رمان فر - پیش از سقوطم.برهانینیا
قسمت نهم
چیزی سخت به پهلویش برخورد کرد. درد از پهلو تا شانهاش دوید. بعد بار دیگر. و بار دیگر. او روی شیبی ناهموار غلتید. سنگریزهها پوست دستش را خراش دادند. شاخهای خشک به صورتش کشیده شد. و بالاخره بدنش متوقف شد.چند ثانیه فقط صدای نفس خودش را میشنید. نفسهایی کوتاه و بریده. چشمهایش بسته مانده بودند. جرئت باز کردنشان را نداشت. شاید هنوز داخل همان شکاف بود. شاید هنوز خواب میدید. شاید اگر چشم باز میکرد دوباره همان مرد را میدید. آنقدر جیغ زده بود که گلودرد داشت.صدایی در دوردست توجهش را جلب کرد. صدای زنگ. ضعیف. نامنظم. مثل زنگولهای که به گردن حیوانی بسته باشند. بعد صدای بعبع چند گوسفند. بعد صدای پرندهای ناشناس. و بعد وزش بادی که از میان علفها میگذشت.صداهایی کاملاً معمولی. کاملاً زمینی. نیکا پلکهایش را به سختی بالا برد. اول فقط نور دید. نور طلایی صبحگاهی. بعد آسمان. وسیع. آبی. بیهیچ سیم برق. بیهیچ تیر چراغی. بیهیچ رد هواپیما.قلبش یک ضربان را جا انداخت. آرام سرش را چرخاند. تپههای کمارتفاع خاکی. بوتههای پراکنده. درختانی کوتاه در دوردست. و آن سوی همه آنها، جایی در افق، دیواری عظیم که زیر نور خورشید میدرخشید. نیکا خیره ماند.در ابتدا نتوانست بفهمد چه میبیند. اما هرچه بیشتر نگاه کرد، جزئیات بیشتری آشکار شد. برجها. باروها. دروازهها. ساختمانهایی که هیچ شباهتی به شهرهای امروزی نداشتند. و بعد، برای اولین بار، ترس واقعی سراغش آمد. نه ترس از مرد مرموز. نه ترس از موجوداتی که گاهی میدید و هرگز دم نزده بود. اینکه از ترس از این احتمال که همه چیز حقیقت داشته باشد. اینکه دیگر راه بازگشتی وجود نداشته باشد. اینکه آن شهر، پشت آن دیوارهای عظیم... واقعاً شوش باشد. همان شوشی که در تصاویر و فیلمهای ساختگی پدرش دیده بود.*شکاف آخرین تصویر ذهنش بود؛ نه چهره پدرش. نه چراغهای زرد محوطه. نه زیگورات. شکافی باریک در دل هوا که انگار جهان را از وسط بریده بود. بعد هیچ چیز نماند. نه صدا. نه نور. نه حتی تاریکی. فقط سقوط. سقوطی که نمیشد فهمید به کجا ختم میشود.وقتی چشم باز کرد، اولین چیزی که حس کرد درد بود. دردی عمیق و سنگین که از تمام بدنش بالا میآمد؛ انگار ساعتها زیر آفتاب افتاده باشد. پلکهایش به سختی از هم جدا شدند. نور شدیدی مستقیم روی صورتش افتاده بود و مجبورش کرد دوباره چشمهایش را ببندد.
