لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل 「 رمان مهمان پنهان 」「
۱۲۳ عضو

「 رمان مهمان پنهان 」

پارت ها به صورت روزانه بارگذاری میشه undefinedبه جز جمعه ها undefinedکپی ممنوع undefined
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۶ تیر
پارت 52 | مهمان پنهان
«رستا »
مامان با چشم‌های گرد شده نگام کرد و نگار قاشقش رو گذاشت توی بشقاب.
عمه ناهید چاقو و چنگال رو خیلی آروم، موازات هم گذاشت لبه بشقابش.
چشماش ریز شد و تمام ابهت و سردی‌اش رو ریخت توی گلوم.
ـ این عمارت نیازی به فضولی یا بازسازی نداره رستا. هر چیزی همون‌جاییه که باید باشه. تو هم بهتره تمرکوت رو بذاری روی درس و آینده‌ت، نه در و دیوارهای خونه من.
لحنش جوری بود که انگار یه خط قرمز پررنگ جلو پام کشید.
ولی همین روتینِ ظاهری و مخفی‌کاری عمه، برای من بهترین سوخت بود.
پوزخندم رو پشت لیوان آبم پنهان کردم.
اونا فکر می‌کردن با قانون گذاشتن می‌تونن منو عقب بکشن، ولی نمی‌دونستن نقشه اون طبقه ممنوعه، همین الان زیر آستر چمدون منه و من تا ته این بازی رو نرم، بیخیال نمی‌شم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــundefinedـــــــــــــــــــــــــــــــundefinedـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــکپی حتی با ذکر نام نویسنده ممنوع می‌باشد و پیگرد قانونی داردhttps://ble.ir/luna_novels
undefined۱۰

۶۲

۱۹:۱۸

「 رمان مهمان پنهان 」
اینستا دارید ؟
لطفا همه پاسخ بدید
undefined۲

۸۶

۱۹:۱۹

thumbnail
ریکشن پارت ها یادتون نره undefined🤌

۱۲۲

۱۹:۱۹

۲۸ تیر
امشب پارت داریما undefined
undefined۲
undefined۲

۸۳

۶:۲۸

۲۹ تیر
سلام قشنگای من

۴۲

۲۰:۵۷

شرمنده ام چند روز نتونستم پارت بذارم فردا انشالله اگه مشکلاتم درست بشه براتون پارت جبرانی میذارم 🤌 برام دعا کنید undefinedundefined
undefined۵
undefined۱

۵۰

۲۰:۵۸

۳۰ تیر
پارت 53 | مهمان پنهان« رستا»
عمه ناهید بعد از اون جمله سنگینش، دیگه کلمه‌ای حرف نزد.
ناهار توی همون سکوتِ کلافه‌کننده تموم شد و هرکس رفت سراغ کار خودش.
مامان رفت توی آشپزخانه تا به ملوک‌خانم، خدمتکار قدیمی عمارت، برای جمع‌وجور کردن ظرف‌ها کمک کنه و عمه هم راهی اتاق کارش توی طبقه اول شد تا به قول خودش به کارهای عقب‌افتاده‌اش برسه.
من و نگار وسط سالن همکف تنها موندیم.
نگار پوفی کرد و موهای مشکیِ کوتاهش رو فرستاد عقب.
ـ دختر تو دیوونه‌ای؟ قشنگ داشتی با دم شیر بازی می‌کردی! شانس آوردی مامانت اونجا بود وگرنه مامان من جوری کلامی ترورت می‌کرد که راه اتاقت رو گم کنی.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــundefinedـــــــــــــــــــــــــــــــundefinedـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــکپی حتی با ذکر نام نویسنده ممنوع می‌باشد و پیگرد قانونی داردhttps://ble.ir/luna_novels
undefined۳

