Zeino
مقالهٔ دریدا و واسازی (1).pdf
چند دهه پیش، ژاک دریدا، فیلسوف فرانسوی، ایدهای رو مطرح کرد که یکی از تأثیرگذارترین جریانهای نقد ادبی معاصر، یعنی واسازی از درونش شکل گرفت.
دریدا میگفت ما معمولا فکر میکنیم هر متن یه معنای اصلی و قطعی داره و وظیفه خواننده فقط کشف همون معناست. اما از نظر اون، مسئله به این سادگی نیست.
دریدا میگه بخش بزرگی از فلسفه و علوم غربی بر پایه چیزی بنا شده که خودش اسمش رو کلمهمحوری یا لوگوسمحوری (Logocentrism) میذاره؛ یعنی این باور که همیشه یه مرکز یا حقیقت ثابت وجود داره که همهی معناها باید به اون برگردن؛ مثل عقل، خدا، حقیقت یا حتی قصد نویسنده. اما دریدا معتقد بود همین مرکزها باعث میشن فقط یک تفسیر معتبر به نظر برسه و بقیه برداشتها نادیده گرفته بشن.
یکی از معروفترین مفاهیمش هم دیفرانس (Différance) بود؛ واژهای که خودش ابداع کرد و دو معنا رو همزمان در خودش داره: تفاوت و به تعویق افتادن. یعنی هر واژه فقط از طریق تفاوتش با واژههای دیگه معنا پیدا میکنه، اما از طرف دیگه، برای فهمیدن همون معنا باید سراغ واژههای بیشتری بریم. در نتیجه، معنا هیچ وقت کامل و نهایی به دست نمیاد و مدام به تعویق میافته.
دریدا یه مفهوم دیگه هم مطرح میکنه به اسم اشاعه یا پراکندگی معنا (Dissemination). منظورش اینه که هر متن میتونه معناهای متعددی تولید کنه؛ معناهایی که حتی ممکنه نویسنده هرگز بهشون فکر نکرده باشه. به همین دلیل، متن بعد از نوشته شدن، دیگه کاملاً در اختیار نویسنده نیست.
یه بخش جالب نظریهاش مربوط به آپوریا (Aporia) یا بنبستهای متن میشه. یعنی همون جاهایی که متن ناخواسته دچار تناقض میشه یا چیزی رو آشکار میکنه که ظاهراً قصد پنهان کردنش رو داشته. از نظر دریدا، اتفاقاً همین شکافها مهمترین بخش متن هستن، چون نشون میدن هیچ متنی کاملاً منسجم و بیتناقض نیست.
نتیجهای که مقاله میگیره اینه که واسازی روشیه برای خوندن متن که تلاش میکنه پیشفرضهای پنهان، تناقضها و معناهای سرکوبشده رو آشکار کنه. از این نگاه، دیگه نمیشه از تنها تفسیر درست حرف زد؛ چون هر متن، بسته به زمینه و خواننده، ظرفیت تولید معناهای تازه رو داره.
شاید مهمترین پیام دریدا همین باشه: معنا چیزی نیست که یک بار برای همیشه داخل متن گذاشته شده باشه، یعنی امر ثابت و از پیش تعیینشدهای نیست. در واقع، معنا تو فرایند خوندن و تو تعامل بین واژهها، متن و خواننده شکل میگیره و همیشه امکان بازتفسیر شدن داره. یا به زبان ساده هر بار که کسی متن رو میخونه، معنا دوباره ساخته میشه و به همین خاطر همیشه میشه برداشتهای تازهای از یک متن داشت.
دریدا میگفت ما معمولا فکر میکنیم هر متن یه معنای اصلی و قطعی داره و وظیفه خواننده فقط کشف همون معناست. اما از نظر اون، مسئله به این سادگی نیست.
دریدا میگه بخش بزرگی از فلسفه و علوم غربی بر پایه چیزی بنا شده که خودش اسمش رو کلمهمحوری یا لوگوسمحوری (Logocentrism) میذاره؛ یعنی این باور که همیشه یه مرکز یا حقیقت ثابت وجود داره که همهی معناها باید به اون برگردن؛ مثل عقل، خدا، حقیقت یا حتی قصد نویسنده. اما دریدا معتقد بود همین مرکزها باعث میشن فقط یک تفسیر معتبر به نظر برسه و بقیه برداشتها نادیده گرفته بشن.
یکی از معروفترین مفاهیمش هم دیفرانس (Différance) بود؛ واژهای که خودش ابداع کرد و دو معنا رو همزمان در خودش داره: تفاوت و به تعویق افتادن. یعنی هر واژه فقط از طریق تفاوتش با واژههای دیگه معنا پیدا میکنه، اما از طرف دیگه، برای فهمیدن همون معنا باید سراغ واژههای بیشتری بریم. در نتیجه، معنا هیچ وقت کامل و نهایی به دست نمیاد و مدام به تعویق میافته.
دریدا یه مفهوم دیگه هم مطرح میکنه به اسم اشاعه یا پراکندگی معنا (Dissemination). منظورش اینه که هر متن میتونه معناهای متعددی تولید کنه؛ معناهایی که حتی ممکنه نویسنده هرگز بهشون فکر نکرده باشه. به همین دلیل، متن بعد از نوشته شدن، دیگه کاملاً در اختیار نویسنده نیست.
یه بخش جالب نظریهاش مربوط به آپوریا (Aporia) یا بنبستهای متن میشه. یعنی همون جاهایی که متن ناخواسته دچار تناقض میشه یا چیزی رو آشکار میکنه که ظاهراً قصد پنهان کردنش رو داشته. از نظر دریدا، اتفاقاً همین شکافها مهمترین بخش متن هستن، چون نشون میدن هیچ متنی کاملاً منسجم و بیتناقض نیست.