#رمان_بازها #رمان_آنلاین #رمان_سریالی #عاشقانه #رمان_فانتزی
قسمت نهم
چیزی سخت به پهلویش برخورد کرد. درد از پهلو تا شانهاش دوید. بعد بار دیگر. و بار دیگر. او روی شیبی ناهموار غلتید. سنگریزهها پوست دستش را خراش دادند. شاخهای خشک به صورتش کشیده شد. و بالاخره بدنش متوقف شد.چند ثانیه فقط صدای نفس خودش را میشنید. نفسهایی کوتاه و بریده. چشمهایش بسته مانده بودند. جرئت باز کردنشان را نداشت. شاید هنوز داخل همان شکاف بود. شاید هنوز خواب میدید. شاید اگر چشم باز میکرد دوباره همان مرد را میدید. آنقدر جیغ زده بود که گلودرد داشت.صدایی در دوردست توجهش را جلب کرد. صدای زنگ. ضعیف. نامنظم. مثل زنگولهای که به گردن حیوانی بسته باشند. بعد صدای بعبع چند گوسفند. بعد صدای پرندهای ناشناس. و بعد وزش بادی که از میان علفها میگذشت.صداهایی کاملاً معمولی. کاملاً زمینی. نیکا پلکهایش را به سختی بالا برد. اول فقط نور دید. نور طلایی صبحگاهی. بعد آسمان. وسیع. آبی. بیهیچ سیم برق. بیهیچ تیر چراغی. بیهیچ رد هواپیما.قلبش یک ضربان را جا انداخت. آرام سرش را چرخاند. تپههای کمارتفاع خاکی. بوتههای پراکنده. درختانی کوتاه در دوردست. و آن سوی همه آنها، جایی در افق، دیواری عظیم که زیر نور خورشید میدرخشید. نیکا خیره ماند.در ابتدا نتوانست بفهمد چه میبیند. اما هرچه بیشتر نگاه کرد، جزئیات بیشتری آشکار شد. برجها. باروها. دروازهها. ساختمانهایی که هیچ شباهتی به شهرهای امروزی نداشتند. و بعد، برای اولین بار، ترس واقعی سراغش آمد. نه ترس از مرد مرموز. نه ترس از موجوداتی که گاهی میدید و هرگز دم نزده بود. اینکه از ترس از این احتمال که همه چیز حقیقت داشته باشد. اینکه دیگر راه بازگشتی وجود نداشته باشد. اینکه آن شهر، پشت آن دیوارهای عظیم... واقعاً شوش باشد. همان شوشی که در تصاویر و فیلمهای ساختگی پدرش دیده بود.*شکاف آخرین تصویر ذهنش بود؛ نه چهره پدرش. نه چراغهای زرد محوطه. نه زیگورات. شکافی باریک در دل هوا که انگار جهان را از وسط بریده بود. بعد هیچ چیز نماند. نه صدا. نه نور. نه حتی تاریکی. فقط سقوط. سقوطی که نمیشد فهمید به کجا ختم میشود.وقتی چشم باز کرد، اولین چیزی که حس کرد درد بود. دردی عمیق و سنگین که از تمام بدنش بالا میآمد؛ انگار ساعتها زیر آفتاب افتاده باشد. پلکهایش به سختی از هم جدا شدند. نور شدیدی مستقیم روی صورتش افتاده بود و مجبورش کرد دوباره چشمهایش را ببندد.
#رمان_بازها #رمان_آنلاین #رمان_سریالی #عاشقانه #رمان_فانتزی
۶۱۱
۷:۰۰
رمان فرّ - پیش از سقوط
قسمت دهم
دهان نیکا خشک بود. آنقدر خشک که زبانش به سقف دهانش چسبیده بود. بوی خاک میآمد. نه بوی خاک مرطوب بعد از باران. بوی خاک داغ، کهنه و آفتابخورده.صدایی دور به گوشش رسید. صدای زوزه باد میان دیوارهای شکسته. نیکا آهسته پلک زد. این بار توانست کمی بیشتر نگاه کند. بالای سرش آسمان بود. آسمانی آبی و بیرحم. هیچ سقف چادری دیده نمیشد. هیچ چراغی. هیچ سیم برقی. هیچ نشانه ای از محوطه باستانشناسی.چند لحظه طول کشید تا مغزش بتواند تصاویر را کنار هم بچیند. او در خرابهای کثیف افتاده بود. دیوارهایی گلی و نیمهفروریخته دورش قرار داشتند. آجرهای خشتیاش ترک خورده بودند و علفهای زرد و خشک از شکافهایشان بیرون زده بودند. قسمتی از سقف، سالها قبل ریخته بود و حالا تنها چند تیر چوبی پوسیده از آن باقی مانده بود.نیکا خواست بلند شود. همان لحظه سرش چرخید. معدهاش منقبض شد، و طعم تلخ صفرا در گلویش پیچید. دستش را روی زمین گذاشت تا تعادلش را حفظ کند. دستش... برای چند ثانیه فقط به آن خیره ماند. چیزی درست نبود. خیلی کوچک بود. انگشتهای باریک و کوتاهی که زیر لایهای از خاک پنهان شده بودند. نیکا اخم کرد. تب هنوز ذهنش را کند کرده بود. دست دیگرش را بالا آورد. آن هم کوچک بود. نه کوچک مثل دست یک دختر هجدهساله. کوچک مثل... قلبش یک ضربان جا انداخت. با عجله روی زانوهایش نشست. دنیا دوباره دور سرش چرخید. لباسش هم فرق کرده بود. تیشرت و شلوار جینش نبود. پارچهای خشن و ساده به تن داشت که بیشتر شبیه پیراهنی گشاد و کهنه بود.