#پارت_13+++++++++++++++بوی تیز سرم و خون باهم میومد و این حالم وبدتر میکرد حتی بوی دیوار های نم دارم هم بود بوی دیوارهای گلی نم دار به نظرم خیلی بوی خوبی بود دوست داشتم چشمام و باز کنم و برم تمام دیوارهارو بخورم نمیدونم چه مرگم شده بود که یه همچنین فکری قبل از اینکه بدونم کجام به سرم زد دوباره بوی خون و سرم به مشامم رسید که باعث شد عق بزنم داشتم با خودم فکر میکردم اگه الان شوهر داشتم صددرصد میگفتم حاملم و بعد ریز خندیدم کمی چشامو باز کردم یه جای کاملا غریب و کهنهو دربوداغون بود ساخت خونه مال ۷۰ تا۸۰ سال پیش بود احتمالا چون کلش با کاه و گِل ساخته شده بود میخواستم بلند شم که پام به طرز عجیبی تیر کشید دردی که تا مغز استخوانم رسوخ کرد دردی که بدون اینکه دست خودم باشه با تمام قدرت جیغ کشیدم طوری جیغ کشیدم که احساس کردم دیگه حنجرهام پاره پاره شددر اون خونهی قدیمی باز شد و اون مردی که بار اول پشت احسان دم درِ خونمون اومده بود داخل شد و پشت سرش احسان فک کنم احسان دست راستش بود که همه جا همراهش بود البته خودمم دقیق نمیدونم که رئیس کیه ولی باتوجه به حرف زدن اون اقا و لحن دستوریش به احسان باعث میشه که فکر کنم رئیس اونه _به به خانم زبون دراز چه عجب بعد از یه هفته مارو قادر به باز دیدن اون چشمات کردیتعجب کردم یه هفته بیهوش بودم امکان نداره حتما دروغ میگه احسان که پشت اون اقاعه بود با دست راستش به سرشونهی سمت چپ اقاعه زد و گفت_اونم چه چشم بازکردنی که کلِ محله رو خبر کرد بعد وحشتناک شروع به خندیدن کرد به زور جون کندن چندتا کلمه سربه سر کردم و گفتم+م......ن......من.........کج......اماقاعه خندیدو گفت_خونهی اقا شجاع خواستم از جام تکونی بخورم که پام دوباره تیر کشید و با تیر کشیدن پام خودم جیغ کشیدم آییــــــــــــــــــــــــــــــــــــی پــــــــــــــــــامبعد زدم زیر گریه اصلا نمیدونستم چه اتفاقی افتاده اقاعه با خندهی وحشتناکی جلو اومدو گفت_آروم باش چیزی نشده+چ.....را ......چرا پام انقد درد میکنه؟؟!_آروم باش تا بهت بگم چه بلایی سر پات اومدهخیره نگاهش کردم که خیلی خونسرد گفت_به پات تیر خورد بعد احسان مجبور شد تورو بیاره اینجا و چون پات عفونت خیلی شدید کرده بود دکترهای ماهم مجبورشدن..............
۳۶۰
۱۸:۳۶
اینم پارت جدید عشقااااا
۳۶۰
۱۸:۳۶
سلام سلام
۲۸۷
۱۹:۳۵
بعداز یکسال و خردهای من باز اومدم
۲۸۷
۱۹:۳۵
اگه ویو پیاما تا فردا ۲۰ تا بشه باز رمانو ادامه میدم
۲۸۷
۱۹:۳۶
بسم الله
۲۸۸
۱۹:۳۶
#پارت_14
_به پات تیر خورد بعد احسان مجبور شد تورو بیاره اینجا و چون پات عفونت خیلی شدید کرده بود دکترهای ماهم مجبور شدن که پات و قطع کنن
و بعد به حالت نمایشی دستاشو مشت کرد و سمت چشماش برد که مثلا داره گریه میکنه احسانم لباشو بهم فشار میداد تا نخنده ولی من اخ که وقتی گفت پاتو قطع کردن اصلا انگار تو این دنیا نبودم چشام گرد شد دهنم عین ماهی بازو بسته میشد اما هیچ صدای ازش بیرون نمیومد تو شوک خیلی عجیبی فرو رفته بودم یعنی ۱۷ سال با پا بودم و الان باید بدون پا باشم اصلا میتونم مگه چشای گردم پراز اشک شد هنوزم دهنم عین ماهی بازو بسته میشد بدون هیچ صدای اون دوتا هنوز داشتن منو نگاه میکردنن قیافشون یجوری بود کلماتو گم کردم اصلا با از دست دادن پام زبونمم از دست دادم قلبم تیر کشید دستمو که به سمت قلبم بردم و سیـ**نمو چنگ زدم هم زمان اشکای داغم گونمو خیس کردن باریختن اشک انگار که زبونمو کمی پیدا کردم خیلی سوال تو ذهنم بود که یکیشو پرسیدم+ما....