باران شدید میبارید و آخرین قطار شهر تازه حرکت کرده بود. بوی خاک باران خورده بینیام را پر کرده بود و سینهام میسوخت. دیر رسیدم. دیر رسیدم یا نمیخواستم که برسم؟ نمیدانم. نمیدانم و حالا باران گرفته بود و من زیر باران شدید بدون چتر و بدون احساس گیر افتاده بودم. کاش همه چیز جور دیگری بود. کاش باران، گرم میبارید و سردم نمیشد. کاش سردم نمیشد تا نمیلرزیدم. کاش نمیلرزیدم تا یادم نیاید من زندهام و او نیز همراه قطار رفته. راهم را ادامه میدهم. باران بر سرم میریزد و با خودم میگویم کاش باران گرم میبارید تا سردم نشود. قطار رفته و او را هم با خود برده است. دستم را نیشگون میگیرم. بیدارم و باران شدید میبارد و قطار رفته است. میفهمی؟ رفته! رفته و چترش را برایم در ایستگاه جا گذاشته است. چتری سیاه که دستهای چوبی دارد و رویش نوشته است "برای روزهای بارانی" چتر را برمیدارم و راه میافتم. قهوه داغ است و گرمایش را دوست دارم. گرمایش در چنین شبی که باران شدید میبارد، حس خانه میدهد. خانهای که حالا از آن خیلی دورم. قهوهام را مینوشم و چشمهایم را میبندم تا صدای بارانی که به شیشه ها و سقف کافه میخورد تنها چیزی باشد که به زنده بودن وصلم میکند. _خانم! چترتون رو جا گذاشتید. خانم! چشمهایم را باز میکنم. دختری که خیس از باران همراه با یک چتر باز نشده در دستش در کنار شومینه نشسته بود حالا رفته و چترش را جا گذاشته است. _نمیخوامش. به هر حال که هیچ وقت مال من نشد و رفت. صاحب کافه داخل میآید و زیر لب با خودش میگوید: عجب آدمهای دیوونهای به تورم میخورن. و چتر را کنار میگذارد. باران همچنان میبارد و حالا آدمی که چترش را رها کرده جلوی افکارم را میگیرد. برای چه چترش را باز نکرده بود تا خیس نشود؟ صدای باران برای بار دیگر گوشهایم را پر میکند. قهوهام را مینوشم و افکارم را آزاد میکنم. نفس عمیقی میکشم و بلند میشوم تا پول قهوه را حساب کنم و بروم. _الان تو این بارون میخوای بری؟ صبر کن شاید یواشتر شد بعدش برو. +دیگه باید برم. مشکلی نداره چتر جلوی در رو با خودم ببرم؟ میگوید مشکلی ندارد. برش میدارم و میزنم بیرون. چرا کسی باید از داشتن سقفی بالای سر اجتناب کند؟ در چنین بارانی چتر رنگ خانه میدهد و خانه ی من کجاست؟ چرا من دیگر خانهای ندارم؟ دسته ی چتر به چشمم میخورد. "برای روزهای بارانی" خانه، برای روزهایی که جز خودت کسی را نداری. راه میروم. چتر حس خانه میدهد. به سمت ایستگاه قطار میروم و با خودم فکر میکنم خانه ی من کجاست و من چرا خانهای ندارم؟ به ایستگاه قطار میرسم. آخرین قطار شهر مدتی میشود که حرکت کرده. مینشینم و چتر را میبندم. به باران نگاه میکنم که حالا نرمنرم میبارد و دلم برایش تنگ میشود. شاید آدمها گاهی خانه میشوند و نباید خانهام را ترک میکردم. آنقدر مینشینم تا باران بند میآید. چتر را همانجا میگذارم و به سمت خانه میروم.
