بازارسال شده از راوی ماه| روایت مردم لرستان🇮🇷
۲
۱۱:۳۷
بازارسال شده از راوی ماه| روایت مردم لرستان🇮🇷
#فراخوان
معرفی سوژهی #مدافع_وطن
اگر در اطرافتان کسانی را میشناسید که در نبرد ایران با دشمن آمریکایی_اسرائیلی، کارِ ویژهای انجام میدهند، در پیامرسانهای ایتا و بله، آنها را به آیدی زیر معرفی کنید.
@ravimah_admin
خیاطی، پخت غذا، فضاسازی شهری، امداد و نجات، پزشک، ذبح قربانی، اهدای طلا و پول و...
همچنین میتوانید خاطرات خود از جنگ رمضان را در قالب متن یا صوتهای زیر دو دقیقه، برای ما ارسال کنید.
#رهبر_شهید#تا_پای_جان_برای_ایران #جنگ_جنگ_تا_پیروزی #خانه_روایت_ماه#لرستان
آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
اگر در اطرافتان کسانی را میشناسید که در نبرد ایران با دشمن آمریکایی_اسرائیلی، کارِ ویژهای انجام میدهند، در پیامرسانهای ایتا و بله، آنها را به آیدی زیر معرفی کنید.
@ravimah_admin
خیاطی، پخت غذا، فضاسازی شهری، امداد و نجات، پزشک، ذبح قربانی، اهدای طلا و پول و...
#رهبر_شهید#تا_پای_جان_برای_ایران #جنگ_جنگ_تا_پیروزی #خانه_روایت_ماه#لرستان
@ravimah
۲
۱۱:۳۷
بازارسال شده از راوی ماه| روایت مردم لرستان🇮🇷
مردم، حالا که دستشان به توپ و تانک و میدانِ تنبهتن نمیرسد، افتادهاند به جان خودشان. صف میکشند؛ صفهای بلند، که خون بدهند؛ مبادا هموطنی محتاج بماند و اینها، زیادیاش را در رگ نگه دارند.گفت ناتوانترها و بچهها بیشتر اصرار میکنند.
همان بچهی سالهای جنگ است انگار؛ آن موقع در شناسنامه دست میبرد تا به جبهه برسد؛ حالا سینه جلو میدهد، قد میکشد، صدایش را کلفت میکند که نگویند بچه است و راهش بدهند برای خون دادن. کارشان گاهی به التماس هم میکشد.اینجا، در یک اتوبوس کنارِ خیابان، قصه مردم ایران از خیال جلو زده، از سیاهی جنگ رسیدهایم به روشنایی حماسه.
فاطمه عزیزی
#رهبر_شهید#تا_پای_جان_برای_ایران #جنگ_جنگ_تا_پیروزی #خانه_روایت_ماه#لرستان
آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
همان بچهی سالهای جنگ است انگار؛ آن موقع در شناسنامه دست میبرد تا به جبهه برسد؛ حالا سینه جلو میدهد، قد میکشد، صدایش را کلفت میکند که نگویند بچه است و راهش بدهند برای خون دادن. کارشان گاهی به التماس هم میکشد.اینجا، در یک اتوبوس کنارِ خیابان، قصه مردم ایران از خیال جلو زده، از سیاهی جنگ رسیدهایم به روشنایی حماسه.
#رهبر_شهید#تا_پای_جان_برای_ایران #جنگ_جنگ_تا_پیروزی #خانه_روایت_ماه#لرستان
@ravimah
۲
۱۱:۳۷
بازارسال شده از راوی ماه| روایت مردم لرستان🇮🇷
میگویند برای رفتن به هر مجلسی باید صاحبخانه دعوتت کند؛ تا دعوتی در کار نباشد، رفتن هم چندان معنایی ندارد. ایران هم خانهٔ امام زمان است؛ خانهٔ صاحبالزمان.
