لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل قلم | محمدمهدی نیک خواه ق
۱۲ عضو

قلم | محمدمهدی نیک خواه

undefined قلم؛ روایتِ واژه‌ها و اندیشه‌هاundefined شعر، روایت و نثر ادبیundefined پاسداشت زبان فارسیundefined تأملی در فرهنگ، جامعه و آنچه ارزش گفتن دارد
مرگا به من که با پر طاووس عالمی/ یک موی گربه‌ی وطنم را عوض کنم undefined
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۶ خرداد
اَلسَّلامُ عَلَی الْحُسَیْنوَ عَلی عَلَیِ بْن الْحُسَینوَ عَلی اَوْلادِ الْحْسَیْنوَ عَلی اَصحابِ الْحُسَین
#محرم
undefined۲

۱۳

۴:۱۱

۲۷ خرداد
thumbnail
undefined سوگنامه قلم undefinedدفتر نخست | از خرابه شام تا میناب...
شب سوم محرم؛ شب دردانه امام حسین (ع)، حضرت رقیه (س) است. فرزند سه‌ساله‌ای که علی‌رغم سن کمش غم‌های بزرگی را متحمل شد. از داغ شهادت عزیزانش گرفته تا زجر اسارت و اهانت‌های مستکبران زمان. اتفاقاتی که هرکدامش قلب هر انسان شریفی را به درد می‌آورد. دردناک‌تر از همه آنها ماجرای تلخ شهادت ایشان است.هر ساله، شب سوم محرم، روضه‌های حضرت رقیه (س) را می‌شنیدیم ولی توان درک این غم‌های بزرگ را نداشتیم. اما شب سوم امسال فرق می‌کند. در سالی که پشت سر گذاشتیم، اتفاقاتی را دیدیم که برخی از روضه‌های حضرت را برایمان نمایان کرد.از شهادت ملینای سه ساله در دی‌ماه گرفته تا پرپر شدن دخترکان معصوم مینابی. حالا مادران بیشتری احوال مادر رقیه خاتون (س) را می‌فهمند. دیگر داغ از دست دادن دختر بچه را لمس کردیم. آه از این داغ مهلک...از بزرگتر‌هایمان یاد گرفتیم حضرت رقیه (س) با دستان کوچکش گره‌های بزرگی را باز می‌کند. امشب دخترکانی که در راه خدا دادیم را نزد حضرت رقیه (س) واسطه کنیم. خانم جان! به برکت این خون‌های ریخته شده، کشور ما را تا پیروزی نهایی یاری کن undefined#شب_سوم_محرم
@m_m_nikkhah
undefined۱
undefined۱

۸

۱۹:۰۰

۲۸ خرداد
در خیمه حسینیم؛ خونخواه و جان‌فداییم...#محرم
undefined۳

۸

۵:۰۳

thumbnail
چقدر دلمون برای روضه‌داریتون تنگ شده آقا...
@m_m_nikkhah
undefined۱
undefined۱

۹

۱۲:۰۲

thumbnail
undefined سوگنامه قلم undefinedدفتر دوم | یک تصمیم تا رستگاری
زیر سایه، دور از شلوغی، با دستی کنار چانه نشسته بود. حال و هوایش با همیشه فرق می‌کرد. رفتارش عجیب شده بود. ساعتی پیش بود که خبر کنار کشیدنش از جنگ، مثل بمبی لشگر را ترکاند. از او بعید بود اینگونه عقب بکشد. هر که او را می‌شناخت اعتراف می‌کرد از شجاع‌ترین جنگاوران کوفه است. نه امکان نداشت ترسیده باشد. حتما دلیل دیگری داشت.༺═────────═༻حر! چه کاری بود که با خودت کردی؟ تو که می‌دانستی او پسر فاطمه (س) است. چرا راه را بر او بستی؟ چرا وعده صلح ابن زیاد را باور کردی؟ پروردگارا! من نزد تو از خطاهایم توبه می‌کنم. یعنی حسین (ع) از من می‌گذرد؟༺═────────═༻از دور سایه‌ای نزدیک می‌شد. اصحاب خودشان را برای درگیری آماده کردند. – دست نگه دارید. او...او...حر نیست؟+ چرا؛ خودش است.– چرا پابرهنه است؟ + رزم‌جامه هم ندارد.– گویا قصد دارد تسلیم شود.خود را نزدیک امامش رساند؛ در حالی که بند چکمه‌هایش را گره زده و آنها را دور گردنش انداخته بود. سرافکنده و شرمنده مقابل اباعبدالله (ع) رساند. دلش پر بود از سخن اما شرم مجال سخن‌گفتن نمی‌داد. تمام توانش را جمع کرد و گفت:«فدایت گردم، من همانم که تو را از بازگشت به مدینه باز داشته و کار را بر تو سخت گرفتم. به خدا گمانم این نبود که این مردم با تو چنین کنند، من نزد خدا توبه نمودم. آیا توبه‌‌ام پذیرفته می‌شود؟» اباعبدالله (ع) سخن گفت :«سرت را بالا بگیر! توبه تو پذیرفته شد.»༺═────────═༻حر بن یزید ریاحی با یک تصمیم خود را از صف دوزخیان به صف مجاهدان خدا رساند و با شهادتش همه چیزش را در راه خدا داد.پروردگارا! اگر در تبعیت از ولی خدا کوتاهی کردیم، از ما بگذر و ما را از مجاهدان راه خودت قرار بده undefined#شب_چهارم_محرم
@m_m_nikkhah

