لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل عجم علوی | مهدی مولاییع
۱۰.۷ هزار عضو

عجم علوی | مهدی مولایی

نوشته‌های مهدی مولایی. منت گذاشته نام‌ نویسنده را از پای‌ متن‌ها حذف نکنید!

.
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۱ تیر
thumbnail
من همیشه بودنت را روایت می‌کردم. بودن‌هایت را می‌نوشتم. مهربانی و لبخندهایت را. شوخی‌هایت را. قاطعیت و‌ رجزهایت را. حالا برای اولین بار، روایت‌نویس نبودن تو شده‌ام. درباره جای خالی‌ات در روضه‌ نوشته‌ام.«بیرون نیامدی به تماشا؛ چه فایده؟» روایت اولین شب مراسم روضه بیت رهبری است که در سایت KHAMENEI.IR منتشر شده.

پیوند مطالعه :https://khl.ink/f/63070
undefined۲۵۱
undefined۴

۷.۶K

۱۹:۱۷

۲ تیر
بازارسال شده از KHAMENEI.IR
thumbnail
undefined بیرون نیامدی به تماشا؛ چه فایده؟
undefined #روایت اولین شب مراسم عزاداری سید و سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین علیه‌السلام با حضور هزاران نفر از اقشار مختلف مردم در جوار حسینیه امام خمینی رحمه‌الله و محل عروج ملکوتی قائد شهید انقلاب اسلامی، حضرت آیت‌الله العظمی سیّدعلی خامنه‌ای قدس‌الله‌نفسه‌الزکیه.
undefined این خیابان را آخرین‌بار بیست و هشتم بهمن سال گذشته به قدم‌های پرذوقم گز کرده‌ام. از آخرین دیدارهای عمومی آقا بود و آذربایجانی‌ها میهمان بیت بودند. از سر فلسطین، دیگر قدم‌ها روی زمین بند نمی‌شد. پرواز می‌کردیم سمت بیت. در کوچه‌های منتهی به حسینیه، خنده و شوق در چهره میهمانانی که از هم سبقت می‌گرفتند می‌درخشید. مردم، گوشه و کنار کوچه با خودکار آبی، کف دست هم «جانم فدای رهبر» می‌نوشتند و با کارت‌های دعوتشان عکس‌های یادگاری می‌گرفتند. اینجا روزگاری شور و حالی داشت.
undefinedبه پشت ورودی‌های بیت که می‌رسیم، تشریفات ورود مثل گذشته باقی است. صف‌ها پشت هم تشکیل شده. این مردم در این چندماه، همه روضه‌خوان شده‌اند انگار. مرد جوانی بلند می‌گوید «برادر، آقا دیگر بین ما نیست!» اشک میان صف‌ها جاری می‌شود. گونه‌ها خیس می‌شود. کسی برای شادی روح رهبر شهید انقلاب صلوات می‌گیرد. چه عبارات نامأنوسی. زیر این سقف بلند همیشه برای سلامتی او صلوات می‌فرستادیم.
undefined گوشه‌ای می‌نشینم. دیگر کسی تلاش نمی‌کند که نزدیک‌تر به جایگاه باشد برای دیدن شما. دیگر کسی به اینکه جایش پشت ستونی بیفتد اهمیتی نمی‌دهد. ماه امشب طلوع نخواهد کرد و گردن کشیدن‌ برای تماشایش بی‌فایده است. اینجا امشب تاریک و بی‌قمر است.
undefined قاری پشت میکروفون می‌رود و شروع به تلاوت می‌کند. إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُولَئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ...رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ. آری تو از خدا راضی بودی همیشه و خدا از تو راضی شد و اینگونه تو را خرید.
undefined آن صندلی ساده مشکی که جایگاه همیشگی حضور آقا در مراسم‌ها بود، کنار دیوار، دوری صاحبش را فریاد می‌کند. تصویری از آقا که برای میهمان‌ها دست بلندکرده روی صندلی است. تصویری که هنوز نمی‌توانم در چشم‌هایش خیره شوم. بغض، خشت خیسی شده و چسبیده ته گلوی جمعیت. اشک توی چشم‌ها جمع شده و میلغزد و دنبال بهانه‌ای است برای شرّه شدن.
undefined آقاسیّدمیرهاشم حسینی سخنران امروز مراسم است. از الهیات زندگی می‌گوید و تفاوت دیدگاه‌های جبهه اسلام و کفر نسبت به جنگ و مرگ. که آن‌ها هرکه را کشته شود، شکست‌خورده می‌پندارند و ما کشتگان خویش را جاودانگان تاریخ. و هرچه این کشته بزرگتر، جاودانه‌تر. مثل آقا...
undefined جمعیت، هزاران گلوی بغض‌کرده است؛ نشسته زیر سقف زینبیه بیت رهبری. جمعیت منتظر روضه است. منتظر یک آه سوزناک کسی تا حتی بی‌روضه گریه شود. به ‌فکر می‌روم. درب سمت راست زینبیه باز می‌شود. آقا با قامتی بلند و آن قبای سرمه‌ای که این اواخر می‌پوشیدند وارد می‌شوند. همه ناگهان بر می‌خیزند و می‌ایستند. حیدر…حیدر. آقا دست تکان می‌دهد و لبخند میزنند و روی صندلی می‌نشینند. جمعیت ذوق‌زده و متعجب روی زانو بند نمی‌شود. همه اشک می‌ریزند. مراسم قیامتی شده.
undefined یکی بهم بگه دروغه، یکی بهم بگه یه خوابه. به‌خودم می‌آیم. صندلی خالی است. حاج‌مهدی رسولی می‌خواند «یکی بهم بگه یه خوابه» بغض‌ها شکسته و فریادها بلند است... اینجا همیشه روضه‌خوان و مستمع مراعات آقا را می‌کردند. نه روضه‌خوان سوز روضه را زیاد میکرد و نه مردم به احترام آقا صدا بلند می‌کردند. امشب ولی انگار کسی قصد ملاحظه ندارد. امشب آقا نیست. بغض‌ها تبدیل به گریه ‌شده؛ گریه‌ها تبدیل به فریاد...
undefined متن کامل روایت را از اینجا بخوانیدundefinedfarsi.khamenei.ir/others-report?id=63070

