای زن نابخرد؛ اکنون دوزخ در انتظار توست. در پی این کلام بود که شمشیر رستم برقی زد و بر سودابه نشست تا خون او را در کاخ مرمرین کاووس جاری سازد.


از سوی دیگر، افراسیاب بار دیگر دشمنی و عداوت خود را نسبت به رستم و ایرانزمین نشان داد و فرمانی شتابزده خطاب به سرخه صادر کرد:
ز کندآوران سرخه را پیش خواندز رستم فراوان سخنها براندتو فرزندی و نیکخواه منیستون سپاهی و ماه منیکنون پیشرو باش و بیدار باشسپه را ز رستم نگهدار باش
افراسیاب گفت: فرزندم! هماکنون با سی هزار سوار و پهلوان کارآزموده به سوی سینجاب حرکت کن! فرامرز - پسر رستم - آنجاست. با او بجنگ و سر از تنش جدا کن و سرش را برای من بیاور؛ اما اگر رستم به جنگ آمد، از نبرد با او خودداری کن که او پیلتنی کارآزموده و جنگدیده است. به یاد داشته باش که فرامرز نیز فرزند جهانپهلوان است و دلیر، هرگز او را کم مشمار.

سرخه با شنیدن سخنان پدر بر خود فرومیرود و سر به زیر میاندازد و سخنی بر زبان نمیآورد. سنگینی و طاقتفرسایی کار بزرگی که باید انجام دهد توانایی سخن گفتن را از او ستانده است؛ پس بیآنکه سخنی بر زبان براند از نزد پدر خارج میشود تا به تدارک سپاه بپردازد. سپیدهٔ افق در گسترهٔ آسمان بال میگشود و خورشید آرام و باشکوه از بستر خاک سر برمیداشت که سپاه سی هزار نفری سرخه قدم بر بستر زمین گذاشت و به سوی سینجاب روانه گشت. در چند فرسنگی سینجاب، سپاه تورانزمین زیر بال نگاه دیدهبانان ایران بود. آنها خبر به فرامرز بردند که سپاه توران به سوی ایران در حرکت است. فرامرز با شنیدن این خبر بیدرنگ به سپاه خود دستور حرکت داد و از میان سپاه صدای طبل جنگ برخاست. با شنیدن صدای طبل سپاه به حرکت درآمد.


#داستان_سیاوش#شاهنامه_فردوسی #قسمت_هفدهم
تلگرام | بله | ایتا کانون ادبی دانشگاه یزد
به مدت یک هفته مراسم سوگواری سیاوش در زابلستان بر پا بود. روز هشتم رستم به همراه سپاهش به خونخواهی سیاوش رو به سوی کاووس نهاد. خبر به کاووس دادند که جهانپهلوان به مانند ابر بهاران اشک میریزد و کلاهخود از سر افکنده و به نزدیکی شهر رسیده است. با شنیدن این خبر تمام بزرگان پای پیاده به استقبال او رفتند. رستم چون چشمش به بزرگان ایران افتاد جامه چاک داد و خاک بر سر ریخت و سوگند یاد کرد تا گرفتن انتقام خون سیاوش آرام نگیرد.
رستم که سنگینی این مصیبت او را از پای درانداخته بود، با خشم و اندوهی فراوان به راه ادامه داد که به کاخ کاووس رسید. او در حالیکه شمشیر در دستش میچرخید از پیش چشم تمام نگهبانان و سرداران کاخ گذشت. آنچنان خشمگین قدم برمیداشت که کسی یارای جسارت در مقابل او را نداشت در همان حال به نزدیک تخت کاووس رسید. کاووس چون چشمش بر تهمتن افتاد بر جای خشکید و آب دهانش را بلعید و سخن در میان شکاف لبانش خشکید و برنیامد:
نگه کرد کاووس در چهر اویچنان اشک خونین و آن مهر اوینداد ایچ پاسخ او را ز شرمفرو ریخت از دیدگان آب گرمتهمتن برفت از بر تخت اویسوی کاخ سودابه بنهاد روی
رستم بیآنکه سخنی بگوید با چشمان از حدقه درآمده و خونگرفته به سوی شبستان هجوم برد و چون چشمش بر سودابه افتاد، آنچه در دل داشت در گلویش خروشید و گفت: ای زن نابخرد؛ اکنون دوزخ در انتظار توست. در پی این کلام بود که شمشیر رستم برقی زد و بر سودابه نشست تا خون او را در کاخ مرمرین کاووس جاری سازد.