۹۹
۱۵:۱۱
باران شدید میبارید و آخرین قطار شهر تازه حرکت کرده بود. خواب میبینم.سال هاست در این شهر حتی بادی نوزیده است تا غبار روی صورت هامان را پاک کند.ما خواب باران میبینیم. خواب قطاری را می بینیم که با سرعت هفتاد کیلومتر بر ساعت بدبختی می برد و خوشبختی می آورد. اما من چه می گویم؟ حتما دیوانه شده ام. آخر من نیز همراه با آخرین قطار این شهر رفته ام.نمی دانم،نمی دانم شب بود یا روز؟هوا بارانی بود یا آفتابی؟خودم بودم یا سایه ام بود؟اما بی گمان می دانم چیزی از اینجا رفت. حالا سردرگم مانده ام که من در این شهر تنها شده ام، یا شهر بی من خالی شده است.هر چقدر این جهان رنگ های جدید کشف میکند من سیاه و سفید تر می شوم. همراه با جنازه هایی که هنوز نفس می کشند در خيابان ها تنها قدم میزنم. گاهی لبخند هایی با طعم خون نثارم می کنند. از همیشه بیشتر ترسیده ام. روز هایی بود که لااقل خواب هایم رنگ و رویی داشتند اما خواب و بیداریم این روز ها فرقی ندارند.شهری که در آن ساکنم با شهری که در من ساکن است،بسیار تفاوت دارد. من باران هایی که از چشم آدم ها می بارد را دوست ندارم. من قطار هایی که فقط ایستگاه به ایستگاه غم پیاده می کنند را دوست ندارم.اکنون به ناکجاآبادی می روم و پشت سرم را چون سربازی شکست خورده مين گذاری می کنم.
"R"
۱۰۰
۱۵:۱۲
باران شدید میبارید و آخرین قطار شهر تازه حرکت کرده بود. من اما پشت درهای شیشهای ایستگاه کاشان ایستاده بودم و به چراغهای دوری که در سیاهی باران کویر محو میشدند نگاه میکردم. صدای کشیده شدن چمدان سنگینم روی موزاییکها تنها صدایی بود که سکوت سرد سالن را میشکست. باز هم همان اتفاق همیشگی: توقف طولانی برای سوختگیری و تأخیری که انگار نمیخواست تمام شود.صدای بلندگوی ایستگاه با خشخشی ممتد و ناواضح توی فضای خالی سالن پیچید؛ کلمات در هم میلولیدند و فقط بخشی از جملات گنگ مسئول ایستگاه مثل «تأخیر... نامعلوم... سکوی دو» به گوش میرسید. همان سکوی دویی که باید با آن همه وسیله از زیرگذر تاریک و نمناکش عبور میکردم.هر بار که کولهام را روی دوش جابهجا میکردم بوی خانهای که همین چند ساعت پیش ترکش کرده بودم از لای لباسهایم بلند میشد؛ بوی آن کیک خانگی که هنوز عطرش در فضای کیفم پیچیده بود. با احتیاط تمام دستم را روی سازم که کنار کتابهایم جا خوش کرده بود کشیدم؛ تنها پناهم برای سپری کردن این ساعتهای کشدار.گوشیام لرزید. مریم بود؛ هماتاقیام. با صدایی خوابآلود گفت: «کجایی؟ باز که قطار پیچوندهت!» گفتم: «وسط بارون کاشان گیر کردم، انگار ریلها دارن با من قهر میکنن.» او خندید و گفت: «بیخیال زمانبندی اداره راهآهن باش، یزد که هیچوقت برای رسیدن ما عجله نداره. زود باش بیا که چای داغ توی خوابگاه منتظرته.»یادم آمد به آن شبهایی که با همین تأخیرها ساعت سه صبح به ایستگاه یزد میرسیدم؛ آن پلههایی که بعد از خروج از قطار باید طی میکردم و دقیقاً مرا به ورودی سالن انتظار میرساند. انگار سکوی نه و سه چهارم هریپاتر بود؛ من هم با چمدانی پر از دلتنگی و کتاب و ساز از آن پلهها وارد دنیای جادویی خودم میشدم؛ همان دنیای خوابگاه که هماتاقیهایم از دم گیت تا خود اتاق یار و یاور وسایلم بودند.بغضی که از دلتنگی کاشان در گلویم گیر کرده بود آرامتر شد. به ریلهای خیس کاشان نگاه کردم؛ میدانستم هر چقدر هم تأخیر قطار طولانی باشد در نهایت به جایی میرسم که عطر چای و آغوش دوستان غربت کویر را میشوید. جامعهشناسی مسیر من همین بود؛ یاد گرفتن اینکه چطور در میان تأخیرها زخمه بر سیمهای صبوری بزنم و قلبم را برای شروع یک داستان جدید در شهری که حالا خانه دومم شده بود دوباره گرم نگهدارم.