۳۸۶

۰:۳۶

۹ تیر
ارتش صهیونیستی به قصد ترور یحیی سنوار، خانه‌اش را بمباران و با خاک یکسان کرد و یحیی چند دقیقه بعد روی مبلی در میان خرابه‌ها نشست، گوشه لبی کج‌کرد و عکسی تحقیرآمیز گرفت و منتشر کرد که هنوزاهنوز روی اعصاب صهیون است. بعد از شهادت اسطوره‌ای و افسانه‌ای یحیی با آن میزانسن سینمایی محیرالعقول، وقتی قرار تبادل اسرا میان مجاهدین فلسطینی و صهیون‌ها گذاشته شد، محل تبادل درست در مقابل همان خانه بود که خاطره‌ تحقیر صهیون‌ها را زنده می‌کرد. تمام رسانه‌ها و دوربین‌ها از مراسم تبادل پخش زنده رفتند و سایت‌های صهیونیست با خشم و‌ عصبانیت نوشتند که سنوار حتی پس از مرگش هم سناریوی تحقیر ما را می‌نویسد. این‌ها حتی پس از مرگ هم به ما ریشخند می‌زنند.حالا خبرها می‌گوید پیکر تو را زیر طاق مصلی تهران قرار خواهند داد. دو شبانه‌روز. و همه رسانه‌های جهان تصویرش را منتشر خواهند کرد. درست در همان جایی که در جمعه نصر تهران، وقتی همه امپراتوری رسانه‌ایشان شایعه کرده بود که تو پنهان شده‌ای و زیر کوه‌هایی یا در پناهگاهی در مسکو، درست در زمانی که گفتند اگر به مصلی بیایی مراسم را بمباران خواهیم کرد، تو ناگهان از آن درب زیر طاق وارد شدی و زیر آسمان آزاد تهران نشستی. نمازت را طولانی‌تر از همیشه خواندی و برای تعقیبات هم یک دل سیر سرسجاده ماندی. حالا تو دوباره به آنجا می‌آیی. به محل قراری که یک‌بار آنگونه دشمنت را به تحقیر و ریشخند گرفتی. حالا پس از آن شهادت مردانه در دفتر کارت، اراده کرده‌ای که حتی پیکرت صهیون‌ها را به تحقیر بگیرد. این آخرین سناریویی است که برای بی‌حیثیت‌کردن آن‌ها می‌نویسی. باز خوف در دل صهیون‌هاست. که سیدعلی خامنه‌ای هنوز دست از گریبان ما نکشیده!