نتیجهای که مقاله میگیره اینه که واسازی روشیه برای خوندن متن که تلاش میکنه پیشفرضهای پنهان، تناقضها و معناهای سرکوبشده رو آشکار کنه. از این نگاه، دیگه نمیشه از تنها تفسیر درست حرف زد؛ چون هر متن، بسته به زمینه و خواننده، ظرفیت تولید معناهای تازه رو داره.
شاید مهمترین پیام دریدا همین باشه: معنا چیزی نیست که یک بار برای همیشه داخل متن گذاشته شده باشه، یعنی امر ثابت و از پیش تعیینشدهای نیست. در واقع، معنا تو فرایند خوندن و تو تعامل بین واژهها، متن و خواننده شکل میگیره و همیشه امکان بازتفسیر شدن داره. یا به زبان ساده هر بار که کسی متن رو میخونه، معنا دوباره ساخته میشه و به همین خاطر همیشه میشه برداشتهای تازهای از یک متن داشت.
۱۱۴
۱۲:۰۴
بازارسال شده از کانون مطالعات فیلم و سینما
برداشت چهارم-جنگ در آینهٔ سینما.pdf
۱۴.۵۷ مگابایت
صاحب امتیاز: کانون مطالعات فیلم و سینما دانشگاه تهران مدیر مسئول: زینب غیاثیسردبیران: زینب غیاثی، محمدحسین لشگری ویراستاران: ریحانه اوجاقی، محمدامین ولیپور صفحهآرا: ابوالفضل شریفی
۱
۱۹:۳۳
بازارسال شده از کانون مطالعات فیلم و سینما
۱
۱۹:۳۳
آخرین پروژهها و اتمام ترم ۶.
۶۲
۲۰:۱۰
Zeino
آخرین پروژهها و اتمام ترم ۶.
خب یکی از این پژوهشها برای واحد سواد رسانهای بود.
توی این پژوهش، با انجام چند مصاحبه سعی کردم ببینم مخاطبها واقعاً چه رابطهای با سلبریتیها و اینفلوئنسرها دارن و این رابطه چقدر روی نگرش و رفتار اونها اثر میذاره.
یکی از اولین چیزهایی که توی مصاحبهها به چشم میاومد، رابطهی پارااجتماعی (Parasocial Relationship) بود؛ یعنی یه رابطه عاطفی و یک طرفه که فقط از سمت مخاطب شکل میگیره. خیلی از شرکت کنندهها احساس میکردن اینفلوئنسر مورد علاقهشون رو از نزدیک میشناسن، در حالی که اون فرد حتی از وجودشون خبر نداره.
جالب اینجاست که هرچی افراد بیشتر محتوای یه اینفلوئنسر رو دنبال میکردن، بیشتر احساس میکردن اون شخص بخشی از زندگی روزمرهشونه؛ مفهومی که بهش حضور اجتماعی (Social Presence) گفته میشه. این حس معمولاً وقتی قویتر میشد که اینفلوئنسر از احساسات، تجربهها یا زندگی شخصیش حرف میزد؛ کاری که توی ارتباطات بهش خودافشایی (Self-disclosure) میگن و باعث میشه مخاطب احساس صمیمیت بیشتری با اون پیدا کنه.
نکتهی جالب این بود که بیشتر شرکت کنندهها خودشون میدونستن چیزی که توی شبکههای اجتماعی میبینن، تمام واقعیت نیست. اونها معتقد بودن اینفلوئنسرها معمولاً فقط بخشهای انتخابشدهای از زندگیشون رو نشون میدن؛ چیزی که توی مطالعات رسانه با عنوان بازنمایی (Representation) شناخته میشه. با این حال، این آگاهی همیشه باعث نمیشد که از اونها تأثیر نگیرن.
نتایج مصاحبهها با نظریهی یادگیری اجتماعی بندورا هم همخوانی داشت. این نظریه میگه آدمها با مشاهده رفتار دیگران یاد میگیرن و ممکنه بعضی از رفتارهاشون رو تغییر بدن. بعضی از شرکت کنندهها هم گفتن که از سلبریتیها یا اینفلوئنسرهای موردعلاقهشون برای ورزش کردن، کتاب خوندن یا تغییر بعضی عادتهای روزمره الهام گرفتن. البته بیشترشون تأکید میکردن که بین الهام گرفتن و تقلید چشم بسته تفاوت قائل میشن و هر توصیهای رو بدون فکر قبول نمیکنن.
در مجموع، نتایج این پژوهش نشون میده که رابطه پارااجتماعی لزوماً یه پدیده منفی نیست. برای بعضی از افراد این رابطه میتونه باعث یادگیری، انگیزه گرفتن و حتی ایجاد تغییرات مثبت توی سبک زندگی بشه. اما چیزی که مشخص میکنه این تأثیر مثبت باشه یا منفی، سواد رسانهای و تفکر انتقادی مخاطبه؛ یعنی اینکه فرد بتونه بین واقعیت و تصویری که در شبکههای اجتماعی نمایش داده میشه تفاوت قائل بشه و با نگاه آگاهانهتری محتوای سلبریتیها و اینفلوئنسرها رو دنبال کنه.
توی این پژوهش، با انجام چند مصاحبه سعی کردم ببینم مخاطبها واقعاً چه رابطهای با سلبریتیها و اینفلوئنسرها دارن و این رابطه چقدر روی نگرش و رفتار اونها اثر میذاره.
یکی از اولین چیزهایی که توی مصاحبهها به چشم میاومد، رابطهی پارااجتماعی (Parasocial Relationship) بود؛ یعنی یه رابطه عاطفی و یک طرفه که فقط از سمت مخاطب شکل میگیره. خیلی از شرکت کنندهها احساس میکردن اینفلوئنسر مورد علاقهشون رو از نزدیک میشناسن، در حالی که اون فرد حتی از وجودشون خبر نداره.