۸

۱۹:۲۵

۲۹ خرداد
بازارسال شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
thumbnail
undefined متن کامل پیام رهبر انقلاب اسلامی خطاب به ملت ایران درباره تفاهم‌نامه رئیس‌جمهوران ایران و امریکا
undefinedبسم‌ الله‌ الرّحمن ‌الرّحیم
undefinedملّت پرشور و باوفای ایرانundefinedهمانگونه که مطلع شُدید، تفاهم‌نامه‌ای بین رئیس‌جمهوران ایران و امریکا امضا شد. در مسیر رسیدن به این مرحله، مسئولین امر، از سر دلسوزی و با حُسن نظر، تلاش‌های زیادی را به‌عمل آوردند و البته این رئیس‌جمهور امریکا بود که از روی استیصال، از انواع اهرم‌ها برای این امر استفاده می‌کرد.undefinedبنده علی‌الاصول، نظر دیگری داشتم ولی از باب تعهّدی که رئیس‌جمهور محترم به‌عنوان رئیس شورای عالی امنیّت ملّی از طرف خود و سایر اعضا در پاسداشت حقوق ملّت ایران و جبهه مقاومت به بنده دادند و تصریح به قبول مسئولیت آن نمودند، اجازه‌ی آن را صادر نمودم‌. ایشان همچنین تصریح کرده‌اند که اگر طرف آمریکایی بخواهد زیاده‌خواهی کند زیر بار آن نخواهند رفت. از این لحظه، ما یعنی شما ملت سرافراز و این خادم ناچیز، منتظر تحقّق شروط گفته‌شده خواهیم بود. امّا بدیهی است مذاکرات حضوری که در آینده برقرار خواهد شد، به معنی پذیرش نظر دشمن نخواهد بود. امیدواریم که دعای خیر سرورمان عجّل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشّریف انواع نصرت‌ها و فتوحات، برای ملّت باشرف ایران به ارمغان آورد.
undefinedوالسّلام علیکم و رحمة الله و برکاتهundefined<img style=" />undefinedسید مجتبی حسینی خامنه‌ای undefined ۲۸/خرداد/۱۴۰۵
undefined @rahbar_enghelab_ir

۱

۱۱:۴۸

بازارسال شده از «آمین» آثار میلاد عرفان پور
«علی‌الاصول...»
علی‌الاصول، یکی تنگه را رها کرده‌ستمیان معرکه بر ترس، اقتدا کرده‌ست
علی‌الاصول یکی برخلاف رأیِ ولیبرای وعدهٔ دشمن، حساب وا کرده‌ست
علی‌الاصول، یکی وقت رزم در میدانبه اجتهاد خود اینگونه پابه‌پا کرده‌ست
علی‌الاصول، یکی پشت پا زده به اصولیکی به جادهٔ خاکی زده، جفا کرده‌ست
اگرچه از سر دلسوزی است و حسن نظر... در این نبرد، کم آورده و خطا کرده‌ست
چه سود می‌بَرد آنکس که دور از این مردمبر این معامله اصرارِ نابجا کرده‌ست؟!
چه حاصل است از این نامه با چنین گرگیکه نانوشته دریده‌ست و نقض‌ها کرده‌ست
... و جنگ راه خطیریست، مرد می‌طلبد... و جنگ، جوهر افراد برملا کرده‌ست
... و صلح نیست از این رستخیز، راه گریزچنانکه عافیت اندیش، ادعا کرده‌ست
علی الاصول، امام شهید، خامنه‌ایبرای مردم ما روز و شب دعا کرده‌ست
علی‌الاصول، همین بعثت خیابانیبرای دیدن خورشید، کوچه وا کرده‌ست
علی الاصول، خداوندِ مردم مبعوثشگفت‌معجزه‌ای گاه با عصا کرده‌ست
عصای معجزه، امروز نیست جز فریادعصای معجزه عشق است و کارها کرده‌ست
میلاد عرفان پور
@erfanpoor