مانم.......کجا......ستو بغضم بیشتر ترکید اون اقاعه گفت:مامانت الان خونست و فکر میکنه دخترش مرده و بعد به حالت نمایشی دستشو مشت کرد و به قسمت چپ سیـ****نش ضربه های پی در پی اما یواش میزد وگفت_واییی دخترم واییی دختر عزیزم واییی دختر جووونم مرد واییی خدا........همینجور داشت ادامه میداد که باجیغ گفتم+بســــــــــــع بســــــــع ساکــــــــت شــــــــــــو دهــــنتــــو بببند ساکت شوبا دوقدم خودشو بهم رسوند یقهی لباسمو چنگ زدم تازه لباسمو دیدم همون لباس های خونم بود لباس های بلوچیم وقتی یقمو گرفت گفت_دخترهی عوضی تا یکم لی لی به لا لات گذاشتیم واسه ما هار نشو دخترهی عوضی سکوت کردم راستش اصلا چیزی نداشتم بگم فقط اشکام شدیدتر رو صورتم باریدن اشکام خیلی داغ بودن تا اون لحظه حتی به سمت پامم نگاه نکردم حتی دلشو نداشتم به اون قسمت نگاه کنم فقط به این داشتم فکر میکردم که خودم اینجا اما پام تو قبرستون با این فکرم تلخ خندیدم بین گریه خندیدن چه حسی داره؟فقط میدونم که خیلی درد اوره وقتی خندهی تلخمو دید دستاشو از رو یقم برداشت و به سمت احسان برگشت و گفتیه چیز بیار بده بخوره فعلا نمیخوام بمیره باهاش زیاد کار دارم
_به پات تیر خورد بعد احسان مجبور شد تورو بیاره اینجا و چون پات عفونت خیلی شدید کرده بود دکترهای ماهم مجبور شدن که پات و قطع کنن
و بعد به حالت نمایشی دستاشو مشت کرد و سمت چشماش برد که مثلا داره گریه میکنه احسانم لباشو بهم فشار میداد تا نخنده ولی من اخ که وقتی گفت پاتو قطع کردن اصلا انگار تو این دنیا نبودم چشام گرد شد دهنم عین ماهی بازو بسته میشد اما هیچ صدای ازش بیرون نمیومد تو شوک خیلی عجیبی فرو رفته بودم یعنی ۱۷ سال با پا بودم و الان باید بدون پا باشم اصلا میتونم مگه چشای گردم پراز اشک شد هنوزم دهنم عین ماهی بازو بسته میشد بدون هیچ صدای اون دوتا هنوز داشتن منو نگاه میکردنن قیافشون یجوری بود کلماتو گم کردم اصلا با از دست دادن پام زبونمم از دست دادم قلبم تیر کشید دستمو که به سمت قلبم بردم و سیـ**نمو چنگ زدم هم زمان اشکای داغم گونمو خیس کردن باریختن اشک انگار که زبونمو کمی پیدا کردم خیلی سوال تو ذهنم بود که یکیشو پرسیدم+ما....مانم.......کجا......ستو بغضم بیشتر ترکید اون اقاعه گفت:مامانت الان خونست و فکر میکنه دخترش مرده و بعد به حالت نمایشی دستشو مشت کرد و به قسمت چپ سیـ****نش ضربه های پی در پی اما یواش میزد وگفت_واییی دخترم واییی دختر عزیزم واییی دختر جووونم مرد واییی خدا........همینجور داشت ادامه میداد که باجیغ گفتم+بســــــــــــع بســــــــع ساکــــــــت شــــــــــــو دهــــنتــــو بببند ساکت شوبا دوقدم خودشو بهم رسوند یقهی لباسمو چنگ زدم تازه لباسمو دیدم همون لباس های خونم بود لباس های بلوچیم وقتی یقمو گرفت گفت_دخترهی عوضی تا یکم لی لی به لا لات گذاشتیم واسه ما هار نشو دخترهی عوضی سکوت کردم راستش اصلا چیزی نداشتم بگم فقط اشکام شدیدتر رو صورتم باریدن اشکام خیلی داغ بودن تا اون لحظه حتی به سمت پامم نگاه نکردم حتی دلشو نداشتم به اون قسمت نگاه کنم فقط به این داشتم فکر میکردم که خودم اینجا اما پام تو قبرستون با این فکرم تلخ خندیدم بین گریه خندیدن چه حسی داره؟فقط میدونم که خیلی درد اوره وقتی خندهی تلخمو دید دستاشو از رو یقم برداشت و به سمت احسان برگشت و گفتیه چیز بیار بده بخوره فعلا نمیخوام بمیره باهاش زیاد کار دارم
۲۹۲
۹:۲۸