ریحانه طائفی
۱۵۵
۱۵:۱۴
باران شدید میبارید و آخرین قطار شهر تازه حرکت کرده بود. دختر نشسته بود کنار پنجره، قطرههای باران روی شیشه چنان غلیظ و سریع جاری میشدند که انگار خود آسمان هم داشت برای رفتنش گریه میکرد. کیف کوچکش را محکم بغل کرده بود، همان که تمام زندگیاش در چند دست لباس و یک دفترچه و خودکار خلاصه شده بود. صدای چرخهای قطار روی ریل، وجودش را میلرزاند. نفسی عمیق کشید و به پنجره نگاه کرد که خانه های شهر آرام آرام محوتر میشدند. دختر زندگی اش را رها میکند و در حال رفتن از کشورش است از خانواده ای که در ان متولد شده بود دل میکند و راهی زندگی جدیدی در کشوری جدید با هم خوابگاهی هایش میشود تمام چالش های پیش بینی شده و پیش بینی نشده را با تمام جان برای خود میخرد اون همیشه در سرش به دنبال زندگی نو و جدید و کمی مطابق با ان زندگی ای که همیشه در سر میپرورانده بود و الان دارد اولین قدمش را برای رسیدن به ان همه خیال پردازی هایش را برمیدارد دل کندن از جایی که بوی خانه را میدهد، بویی آشنا، بوی دوست صمیمی وگرم. هر قدم در این مسیر یک چراغ برای اوست چراغی که هم جلوی پایش را روشن میکند و هم قدم بعدی را برایش نمایان می سازد، قطرات اشک از چشمانش جاری میشود هیچ کس نمیداند او برای چه اشک میریزد ،برای رفتنی که شاید بازگشتی ندارد یا اتفاقات پیش بینی نشده زندگی بی رحم در کشوری غریب.
۹۵
۱۶:۵۶
قسمت یازدهم[پیمانداری سیاوش و پناه توران]
شب دامن سیاه خود را بر دشت و صحرا کشیده بود و تنها سوسوی کمفروغ سراپردهٔ دلاوری جوان در دل تاریکی نور میپاشید. دو سردار ایرانی به درون سراپردهٔ سیاوش رفتند و مدتی به گفتوگو نشستند. در ابتدای سخن سیاوش آنچه را که پیش آمده برای آنها بازگو کرد و سرانجام گفت: کاووس اکنون به من فرمان جنگ میدهد اما من پیمانشکنی را روا نمیدانم و اکنون تو ای زنگیهاوران تمام گروگانها و پیشکشهای افراسیاب را به نزد او برگردان. سپس لحظهای کوتاه ساکت ماند و وقتی روی به بهرام کرد، به او گفت: سپاه را به تو سپردم تا هنگامی که سپهدار طوس بیاید. اینک من بر آنم که از ایران بروم؛ هر چند وداع با شما برایم بسیار مشکل است.

با شنیدن سخنان سیاوش، لحظهای سکوت میان آن سه مرد پدیدار گشت و ناگاه بغض بود که در دل دو پهلوان شکست و نیشتر دردی بود که بر دلشان نشست و اشکریزان کوشیدند تا سیاوش را از این کار بازدارند. در همین حال بهرام به او گفت: چگونه از پدر دست برمیداری؟! نامهای به او بنویس و جهانپهلوان را از او بخواه. در این نامه تنها فرمان جنگ آمده است پس تو بیهوده بر خود سخت مگیر!

سیاوش که در رأی خود استوار بود، روی به آنها کرد و گفت: من از فرمان یزدان سر نمیپیچم و خدای را بر نافرمانی خویش گواه نمیگیرم. ای دوستان من چگونه میتوانم تعدادی بیگناه را نزد کاووس بفرستم! نه هرگز! شما هم اگر با کاووس همرأی هستید، کاری را که خواستهام انجام ندهید. من خودم، گروگانها و پیشکشها را نزد افراسیاب خواهم برد و سپاه را به سپهدار طوس خواهم سپرد. چون سخن سیاوش به اینجا رسید، آن دو پهلوان گفتند: هر چه فرمان دهی همان خواهیم کرد و هرگز از گفتار تو سر نخواهیم پیچید.