۱

۱۱:۴۹

حالا همگی منتظر تحقق شروط گفته شده هستیم.اما انفعال دردی را دوا نمی‌کند. مانند قبل، حاضر در خیابان‌ها و میادین همراه با مطالبه تحقق شروط راه را پیش می‌بریم undefined
@m_m_nikkhah

۶

۱۱:۵۲

thumbnail
undefined سوگنامه قلم undefinedدفتر سوم | برای یک ضربه کمتر...(برداشتی آزاد از جنایت میناب)
کفش‌هایش را پوشید. مثل هر روز با مادرش خداحافظی کرد راهی مدرسه شد. در راه مدرسه به فکر افطار خوشمزه شب بود. مقابل درب مدرسه دوستانش را دید. با لبخند همیشگی سلام و احوال‌پرسی کرد. سر و صدا کلاس را پر کرده بود. بچه‌ها گروه گروه مشغول بودند. گروهی با اشتیاق به یک نفر نگاه می‌کردند. او با ذوق از اتفاق خنده‌دار مهمانی دیشب می‌گفت. در طرف دیگر کلاس پسر بچه‌ای کتاب فارسی را ورق زد و درس جدید را شروع کرد. کنج کلاس چند نفری بر سرو کله هم می‌زدند. معلم وارد شد. سکوت همه کلاس را فرا گرفت. معلم گفت:«صداتون تا دفتر رسیده بود». بعد پشت میز نشست و از بچه‌ها خواست کتاب‌های فارسی‌شان را باز کنند. کلاس درس آغاز شد. مثل همیشه. معلم به بچه‌ها نگاه کرد. «چقدر چهره‌هایشان معصوم شده!» زنگ اول به پایان رسید و بچه‌ها برای زنگ تفریح از کلاس خارج شدند.زنگ دوم با شور و اشتیاق بچه‌ها شروع شد. اما این بار حال معلم متفاوت بود. چهره‌اش انرژی زنگ قبل را نداشت. حس و حال تدریس هم نداشت. کمی که گذشت انگار بچه‌ها هم این حال را فهمیده بودند. بالاخره یکی از بچه‌ها به خود جرأت داد تا علت این حال را بپرسد. معلم گفت:«بچه‌ها! ناراحت نباشید. نگران هم نشید. جنگ شده. کم‌کم باید برید خونه‌هاتون.» ذهن بچه‌ها هنوز خبر را درک نکرده بود که ناگهان...دود و آتش و غبار همه‌جا را پر کرده بود. صدای جیغ و گریه بچه‌ها می‌آمد. پسرک بیدار شد. انگار به زمین چسبیده بود. هر کاری کرد نتوانست از جا بلند شود. انگار پایش جایی گیر کرده بود. کم‌کم درد وجودش را پر کرد. می‌خواست آه و ناله کند یا حداقل از کسی کمک بخواهد. اما توان فریاد کشیدن هم نداشت. نفسش بالا نمی‌آمد. سر و صورت و سینه‌اش داغ شده بود. نفسش خس‌خس داشت. از لا‌به‌لای غبار و بوی خون صدای معلمش را شنید که داد می‌کشید:«ماکان! ماکان! کجایی؟» ته‌مانده توانش را جمع کرد تا جواب بدهد. یک نفس عمیق با درد کشید. همین که آمد فریاد بزند ناگهان... ༺═────────═༻ماکان نصیری، پسری که هم سن و سال حضرت عبدالله بن الحسن (ع) بود. ما روضه عبدالله (ع) را شنیدیم و ماکان آن را زندگی کرد. حضرت عبدالله (ع) طاقت نیاورد امامش تنها بماند. تحمل نداشت که او باشد و امامش را بکشند. خود را به عمو رساند تا به بهای جانش هم که شده فقط یک ضربه کمتر به عمویش بزنند. ماکان هم شهادت رهبرش را دوام نیاورد. همان ساعت اول خود را به امامش ملحق کرد.#شب_پنجم_محرم
@m_m_nikkhah