چه کسی لباسهایش را عوض کرده بود. نفسش تند شد. دستش را روی بازوی چپش گذاشت. روی همان لکه مادرزادی. لکه هنوز آنجا بود. اما بازویش... بازوی یک کودک بود. «نه...» صدایش لرزید. و همان لحظه خودش از شنیدن آن صدا یخ زد. صدای کودکانهای از گلویش بیرون آمده بود. صدایی که مال خودش نبود. شاید هم مال خودش بود. مال سالها پیش.نیکا زمرمه محوی شنید. انگار که چند نفر در گوش هم پچپچ کنند. به اطرافش نگاه کرد. در آن بیغوله پرنده هم پر نمیزد. دوباره صدای زمزمه. صدایشان را می شنید. حس می کرد نگاهش می کنند و آنها را نمیدید.ترسید. با عجله از جا بلند شد. این بار واقعاً تعادلش را از دست داد و به دیوار خورد. دستش به خشتی ترکخورده گرفت. نفسهایش بریده بود. چند قدم جلو رفت. کشانکشان از خرابه بیرون رفت.- خدایا... اینجا کجاست؟
#رمان_جذاب #رمان #دهکده_رمان #رمانکده #رمان_تاریخی
قسمت دهم
دهان نیکا خشک بود. آنقدر خشک که زبانش به سقف دهانش چسبیده بود. بوی خاک میآمد. نه بوی خاک مرطوب بعد از باران. بوی خاک داغ، کهنه و آفتابخورده.صدایی دور به گوشش رسید. صدای زوزه باد میان دیوارهای شکسته. نیکا آهسته پلک زد. این بار توانست کمی بیشتر نگاه کند. بالای سرش آسمان بود. آسمانی آبی و بیرحم. هیچ سقف چادری دیده نمیشد. هیچ چراغی. هیچ سیم برقی. هیچ نشانه ای از محوطه باستانشناسی.چند لحظه طول کشید تا مغزش بتواند تصاویر را کنار هم بچیند. او در خرابهای کثیف افتاده بود. دیوارهایی گلی و نیمهفروریخته دورش قرار داشتند. آجرهای خشتیاش ترک خورده بودند و علفهای زرد و خشک از شکافهایشان بیرون زده بودند. قسمتی از سقف، سالها قبل ریخته بود و حالا تنها چند تیر چوبی پوسیده از آن باقی مانده بود.نیکا خواست بلند شود. همان لحظه سرش چرخید. معدهاش منقبض شد، و طعم تلخ صفرا در گلویش پیچید. دستش را روی زمین گذاشت تا تعادلش را حفظ کند. دستش... برای چند ثانیه فقط به آن خیره ماند. چیزی درست نبود. خیلی کوچک بود. انگشتهای باریک و کوتاهی که زیر لایهای از خاک پنهان شده بودند. نیکا اخم کرد. تب هنوز ذهنش را کند کرده بود. دست دیگرش را بالا آورد. آن هم کوچک بود. نه کوچک مثل دست یک دختر هجدهساله. کوچک مثل... قلبش یک ضربان جا انداخت. با عجله روی زانوهایش نشست. دنیا دوباره دور سرش چرخید. لباسش هم فرق کرده بود. تیشرت و شلوار جینش نبود. پارچهای خشن و ساده به تن داشت که بیشتر شبیه پیراهنی گشاد و کهنه بود.چه کسی لباسهایش را عوض کرده بود. نفسش تند شد. دستش را روی بازوی چپش گذاشت. روی همان لکه مادرزادی. لکه هنوز آنجا بود. اما بازویش... بازوی یک کودک بود. «نه...» صدایش لرزید. و همان لحظه خودش از شنیدن آن صدا یخ زد. صدای کودکانهای از گلویش بیرون آمده بود. صدایی که مال خودش نبود. شاید هم مال خودش بود. مال سالها پیش.نیکا زمرمه محوی شنید. انگار که چند نفر در گوش هم پچپچ کنند. به اطرافش نگاه کرد. در آن بیغوله پرنده هم پر نمیزد. دوباره صدای زمزمه. صدایشان را می شنید. حس می کرد نگاهش می کنند و آنها را نمیدید.ترسید. با عجله از جا بلند شد. این بار واقعاً تعادلش را از دست داد و به دیوار خورد. دستش به خشتی ترکخورده گرفت. نفسهایش بریده بود. چند قدم جلو رفت. کشانکشان از خرابه بیرون رفت.- خدایا... اینجا کجاست؟
#رمان_جذاب #رمان #دهکده_رمان #رمانکده #رمان_تاریخی
۶۰۶
۷:۰۰
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
اعضای جدید به کانالمون خوش اومدید
۶۰۳
۷:۰۱
رمان فرّ - پیش از سقوطم.برهانینیا
قسمت جدید به زودی...