جالب اینجاست که هرچی افراد بیشتر محتوای یه اینفلوئنسر رو دنبال میکردن، بیشتر احساس میکردن اون شخص بخشی از زندگی روزمرهشونه؛ مفهومی که بهش حضور اجتماعی (Social Presence) گفته میشه. این حس معمولاً وقتی قویتر میشد که اینفلوئنسر از احساسات، تجربهها یا زندگی شخصیش حرف میزد؛ کاری که توی ارتباطات بهش خودافشایی (Self-disclosure) میگن و باعث میشه مخاطب احساس صمیمیت بیشتری با اون پیدا کنه.
نکتهی جالب این بود که بیشتر شرکت کنندهها خودشون میدونستن چیزی که توی شبکههای اجتماعی میبینن، تمام واقعیت نیست. اونها معتقد بودن اینفلوئنسرها معمولاً فقط بخشهای انتخابشدهای از زندگیشون رو نشون میدن؛ چیزی که توی مطالعات رسانه با عنوان بازنمایی (Representation) شناخته میشه. با این حال، این آگاهی همیشه باعث نمیشد که از اونها تأثیر نگیرن.
نتایج مصاحبهها با نظریهی یادگیری اجتماعی بندورا هم همخوانی داشت. این نظریه میگه آدمها با مشاهده رفتار دیگران یاد میگیرن و ممکنه بعضی از رفتارهاشون رو تغییر بدن. بعضی از شرکت کنندهها هم گفتن که از سلبریتیها یا اینفلوئنسرهای موردعلاقهشون برای ورزش کردن، کتاب خوندن یا تغییر بعضی عادتهای روزمره الهام گرفتن. البته بیشترشون تأکید میکردن که بین الهام گرفتن و تقلید چشم بسته تفاوت قائل میشن و هر توصیهای رو بدون فکر قبول نمیکنن.
در مجموع، نتایج این پژوهش نشون میده که رابطه پارااجتماعی لزوماً یه پدیده منفی نیست. برای بعضی از افراد این رابطه میتونه باعث یادگیری، انگیزه گرفتن و حتی ایجاد تغییرات مثبت توی سبک زندگی بشه. اما چیزی که مشخص میکنه این تأثیر مثبت باشه یا منفی، سواد رسانهای و تفکر انتقادی مخاطبه؛ یعنی اینکه فرد بتونه بین واقعیت و تصویری که در شبکههای اجتماعی نمایش داده میشه تفاوت قائل بشه و با نگاه آگاهانهتری محتوای سلبریتیها و اینفلوئنسرها رو دنبال کنه.
۱۰۲
۲۰:۱۲
Zeino
رولان بارت و اسطوره فرهنگی.pdf
مقالهای که اخیرا خوندم در رابطه با رولان بارت، منتقد و نظریهپرداز فرانسویه و مبحث اسطورهٔ فرهنگی. این مقاله هم نوشتهی دکتر اباذریه.
خب حالا حرف بارت تو این مقاله چیه؟ بارت معتقد بود برای شناخت فرهنگ، لازم نیست فقط سراغ آثار هنری بزرگ بریم. از نظر اون، چیزهایی مثل تبلیغات، مجلهها عکسهای خبری و حتی اتفاقهای خیلی معمولی زندگی روزمره هم میتونن معناهای مهمی داشته باشن و درباره جامعه به ما چیزهای زیادی بگن.
بارت اسم این معناهای پنهان رو اسطوره میذاره. البته منظورش اسطوره به معنای افسانههای قدیمی نیست. از نگاه اون، اسطوره نوعی پیامه که باعث میشه پدیدههایی که در اصل نتیجهی تاریخ، سیاست یا شرایط اجتماعی هستن، کاملاً طبیعی و بدیهی به نظر برسن؛ طوری که دیگه کمتر کسی دربارهشون سؤال میکنه.
برای توضیح این موضوع، بارت از نشانهشناسی سوسور کمک میگیره. سوسور میگفت هر نشانه از دو بخش تشکیل شده؛ دال و مدلول. اما بارت این ایده رو گسترش میده و میگه هر نشانه، علاوه بر معنای اولیهای که داره، میتونه یک معنای دوم هم پیدا کنه. این معنای دوم معمولاً به ایدئولوژی و ارزشها مربوط میشه و از نظر بارت، اسطوره دقیقاً توی همین لایه دوم شکل میگیره.
مثال معروفی که بارت مطرح میکنه، عکس یک سرباز سیاهپوسته که به پرچم فرانسه سلام نظامی میده. در نگاه اول فقط یک سرباز رو میبینیم، اما بارت میگه این تصویر همزمان داره پیام دیگهای هم منتقل میکنه؛ اینکه امپراتوری فرانسه کشوری متحد، عادل و بدون تبعیضه. یعنی یک تصویر ساده، کم کم یک پیام سیاسی رو طوری نشون میده که انگار کاملاً طبیعی و بدیهیه.
بارت معتقده اسطوره تاریخ رو به طبیعت تبدیل میکنه. یعنی چیزهایی که نتیجه تصمیمهای سیاسی، فرهنگی یا اقتصادی هستن، طوری نمایش داده میشن که انگار همیشه همینطور بودن و هیچ راه دیگهای هم وجود نداره. به همین خاطر، اسطوره واقعیت رو پنهان نمیکنه؛ بلکه اون رو به شکلی بازنمایی میکنه که معنای تازهای پیدا کنه.
یکی از نکات مهمی که بارت بهش اشاره میکنه، تفاوت بین معنا و مفهوم توی اسطوره است. از نظر اون، معنای اولیه کاملاً از بین نمیره و در واقع کم رنگ میشه تا مفهوم جدید جای اون رو بگیره. به همین خاطر، مخاطب همزمان هم معنای اولیه رو میبینه و هم پیامی رو دریافت میکنه که اسطوره میخواد منتقل کنه.
بارت حتی اسطوره رو نوعی دزدی زبان میدونه. چون اسطوره از نشانهها و معناهای موجود استفاده میکنه، اما اونها رو در خدمت یک پیام جدید قرار میده. یعنی زبان همون زبانه، اما معنایی که ازش برداشت میکنیم، به تدریج تغییر میکنه.