۸

۱۹:۲۷

۳۰ خرداد
thumbnail
undefined سوگنامه قلم undefinedدفتر چهارم | شیرین‌تر از عسل...
سیاهی شب بر صحرا خیمه زده بود. ستاره‌ها وسیله بازی بچه‌ها شده بود. گوشه و کنار خیمه‌گاه آتش روشن بود. قاسم بین خیمه‌ها قدم می‌زد. از کنار گروهی از اصحاب که کنار هم حلقه زده بودند و گفت‌وگو می‌کردند گذشت. به خیمه‌ای رسید که صدای قرائت قرآن از آن بلند بود. چه صدای دلنشینی. سر چرخاند سوی دیگر. مردی شمشیرش را تیز می‌کرد. تماشای برق شمشیر او را سیر نکرده بود که یکی از اصحاب صدا زد:«اباعبدالله قصد دارند سخن بگویند.» همه اصحاب و بنی‌هاشم دور آتشی جمع شدند. امام حسین (ع) سخن گفتند. حالا همه خبر داشتند که اگر بمانند سرنوشتشان شهادت است. به دستور امام، نور را کم کردند تا اگر کسی قصد رفتن دارد، خجالت نکشد. اما اصحاب و بنی‌هاشم یکی‌یکی رجزی خواندند و با امامشان تجدید بیعت کردند. قاسم گوشه‌ای ایستاده بود و صحنه را نظاره می‌کرد. «یعنی سرنوشت من چه خواهد شد؟» زهیر گفت:«یا اباعبدلله! اگر در راه شما کشته شوم. پیکرم را بسوزانند. و خاکسترم را بر باد بدهند؛ و این هزار بار تکرار شود، دست از یاری تو نخواهم کشید.»بعد از اتمام حجت امام و تجدید بیعت یارانش، یاران متفرق شدند. قاسم از فرصت استفاده کرد و خودش را به عمو رساند. – عموجان! فردا من هم به شهادت می‌رسم؟+ پسرکم، فرزند برادرم، مرگ در نظر تو چگونه است؟– شیرین‌تر از عسل!+ فرزند برادرم تو هم کشته می شوی؛ اما جان دادن تو با دیگران خیلی متفاوت است...انگار قلبش آرام گرفت. حالا مطمئن شده بود او هم می‌تواند برای امامش کاری انجام بدهد. ༺═────────═༻با حالی آشفته وارد خیمه شد. مادرش حال او را از چهره‌اش خواند. «پسرم! قاسم! چه شده است؟ چرا پریشانی؟» رو به مادر کرد و گفت:«عمو اجازه نمی‌دهد. هر چه خواهش می‌کنم فایده ندارد. می‌گوید یادگار برادرم حسن هستی؛ نمی‌شود به میدان بروی.» صحبت قاسم که تمام شد، مادرش از جا بلند شد و دنبال وسیله‌ای رفت. مادر انگار انتظار چنین روزی را می‌کشید. نامه‌ای از میان وسایلش برداشت و نزد قاسم آمد. «دلبندم! نامه‌ای از پدرت نزد من است. پدرت سفارش چنین روزی را کرده بود. این نامه را نزد عمو ببر و اذن میدان بخواه.» قاسم با امیدی که دوباره زنده شده بود پرده چادر را کنار زد. نعلینش را پوشید. مصمم سراغ عمو رفت. به گفته مادرش عمل کرد. ابا عبدالله (ع) بعد از خواندن نامه، قاسم را در آغوش گرفت. هر دو گریه کردند. امام حسین (ع) اجازه داد تا یادگار برادرش، حضرت قاسم بن الحسن (ع) به میدان برود. قاسم خوشحال به خیمه برگشت تا مهیای نبرد شود. «برای دفاع از دین خدا، و یاری امامم، حسین (ع) به میدان می‌آیم. چنان شمشیر بزنم که یاد پدرم را در میدان زنده کنم...»#شب_ششم_محرم
@m_m_nikkhah

۳

۲۰:۴۹