عشقَم، تو زندگیم هیچوقتدوست داشتنۍ تر از صداتخواستنۍ تر از چشماتقشنگ تر از نگاهت مهربون تر از دلتبهتر از رفتارتخوش بوتر از عطر تنتجایۍ آرامش بخش تر از بغلتخوش طعم تر از لبتزیباتر از خودت پیدا نکردم.
C᭄
قلب یادتون نره


┄═✾
ℒℴνℯ
✾═┄

https://ble.ir/lovemania 


C᭄
┄═✾
۹۸۱
۱۸:۵۶
میگم از قلبم خبر داری؟میدونی تا چه اندازه محتاج بودنته؟چقدر بی تابی میکنه وقتی اخم میکنی؟چقدر آشوب میشه وقتی نیستی؟میدونی اگه یه تار از موهات کم بشهدرجا میمیره این قلبم؟آخه تو ضربانشی،دلیلِ تپیدنشی..آخه این قلب برای تو میتپه..تو نباشی منم نیستم..من با تک تک سلولهای بدنم به تو نیاز دارم..پس قول بده همیشه مواظب خودت باشی،یه وقت نزاری قلبم بمیره.. خُب؟C᭄
قلب یادتون نره


┄═✾
ℒℴνℯ
✾═┄

https://ble.ir/lovemania 


┄═✾
۱K
۱۸:۵۹
ببین من میمونمو..و بهت ثابت میکنم:کهموهاتحتیسفیدشمقشنگه:)♡
C᭄
قلب یادتون نره


┄═✾
ℒℴνℯ
✾═┄

https://ble.ir/lovemania 


C᭄
┄═✾
۱K
۱۹:۲۵
توجانِمنیتو امیدِ دلِ این آدمیتو تنها آرامشِ این تنیتو تنها روشنی قلبِ منیتو سنجاقِ قلبِ منیتو شیرینترین دلگرمیِ منیتو جوجو کوچولویِ منیتو زیباترین خلقِ دنیایِ منیتو همون دلیلِ زنده بودنِ منیتو تنها دلیلِ چشمهایِ بیدار منیتو تنها دلیلِ لبخندِ رو لبامی🫂
C᭄
قلب یادتون نره


┄═✾
ℒℴνℯ
✾═┄

https://ble.ir/lovemania 


C᭄
┄═✾
۱K
۱۷:۱۳
سلام به همگی... یه خبر متفاوت! 

از امشب قراره اینجا کنار هم، ورقهای زندگی دختری رو بخونیم که یه اتفاق ساده، زندگیش رو به کل عوض کرد. این داستان بر اساس واقعیت نوشته شده و پارت به پارتش رو خودم براتون آماده میکنم.
*نام رمان: #پاییز_نفرین_شده
#پارت_اول
همهچیز از اون شب بارونی شروع شد. وقتی صدای زنگ در بلند شد، فکرشم نمیکردم پشت اون در کسی باشه که زندگیم رو به آتیش بکشه. با بیحوصلگی در رو باز کردم، اما با دیدن چشمهای خیس و لرزون «امیر»، خشکم زد...
امیر، برادر شوهر سابقم بود که دو سال بود ازش خبری نداشتم.
با صدایی که از ته چاه در میاومد گفت: «فقط تو میتونی کمکم کنی، اگه این جعبه رو قایم نکنی، هم من نابود میشم هم تو...»
خواستم بپرسم چه جعبهای؟ اما با دیدن لکههای سرخ روی آستین پیرهنش، زبونم بند اومد. اون خون بود؟!
این شروع یه بازی خطرناک بود که من ناخواسته واردش شده بودم...
️ کپی بدون ذکر منبع ممنوع!
ادامهی این ماجرای هیجانی، فردا شب ساعت ۲۰:۰۰ فقط در همین کانال.
پارتهای بعدی خیلی جنجالیه، از دست ندید...
☬ 𐎠✞ lovemania ✞𐎠 ☬
—━
𓄂
━—*
از امشب قراره اینجا کنار هم، ورقهای زندگی دختری رو بخونیم که یه اتفاق ساده، زندگیش رو به کل عوض کرد. این داستان بر اساس واقعیت نوشته شده و پارت به پارتش رو خودم براتون آماده میکنم.
*نام رمان: #پاییز_نفرین_شده
#پارت_اول
همهچیز از اون شب بارونی شروع شد. وقتی صدای زنگ در بلند شد، فکرشم نمیکردم پشت اون در کسی باشه که زندگیم رو به آتیش بکشه. با بیحوصلگی در رو باز کردم، اما با دیدن چشمهای خیس و لرزون «امیر»، خشکم زد...
امیر، برادر شوهر سابقم بود که دو سال بود ازش خبری نداشتم.
با صدایی که از ته چاه در میاومد گفت: «فقط تو میتونی کمکم کنی، اگه این جعبه رو قایم نکنی، هم من نابود میشم هم تو...»
خواستم بپرسم چه جعبهای؟ اما با دیدن لکههای سرخ روی آستین پیرهنش، زبونم بند اومد. اون خون بود؟!
این شروع یه بازی خطرناک بود که من ناخواسته واردش شده بودم...
ادامهی این ماجرای هیجانی، فردا شب ساعت ۲۰:۰۰ فقط در همین کانال.
پارتهای بعدی خیلی جنجالیه، از دست ندید...
☬ 𐎠✞ lovemania ✞𐎠 ☬
—━
۸۷۹
۶:۴۲
رفقا، اگر از پارت اول خوشتون اومد با *
لایک و فوروارد کردن این پست برای دوستانتون، بهم انرژی بدید تا پارتهای بعدی رو خیلی زودتر براتون آماده کنم! 