چهارشنبهٔ قبل قرار بود برای حضرت، نماز استغاثه بخوانند. چادر به سر منتظر ماندم، اما برنامه کنسل شد. با خودم گفتم لابد هنوز دعوت نشدهام.اما اینبار انگار آقا دعوت کردند.
با دوستم راهی میدان امام شدیم. شب بود؛ حوالی ساعت نه. میدان آرامآرام پر میشد. تلاوت قرآن آغاز شد؛ بعد سرودها و برنامهها. فضای میدان حالوهوای دیگری داشت؛ حالوهوایی که آدم را از هیاهو جدا میکرد و میبرد به جایی آرامتر و نزدیکتر.وقتی نوبت نماز استغاثه رسید، زیراندازها را پهن کردند. بعضیها زیرانداز داشتند و بعضیها کنار دیگران مینشستند یا سجادهای کوچک پهن میکردند. هیچوقت فکر نمیکردم شبی در میدان امام، زیر آسمان، بنشینم و به امام زمانم استغاثه کنم.
یکی از آداب این نماز، خواندن زیر آسمان است. من همیشه زیر آسمان حال بهتری دارم. وقتی سرم را بالا میگیرم و به آسمان نگاه میکنم، بیاختیار یاد این آیه میافتم:«قَدْ نَرَى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّمَاءِ» (بقره، ۱۴۴)«ما نگاههای مکرر تو را به سوی آسمان میبینیم.»آن لحظه حس میکنم صدایم راحتتر بالا میرود؛ انگار راهش بازتر است. هرچند میدانم خدا از رگ گردن به ما نزدیکتر است و فاصلهای میان ما و او نیست.
نماز مستحبی است و جماعت خوانده نمیشود؛ هرکس فرادا نماز میخواند، اما دلها عجیب با هم همراه بود. همه در یک زمان، با یک نیت، رو به یک قبله.
نماز دو رکعتی است؛ مثل نماز صبح. گفتهاند بهتر است در رکعت اول سورهٔ «فتح» و در رکعت دوم سورهٔ «نصر» خوانده شود، اما ما در رکعت اول سورهٔ «قدر» خواندیم و در رکعت دوم سورهٔ «نصر».بعد از دو سجدهٔ در رکعت دوم، نوبت قنوت رسید. همه با هم دعای سلامتی امام زمان را خواندیم.
یادم میآید قبلاً با خودم فکر میکردم خداوند که به امام زمان عمر طولانی داده، پس چرا برایسلامتی ایشان دعا میکنیم! بعدها فهمیدم طول عمر به معنای بیخطر بودن نیست. ایشان در میان دشمنان جنی و انسی زندگی میکنند و دعای ما بیاثر نیست.
نماز که تمام شد، دعای بعد از نماز را خواندیم؛ بخشی از آن همیشه عمیق در دلم مینشیند:«أشهدُ أنکَ الإمامُ المهدیُّ قولاً و فعلاً، و أنتَ الذی تملأ الأرض قسطاً و عدلاً بعد ما مُلئت ظلماً و جوراً؛ فاجعلِ اللهم فرجَه قریباً، و مخرجَه سهلاً، و زمانَ ظهورِه نزدیکاً.»شهادت میدهم که تو همان امام مهدی هستی، در گفتار و در کردار؛ همان که زمین را پس از آنکه از ظلم و جور پر شده باشد، سرشار از عدل و داد خواهد کرد. خدایا فرجش را نزدیک گردان، خروجش را آسان کن و زمان ظهورش را نزدیک فرما.
و آنجا که در دعا میرسد به «کذا و کذا»؛ جایی که باید حاجتت را بگویی…ما در استغاثه به شما، خودِ شما را خواستیم.آقاجان! اگر مشکلی در زندگی ما هست، با آمدن شما به اذن الله گشوده میشود. مگر خودتان نفرمودید: «فرج من، گشایش شماست.»
