عکس پروفایل فارسی دهمف

فارسی دهم

۱۱۵ عضو
#دهم#سنجش-مقایسه
undefinedآدم آهنی و انسان!
آدم آهنی ها ساخته ی دست انسان بشرند،هیچ احساسی ندارند.اصلا چیزی به نام قلبundefinedندارند فقط ظاهرشان شبیه انسان است دو دست،دوپا،سروبدن فقط تنظیم شده اند کارهای خاصی انجام بدهند. آدم آهنی ها هیچوقت نمی خوابند هیچوقت باکسی دوست نمیشوندundefinedهیچوقت پشت پنجره نمی ایستند وازباران بهاری لذت نمی برند.بعضی آدم ها مثل آدم آهنی هستندundefinedسرد،بی روح،تنها انگار آمده اند که کارکنند،کارکنند وشب خسته شوند وبخوابند هیچوقت دست کسی را به گرمی نمی فشارندundefinedوازنوشیدن چای ولیمو کنار یک دوست قدیمی لذت نمی برندundefinedundefinedزیرباران نمی روند وپرواز پروانه انها رابه دنیای شعروخیال دعوت نمی کند. آدم آهنی بودن مثل یک بیماری فصلی مثل سرماخوردگی گاهی گریبان همه رامیگیرد وفقط روز وماه وسالش فرق میکند روز هایی که دیگر به درد دل مادر گوش نمی دهیم،شکسته وغمگین شدن پدررا نمیبینیم،تنهایی خواهروبرادرمان را نادیده میگیریم دقیقاً همین روزها ما به بیماری آدم آهنی بودن دچار شده ایم وقت هایی که یک بیت شعر حالمان راخوب نمی کند:'(یک کتاب تازه مارا شگفت زده نمی کند،مابه طرز شگفت انگیزی تبدیل به آدم آهنی شده ایم بیاییم مواظب حال خوبمان ومواظب این بیماری باشیم. undefinedundefinedundefinedundefinedundefined
نویسنده:سعیده شفیعی

۱۴۱

۱۷:۰۸

انشا به شیوه مقایسه بین دو چیزundefinedundefinedundefined

۱۳۱

۱۷:۰۹

#نگارش_دهم_درس_هفتم#ناسازی_معنایی (تضاد مفاهیم)
undefinedخوشه ها
گرما [ نور ، درخشانی ، آتش و...]سرما[زمستان ، سوز ، فقر و...]
موضوع: ســوزِ گـرماundefined
در آتش بازی های سال پیش ، کودکی را دیدم که از سرما می لرزید و به نور درخشان فشفشه ها خیره مانده بود. اجـداد ما یا همان انسـان های نخـسـتین ، از هـمان زمانی که دیـنی نبود و زمین قـلمرو داینـاسور ها به شـمار میرفت، می دانستند که نور یعنی گـرما ؛ و وجود گرما نجات دهنده ی نـسل بشر اسـت. به همین عـلت بسیاری از آنها به پرسـتش خورشید روی آوردند. چـرا که در هنگام شب ، سرما آنان را در بر می گرفت و در روز ، گـرچه نمی توانستند به خورشید خـیره شوند، اما وجودش برای دلگرمی شان کافی بود. من می دیدم که وقـتی فشفـشه ها خاموش می شوند و سر کودک از آن هیاهو ها به سوی دیگری می چرخد ، از لرزش بدنش کاسته می شود. اما تا دوباره نگـاه حیرانش به سمت هیاهویی دیگر می چرخید ، سرما بدنش را فرا می گرفت. میدانید علـت این تغییر ناگهانی بدنش چه بود؟وقتی او نوری نمی دید گمان میکرد که سرما یک چیز طبیعیست ، و بقیهً مردم نـیز ، اگر چه لباسی گرم تر پوشیده اند ، اما آنها هم حس او را دارند. امـا به محض روشن شدن یک فشـفشه ، خنده را بر لب مردم می دید ، و می فهمید که کسی حس او را درک نمی کند؛ پس سـرما به جسم کوچکش چیره می شد و سـوزِ گـرما ، اندامش را می لرزاند. خدا کند سرما ، حـواسش به دل هایی که می لرزاند باشـد.undefinedundefinedundefinedundefinedنویسنده : علی ادریس پور

۱۳۱

۱۷:۱۱

تضاد مفاهیمundefinedundefinedundefined

۱۳۲

۱۷:۱۱

اگر هیچکدام را دوست نداشتید موضوع دیگری هم هست

۱۳۲

۱۷:۱۲

thumbnail

۱۳۵

۱۱:۰۹

thumbnail

۱۴۹

۱۱:۰۹

فارسی دهم
undefined تصویر
نمونه برگ پاسخنامه انشا

۱۴۹

۱۱:۰۹

فارسی دهم
undefined تصویر

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

خداحافظی ۱۴۰۰.mp3

۰۲:۵۲-۲.۶۳ مگابایت
undefined۱۵

۱۵۱

۶:۳۳