#پارت_15
*****دوماهی از تیر خوردن من میگذره از اون روز به بعد که واسم غذا اوردن چیزی زیادی نخوردم یعنی نتونستم حالت تهوع گرفتم بعد از اون هر روز ساعت معینی فقط یک وعده بهم غذا میدادن اونم وقتی که نور خورشید وسط اون اتاق تاریک و قدیمی می تابید تا چند روز اصلا به قسمت پایین تنم نگاه نمیکردم خیلی میترسیدم هفتهی اول شبها تب میکردم و هزیون میگفتم ولی هیچکس نبود که تبمو پایین بیاره خودم بودمو خدای من بعد از یه هفته تب و لرز و نگاه نکردن به پام احسان با یه مرد دیگهای اومد تو اتاق با کیفی که دست مرده بود و گوشی پزشکی که رو شونه هاش بود فهمیدم دکتره دکتره اومد نزدیک پام و پام نگاه کرد راستش هنوزهم جرعت نگاه کردن به پامو نداشتم که دکتره گفت_احسان اینکه پاش عفونت کرده مگه تو نگفتی وضع جسمیش خوبه و تب و لرز نداره با این حرف دکتر به احسان نگاه کردم بغض توی گلوم خیلی شدید شد به حدی که احساس خفگی میکردم من یه هفتهی تمام تو تب داشتم میسوختم بعد اون رفته گفته که من خوبم احسان چشم ازم گرفت رو به دکتره گفت_حالش که خوب بود من ندیدم تب کنه+خیله خب باشه الان یه سرم بهش وصل میکنم تا تبشو بیاره پایین و یه تب بر میدم که هرشب بهش بدی یه چندتا قرص خشککن هم میدم تا عفونت پاش کم بشه بعد از مکثی کوتاهی و نگاهی به دوربر باز به احسان گفت _از اینجاهم ببرش یه جای خوب و گرم اینجا نمیتونه سر پا بشه شاید هم با این عفونت چند روز بیشتر زنده نمونه نگاش کن رنگ صورتش عینه گچه همونجور که داشت حرف میزد دستشو به پام رسوند و پامو نگاه میکرد که وقتی دستش به پام خورد جیغی ضعیفی کشیدم یعنی توان بیشتری نداشتم _آروم باش دختر دارم ناخنای پات و نگاه میکنم ببینم عفونت چقدر پیشرفت کردهگیج شدم یعنی چی انگشتای پامو نگاه میکنه مگه من پا دارم که انگشت داشته باشم تلخ خندهی زدم و به دکتر نگاه کردم و گفتم +کدوم پا کدوم انگشت مگه من پا دارم که انگشت داشته باشم با این حرفم دکتر تعجب کرد و احسان خندید خندیدنش از ته دل و با صدا بود که دکتر به سمت احسان رفت و سرشو با تاسف تکان داد و دوباره به سمت من برگشت و گفت _بله که پا و انگشت داری دختر خانم زیبا مگه میشه دختری به زیبایی تو پا نداشته باشه بالاخره بغضم ترکید با ترکیدن بغضم به سمت پای راستم نگاه کردم اشکام مثل یه پردهای جلوی دیدمو گرفته بودم با دستام اشکامو پس زدم و پامو نگاه کردم خدای من پام هنوز سرجاش بود ولی کلا باد کرده بود و سیاه شده بود اولش ترسیدم ولی بعدش میون گریه خندیدم اشکام همینطور که میرختن لبام میخندیدن یعنی احسان و رئیسش بهم یه دستی زده بودن بعد از سفارشات دکتر که محل سکونتمو تغییر بدن و به موقع دادن داروهام و وصل کردن سرم گذاشت رفت و من از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم بعد از یه هفته جامو عوض کردن وقتی داشتم از اون اتاق تاریک میرفتم بیرون تازه متوجه شدم که من اصلا تو شهر خودم نیستم و یه جایی سرسبز و پر از دارو درخت هستم که یکم شبیه به شمال کرده بودش از اون اتاق قدیمی به یه کلبهی دنج و گرم نقل مکان کردم تو این دو ماه دو خانم مثل قبل فقط میومدن یه وعده غذا بهم میدادن و داروهامو بهم میدادن و خونه رو جمع میکردن و میرفتن و من باز شب ها تنها میشدم دیگه کمتر تب میکردم ورم پام و سیاهیش کم و کم تر میشد الان دوماهی از اون روزها میگذره و الان پام بهتره شده ولی بازم هم ورم داشت و رنگش بنفش بود هنوز رو پام نمیتونستم مثل قبل وایستم
*****دوماهی از