فردای آن روز زنگی تمام پیشکشها و صد نفر از گروگانها را به سوی افراسیاب برد. چون به نزد افراسیاب رسید پیام سیاوش را به او داد. افراسیاب با شنیدن پیام سیاوش بسیار نگران شد و در همین حال پیران را که یکی از پهلوانان باخرد بود فراخواند و آنچه را که پیش آمده بود برای او باز گفت.

پیران با شنیدن سخنان افراسیاب اندکی فکر کرد و گفت: بهتر است که شما سیاوش را به توران فراخوانید. در سرزمین خودمان با او خوشرفتاری خواهیم کرد شاید دل کاووس نیز نرم گردد و از جنگ دست بردارد. افراسیاب از این پیشنهاد بسیار شادمان گشت و بیدرنگ زنگیهاوران را همراه با نامهای به سوی جوان دلاور روانه کرد.

سپیده بر دمیده بود که زنگیهاوران به نزد سیاوش رسید و نامهٔ افراسیاب را به او داد. سیاوش جوان نامه را خواند. با خواندن نامه چیزی مثل یک واهمه و تشویش ناگهان دل او را پر ساخت. از یک طرف میدید که دست یاری دشمن به سویش دراز شده و از سوی دیگر میدانست که باید سرزمین ایران را ترک گوید و به ناچار از آنجا برود. پس سران سپاه خود را گرد آورد؛ اما از رفتن خود سخن نگفت چون میدانست از رفتن او جلوگیری خواهند کرد. او چنین وانمود که برای گفتوگوی بیشتر با افراسیاب باید به دیدار اردوگاه تورانیان برود.


#داستان_سیاوش#شاهنامه_فردوسی#قسمت_یازدهم
تلگرام | بله | ایتا کانون ادبی دانشگاه یزد
شب دامن سیاه خود را بر دشت و صحرا کشیده بود و تنها سوسوی کمفروغ سراپردهٔ دلاوری جوان در دل تاریکی نور میپاشید. دو سردار ایرانی به درون سراپردهٔ سیاوش رفتند و مدتی به گفتوگو نشستند. در ابتدای سخن سیاوش آنچه را که پیش آمده برای آنها بازگو کرد و سرانجام گفت: کاووس اکنون به من فرمان جنگ میدهد اما من پیمانشکنی را روا نمیدانم و اکنون تو ای زنگیهاوران تمام گروگانها و پیشکشهای افراسیاب را به نزد او برگردان. سپس لحظهای کوتاه ساکت ماند و وقتی روی به بهرام کرد، به او گفت: سپاه را به تو سپردم تا هنگامی که سپهدار طوس بیاید. اینک من بر آنم که از ایران بروم؛ هر چند وداع با شما برایم بسیار مشکل است.
با شنیدن سخنان سیاوش، لحظهای سکوت میان آن سه مرد پدیدار گشت و ناگاه بغض بود که در دل دو پهلوان شکست و نیشتر دردی بود که بر دلشان نشست و اشکریزان کوشیدند تا سیاوش را از این کار بازدارند. در همین حال بهرام به او گفت: چگونه از پدر دست برمیداری؟! نامهای به او بنویس و جهانپهلوان را از او بخواه. در این نامه تنها فرمان جنگ آمده است پس تو بیهوده بر خود سخت مگیر!
سیاوش که در رأی خود استوار بود، روی به آنها کرد و گفت: من از فرمان یزدان سر نمیپیچم و خدای را بر نافرمانی خویش گواه نمیگیرم. ای دوستان من چگونه میتوانم تعدادی بیگناه را نزد کاووس بفرستم! نه هرگز! شما هم اگر با کاووس همرأی هستید، کاری را که خواستهام انجام ندهید. من خودم، گروگانها و پیشکشها را نزد افراسیاب خواهم برد و سپاه را به سپهدار طوس خواهم سپرد. چون سخن سیاوش به اینجا رسید، آن دو پهلوان گفتند: هر چه فرمان دهی همان خواهیم کرد و هرگز از گفتار تو سر نخواهیم پیچید.