«مهدی مولایی»@m_molaie110
undefined۱K
undefined۲۸

۱۵.۳K

۵:۵۵

۱۱ تیر
thumbnail
آمدم مصلی، نه برای نماز. از بلندگوها صدای مکبر پیر تو نمی‌آید. کسی اینجا نمی‌گوید «اقامه نماز به امامت ولی امر مسلمین جهان» تو نیستی. کسی شعار ای‌پسر فاطمه منتظر تو هستیم نمی‌دهد. تا دلت بخواهد ولی اینجا گریه و روضه هست. هرگوشه کسی به شانه‌های لرزان نشسته. تدارک آمدنت را می‌بینیم. بیا و ناگهان از آن جایگاه همیشگی‌ات خارج شو. بیا و این کابوس را خاتمه بده. ای پسر فاطمه، منتظر تو هستیم.
undefined۸۳۴
undefined۱۲

۶.۳K

۱۲:۲۸

امشب آقا برای آخرین دیدار و وداع، به بیت رهبری آمد. به میان خادمان و همراهان چندساله‌اش در این سال‌ها. به میان عوامل بیت‌رهبری و خانواده شهیدان عروج کرده از بیت در نهم اسفند. قیامتی بود که هیچ‌گاه در این سی‌وشش سال رهبری او اینگونه نشده بود. این مردم تازه انگار به دیوار سخت نبودن او خورده‌اند. امشب نه اسفندی دیگر بود. فی امان الله یا شهیدالله!
undefined۸۷۳

۷.۷K

۱۹:۵۹

thumbnail
اینک این منم؛ در پس سخت‌ترین شب عمر. این منم پس از دیدن عزیزترین مرد زندگانی‌ام خفته در تابوتی چوبین. این منم پس از دیدن تابوت تو، که سنگین بود و سخت می‌رفت و ده‌ها مرد تنومند سیاه‌پوش را توان حمل آن نبود. این اغراق نیست. حاضران در واپسین دیدار تو همه به‌چشم دیدند که تابوت تو هیچ نمی‌رفت و ما ساعت‌ها به انتظار بودیم. گویی که کوهی را به شانه می‌کشیدند. حالا از این پس عمرم، در چشمی که تابوت تو را دید خیری نخواهد بود. و در دستی که تابوت تو را لمس کرد و قلمی که از نبودن تو نوشت. این منم، در سهمگین‌ترین شب عمرم؛ چون پسربچه‌ای برخاسته از تابوت پدری رشید. ترسیده و لرزان و غمین. به‌گمانم دیگر هیچ‌چیز در جهان غمگینم نخواهد کرد. که من از پای تابوت غمی بزرگ برخاسته‌ام.
«مهدی مولایی»@m_molaie110
undefined۸۷۷
undefined۱۷

۸.۱K

۲۲:۲۵

۱۲ تیر
بیت‌المال، ساختمان‌های سوخته شده با کوکتل‌مولوتف‌های شما بود. بیت‌المال صدها اتوبوس نوخرید شهری و ماشین‌های مجهز آتش‌نشانی و آمبولانس‌ها بود. بیت‌المال بانک‌های بزرگ و درمانگاه‌ها و مساجد و کتابخانه‌های سوخته در وحشی‌گری شما بود. بیت‌المال هزاران میلیارد خسارت وارد شده به اموال مردم در دی‌ماه است. اختلال در کسب و کار مردم، اعتصاب‌های اجباری شما بود و حمله به صاحبان فروشگاه‌ها برای تعطیل‌کردن فروشگاه. اختلال کسب و کار، کامنت‌های فحاشی شما برای آنلاین‌شاپ‌ها بود که ساواک‌گونه برچسب عادی‌سازی به پیشانی مردم می‌زدید. اختلال در زندگی مردم، ساختن سنگرهای خیابانی وسط شهر بود. سوزاندن سطل‌های زباله و لاستیک‌ها برای بستن معابر شهری. هو کردن دانشجویانی که سرکلاس حاضر می‌شدند برای ایجاد انزوا و اعتصاب‌های اجباری. سوزاندن ماشین‌های شخصی و ویران کردن فروشگاه‌های خصوصی مردم. شما یا خود شخصا دست به چنین توحش‌هایی زدید یا با حمایت‌های رسانه‌ای و مجازی‌تان در آتش این بربریت و سفاکی دمیدید. ژست عالمانه نگرانی برای بیت‌المال و اخلال در کسب‌وکارها در تشییع رهبری به شما نمی‌آید. زبان به کام بگیرید و شرمگین باشید و استقبال میلیونی از مردی را تماشا کنید که در خرده‌تجمعات وحشیانه خود توهم اقلیت بودن یاران او را داشتید؛ که این تشییع سند رسوایی شماست!
«مهدی مولایی»@m_molaie110
undefined۱K
undefined۲۳۰