از نظر بارت، این فرایند بیشتر در خدمت ایدئولوژی بورژوازیه. یعنی طبقهای که سعی میکنه ارزشها و منافع خودش رو به عنوان ارزشهایی طبیعی و همگانی نشون بده. به همین دلیل، نقش صاحبان قدرت به تدریج پنهان میشه و وضعیت موجود طوری نمایش داده میشه که انگار کاملاً عادی و اجتنابناپذیره.
پس بارت معتقده اسطورهشناس باید پشت ظاهر ساده و عادی چیزها رو ببینه و نشون بده چه معناها، ایدئولوژیها و روابط قدرتی پشت اونها قرار گرفته. در واقع، هدف اینه که چیزهایی که طبیعی به نظر میرسن، دوباره به عنوان پدیدههایی تاریخی و ساخته جامعه دیده بشن.
نکتهی دیگهای که بارت بهش اشاره میکنه اینه که اسطورهها همیشگی نیستن. هر اسطوره توی یک شرایط تاریخی و اجتماعی خاص شکل میگیره، ممکنه با گذشت زمان تغییر کنه و حتی از بین بره. به همین دلیل، برای تحلیل هر اسطوره باید شرایطی رو که توی اون به وجود اومده هم در نظر گرفت.
یوسف اباذری هم به بعضی از بخشهای نظریه بارت نقد وارد میکنه. از نظر اباذری، هرچند امروز همه دیدگاههای بارت، مخصوصاً نگاه کلیش به بورژوازی، مثل گذشته پذیرفته نمیشه، اما روشی که برای تحلیل فرهنگ پیشنهاد کرد هنوز هم ارزش زیادی داره. چون به پژوهشگر یاد میده که فقط به ظاهر پدیدهها نگاه نکنه و همیشه از خودش بپرسه این معناها چطور ساخته شدن، چه کسانی ازشون سود میبرن و چرا بعضی باورها اینقدر طبیعی و بدیهی به نظر میرسن.
در واقع هنوز هم از نظریه بارت استفاده میشه تا نشون بدن معناها چطور ساخته و بازتولید میشن و چطور بعضی ایدهها به مرور اونقدر عادی میشن که کمتر کسی اونها رو زیر سؤال میبره.
خب حالا حرف بارت تو این مقاله چیه؟ بارت معتقد بود برای شناخت فرهنگ، لازم نیست فقط سراغ آثار هنری بزرگ بریم. از نظر اون، چیزهایی مثل تبلیغات، مجلهها عکسهای خبری و حتی اتفاقهای خیلی معمولی زندگی روزمره هم میتونن معناهای مهمی داشته باشن و درباره جامعه به ما چیزهای زیادی بگن.
بارت اسم این معناهای پنهان رو اسطوره میذاره. البته منظورش اسطوره به معنای افسانههای قدیمی نیست. از نگاه اون، اسطوره نوعی پیامه که باعث میشه پدیدههایی که در اصل نتیجهی تاریخ، سیاست یا شرایط اجتماعی هستن، کاملاً طبیعی و بدیهی به نظر برسن؛ طوری که دیگه کمتر کسی دربارهشون سؤال میکنه.
برای توضیح این موضوع، بارت از نشانهشناسی سوسور کمک میگیره. سوسور میگفت هر نشانه از دو بخش تشکیل شده؛ دال و مدلول. اما بارت این ایده رو گسترش میده و میگه هر نشانه، علاوه بر معنای اولیهای که داره، میتونه یک معنای دوم هم پیدا کنه. این معنای دوم معمولاً به ایدئولوژی و ارزشها مربوط میشه و از نظر بارت، اسطوره دقیقاً توی همین لایه دوم شکل میگیره.
مثال معروفی که بارت مطرح میکنه، عکس یک سرباز سیاهپوسته که به پرچم فرانسه سلام نظامی میده. در نگاه اول فقط یک سرباز رو میبینیم، اما بارت میگه این تصویر همزمان داره پیام دیگهای هم منتقل میکنه؛ اینکه امپراتوری فرانسه کشوری متحد، عادل و بدون تبعیضه. یعنی یک تصویر ساده، کم کم یک پیام سیاسی رو طوری نشون میده که انگار کاملاً طبیعی و بدیهیه.
بارت معتقده اسطوره تاریخ رو به طبیعت تبدیل میکنه. یعنی چیزهایی که نتیجه تصمیمهای سیاسی، فرهنگی یا اقتصادی هستن، طوری نمایش داده میشن که انگار همیشه همینطور بودن و هیچ راه دیگهای هم وجود نداره. به همین خاطر، اسطوره واقعیت رو پنهان نمیکنه؛ بلکه اون رو به شکلی بازنمایی میکنه که معنای تازهای پیدا کنه.
یکی از نکات مهمی که بارت بهش اشاره میکنه، تفاوت بین معنا و مفهوم توی اسطوره است. از نظر اون، معنای اولیه کاملاً از بین نمیره و در واقع کم رنگ میشه تا مفهوم جدید جای اون رو بگیره. به همین خاطر، مخاطب همزمان هم معنای اولیه رو میبینه و هم پیامی رو دریافت میکنه که اسطوره میخواد منتقل کنه.
بارت حتی اسطوره رو نوعی دزدی زبان میدونه. چون اسطوره از نشانهها و معناهای موجود استفاده میکنه، اما اونها رو در خدمت یک پیام جدید قرار میده. یعنی زبان همون زبانه، اما معنایی که ازش برداشت میکنیم، به تدریج تغییر میکنه.
از نظر بارت، این فرایند بیشتر در خدمت ایدئولوژی بورژوازیه. یعنی طبقهای که سعی میکنه ارزشها و منافع خودش رو به عنوان ارزشهایی طبیعی و همگانی نشون بده. به همین دلیل، نقش صاحبان قدرت به تدریج پنهان میشه و وضعیت موجود طوری نمایش داده میشه که انگار کاملاً عادی و اجتنابناپذیره.