بعد از دعا، روضه خواندند؛ روضهٔ حضرت عباس بن علی (ع). مگر خودتان نگفتهاید هر جا روضهٔ عمویتان باشد، شما هم حضور دارید؟و بعد خدا را به حق عمهٔ بزرگوارتان قسم دادیم؛ همانگونه که سفارش کرده بودید.آقای من!این مردم دیگر آن مردم سابق نیستند که سرگرم بازیچههای دنیا شوند و اگر هم شدند، فقط جمعهای به یاد شما بیفتند. هر شب دعای «عَظُمَ البَلاء» میخوانند و ذکر زبانشان دعای فرج شماست.در میان جمعیت، خانمی را دیدم که از ته دل شما را میخواست؛ نه با کلمات، بلکه با اشک.و آن لحظه در دلم زمزمه شد:بیا ای یوسفِ گمگشتهٔ کنعانِ تنهاییکه از دوری تو خون گشته هر چشمی تماشایی.
۲۲فروردین۱۴۰۵
#رهبر_شهید#تا_پای_جان_برای_ایران #جنگ_جنگ_تا_پیروزی #خانه_روایت_ماه#لرستان
@ravimah
۲
۱۱:۳۷
بازارسال شده از راوی ماه| روایت مردم لرستان🇮🇷
خیابان انقلاب این روزها نمایشگاهی شده از توانمندیها و دستاوردهای انقلاب؛ با غرفههای جورواجور. یک غرفهاش همین خانوادهی باصفاست. مادر همراه همسر و پسرش، بساط شامشان را آوردهاند خیابان انقلاب که از حضور در تجمع شبانه جا نمانند. چقدر زیبا بود؛ گرم و صمیمی. دلم نیامد از این غرفه جذاب، عکس نگیرم.پرچمی که مادر دست گرفته، او را با صلابت کرده. مادر است دیگر، خوب می داند وطن یعنی چه! از یک جنساند؛ هردو حرف هم را خوب میفهمند.فرهنگ فانتزی غرب با همه سروصداهایش، فقط در برابر همین یک توانمندی زانو میزند.محافل گرم خانوادگی دیگر فقط در کنج خانهها نیست. سفرهاش با برکت و بزرگ شده؛ به وسعت یک شهر.تمام رزمندگان خیابانها در همین محافل گرم و با صفا ریشه دواندهاند و محکم شدهاند. برای همین است صدای جنگندهها نمیتواند آنها را متفرق کند. رازش در همین ریشههای محکم شده است.
۲۲فروردین1405
#رهبر_شهید#تا_پای_جان_برای_ایران #جنگ_جنگ_تا_پیروزی #خانه_روایت_ماه#لرستان
@ravimah
۳
۴:۱۳
بازارسال شده از راوی ماه| روایت مردم لرستان🇮🇷
«پرچم… پرچمِ ایران!»
صدا مثل موج، توی خیابان شهدایِ بروجرد میپیچید. کنار یکی از ایستگاههای شلوغِ پذیرایی، چشمم به انبوهی از پرچمهای ایران افتاد که مثل گلی سرخرنگ شکفته بودند. فروشندهاش با شور و حرارتِ خاصی آواز میداد و مردم هم انگار که تشنهٔ همین رنگ و همین صدا بودند، دورش جمع شده بودند.این روزها، هر گوشه و کناری را که نگاه کنی، پرچم میبینی؛ روی ماشینها؛ روی دوشِ آدمها؛ توی دستِ بچهها… .هر پرچمی که تکان میخورد، انگار بخشی از وجودِ مردم است که به اهتزاز درمیآمد.
آن نقطهٔ جمع شدنِ پرچمها، فقط یک محلِ خرید و فروش نبود؛ انگار مرکزِ ثقلِ آن حسِ مشترک بود. هر عابری که از کنارش رَد میشد، ناخودآگاه، نگاهش به رقصِ رنگِ سبز و سفید و قرمز میافتاد و یک موجِ نامرئی از عشق و غرور، بینِ جمعیت رد و بدل میشد.