از سوی دیگر، افراسیاب بار دیگر دشمنی و عداوت خود را نسبت به رستم و ایرانزمین نشان داد و فرمانی شتابزده خطاب به سرخه صادر کرد:
ز کندآوران سرخه را پیش خواندز رستم فراوان سخنها براندتو فرزندی و نیکخواه منیستون سپاهی و ماه منیکنون پیشرو باش و بیدار باشسپه را ز رستم نگهدار باش
افراسیاب گفت: فرزندم! هماکنون با سی هزار سوار و پهلوان کارآزموده به سوی سینجاب حرکت کن! فرامرز - پسر رستم - آنجاست. با او بجنگ و سر از تنش جدا کن و سرش را برای من بیاور؛ اما اگر رستم به جنگ آمد، از نبرد با او خودداری کن که او پیلتنی کارآزموده و جنگدیده است. به یاد داشته باش که فرامرز نیز فرزند جهانپهلوان است و دلیر، هرگز او را کم مشمار.
سرخه با شنیدن سخنان پدر بر خود فرومیرود و سر به زیر میاندازد و سخنی بر زبان نمیآورد. سنگینی و طاقتفرسایی کار بزرگی که باید انجام دهد توانایی سخن گفتن را از او ستانده است؛ پس بیآنکه سخنی بر زبان براند از نزد پدر خارج میشود تا به تدارک سپاه بپردازد. سپیدهٔ افق در گسترهٔ آسمان بال میگشود و خورشید آرام و باشکوه از بستر خاک سر برمیداشت که سپاه سی هزار نفری سرخه قدم بر بستر زمین گذاشت و به سوی سینجاب روانه گشت. در چند فرسنگی سینجاب، سپاه تورانزمین زیر بال نگاه دیدهبانان ایران بود. آنها خبر به فرامرز بردند که سپاه توران به سوی ایران در حرکت است. فرامرز با شنیدن این خبر بیدرنگ به سپاه خود دستور حرکت داد و از میان سپاه صدای طبل جنگ برخاست. با شنیدن صدای طبل سپاه به حرکت درآمد.
#داستان_سیاوش#شاهنامه_فردوسی #قسمت_هفدهم
۱۲۲
۲۱:۴۷
۱۰۶
۱۴:۵۹
قسمت هجدهم 
[نبرد فرامرز و سرخه]
چون آوای طبلهای جنگ
در دشت سینجاب پیچید، زمین از گام اسبان
و هیاهوی سپاه به لرزه درآمد. فرامرز، فرزند دلاور رستم
، بر اسب سیاهش نشست؛ گرزی گران
بر دست داشت و زرهی بر تن که در آفتاب صبحگاهی
چون آینه میدرخشید. نگاهش استوار
و دلش آکنده از اندوه خون سیاوش
بود و در دل سوگند خورده بود که دشمنان ایران را آرام نگذارد.
از آن سوی میدان، سرخه ــ پسر افراسیاب
ــ با سپاه سیهزار نفری خویش چون تندباد
پیش میآمد. درفشهای توران
در باد میپیچید و برق نیزهها
در دشت میدرخشید. چون دو سپاه به نزدیکی یکدیگر رسیدند، گردی سترگ
از زمین برخاست و آسمان را تیره ساخت.
فرامرز پیش تاخت
و بانگ برآورد: «کدام است سرخه، پسر افراسیاب؟ که خواهد ز ایرانیان کین و تاب؟
»
چون این سخن به گوش سرخه رسید، از میان سپاه پیش آمد؛ نیزهای بلند
در دست داشت و بر اسبی تیزپا سوار بود. نگاهش تند
و چهرهاش برافروخته بود، اما در دل میدانست که با فرزند رستم روبهرو شده است؛ همان که آوازهٔ دلاوریاش در سراسر جهان
پیچیده بود.
سرخه فریاد زد: «منم سرخه، آن شاهزادهٔ توران
که آرد به میدان دلیران زیان! اگر تویی فرامرز، فرزند رستم
بیا تا ببینیم در جنگ کیستم 
.»
چون این سخن پایان یافت، دو پهلوان چون شیران خشمگین
به سوی یکدیگر تاختند. نخست نیزهها را به هم زدند
؛ چنان ضربتی که چوب نیزهها در هم شکست و پارههایش بر خاک افتاد. آنگاه شمشیرها از نیام برکشیدند
و آذرخشوار
بر هم کوفتند.
بانگ برخورد تیغها
در دشت میپیچید و سپاهیان از هر دو سو نفس در سینه حبس کرده بودند
. گاه فرامرز پیش میآمد و سرخه را پس میراند
، گاه سرخه حمله میکرد و گردی سهمگین
از زیر سم اسبان برمیخاست.
سرانجام فرامرز گرز گران خویش را بالا برد
و با فریادی سهمگین
آن را بر سپر سرخه فرود آورد. سپر از هم شکافت 
و سرخه از زین اسب فرو افتاد 
. هنوز بر زمین نیفتاده بود که فرامرز از اسب جست و تیغ برکشید
.