قسمت جدید به زودی...
۶۱۶
۱۲:۳۲
رمان فر - پیش از سقوطم.برهانینیا
قسمت یازدهم
چند خرابهی دیگر نزدیکش بودند که به نظرش رسید سقف و دیوارههایشان در برابر تازیانهی زمان تاب بیشتری آوردهاند. از میان شکاف خشتهای فرسوده، بقایای لوازمی به چشم میخورد که نشان میداد اینجا پناهگاه شبانهی بیخانمانهاست؛ حفرههایی سرد و خاموش که بوی نا و فراموشی میدادند.نیکا در حالی که سعی میکرد تعادلش را حفظ کند، متوجه شیئی شد که زیر لایهای از غبار میدرخشید. تکهای فلز زنگزده و کجومعوج روی زمین افتاده بود؛ ظرفی کهنه بود. نیکا با احتیاط جلو رفت، روی زانوهای ناتوانش نشست و ظرف را برداشت. وقتی نگاهش به سطح ناهموار و کدر فلز افتاد، جهانش برای لحظهای در سکوتی مطلق فرو رفت.آن نیکای هجدهسالهای که صبح همان روز با تردید از چادر پدرش بیرون آمده بود، دیگر وجود نداشت. از دل آن انعکاس لرزان، صورت کوچکی به او خیره شده بود که غریب اما به شدت آشنا بود؛ گونههایی گردتر، چشمانی درشتتر و موهایی آشفته و کوتاهتر که زیر غبار، رنگ باخته بود. این تصویر را نه در آینه، بلکه در آلبومهای مادرش دیده بود. او داشت به خودش نگاه میکرد؛ به نیکای هفتساله.فلز از بین انگشتان لرزانش رها شد و با صدای خفهای روی خاک نشست.- چطور ممکنه؟! من چطور برگشتم به بچگیم؟! وقتی همه چیز رو تا هیجده سالگیم یادم مونده!عقب کشید. ضربان قلبش چنان اوج گرفته بود که انگار طبل جنگی در سینهاش میکوبند. این کابوس نبود، و نه حتی هذیان ناشی از تب؛ چون گرسنگی را با تمام سلولهایش حس میکرد. معدهاش از خالی بودن مچاله شده بود و دردی گزنده در دلش میپیچید. لبهایش از عطش ترک خورده بودند و بوی تند عرق، خاک و بیماری، مشامش را آزار میداد. حتی سوزش زخمی که روی زانویش دهان باز کرده بود، واقعیتی عریان و بیرحم را به رخش میکشید.دوباره آن پچپچهای نامفهوم در فضا پیچید؛ این بار شدیدتر، گویی سایههایی نادیدنی دورتادورش نجوا میکردند. ترس، بندبند وجودش را سست کرد. دیگر شهامت نداشت به پشت سرش نگاه کند. کشانکشان خود را به گوشهی خرابه رساند و کنار ستونی نیمهفروریخته، در پناهِ خشتهای داغ پناه گرفت.صدای عبور و مرور از بیرون دیوارهای شکسته به گوش میرسید؛ صدای سم چارپایانی که بارهای سنگین را جابهجا میکردند و همهمهی مبهم آدمها.