حمایت شما یعنی ادامه داشتنِ پرقدرتِ این داستان... ممنون که با ارسال پستها به دیده شدن کانال خودتون کمک میکنید.

☬ 𐎠✞ lovemania ✞𐎠 ☬
—━
𓄂
━—*
حمایت شما یعنی ادامه داشتنِ پرقدرتِ این داستان... ممنون که با ارسال پستها به دیده شدن کانال خودتون کمک میکنید.
☬ 𐎠✞ lovemania ✞𐎠 ☬
—━
۸۶۴
۶:۵۱
۸۹۷
۸:۱۸
*#پاییز_نفرین_شده 
#پارت_دوم
دستام میلرزید. امیر رو کشیدم داخل و در رو قفل کردم. بوی تند بارون و یه بویِ دیگه که شبیه آهن زنگزده بود، کل هال رو پر کرد. جعبهی فلزی رو با احتیاط روی میز گذاشت.
گفتم: «امیر، این چیه؟ اون خون روی آستینت... تو چیکار کردی؟»
خیره شده بود به پنجره، انگار منتظر بود کسی از دیوار بالا بیاد. با صدای دورگه گفت: «فقط بازش نکن سارا... به جونی که برات عزیزه قسم بازش نکن. فقط تا فردا شب نگهش دار، میان میبرنش.»
خواست بره سمت در که صدای ترمزِ جیغمانندِ چند تا ماشین جلوی خونه، جفتمون رو میخکوب کرد. نور چراغهای ماشین از زیر در افتاد توی خونه. امیر رنگش پرید مثل گچ.
نجوا کرد: «اومدن... خیلی زود پیدام کردن!»
دوید سمت آشپزخونه و گفت: «سارا، اگه ریختن تو، بگو منو ندیدی. بگو اصلاً امشب کسی نیومده اینجا، خب؟»
صدای کوبیدن وحشتناک در بلند شد. یه نفر از پشت در فریاد زد: «باز کن پلیس مخفیه! میدونیم اونجاست... باز کن وگرنه در رو خرد میکنیم!»
شوکه شده بودم. پلیس؟! امیر مگه چیکار کرده بود؟ جعبه رو برداشتم و زیر کاناپه قایم کردم. همون لحظه صدای شکستن شیشه پنجره اتاق خواب اومد...
اونا پلیس نبودن... اونا سیاهپوشهایی بودن که هیچ رحمی نداشتن!
امشب چه بلایی سر سارا و امیر میاد؟
پارت سوم فردا شب ساعت ۲۰:۰۰ منتشر میشه. زودتر عضو بشید که گمش نکنید
☬ 𐎠✞ lovemania ✞𐎠 ☬
—━
𓄂
━—*
#پارت_دوم
دستام میلرزید. امیر رو کشیدم داخل و در رو قفل کردم. بوی تند بارون و یه بویِ دیگه که شبیه آهن زنگزده بود، کل هال رو پر کرد. جعبهی فلزی رو با احتیاط روی میز گذاشت.
گفتم: «امیر، این چیه؟ اون خون روی آستینت... تو چیکار کردی؟»
خیره شده بود به پنجره، انگار منتظر بود کسی از دیوار بالا بیاد. با صدای دورگه گفت: «فقط بازش نکن سارا... به جونی که برات عزیزه قسم بازش نکن. فقط تا فردا شب نگهش دار، میان میبرنش.»
خواست بره سمت در که صدای ترمزِ جیغمانندِ چند تا ماشین جلوی خونه، جفتمون رو میخکوب کرد. نور چراغهای ماشین از زیر در افتاد توی خونه. امیر رنگش پرید مثل گچ.
نجوا کرد: «اومدن... خیلی زود پیدام کردن!»
دوید سمت آشپزخونه و گفت: «سارا، اگه ریختن تو، بگو منو ندیدی. بگو اصلاً امشب کسی نیومده اینجا، خب؟»
صدای کوبیدن وحشتناک در بلند شد. یه نفر از پشت در فریاد زد: «باز کن پلیس مخفیه! میدونیم اونجاست... باز کن وگرنه در رو خرد میکنیم!»
شوکه شده بودم. پلیس؟! امیر مگه چیکار کرده بود؟ جعبه رو برداشتم و زیر کاناپه قایم کردم. همون لحظه صدای شکستن شیشه پنجره اتاق خواب اومد...
اونا پلیس نبودن... اونا سیاهپوشهایی بودن که هیچ رحمی نداشتن!
پارت سوم فردا شب ساعت ۲۰:۰۰ منتشر میشه. زودتر عضو بشید که گمش نکنید
☬ 𐎠✞ lovemania ✞𐎠 ☬
—━
۹۱۳
۱۶:۴۹
بچهها، یک لحظه صبر کنید!
میخوام ببینم حدسهاتون چقدر به واقعیت نزدیکه...
*به نظرتون داخل اون جعبهی مرموزی که امیر آورد، چی میتونه باشه؟*
اگر فکر میکنید طلا و جواهراته، ریاکشن «
» بذارید.
اگر فکر میکنید مدارک مهم و سری هست، ریاکشن «
» بذارید.
اگر فکر میکنید چیزی ترسناک یا خطرناکه، ریاکشن «
» بذارید.
ببینم کی میتونه درست حدس بزنه!

*به نظرتون داخل اون جعبهی مرموزی که امیر آورد، چی میتونه باشه؟*
ببینم کی میتونه درست حدس بزنه!
۹۱۱
۱۶:۵۵