۲۳فروردین۱۴۰۵
#رهبر_شهید#تا_پای_جان_برای_ایران #جنگ_جنگ_تا_پیروزی #خانه_روایت_ماه#لرستان
@ravimah
۴
۴:۱۳
بازارسال شده از راوی ماه| روایت مردم لرستان🇮🇷
چشم دشمنان «ایران» عزیزم کور!اینجا که ما زندگی میکنیم، جای عجیبیست. وقتی همه جمع میشویم دور هم، شیرینترین لحظهها رقم میخورد. تعداد بچهها، چهار یا پنج برابر پدر و مادرهاست. به جرأت میتوانم بگویم اینجا جوانترین جای خرمآباد است. آنقدر جوانیم که خودمان دهه هفتادی و بچههایمان از دهه هشتادی شروع میشوند تا «۰۰»هایی که تازه دارند وارد پنج سالگی میشوند.و جالبتر اینکه حاجآقای پیشنماز مسجدمان هم کمسنوسالترین طلبه شهر است. طلبهای که از ولادت اهل بیت گرفته تا شهادت تا عید غدیر تا عید فطر، مردم جوان را میکشاند توی مسجد حضرت زهرا و هجاهای اسلام را توی مغزمان صداکشی میکند.بچهها صدایش میزنند «حاجآقا!»دم غروب که میشود قرار از بچههایمان میبرد؛ برای دیدن حاجآقا و قبل از شنیدن صدای اذان، خودشان را میرسانند توی مسجد تا بساط چای را آماده کنند برای حلقه صالحین بعد از نماز.بعضی شبها، پسرها، عمامه حاجآقا را برمیدارند، میگذارند روی سر خودشان و عکس میگیرند. آن وقت مجبور میشوند بیایند کمک حاجآقا و پارچهی سفید ۱۲ متری را باز کنند و از نو یک عمامه مرتب ببندد روی سرش. گاهی هم حاجآقا لباس روحانیتش را درمیآورد، میرود توی جلد بچهها و تا پاسی از شب با پسرها «چز» بازی میکند. خلاصه بچههای شهرک ما اگر شبها هم نیایند خانه، خیالمان تخت است که دارند با حاجآقا میپلکند.
امشب اولین شب تجمعات محله ماست. حاجآقا پیام گذاشت توی کانال مسجد: قرارمان سر ساعت۲۱ تا۲۳ شب. از غروب که پیام را دیدم دل توی دلم نبود زودتر از بازار برگردیم تا به اولین شب تجمعات شهرکمان برسیم.حدود ساعت ۲۱:۳۰ رسیدیم. هوا برخلاف روز که از بهار لذت میبردیم، خیلی سرد است. حاجآقا بلندگو به دست، دارد توی حیاط مسجد سخنرانی میکند. ناگفته نماند، حیاط مسجدمان هم زیارتگاه یک شهید ۲۷ ساله است. جوانی گمنام از جزیره مجنون که خدا رفاقتش را قسمت ما کرده است.خانوادههای ارتشی تا وارد حیاط میشوند، اول میروند کنار مزار شهید، عرض ادبی میکنند و فاتحهای میخوانند؛ بعد میآیند برای به آغوش کشیدن پرچم ایران!حاجآقا گفت: «بلند شعار بدین تا بقیه بلوکها هم صدامون رو بشنون بیان بیرون!» بچههایمان که همه از دم بسیجیاند توی اولین صف نسبت به جایگاه حاجآقا، ایستادهاند. حاجآقا مشتش را گره کرده و با صدای بلند فریاد میزند «مرگ بر آمریکا». بچهها بلندتر از حاجآقا، همه باهم فریاد میزنند «مرگ بر اسرائیل». دوباره حاجآقا فریاد میزند: «مرگ بر اسرائیل» بچهها یکصدا با تمام جان حنجرهشان، میگویند: «مرگ بر آمریکا».اولش فکر کردم این مدل شعار گفتنشان است؛ بعد که حاجآقا گفت:«مرگ بر امارات» متوجه شدم، حاجآقا دست بچهها را خوانده و نمیگذارد دستش بیاندازند! همه جماعت زدند زیر خنده و از بلندگوی مسجد، صدای «بزن که خوب میزنی» بلند شد.