۱۰.۴K

۲۱:۲۴

۱۳ تیر
بیست‌‌وچند سالگی من برای رفتن‌ تو زود بود. سی‌وچند سالگی‌ دوستانم برای بی‌تو شدن زود بود. من حالا حسودی می‌کنم به آن‌ها که پنجاه و شصت‌ سال از عمرشان را در عصر تو گذارنده‌اند. برای آن‌ها که موی سپید توی سرشان دارند. ما سنی نداریم برای دیدن تابوت تو. ما سنی نداریم برای قدم زدن پشت سر تابوت سنگین تو. ما برای گریه بر پیکر چاک‌چاکت زیادی بچه‌ایم. شانه‌های ما برای حمل پیکرت هنوز نحیف است. ما آنقدر جوانیم که دنیای پیش از تو را هیچ‌گاه ندیده‌ایم. تا دنیا بوده، تو همیشه بوده‌ای. ما همانیم که ما را «بچه‌های عزیز من» خطاب می‌کردی.‌ تازه‌تازه خوب و بد را فهمیده‌ بودیم. تازه داشتیم می‌فهمیدیم که چه گران‌نعمتی بر سرمان است.‌ افتاده بودیم جلو و سنگت را پیش همه به سینه می‌زدیم. حرص می‌خوردیم از توهین‌ها به تو؛ می‌نوشتیم، بحث می‌کردیم، دعوا می‌کردیم. در دنیای عیش‌ونوش‌ها و بی‌وطنی‌ها، ما آدم تو بودیم. ناگهان صبح یک روز سیاه زمستانی تصمیم گرفتی که بروی. حالا ما یتیمانی جوانیم خیره بر تابوت تو. در فکر اینکه سال‌های بی‌تو را چگونه باید زیست. ما زندگی در دنیای بدون تو را بلد نیستیم. نباید می‌رفتی عزیزم…

«مهدی مولایی»@m_molaie110
undefined۷۹۹
undefined۷

۴.۸K

۹:۳۲

thumbnail
«ناگهان پرده برانداخته‌ای؛ یعنی چه…»این آخرین روایت‌‌ دیدار شهید آیت‌الله خامنه‌ای است که در وداع او با خادمان و شهدای بیت رهبری، در آن شب سخت و طاقت‌فرسا نوشته و در سایت KHAMENEI.IR منتشر شده.
پیوند مطالعهhttps://khl.ink/f/63152
undefined۸۹