سپاه توران با دیدن افتادن سرخه به خروش آمد
، اما کسی یارای نزدیک شدن به فرزند رستم را نداشت. فرامرز بر بالین او ایستاد و گفت: «بدان که این کین سیاوش است
که بر تو فرود میآید
.»
پس تیغ برکشید و کار سرخه را به پایان رساند
. چون خبر کشته شدن او در سپاه توران پیچید، دلهاشان لرزید
و صفهاشان شکست. سپاهیان توران رو به گریز نهادند
و دشت سینجاب از بانگ فرارشان پر شد
.
فرامرز فرمان داد تا سپاه ایران دشمنان را تا دوردستها دنبال کنند
. آن روز، دشت از پیروزی ایرانیان آکنده شد
و نام فرامرز در میان سپاه چون نام پدرش با هیبت و شکوه بر زبانها افتاد
.
اما این پیروزی پایان کار نبود؛ زیرا هنگامی که خبر کشته شدن سرخه به افراسیاب رسید
، آتش خشم در دل او زبانه کشید
و اندیشهٔ جنگی بزرگتر در سر پروراند... 

#داستان_سیاوش#شاهنامه_فردوسی #قسمت_هجدهم
کانون ادبی دانشگاه یزد
چون آوای طبلهای جنگ
از آن سوی میدان، سرخه ــ پسر افراسیاب
فرامرز پیش تاخت
چون این سخن به گوش سرخه رسید، از میان سپاه پیش آمد؛ نیزهای بلند
سرخه فریاد زد: «منم سرخه، آن شاهزادهٔ توران
چون این سخن پایان یافت، دو پهلوان چون شیران خشمگین
بانگ برخورد تیغها
سرانجام فرامرز گرز گران خویش را بالا برد
سپاه توران با دیدن افتادن سرخه به خروش آمد
پس تیغ برکشید و کار سرخه را به پایان رساند
فرامرز فرمان داد تا سپاه ایران دشمنان را تا دوردستها دنبال کنند
اما این پیروزی پایان کار نبود؛ زیرا هنگامی که خبر کشته شدن سرخه به افراسیاب رسید
#داستان_سیاوش#شاهنامه_فردوسی #قسمت_هجدهم
۱۲۷
۱۴:۵۹
۱۰۰
۱۳:۵۴
[داستان های شاهنامه از شکوه جمشید تا زمزمه ضحاک]سالها بر همان آیین گذشت. جهان در سایهٔ فرّهِ جمشید چنان آرام گرفته بود که گویی رنج از یاد مردمان رفته است. نه دیوی جرأت سرکشی داشت و نه زمستانی توانِ آزردنِ کشتزارها. رودها بهموقع میجوشیدند، گلهها فزون میشدند و خانهها از خندهٔ کودکان آکنده بود.
جمشید که خود را پاسبانِ این سامان میدانست، هر سال به میان مردم میرفت؛ از کشتزارها دیدن میکرد، به کارِ پیشهوران مینگریست و سخنِ موبدان و دانایان را میشنید. هنوز خرد در دلش زنده بود و میدانست که پادشاهی بیدانش چون چراغی بیروغن است.
اما سالها، همچون رودِ آرام، آهسته دلها را دگرگون میکنند.
چنان شد که آوازهٔ جمشید از مرزهای ایرانزمین گذشت. کاروانها در سرزمینهای دور از شکوه او میگفتند؛ از شهریاری که دیوان را به فرمان آورده و زمین را به بهشت بدل کرده است. هر جا نامش میآمد، مردمان سر به شگفتی میجنباندند و میگفتند: «در جهان شاهی چون او نیست.»
این سخنان اندکاندک به گوشِ خودِ جمشید نیز رسید.
نخست لبخندی میزد و خاموش میماند. اما چون بارها و بارها همان ستایشها را شنید، دانهای کوچک در دلش کاشته شد—دانهای از خودبینی که آهسته آهسته جوانه میزد.
روزی در بارگاهِ زرین خویش نشست؛ موبدان و بزرگان گرداگردش بودند و دیوارها از درخشش گوهرها میتابید. جمشید نگاهی به شکوه تخت و تاج انداخت و با خود اندیشید: «این همه آبادانی از کجا آمد؟ چه کسی جهان را چنین سامان داد؟»
و پاسخ را در درون خویش جست.
آن روز هنوز سخنی نگفت، اما از آن پس کمتر به اندرز موبدان گوش سپرد. گاه که دانایی سخنی از فروتنی میگفت، شاه به لبخندی سرد بسنده میکرد.
فرّهِ ایزدی که چون پرتو آفتاب بر سرش میتابید، آرامآرام لرزید؛ چرا که فرّه با غرور سازگار نیست.