فردای آن روز زنگی تمام پیشکشها و صد نفر از گروگانها را به سوی افراسیاب برد. چون به نزد افراسیاب رسید پیام سیاوش را به او داد. افراسیاب با شنیدن پیام سیاوش بسیار نگران شد و در همین حال پیران را که یکی از پهلوانان باخرد بود فراخواند و آنچه را که پیش آمده بود برای او باز گفت.
پیران با شنیدن سخنان افراسیاب اندکی فکر کرد و گفت: بهتر است که شما سیاوش را به توران فراخوانید. در سرزمین خودمان با او خوشرفتاری خواهیم کرد شاید دل کاووس نیز نرم گردد و از جنگ دست بردارد. افراسیاب از این پیشنهاد بسیار شادمان گشت و بیدرنگ زنگیهاوران را همراه با نامهای به سوی جوان دلاور روانه کرد.
سپیده بر دمیده بود که زنگیهاوران به نزد سیاوش رسید و نامهٔ افراسیاب را به او داد. سیاوش جوان نامه را خواند. با خواندن نامه چیزی مثل یک واهمه و تشویش ناگهان دل او را پر ساخت. از یک طرف میدید که دست یاری دشمن به سویش دراز شده و از سوی دیگر میدانست که باید سرزمین ایران را ترک گوید و به ناچار از آنجا برود. پس سران سپاه خود را گرد آورد؛ اما از رفتن خود سخن نگفت چون میدانست از رفتن او جلوگیری خواهند کرد. او چنین وانمود که برای گفتوگوی بیشتر با افراسیاب باید به دیدار اردوگاه تورانیان برود.
#داستان_سیاوش#شاهنامه_فردوسی#قسمت_یازدهم
۷۲
۱۹:۱۷
امروز میخواهیم درباره خاتمالشعرای پارسیگو، نورالدین عبدالرحمن جامی بخوانیم؛ شاعر و عارفی که حلقهٔ پایانی شاعران بزرگ سبک کلاسیک فارسی است. او در هراتِ عصر تیموری میزیست و با قلمی توانا، مناظره و داستانپردازی تعلیمی را به اوج رساند. زندگیاش آمیخته با سفر، دانش، دوستی با امیر علیشیر نوائی و ارادت به طریقت بود و در ۸۱ سالگی چشم فروبست.
تبار و تولدنورالدین عبدالرحمن جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرگردِ ولایت جام خراسان به دنیا آمد. پدرش، نظامالدین احمد، از اهل علم بود که از اصفهان به این ولایت مهاجرت کرده بود و خود جامی نسبش را به محمد بن حسن شیبانی، فقیه قرن دوم، میرساند. او تخلص «*جامی*» را هم به خاطر زادگاهش انتخاب کرد و هم به دلیل ارادتی که به شیخالاسلام احمد جام (ژندهپیل) داشت.
تحصیلات و پرورش ادبیجامی در هرات در مدرسۀ نظامیه و دیگر محافل علمی آن روزگار به تحصیل پرداخت و در بیستسالگی برای فراگیری بیشتر به سمرقند رفت. او مسیر علمی خود را از آموختن الفبا و قرآن تا علوم عقلی و نقلی و سپس عرفان و شاعری، در اشعارش ترسیم کرده است. از مهمترین استادان معنوی او سعدالدین کاشغری بود که جامی را به سلسلۀ نقشبندیه وارد کرد و از مریدان خواجه عبیدالله احرار شد.
سفرها و دوران اوججامی بیشتر عمرش را در هرات گذراند، هرچند سفرهایی نیز به حجاز، بغداد و تبریز داشت. او دورهٔ چند تن از سلاطین تیموری، از جمله سلطان حسین بایقرا را درک کرد. شهرت و مقام معنویاش چنان بود که امیر علیشیر نوائی، وزیر هنرپرور، افتخار همصحبتی با او را داشت و پس از وفاتش کتاب «*خمسةالمتحیرین*» را به یاد او نوشت.