۳۵

۱۶:۳۹

پارت 54 | مهمان پنهان
«رستا »
پوزخندی زدم و دستهام رو کردم توی جیب شلوار جینم.
ـ من فقط یه سوال عادی پرسیدم. کسی که ریگی به کفشش نباشه از سوال درباره بازسازی طبقات بالا این‌طوری گارد نمی‌گیره.
نگار چند ثانیه نگام کرد، بعد انگار که بخواد جو رو عوض کنه و این سنگینی رو بشکنه، دستم رو کشید.
ـ بیا... بیا اصلاً از این فضا بزنیم بیرون. از دیشب که اومدی همه‌اش تو اون اتاق بودی. بیا ببرمت یه جا که یکم حالت عوض بشه. این عمارت هرچی نداشته باشه، یه کتابخونه و یه گلخونه داره که به کل هیکل این معماریِ افسرده‌کننده‌اش می‌ارزه.
از خدام بود.
گشت‌وگذار توی این عمارتِ درندشت دقیقاً همون چیزی بود که لازم داشتم تا با جزییاتِ بیشتری از لوکیشن آشنا بشم.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــundefinedـــــــــــــــــــــــــــــــundefinedـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــکپی حتی با ذکر نام نویسنده ممنوع می‌باشد و پیگرد قانونی داردhttps://ble.ir/luna_novels
undefined۳

۳۰

۱۶:۳۹

پارت 55 | مهمان پنهان
«رستا »
دنبالش راه افتادم.
نگار من رو برد سمت انتهای راهروی طبقه همکف؛ جایی که یه در چوبیِ دوقلو و بزرگ با شیشه‌های رنگی مشبک قرار داشت.
در رو که باز کرد، بوی کاغذ کاهی، چرم قدیمی و چوب نم‌خورده زد زیر بینیم.
نفسم رو عمیق فرستادم تو.
فضای کتابخونه فوق‌العاده بود.
سقف بلند، قفسه‌های چوبی که تا بالا پر از کتاب‌های ضخیم و قدیمی بودن و یه نردبان متحرکِ ریلی که به قفسه‌های بالاتر می‌رسید.
وسط اتاق هم دو تا مبل چرمی زرشکی‌رنگِ بزرگ و یه میز چوبیِ پایه‌عقابی گذاشته بودن.
نگار رفت سمت یکی از قفسه‌ها و انگشتش رو روی عطف کتاب‌ها کشید.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــundefinedـــــــــــــــــــــــــــــــundefinedـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــکپی حتی با ذکر نام نویسنده ممنوع می‌باشد و پیگرد قانونی داردhttps://ble.ir/luna_novels
undefined۳

۳۱

۱۶:۳۹

پارت 56 | مهمان پنهان
«رستا »
ـ اینجا پاتوق منه. وقتی مامانم زیادی رو مخ میره، پناه میارم اینجا. هیچ‌کس هم کاری به کارم نداره.
راه رفتم دور میز و به تابلوهای روی دیوار کتابخونه نگاه کردم.
عکس‌های سیاه‌وسفید و قدیمی از مردهای خاندان فرهمند با کت‌وشلوارهای اتوکشیده و زن‌هایی با لباس‌های پوشیده و قیافه‌های جدی.
چقدر این خانواده از شادی و لبخند دور بودن!
ـ نگار؟ شما همیشه همین‌قدر کم‌جمعیت بودین؟ یعنی عمه ناهید جز تو فرزندی نداره؟ عموت؟ عمه‌ ای؟
نگار دستش روی کتاب‌ها متوقف شد.
پشتش به من بود، ولی شونه‌هاش برای یه لحظه سفت شدن.
چند ثانیه طول کشید تا برگرده سمتم.
لبخند کم‌رنگی زد که اصلاً به چشماش نرسید.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــundefinedـــــــــــــــــــــــــــــــundefinedـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــکپی حتی با ذکر نام نویسنده ممنوع می‌باشد و پیگرد قانونی داردhttps://ble.ir/luna_novels
undefined۷

۳۹

۱۶:۳۹