ble.ir/join/7La1xfznhA
قسمت یازدهم
چند خرابهی دیگر نزدیکش بودند که به نظرش رسید سقف و دیوارههایشان در برابر تازیانهی زمان تاب بیشتری آوردهاند. از میان شکاف خشتهای فرسوده، بقایای لوازمی به چشم میخورد که نشان میداد اینجا پناهگاه شبانهی بیخانمانهاست؛ حفرههایی سرد و خاموش که بوی نا و فراموشی میدادند.نیکا در حالی که سعی میکرد تعادلش را حفظ کند، متوجه شیئی شد که زیر لایهای از غبار میدرخشید. تکهای فلز زنگزده و کجومعوج روی زمین افتاده بود؛ ظرفی کهنه بود. نیکا با احتیاط جلو رفت، روی زانوهای ناتوانش نشست و ظرف را برداشت. وقتی نگاهش به سطح ناهموار و کدر فلز افتاد، جهانش برای لحظهای در سکوتی مطلق فرو رفت.آن نیکای هجدهسالهای که صبح همان روز با تردید از چادر پدرش بیرون آمده بود، دیگر وجود نداشت. از دل آن انعکاس لرزان، صورت کوچکی به او خیره شده بود که غریب اما به شدت آشنا بود؛ گونههایی گردتر، چشمانی درشتتر و موهایی آشفته و کوتاهتر که زیر غبار، رنگ باخته بود. این تصویر را نه در آینه، بلکه در آلبومهای مادرش دیده بود. او داشت به خودش نگاه میکرد؛ به نیکای هفتساله.فلز از بین انگشتان لرزانش رها شد و با صدای خفهای روی خاک نشست.- چطور ممکنه؟! من چطور برگشتم به بچگیم؟! وقتی همه چیز رو تا هیجده سالگیم یادم مونده!عقب کشید. ضربان قلبش چنان اوج گرفته بود که انگار طبل جنگی در سینهاش میکوبند. این کابوس نبود، و نه حتی هذیان ناشی از تب؛ چون گرسنگی را با تمام سلولهایش حس میکرد. معدهاش از خالی بودن مچاله شده بود و دردی گزنده در دلش میپیچید. لبهایش از عطش ترک خورده بودند و بوی تند عرق، خاک و بیماری، مشامش را آزار میداد. حتی سوزش زخمی که روی زانویش دهان باز کرده بود، واقعیتی عریان و بیرحم را به رخش میکشید.دوباره آن پچپچهای نامفهوم در فضا پیچید؛ این بار شدیدتر، گویی سایههایی نادیدنی دورتادورش نجوا میکردند. ترس، بندبند وجودش را سست کرد. دیگر شهامت نداشت به پشت سرش نگاه کند. کشانکشان خود را به گوشهی خرابه رساند و کنار ستونی نیمهفروریخته، در پناهِ خشتهای داغ پناه گرفت.صدای عبور و مرور از بیرون دیوارهای شکسته به گوش میرسید؛ صدای سم چارپایانی که بارهای سنگین را جابهجا میکردند و همهمهی مبهم آدمها.
ble.ir/join/7La1xfznhA
۶۴۶
۱۳:۵۸
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
آمادهای برای ورود رقیب جذابی که حسابی مرددت میکنه؟
...و اسمش...اسمش هم مثل خودش...

رمان فرّ - پیش از سقوطم.برهانینیا
@m_borhaniniya_gn
رمان فرّ - پیش از سقوطم.برهانینیا
@m_borhaniniya_gn
۶۴۱
۹:۱۷
@pellmell
۵۵۶
۱۷:۵۲
سلام و عرض ادب خدمت دوستان و همراهان عزیز
و با توجه به شرایط فعلی و عادی کشور عزیزمون، ادامه اپیزودهای رمان تنها در پیج اینستاگرام رمان آپلود خواهد شد...
در صورت تمایل و اشتیاق به مطالعه رایگان و ادامه رمان فر- پیش از سقوط، به پیج اینستاگرام ما بپیوندید...
https://www.instagram.com/roman.online.2026?igsh=MThoZm14dm5maDFrNw==
در غیر این صورت، برای مطالعه نسخه کامل رمان در کانال VIP به ادمین پیج پیام بدید:@pellmell
این کانال فقط در صورتی به فعالیت خود ادامه خواهد داد، که خدایی ناکرده شرایط کشور به حالت غیرعادی تغییر کند.
با تشکر از درک و همراهی شما عزیزان
https://www.instagram.com/roman.online.2026?igsh=MThoZm14dm5maDFrNw==
در غیر این صورت، برای مطالعه نسخه کامل رمان در کانال VIP به ادمین پیج پیام بدید:@pellmell
با تشکر از درک و همراهی شما عزیزان
۵۸۸
۱۲:۱۶