تیر خوردن من میگذره از اون روز به بعد که واسم غذا اوردن چیزی زیادی نخوردم یعنی نتونستم حالت تهوع گرفتم بعد از اون هر روز ساعت معینی فقط یک وعده بهم غذا میدادن اونم وقتی که نور خورشید وسط اون اتاق تاریک و قدیمی می تابید تا چند روز اصلا به قسمت پایین تنم نگاه نمیکردم خیلی میترسیدم هفتهی اول شبها تب میکردم و هزیون میگفتم ولی هیچکس نبود که تبمو پایین بیاره خودم بودمو خدای من بعد از یه هفته تب و لرز و نگاه نکردن به پام احسان با یه مرد دیگهای اومد تو اتاق با کیفی که دست مرده بود و گوشی پزشکی که رو شونه هاش بود فهمیدم دکتره دکتره اومد نزدیک پام و پام نگاه کرد راستش هنوزهم جرعت نگاه کردن به پامو نداشتم که دکتره گفت_احسان اینکه پاش عفونت کرده مگه تو نگفتی وضع جسمیش خوبه و تب و لرز نداره با این حرف دکتر به احسان نگاه کردم بغض توی گلوم خیلی شدید شد به حدی که احساس خفگی میکردم من یه هفتهی تمام تو تب داشتم میسوختم بعد اون رفته گفته که من خوبم احسان چشم ازم گرفت رو به دکتره گفت_حالش که خوب بود من ندیدم تب کنه+خیله خب باشه الان یه سرم بهش وصل میکنم تا تبشو بیاره پایین و یه تب بر میدم که هرشب بهش بدی یه چندتا قرص خشککن هم میدم تا عفونت پاش کم بشه بعد از مکثی کوتاهی و نگاهی به دوربر باز به احسان گفت _از اینجاهم ببرش یه جای خوب و گرم اینجا نمیتونه سر پا بشه شاید هم با این عفونت چند روز بیشتر زنده نمونه نگاش کن رنگ صورتش عینه گچه همونجور که داشت حرف میزد دستشو به پام رسوند و پامو نگاه میکرد که وقتی دستش به پام خورد جیغی ضعیفی کشیدم یعنی توان بیشتری نداشتم _آروم باش دختر دارم ناخنای پات و نگاه میکنم ببینم عفونت چقدر پیشرفت کردهگیج شدم یعنی چی انگشتای پامو نگاه میکنه مگه من پا دارم که انگشت داشته باشم تلخ خندهی زدم و به دکتر نگاه کردم و گفتم +کدوم پا کدوم انگشت مگه من پا دارم که انگشت داشته باشم با این حرفم دکتر تعجب کرد و احسان خندید خندیدنش از ته دل و با صدا بود که دکتر به سمت احسان رفت و سرشو با تاسف تکان داد و دوباره به سمت من برگشت و گفت _بله که پا و انگشت داری دختر خانم زیبا مگه میشه دختری به زیبایی تو پا نداشته باشه بالاخره بغضم ترکید با ترکیدن بغضم به سمت پای راستم نگاه کردم اشکام مثل یه پردهای جلوی دیدمو گرفته بودم با دستام اشکامو پس زدم و پامو نگاه کردم خدای من پام هنوز سرجاش بود ولی کلا باد کرده بود و سیاه شده بود اولش ترسیدم ولی بعدش میون گریه خندیدم اشکام همینطور که میرختن لبام میخندیدن یعنی احسان و رئیسش بهم یه دستی زده بودن بعد از سفارشات دکتر که محل سکونتمو تغییر بدن و به موقع دادن داروهام و وصل کردن سرم گذاشت رفت و من از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم بعد از یه هفته جامو عوض کردن وقتی داشتم از اون اتاق تاریک میرفتم بیرون تازه متوجه شدم که من اصلا تو شهر خودم نیستم و یه جایی سرسبز و پر از دارو درخت هستم که یکم شبیه به شمال کرده بودش از اون اتاق قدیمی به یه کلبهی دنج و گرم نقل مکان کردم تو این دو ماه دو خانم مثل قبل فقط میومدن یه وعده غذا بهم میدادن و داروهامو بهم میدادن و خونه رو جمع میکردن و میرفتن و من باز شب ها تنها میشدم دیگه کمتر تب میکردم ورم پام و سیاهیش کم و کم تر میشد الان دوماهی از اون روزها میگذره و الان پام بهتره شده ولی بازم هم ورم داشت و رنگش بنفش بود هنوز رو پام نمیتونستم مثل قبل وایستم
۳۱۹
۱۸:۴۷
۲۸۱
۱۰:۰۴
هستین؟
۲۲۲
۱۹:۳۳