پس بارت معتقده اسطورهشناس باید پشت ظاهر ساده و عادی چیزها رو ببینه و نشون بده چه معناها، ایدئولوژیها و روابط قدرتی پشت اونها قرار گرفته. در واقع، هدف اینه که چیزهایی که طبیعی به نظر میرسن، دوباره به عنوان پدیدههایی تاریخی و ساخته جامعه دیده بشن.
نکتهی دیگهای که بارت بهش اشاره میکنه اینه که اسطورهها همیشگی نیستن. هر اسطوره توی یک شرایط تاریخی و اجتماعی خاص شکل میگیره، ممکنه با گذشت زمان تغییر کنه و حتی از بین بره. به همین دلیل، برای تحلیل هر اسطوره باید شرایطی رو که توی اون به وجود اومده هم در نظر گرفت.
یوسف اباذری هم به بعضی از بخشهای نظریه بارت نقد وارد میکنه. از نظر اباذری، هرچند امروز همه دیدگاههای بارت، مخصوصاً نگاه کلیش به بورژوازی، مثل گذشته پذیرفته نمیشه، اما روشی که برای تحلیل فرهنگ پیشنهاد کرد هنوز هم ارزش زیادی داره. چون به پژوهشگر یاد میده که فقط به ظاهر پدیدهها نگاه نکنه و همیشه از خودش بپرسه این معناها چطور ساخته شدن، چه کسانی ازشون سود میبرن و چرا بعضی باورها اینقدر طبیعی و بدیهی به نظر میرسن.
در واقع هنوز هم از نظریه بارت استفاده میشه تا نشون بدن معناها چطور ساخته و بازتولید میشن و چطور بعضی ایدهها به مرور اونقدر عادی میشن که کمتر کسی اونها رو زیر سؤال میبره.
۴۰
۲۱:۰۱
همذات پنداری.pdf
۱.۴ مگابایت
۳۴
۲۱:۰۱
Zeino
همذات پنداری.pdf
این روزا وقتی که حرف از فیلم و داستان میشه، یکی از کلیدیترین سؤالها اینه که چطور یه شخصیت اصلی میتونه مخاطب رو پای داستان نگه داره. مقالهای که محمد گذرآبادی در این باره نوشته، دقیقاً به همین موضوع همذاتپنداری پرداخته؛ یعنی همون حس و حالی که باعث میشه ما خودمون رو جای قهرمان داستان بذاریم و تا آخر با وقایع داستان همراه بشیم.
اصل ماجرا چیه؟نویسنده اول از همه این رو مطرح میکنه که همذاتپنداری یه شبه اتفاق نمیافته و یه روند چندلایهست. بعضی وقتا این همراهی سریع و آنی شکل میگیره، بعضی وقتا هم تدریجیه. از نظر گذرآبادی، ارسطو اولین کسی بود که به این موضوع اشاره کرد و گفت توی تراژدی، مخاطب اونقدر با قهرمان یکی میشه که در نهایت یه جور رهایی عاطفی (*کاتارسیس*) رو تجربه میکنه.
دو سطح همراهیاولین پلهی این ماجرا علاقهمندی یا همون دلبستگی سطحیه. اینجا دو راه ساده و فوری وجود داره که میتونیم مخاطب رو با شخصیت همراه کنیم: یا اون رو بهعنوان یه آدم بیگناه و آسیبدیده نشون بدیم که دل آدم براش میسوزه، یا ویژگیهای ستایشبرانگیزی بهش بدیم که باعث بشه مخاطب دوست داشته باشه شبیهش بشه. جالب اینجاست که این دو حالت میتونن توی یه شخصیت جمع بشن. مثل شخصیت دوروتی توی «جادوگر اُز» که هم مهربونه و هم توی یه موقعیت خطرناک گیر کرده.
اما اون همراهیِ عمیقتر و واقعیتر، جایی اتفاق میافته که مخاطب دیگه فقط دلش نمیسوزه یا تحسین نمیکنه، بلکه کاملاً توی آرزوها و اهداف شخصیت غرق میشه. این همون همذاتپنداری کامله.
شرطش اینه که شخصیت، یه هدف جهانشمول داشته باشه (مثل عشق یا عدالت) و با تمام وجود دنبالش بره. اما این تازه اول کاره؛ نکتهی مهمتر اینه که قهرمان باید توی این مسیر با یه کشمکش درونی هم دستوپنجه نرم کنه؛ مثلاً بین عشق و وظیفه گیر کرده باشه، یا همزمان امید و یأس رو تجربه کنه. این آشوب درونی، شخصیت رو واقعیتر و ملموستر میکنه، چون مخاطب هم توی زندگی خودش با اینجور تناقضها آشناست.
حالا تکلیف ضدقهرمانها چیه؟
تا اینجای کار، ماجرا نسبتاً سرراست بود، اما گذرآبادی به چالش بزرگتری هم پرداخته:
چطور میتونیم با شخصیتهایی همدلی کنیم که نه تنها دوستداشتنی نیستن، بلکه گاهی کارهای زننده و غیراخلاقی هم انجام میدن؟
اون چهار تکنیک رو برای این کار پیشنهاد میده:
یکی این که به شخصیت یه نقص تراژیک بدیم که بشه درکش کرد.مثلاً جاهطلبی مکبث که همهی ما میتونیم تا حدودی بفهمیمش.
دومین راه، خلق ضدقهرمان زخمیه؛ کسی که جامعه پس زده و به خاطر شورش علیه وضع موجود، ناخودآگاه جذبش میشیم.
سومین شگرد، استفاده از لحظهی افشاگری یا همون اعترافه؛ جایی که شخصیت ناگهان ضعف و آسیبپذیری واقعیاش رو نشون میده و مخاطب با چهرهی تازهای ازش روبرو میشه.