سمانه قاسمیمنش
25فروردین1405
#رهبر_شهید#تا_پای_جان_برای_ایران #جنگ_جنگ_تا_پیروزی #خانه_روایت_ماه#لرستان
@ravimah
۲
۴:۱۳
بازارسال شده از راوی ماه| روایت مردم لرستان🇮🇷
#ببینید
این شبها هرکسی #در_حد_توان دارد کاری انجام میدهد.
وقتی نوجوانها میدانداری میکنند
حسن احمدوند
#رهبر_شهید#تا_پای_جان_برای_ایران #جنگ_جنگ_تا_پیروزی #خانه_روایت_ماه#لرستان
آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
این شبها هرکسی #در_حد_توان دارد کاری انجام میدهد.
وقتی نوجوانها میدانداری میکنند
#رهبر_شهید#تا_پای_جان_برای_ایران #جنگ_جنگ_تا_پیروزی #خانه_روایت_ماه#لرستان
@ravimah
۲
۴:۱۳
بازارسال شده از جهانگیری
شرایط مسابقه :الف: عکاسی، دوربین حرفه ای- تک عکس- مجموعه عکسب: پویش مردمی با دوربین های تلفن همراه(موبایل)- تک عکس- مجموعه عکسجوایز بخش عکاسی حرفه ای:نفر اول: لوح تقدیر25+ میلیون توماننفر دوم: لوح تقدیر20+ میلیون توماننفر سوم: لوح تقدیر15+ میلیون تومان پولجوایز بخش پویش مردمی:نفر اول: لوح تقدیر+ 15 میلیون توماننفر دوم: لوح تقدیر + 10 میلیون تومانلطفا اثار خود را به شماره تماس در بله ارسال کنید 







09917868037
شرکت برای عموم آزاد است.
۷
۶:۲۳
بازارسال شده از راوی ماه| روایت مردم لرستان🇮🇷
در هیاهوی یک شبِ بهاری، وقتی خیابان با صدای خنده و هیجان بچهها روشن بود، صندلی کوچکی در گوشهای خالی مانده بود؛ صندلیِ دختری که قرار بود امشب جشن تکلیفش را کنار دوستانش بگیرد؛ اما تقدیر، جشن او را در جایی روشنتر رقم زده بود.
امشب، همکلاسیهای #نگار_قلیپور شمعهای کوچکِ سپید را در دست گرفته بودند؛ اما شمعِ تکلیف نگار، در آسمان روشن شد؛ آنجا که فرشتگان، به جای مربیان، دستهای کوچکش را گرفتند و نگاه مهربان خداوند، جای چراغانی مدرسه را پر کرده بود.
جشن تکلیف نگار، نه با شکوفههای کاغذی، که با بالهای نورانی فرشتگان آغاز شد. او سجادهاش را در چمنزارهای بهشت پهن کرد و اولین «خدایا»ی کودکانهاش را در میان عطر باران و نسیم بهاری آرام زمزمه کرد. اینجا، در زمین، دوستانش با قلبهایی پر از دلتنگی، شمعها را روشن کردند؛ آنجا، در آسمان، خدا برای لبخندش ستارهای تازه آفرید.
امشب، هرچند صندلی نگار خالی بود، اما خاطرهاش در دلهای کوچک همکلاسیهایش جاری بود. آنها جشن گرفتند؛ اما جشنِ واقعی آنجا بود؛ جایی که نگار، با دنیایی از معصومیت، قدم در مسیر بندگی گذاشت. نه در کلاس کوچک دبستان، بلکه در آغوش امن بهشت.
8ردیبهشت۱۴۰۵
#رهبر_شهید#تا_پای_جان_برای_ایران #جنگ_جنگ_تا_پیروزی #خانه_روایت_ماه#لرستان
@ravimah
۴
۱۴:۱۱