۲K

۱۴:۴۶

بازارسال شده از KHAMENEI.IR
thumbnail
undefined ناگهان پرده برانداخته‌ای؛ یعنی چه...
undefined #روایت مراسم وداع با پیکر قائد شهید انقلاب اسلامی در جوار حسینیه امام خمینی(ره)
undefined امشب چه‌خبر است؟undefinedعصر روز پنجشنبه یازدهم تیرماه، مصلی تهران درحال تدارک برای استقبال از مراسم وداع با پیکر رهبر شهید انقلاب است. من در مصلی هستم و بغض مثل گوی مذاب در گلویم نشسته. گریه کرده‌ام؛ مژه‌هایم هنوز خیس است و دهانم تلخ شده. سخت دلتنگ آقا شده‌ام. چرا صدای مکبر همیشگی از بلندگوهای مصلی بلند نیست که ما را به نمازی دوباره پشت سرت فرابخواند؟ در همین گیرودارم که ناگهان شماره تلفن مربوط به دفتر رهبری بعد از چهارماه روی تلفنم می‌افتد. این یعنی دعوت به دیداری دیگر بعد از ماه‌ها فراق و جدایی.
undefined...حوالی بیت، دسته‌دسته مردان و زنان، همگی سیاه‌پوش در کوچه‌های اطراف پراکنده‌اند. خیابان معروف کشوردوست دیگر راه به حسینیه ندارد و میهمان‌ها باید برای یافتن ورودی‌های دیگر، پرس‌وجو کنند و چرخی بزنند...
undefined ...به داخل زینبیه که می‌روم، پیش از نشستن، همه محیط و میهمان‌ها را از نظر می‌گذرانم... قرار است پیکر آقا را بر سر دست‌ها بیاورند. لحظه موردعلاقه من در همه روایت‌هایی که از دیدارهای ایشان می‌نوشتم، لحظه کنار رفتن پرده‌ها و ورود آقا بود با آن لبخند پدرانه همیشگی که گویی بر چهره‌شان حک شده بود. حالا چگونه با کنار رفتن پرده‌ها، با پیکر ایشان مواجه خواهم شد.
undefined هنوز صدای اذان از بیت بلند است!undefined زانو‌های سست و غم‌آلودم را سفت توی بغلم گرفته‌ام و در گریبانم فرورفته‌ام که صدای اذان بلند می‌شود. صدای همیشگی اذان بیت رهبری از حنجره موذن پیر آقا. الله‌اکبر. اینجا همیشه، شما امام جماعت بودی. اینجا به شوق خواندن نماز در پشت شانه‌های ستبر تو، زود صف‌ها را مرتب می‌کردیم. حالا همه دلتنگ سجاده سپید ساده شما، و دست کشیدن‌هایتان بر مهر تربت کربلا پس از نمازها هستند.
undefined ای پسر فاطمه...undefinedدر چنین مراسم‌هایی در حسینیه، آقا معمولاً در اواسط سخنرانی یا در پایان آن وارد مجلس می‌شدند و حالا که سخنران پله‌های منبر را فرود می‌آید چشم‌ها همه به پرده‌ای است که گاه‌گاهی تکانه‌هایی می‌خورد و جماعت حدس می‌زند که آقا از همین جا وارد خواهد شد. ماجرا فقط به حدس و گمان خلاصه نمی‌شود و شعارها کم‌کم میان جمعیت جان می‌گیرد. «ای پسر فاطمه منتظر تو هستیم.» این فریادهای بلند، این شعارهای پرانتظار، این مشت‌های گره‌شده قبلاً سراسر ذوق بود و هیجان. حالا نمی‌دانم چرا از بین شعارها صدای گریه‌های بلند مردانه برخاسته...
undefined پرده تکان میخورد و حالا جمعیت دیگر نمی‌تواند بنشینید. همه بر پنجه‌ها رفته و گردن می‌کشند برای بیرون آمدن ماه از پشت پرده سیاه. آقای رسولی زمزمه می‌کند که «خبر نیومد؛ به آسمون ما قمر نیومد» و شیون و گریه‌های بی‌امان مردم زینبیه را لبریز می‌کند. میتوانم با قطعیت بگویم که گریه‌ها و بی‌تابی عجیب امشب اینجا، حتی از مویه و گریه‌های صبح دهم اسفند هم شدیدتر و جانسوزتر است. اینجا قیامتی برپاست امشب.
undefined ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه...undefined روی پنجه‌ایم و متوسل به یک به یک اهل‌بیت برای تسریع در ورود آقا. بمحمد و بعلی و بفاطمه. که ناگهان آن پرده‌ سیاه کنار می‌رود و صدای فریاد یاحسین بلند می‌شود و تابوتی پرچم‌پیچ و بزرگ روی دست خادمان رخ نشان می‌دهد. اینک این مهیب‌ترین صحنه روزگار ماست. این سهمگین‌ترین سکانس همه سال‌های بیت رهبری است. این کشنده‌ترین لحظه عاشقان ایشان است. تابوتی بلند که بر طول آن، نام مبارک آقا را نوشته‌اند و ما همچنان زنده‌ایم و تماشا می‌کنیم. همه دست بر سر می‌کوبند و لیک می‌کشند و چنگ بر چهره می‌زنند و تابوت آقا آرام و سنگین، گویی که کوهی بر شانه مردان زیرتابوت است، خرامان می‌رود. تابوت سنگین می‌رود، مردهای قوی‌جثه آن را حمل می‌کنند و تابوت انگار هیچ میل بالارفتن ندارد. گویی آقا نمیخواهد که بند قلب حاضران از دیدن این صحنه پاره شود.
undefined پیکر را روی جایگاه می‌گذارند و اشک‌ها دیده‌ها را تار کرده. اشک‌ها نمی‌گذارد این آخرین دیدار خادمان با او، واضح و روشن باشد. دیگر هیچکس شعار نمی‌دهد. همه جمعیت اشک است و مویه و گریبان‌های دریده و گلوهای گرفته از فریاد.
undefined... دقایق پایانی دیدار است و آقا امشب چفیه‌ای برای هدیه کردن ندارند و مردم چفیه‌های خود را به خادمان می‌دهند و تبرک شده از تابوت یار، پس می‌گیرند. چفیه و روسری و عبا و تسبیح است که به سمت پیکر می‌رود و بازمیگردد.
undefined #باید_برخاست
undefined متن کامل روایت را از اینجا بخوانیدundefinedfarsi.khamenei.ir/others-report?id=63152

۹۳

۱۵:۲۷