پایان راه و آرامگاهجامی در ۱۷ محرم سال ۸۹۸ هجری قمری در سن ۸۱ سالگی در شهر هرات درگذشت. امیر علیشیر نوائی برای او مراسم تشییع و سوگواری برپا کرد. پیکرش را در تخت مزار (بهارستان) در هرات به خاک سپردند؛ محلی که اکنون در شمال غربی شهر هرات قرار دارد.
۵۰
۵:۳۵
۱. نظیرهگوییِ استادانهجامی به نظیرهگوییِ «خمسۀ نظامی» پرداخته و «هفت اورنگ» را در پاسخ و رقابت با نظامی گنجوی سروده است. همچنین «بهارستان» را بهسانِ «گلستانِ سعدی» تصنیف کرده است. در حوزۀ تذکرهنویسی، «نفحاتالانس» جامی نیز «تذکرةالاولیایِ» عطار را فرایاد میآورد.
۲. هفت اورنگ (خمسۀ جامی)از مهمترین آثارِ منظوم جامی، مجموعهٔ «هفت اورنگ» است که حدود ۲۳,۶۴۰ بیت دارد و از هفت مثنویِ داستانی و تعلیمی تشکیل شده است:سلسلةالذهب (در مسائل دینی و اخلاقی)، سلامان و ابسال (داستانی عاشقانه و عرفانی)، تحفةالاحرار، سبحةالابرار، یوسف و زلیخا، لیلی و مجنون و اسکندرنامه. در این مثنویها، نظامی گنجوی الگوی اصلی جامی بوده است.
۳. بهارستان (نثرِ مسجّع)جامی این کتاب را به درخواستِ امیر علیشیر نوائی و به تقلید از گلستانِ سعدی برای فرزندش «ضیاءالدین یوسف» نوشت. این کتاب از هشت روضه (باب) تشکیل شده است: از حكایات مشایخ صوفیه تا اسرار حكومت، از عشق و عاشقی تا لطایف و مطایبات و حتی حکایاتی از زبانِ جانوران.
۴. نفحاتالانس (تذکرةُالصوفیه)یکی از امهاتِ کتب عرفانی به نثرِ فارسی که شرح زندگی عارفان و صوفیانِ مسلمان از سدههای نخستین تا عصرِ مؤلف را در بر دارد. این کتاب را جامی به پیشنهادِ امیر علیشیر نوائی نگاشت و کارِ تألیف را در سال ۸۸۳ هجری به پایان برد.
۵. تسلط بر قالبهای کهن و مضامینِ صوفیانهجامی در غزل از سعدی و حافظ پیروی میکرد و غزلیاتش گاه آمیزهای از زبان عربی و فارسی است. علاوه بر این، او را از جمله سرآمدانِ سبک عراقی دانستهاند که بهرهگیری از تلمیح، تشبیه، استعاره و کنایه در آثارش برجسته است.
۴۳
۶:۱۵
۱. غزلِ عارفانه با مطلع «عاشقم اما نمیگویم کج»عاشقم اما نمی گویم کجابیخودم لیکن نمی دانم چرابیخودم زان می که آن را نیست جامعاشقم جایی که آنجا نیست جا
۲. شعر بحر طویلسقاک الله ای دیارکه از دور روزگارتهی مانده ای ز یارمن و جان بی قراربه گرد تو اشکبارچه پنهان چه آشکار
۳. آغاز «بهارستان» (نثرِ مسجّع و فاخر)«چو مرغِ امر ذی بالی ز آغازنه از نیروی حمد آید به پروازبه مقصد نارسیده پر بریزدفتد زانسان که هرگز برنخیزد»
«صانعی را که گلستان سپهرباشد از گلشنِ تصنیفش آگهیا بود بهر ثنا خوانانشپر نثار در و گوهر طبقی»
۴. غزل «گنج مراد را که بر او قفل ابتلاست»گنج مراد را که بر او قفل ابتلاستدندانه کلید ز دندان اژدهاستآن رخنه ها به جان که ز دندان وی فتاددر ملک فقر کنگره قصر کبریاست
۵۷
۶:۱۶