و آخرین ترفند اینه که ضدقهرمان رو در برابر دشمنهایی قرار بدیم که از خودش هم شرورترن؛ اینجوری اون در مقایسه، تبدیل به یه قربانی بالقوه میشه و ناخواسته براش دل میسوزونیم. مثل دکتر لکتر توی «سکوت برهها» که با وجود همهی وحشیگریهاش، به خاطر هوش و وقارش و همچنین رفتار بدتر مسئولان زندان، تا حدی باهاش همراه میشیم.
نکتهی کلیدیای که گذرآبادی بهش اشاره میکنه اینه که برای همدلی با یه شخصیت، لازم نیست تمام کارهاش رو تأیید کنیم؛ همون درک انگیزههاش کافیه. اما از اون طرف، مواظب باشیم که این همدلی رو یهویی از دست ندیم؛ مثلاً اگر شخصیت دست به خشونتهای نابخشودنی بزنه یا تصمیمات احمقانه بگیره، مخاطب به سرعت ازش دلزده میشه.
گذرآبادی برای روشنتر شدن بحث، فیلم آژانس شیشهای رو بهعنوان یه مطالعهی موردی بررسی میکنه. شخصیت حاج کاظم توی این فیلم یه نمونهی کامل از جمعبندی هر دو ویژگی ترحمانگیزی و ستایشبرانگیزیه: از یه طرف زندگی سخت و گرفتاریهای روزمرهاش دل آدم رو میسوزونه، از طرف دیگه ایثار و مردونگیش باعث میشه تحسینش کنیم.
اما اون چیزی که این فیلم رو از یه اثر معمولی فراتر میبره، پرداخت دقیق تردیدها و کشمکشهای درونیه که شخصیتها توی مسیر رسیدن به هدفشون تجربه میکنن. در واقع مخاطب لحظهبهلحظه نگرانه مبادا تصمیم اشتباهی بگیرن که همهچیز رو به خطر بندازه.
در نهایت، گذرآبادی میگه هرچی شخصیت دنیای درونی پیچیدهتری داشته باشه و بیشتر بین احساسات و خواستههای مختلف گیر کنه، مخاطب راحتتر باهاش ارتباط میگیره و باهاش همراه میشه. چون ما آدمها توی زندگی روزمرهمون مدام بین امید و یأس، اعتقاد و شک در نوسانیم و طبیعیترین چیز اینه که با شخصیتی همراه بشیم که همین آشوب درونی رو صادقانه به تصویر بکشه.
اصل ماجرا چیه؟نویسنده اول از همه این رو مطرح میکنه که همذاتپنداری یه شبه اتفاق نمیافته و یه روند چندلایهست. بعضی وقتا این همراهی سریع و آنی شکل میگیره، بعضی وقتا هم تدریجیه. از نظر گذرآبادی، ارسطو اولین کسی بود که به این موضوع اشاره کرد و گفت توی تراژدی، مخاطب اونقدر با قهرمان یکی میشه که در نهایت یه جور رهایی عاطفی (*کاتارسیس*) رو تجربه میکنه.
دو سطح همراهیاولین پلهی این ماجرا علاقهمندی یا همون دلبستگی سطحیه. اینجا دو راه ساده و فوری وجود داره که میتونیم مخاطب رو با شخصیت همراه کنیم: یا اون رو بهعنوان یه آدم بیگناه و آسیبدیده نشون بدیم که دل آدم براش میسوزه، یا ویژگیهای ستایشبرانگیزی بهش بدیم که باعث بشه مخاطب دوست داشته باشه شبیهش بشه. جالب اینجاست که این دو حالت میتونن توی یه شخصیت جمع بشن. مثل شخصیت دوروتی توی «جادوگر اُز» که هم مهربونه و هم توی یه موقعیت خطرناک گیر کرده.
اما اون همراهیِ عمیقتر و واقعیتر، جایی اتفاق میافته که مخاطب دیگه فقط دلش نمیسوزه یا تحسین نمیکنه، بلکه کاملاً توی آرزوها و اهداف شخصیت غرق میشه. این همون همذاتپنداری کامله.
شرطش اینه که شخصیت، یه هدف جهانشمول داشته باشه (مثل عشق یا عدالت) و با تمام وجود دنبالش بره. اما این تازه اول کاره؛ نکتهی مهمتر اینه که قهرمان باید توی این مسیر با یه کشمکش درونی هم دستوپنجه نرم کنه؛ مثلاً بین عشق و وظیفه گیر کرده باشه، یا همزمان امید و یأس رو تجربه کنه. این آشوب درونی، شخصیت رو واقعیتر و ملموستر میکنه، چون مخاطب هم توی زندگی خودش با اینجور تناقضها آشناست.
حالا تکلیف ضدقهرمانها چیه؟
تا اینجای کار، ماجرا نسبتاً سرراست بود، اما گذرآبادی به چالش بزرگتری هم پرداخته:
چطور میتونیم با شخصیتهایی همدلی کنیم که نه تنها دوستداشتنی نیستن، بلکه گاهی کارهای زننده و غیراخلاقی هم انجام میدن؟
اون چهار تکنیک رو برای این کار پیشنهاد میده:
یکی این که به شخصیت یه نقص تراژیک بدیم که بشه درکش کرد.مثلاً جاهطلبی مکبث که همهی ما میتونیم تا حدودی بفهمیمش.
دومین راه، خلق ضدقهرمان زخمیه؛ کسی که جامعه پس زده و به خاطر شورش علیه وضع موجود، ناخودآگاه جذبش میشیم.
سومین شگرد، استفاده از لحظهی افشاگری یا همون اعترافه؛ جایی که شخصیت ناگهان ضعف و آسیبپذیری واقعیاش رو نشون میده و مخاطب با چهرهی تازهای ازش روبرو میشه.
و آخرین ترفند اینه که ضدقهرمان رو در برابر دشمنهایی قرار بدیم که از خودش هم شرورترن؛ اینجوری اون در مقایسه، تبدیل به یه قربانی بالقوه میشه و ناخواسته براش دل میسوزونیم. مثل دکتر لکتر توی «سکوت برهها» که با وجود همهی وحشیگریهاش، به خاطر هوش و وقارش و همچنین رفتار بدتر مسئولان زندان، تا حدی باهاش همراه میشیم.