در همان روزگار، در سرزمینی دور و گرم، در تبارِ تازیان، پسری جوان میزیست که نامش ضحاک بود. پدرش مرداس، پادشاهی نرمخو و دادگر بود، اما در دلِ آن جوان آتشی دیگر میسوخت—آتشِ آز و فرمانروایی.
و در تاریکیِ جهان، چشمهایی دیگر نیز بیدار بود.
اهریمن، آن دشمنِ کهنِ روشنایی، از دور به جهانِ آبادِ جمشید مینگریست. تا آن زمان راهی به آن شکوه نداشت؛ زیرا فرّهِ ایزدی همچون دژی استوار گردِ شاه را گرفته بود. اما اکنون شکافی باریک در آن دژ پدید آمده بود—شکافی که نامش غرور بود.
اهریمن آهسته خندید.
گفت: «زمان نزدیک میشود.»
و چنین بود که در دو سوی جهان، دو سرنوشت آرامآرام به سوی یکدیگر روان شدند: یکی شاهی که شکوهش به مرزِ آسمان رسیده بود، و دیگری جوانی که تاریکی در دلش خانه داشت.
بادِ روزگار هنوز آرام میوزید… اما طوفان در راه بود..
️ کانون ادبی دانشگاه یزد
جمشید که خود را پاسبانِ این سامان میدانست، هر سال به میان مردم میرفت؛ از کشتزارها دیدن میکرد، به کارِ پیشهوران مینگریست و سخنِ موبدان و دانایان را میشنید. هنوز خرد در دلش زنده بود و میدانست که پادشاهی بیدانش چون چراغی بیروغن است.
اما سالها، همچون رودِ آرام، آهسته دلها را دگرگون میکنند.
چنان شد که آوازهٔ جمشید از مرزهای ایرانزمین گذشت. کاروانها در سرزمینهای دور از شکوه او میگفتند؛ از شهریاری که دیوان را به فرمان آورده و زمین را به بهشت بدل کرده است. هر جا نامش میآمد، مردمان سر به شگفتی میجنباندند و میگفتند: «در جهان شاهی چون او نیست.»
این سخنان اندکاندک به گوشِ خودِ جمشید نیز رسید.
نخست لبخندی میزد و خاموش میماند. اما چون بارها و بارها همان ستایشها را شنید، دانهای کوچک در دلش کاشته شد—دانهای از خودبینی که آهسته آهسته جوانه میزد.
روزی در بارگاهِ زرین خویش نشست؛ موبدان و بزرگان گرداگردش بودند و دیوارها از درخشش گوهرها میتابید. جمشید نگاهی به شکوه تخت و تاج انداخت و با خود اندیشید: «این همه آبادانی از کجا آمد؟ چه کسی جهان را چنین سامان داد؟»
و پاسخ را در درون خویش جست.
آن روز هنوز سخنی نگفت، اما از آن پس کمتر به اندرز موبدان گوش سپرد. گاه که دانایی سخنی از فروتنی میگفت، شاه به لبخندی سرد بسنده میکرد.
فرّهِ ایزدی که چون پرتو آفتاب بر سرش میتابید، آرامآرام لرزید؛ چرا که فرّه با غرور سازگار نیست.
در همان روزگار، در سرزمینی دور و گرم، در تبارِ تازیان، پسری جوان میزیست که نامش ضحاک بود. پدرش مرداس، پادشاهی نرمخو و دادگر بود، اما در دلِ آن جوان آتشی دیگر میسوخت—آتشِ آز و فرمانروایی.
و در تاریکیِ جهان، چشمهایی دیگر نیز بیدار بود.
اهریمن، آن دشمنِ کهنِ روشنایی، از دور به جهانِ آبادِ جمشید مینگریست. تا آن زمان راهی به آن شکوه نداشت؛ زیرا فرّهِ ایزدی همچون دژی استوار گردِ شاه را گرفته بود. اما اکنون شکافی باریک در آن دژ پدید آمده بود—شکافی که نامش غرور بود.
اهریمن آهسته خندید.
گفت: «زمان نزدیک میشود.»
و چنین بود که در دو سوی جهان، دو سرنوشت آرامآرام به سوی یکدیگر روان شدند: یکی شاهی که شکوهش به مرزِ آسمان رسیده بود، و دیگری جوانی که تاریکی در دلش خانه داشت.
بادِ روزگار هنوز آرام میوزید… اما طوفان در راه بود..
۲۰۰
۱۳:۵۵
02 Tasnife Gholab.mp3
۰۷:۳۲-۱۷.۵۱ مگابایت
ای بی بصر من میروم؟او می کشد قلاب را!
۱۷۱
۱۹:۵۴