نکتهی کلیدیای که گذرآبادی بهش اشاره میکنه اینه که برای همدلی با یه شخصیت، لازم نیست تمام کارهاش رو تأیید کنیم؛ همون درک انگیزههاش کافیه. اما از اون طرف، مواظب باشیم که این همدلی رو یهویی از دست ندیم؛ مثلاً اگر شخصیت دست به خشونتهای نابخشودنی بزنه یا تصمیمات احمقانه بگیره، مخاطب به سرعت ازش دلزده میشه.
گذرآبادی برای روشنتر شدن بحث، فیلم آژانس شیشهای رو بهعنوان یه مطالعهی موردی بررسی میکنه. شخصیت حاج کاظم توی این فیلم یه نمونهی کامل از جمعبندی هر دو ویژگی ترحمانگیزی و ستایشبرانگیزیه: از یه طرف زندگی سخت و گرفتاریهای روزمرهاش دل آدم رو میسوزونه، از طرف دیگه ایثار و مردونگیش باعث میشه تحسینش کنیم.
اما اون چیزی که این فیلم رو از یه اثر معمولی فراتر میبره، پرداخت دقیق تردیدها و کشمکشهای درونیه که شخصیتها توی مسیر رسیدن به هدفشون تجربه میکنن. در واقع مخاطب لحظهبهلحظه نگرانه مبادا تصمیم اشتباهی بگیرن که همهچیز رو به خطر بندازه.
در نهایت، گذرآبادی میگه هرچی شخصیت دنیای درونی پیچیدهتری داشته باشه و بیشتر بین احساسات و خواستههای مختلف گیر کنه، مخاطب راحتتر باهاش ارتباط میگیره و باهاش همراه میشه. چون ما آدمها توی زندگی روزمرهمون مدام بین امید و یأس، اعتقاد و شک در نوسانیم و طبیعیترین چیز اینه که با شخصیتی همراه بشیم که همین آشوب درونی رو صادقانه به تصویر بکشه.
۴۶
۲۱:۰۱
Zeino
آخرین پروژهها و اتمام ترم ۶.
خب یکی دیگه از این پژوهشها درباره رابطه گیمرها با آواتارها و نقش اونها در شکلگیری هویت دیجیتال بود.
توی این پژوهش، با انجام چند مصاحبه با گیمرهای ایرانی سعی کردم ببینم بازیکنها آواتارشون رو چقدر شبیه خودشون میدونن، چه میزان باهاشون احساس نزدیکی میکنن و این شخصیتهای دیجیتال چه نقشی در تجربه حضور و هویت اونها در جهان بازی دارن.
یکی از اولین مفاهیمی که توی پژوهش بررسی شد، بازنمایی خویشتن (Self-representation) بود؛ یعنی اینکه فرد چطور خودش و ویژگیهاش رو در فضای دیجیتال نمایش میده.
نتایج نشون داد که بعضی گیمرها سعی میکنن آواتارشون تا حد ممکن شبیه خود واقعیشون باشه، در حالی که بعضیها از آواتار برای ساختن نسخهای ایدهآل از خودشون استفاده میکنن؛ مثلاً ظاهری رو انتخاب میکنن که تو دنیای واقعی امکان تجربهاش رو ندارن.
نکته جالب این بود که رابطهی بازیکن با آواتار همیشه یکسان نیست. بعضیها آواتار رو ادامهی خودشون میدونستن و موقع بازی از ضمیر «من» استفاده میکردن؛ مثلاً میگفتن «من کشته شدم» یا «من بردم».
در مقابل، بعضیها شخصیت بازی رو فردی مستقل میدونستن که فقط هدایتش میکنن. این تفاوت نشون میده که مرز بین خود واقعی و خود دیجیتال همیشه ثابت نیست و میتونه بسته به نوع بازی و میزان درگیری بازیکن تغییر کنه.
مفهوم مهم دیگه عاملیت (Agency) بود؛ یعنی احساس اینکه تصمیمها و انتخابهای بازی واقعاً تحت کنترل خود فرده. بیشتر شرکتکنندهها معتقد بودن هرچی آزادی عمل بیشتری داشته باشن، احساس تعلق و کنترل بیشتری نسبت به آواتارشون پیدا میکنن. بازیهای جهانباز و نقشآفرینی معمولاً این احساس رو بیشتر ایجاد میکردن.
در کنار عاملیت، غوطهوری (Immersion) و حضور (Presence) هم اهمیت زیادی داشتن.
خیلی از گیمرها گفتن که موقع بازی، مخصوصاً تو موقعیتهای رقابتی یا داستانی، احساسات واقعی مثل اضطراب، هیجان، خشم یا ناراحتی رو تجربه میکنن. حتی بعضیها بعد از اتفاقات مهم بازی هم برای مدتی تحت تأثیر احساساتشون باقی میموندن.
این موضوع نشون میده که تجربه بازی فقط به کنترل شخصیت محدود نمیشه و میتونه از نظر عاطفی و جسمی هم بازیکن رو درگیر کنه.
یکی از یافتههای جالب پژوهش درباره تأثیر کیفیت اینترنت و تأخیر یا Lag بود.
تقریباً همهی شرکتکنندهها معتقد بودن وقتی بین فرمان اونها و واکنش آواتار فاصله ایجاد میشه، احساس حضورشون در بازی کاهش پیدا میکنه. یعنی برای اینکه آواتار واقعاً به عنوان امتداد بدن بازیکن تجربه بشه، هماهنگی بین حرکت فرد و واکنش فناوری اهمیت زیادی داره.
از طرف دیگه، مفهوم سایبورگ (Cyborg) کمک میکنه این رابطه رو بهتر بفهمیم. از این دید، فناوری میتونه بخشی از تجربه، ادراک و حتی هویت انسان بشه.
آواتار هم برای بعضی از گیمرها دقیقاً همچین نقشی داشت؛ یعنی نوعی بدن دیجیتال که از طریق اون در جهان بازی حرکت میکنن، تصمیم میگیرن و با دیگران ارتباط برقرار میکنن.
در نهایت، نتایج این پژوهش نشون میده که آواتار برای گیمرهای ایرانی محدود به یه شخصیت گرافیکی نیست. برای بعضیها بازتابی از هویت واقعی، برای بعضیها نسخهای ایدهآل از خودشون و برای بعضیها شخصیتی مستقله که فقط هدایتش میکنن. این تجربه هم تحت تأثیر نوع بازی و ویژگیهای فردی قرار داره و هم شرایط فرهنگی و اقتصادی ایران، مثل محدودیت خریدهای درونبرنامهای، هزینه آیتمها، کیفیت اینترنت و محدودیتهای فرهنگی، روی اون اثر میذاره.
به طور کلی، آواتار میتونه فضایی برای تجربه، بازنمایی و حتی آزمایش هویت باشه؛ جایی که مرز بین من واقعی و من دیجیتال دائماً در حال تغییر و بازتعریفه.
توی این پژوهش، با انجام چند مصاحبه با گیمرهای ایرانی سعی کردم ببینم بازیکنها آواتارشون رو چقدر شبیه خودشون میدونن، چه میزان باهاشون احساس نزدیکی میکنن و این شخصیتهای دیجیتال چه نقشی در تجربه حضور و هویت اونها در جهان بازی دارن.
یکی از اولین مفاهیمی که توی پژوهش بررسی شد، بازنمایی خویشتن (Self-representation) بود؛ یعنی اینکه فرد چطور خودش و ویژگیهاش رو در فضای دیجیتال نمایش میده.
نتایج نشون داد که بعضی گیمرها سعی میکنن آواتارشون تا حد ممکن شبیه خود واقعیشون باشه، در حالی که بعضیها از آواتار برای ساختن نسخهای ایدهآل از خودشون استفاده میکنن؛ مثلاً ظاهری رو انتخاب میکنن که تو دنیای واقعی امکان تجربهاش رو ندارن.
نکته جالب این بود که رابطهی بازیکن با آواتار همیشه یکسان نیست. بعضیها آواتار رو ادامهی خودشون میدونستن و موقع بازی از ضمیر «من» استفاده میکردن؛ مثلاً میگفتن «من کشته شدم» یا «من بردم».
در مقابل، بعضیها شخصیت بازی رو فردی مستقل میدونستن که فقط هدایتش میکنن. این تفاوت نشون میده که مرز بین خود واقعی و خود دیجیتال همیشه ثابت نیست و میتونه بسته به نوع بازی و میزان درگیری بازیکن تغییر کنه.
مفهوم مهم دیگه عاملیت (Agency) بود؛ یعنی احساس اینکه تصمیمها و انتخابهای بازی واقعاً تحت کنترل خود فرده. بیشتر شرکتکنندهها معتقد بودن هرچی آزادی عمل بیشتری داشته باشن، احساس تعلق و کنترل بیشتری نسبت به آواتارشون پیدا میکنن. بازیهای جهانباز و نقشآفرینی معمولاً این احساس رو بیشتر ایجاد میکردن.
در کنار عاملیت، غوطهوری (Immersion) و حضور (Presence) هم اهمیت زیادی داشتن.
خیلی از گیمرها گفتن که موقع بازی، مخصوصاً تو موقعیتهای رقابتی یا داستانی، احساسات واقعی مثل اضطراب، هیجان، خشم یا ناراحتی رو تجربه میکنن. حتی بعضیها بعد از اتفاقات مهم بازی هم برای مدتی تحت تأثیر احساساتشون باقی میموندن.
این موضوع نشون میده که تجربه بازی فقط به کنترل شخصیت محدود نمیشه و میتونه از نظر عاطفی و جسمی هم بازیکن رو درگیر کنه.
یکی از یافتههای جالب پژوهش درباره تأثیر کیفیت اینترنت و تأخیر یا Lag بود.
تقریباً همهی شرکتکنندهها معتقد بودن وقتی بین فرمان اونها و واکنش آواتار فاصله ایجاد میشه، احساس حضورشون در بازی کاهش پیدا میکنه. یعنی برای اینکه آواتار واقعاً به عنوان امتداد بدن بازیکن تجربه بشه، هماهنگی بین حرکت فرد و واکنش فناوری اهمیت زیادی داره.
از طرف دیگه، مفهوم سایبورگ (Cyborg) کمک میکنه این رابطه رو بهتر بفهمیم. از این دید، فناوری میتونه بخشی از تجربه، ادراک و حتی هویت انسان بشه.
آواتار هم برای بعضی از گیمرها دقیقاً همچین نقشی داشت؛ یعنی نوعی بدن دیجیتال که از طریق اون در جهان بازی حرکت میکنن، تصمیم میگیرن و با دیگران ارتباط برقرار میکنن.
در نهایت، نتایج این پژوهش نشون میده که آواتار برای گیمرهای ایرانی محدود به یه شخصیت گرافیکی نیست. برای بعضیها بازتابی از هویت واقعی، برای بعضیها نسخهای ایدهآل از خودشون و برای بعضیها شخصیتی مستقله که فقط هدایتش میکنن. این تجربه هم تحت تأثیر نوع بازی و ویژگیهای فردی قرار داره و هم شرایط فرهنگی و اقتصادی ایران، مثل محدودیت خریدهای درونبرنامهای، هزینه آیتمها، کیفیت اینترنت و محدودیتهای فرهنگی، روی اون اثر میذاره.
به طور کلی، آواتار میتونه فضایی برای تجربه، بازنمایی و حتی آزمایش هویت باشه؛ جایی که مرز بین من واقعی و من دیجیتال دائماً در حال تغییر و بازتعریفه.
۳۵
۱۸:۳۹