لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل جهان کوچک منج
۸۸ عضو

جهان کوچک من

درنگی بر جزئیات نادیده‌ زندگی؛ جایی برای روایتِ قصه‌هایی که از دلِ روزمرگی، معنا می‌سازند؛ undefined •جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیاتundefined نویسنده: م. پاپا
مشاهده در وب بله
۵ آبان
thumbnail
undefined۹

۲۳

۱۳:۱۷

مسافرِ صندلیِ عقب (قسمت چهارم)
#روایت_کوچک
چراغ زرد بنزین دیگر چشمک نمی‌زد؛ ثابت مانده بود. نوری سمج و مات که درست روبه‌روی قفسهٔ سینه‌ام دهن‌کجی می‌کرد. بوی بنزینِ سوپر در بادِ تند و بارانیِ جایگاه پمپ‌بنزینِ باکری پیچیده بود. ماشین را کنار نازل شمارهٔ چهار خاموش کردم. سکوتِ آنیِ موتور، سنگین‌تر از غرشِ ترافیکِ همت روی سرم آوار شد.پیاده شدم. قطره‌های ریز باران به یقهٔ کتم شلاق می‌زدند و کارگر پمپ‌بنزین با کاپشن شمعیِ شبرنگ، بدون نگاه کردن به صورتم، نازل را در باک فرو کرد. شمارشگرِ دیجیتالی پمپ با تق‌تق‌های خشک و فلزی شروع به بالا رفتن کرد. تمام نگاهم اما به پنجرهٔ سمت شاگرد بود؛ به آن تکه کاغذ کوچکِ زرد که روی کف‌پوشِ لاستیکی زیر صندلی، در سایه‌روشنِ نور پروژکتورهای جایگاه، مثل یک جسمِ داغ و رادیواکتیو برق می‌زد.کارت کشیدم. دستم بوی گازوئیل و فلز سرد گرفت. وقتی سوار شدم و در را بستم، اولین کاری که کردم خم شدن بود. دستم در تاریکی زیر صندلی حرکت کرد. لبهٔ زبر و تاخوردهٔ کاغذ را بین دو انگشتم گرفتم و کشیدم بالا.کاغذ نم‌کشیده بود. مرکب آبیِ خودکار بیک روی بافت کاهیِ قبض کمی پخش شده بود، اما اعدادش مثل روز روشن بودند: تاریخِ تحویل، پنج‌شنبه، ساعت شش عصر. یعنی دقیقاً سه ساعت قبل از آن‌که مرد زیر تابلوی مدرس بایستد. گوشهٔ پایین قبض، یک شماره تلفن همراه با خطی مرتب‌تر یادداشت شده بود؛ دست‌خطی زنانه، با انحناهایی کشیده و دقیق که هیچ شباهتی به خرد شدنِ عصبیِ حروف در نام خانوادگیِ مرد نداشت.مرد به تلفن گفته بود: «پالتوت رو از خشک‌شویی نگرفتم… قبضش روی میزِ دمِ دره.»اما قبض روی میز نبود. توی جیب یا چمدانِ خودش بود. در آخرین ثانیه‌های خروج از آن خانه، کاغذ را برداشته بود؛ یا از روی قصد تا او هرگز نتواند پالتویش را پس بگیرد، یا به عنوانِ تنها تکه‌ای از حضور آن زن که وزنی کمتر از یک پر داشت و می‌شد تا تهِ دنیا توی جیب مخفی پالتو حملش کرد. و حالا، بر اثر یک تکانِ دستپاچه زیر صندلیِ ماشین من جا مانده بود.تلفن همراهم روی پایهٔ داشبورد روشن شد. یک پیامکِ معمولی از خانه با این متن: «رسیدی یه دبه ماست بخر.» روزمرگیِ خسته‌ای که هیچ درکی از اتفاقاتِ چند دقیقه پیشِ صندلیِ عقب نداشت و یادآوری می‌کرد زندگیِ معمولی با تمام جزئیاتِ مسخره‌اش در جریان است. اما نگاهم میان شمارهٔ موبایلِ روی قبض و بارانِ تندِ پشت شیشه قفل شده بود.ماشین را روشن کردم. صدای آرامِ استارت در خلوتیِ جایگاه پیچید. اگر دکمه‌های شماره‌گیرِ گوشی را لمس می‌کردم و می‌گفتم: «سلام خانم… این قبض پیش من جا مونده»، آیا صدای آن زن هنوز می‌لرزید؟ آیا منتظر معجزه‌ای از دهانِ یک رانندهٔ ناشناس بود، یا با شنیدن هر خبری از همسرش، ساختمانی که به سختی سرپا نگه داشته بود بیشتر فرو می‌ریخت؟راهنما زدم به سمت خروجی. به جای آن‌که به سمت خانه بروم، فرمان را به طرف رمپِ دوربرگردان پیچاندم. پل علامه جعفری در آینهٔ عقب کوچک و کوچک‌تر می‌شد.تصمیم نگرفته بودم تلفن بزنم؛ اما می‌دانستم نمی‌توانم شب را با تکه‌ای از آوارِ زندگیِ یک غریبه روی کف‌پوشِ ماشینم به صبح برسانم.
undefined جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیات
undefined نویسنده: م. پاپا
صاحب و نویسندهٔ کانال «جهان کوچک من»
undefined۹

۳۶

۱۳:۱۸

۶ آبان
thumbnail
undefined۹

۲۵

۹:۳۴

مسافرِ صندلیِ عقب (قسمت پنجم - پایانی)
#روایت_کوچک
باران بند آمده بود، اما آسفالت بزرگراه مثل آینه‌ای شکسته، نور قرمز چراغ‌های خطر را تا بی‌نهایت کش می‌داد. دوربرگردان باکری را دور زدم و برگشتم؛ نه به قصد پیدا کردن مردی که تا آن ساعت شاید سوار اتوبوسی شبانه شده بود و نه برای باز کردن گره‌ای که به دست من بسته نشده بود. فقط کششِ غریبی بود به سمت همان نقطه‌ای از شهر که یک زندگی در سکوت ترک برداشته بود.زیر پل علامه جعفری ماشین را زدم کنار. جفت‌راهنما زدم. همان تیر چراغ‌برقی که مرد کنارش پیاده شده بود، در مهِ رقیقِ بعد از باران، هالهٔ زردی به خود گرفته بود. پیاده شدم. نسیم سرد آبان‌ماه مستقیم می‌خورد توی صورتم. چند قدم تا لبهٔ جدول رفتم؛ زمین خیس بود و رد لاستیکِ چند ماشین دیگر روی لجن‌های حاشیهٔ خیابان خط انداخته بود. نه چمدانی بود، نه نشانه‌ای. فقط تکه کاغذی زرد در دستم بود که گوشه‌اش در مشتم چروک می‌شد.تلفن را از جیب درآوردم. شمارهٔ روی قبض را گرفتم. صدای بوقِ آزاد در گوشم پیچید؛ یک بار… دو بار… صدای سومین بوق قطع شد. صدای زنی با لحنی گرفته و خسته، در گیرودارِ یک امیدواریِ تلخ پیچید: «الو؟… برگشتی؟»کلمات در گلویم منجمد شدند. صدای نفس‌هایش را می‌شنیدم؛ تنفسی نامنظم که نشان می‌داد گوشی را چسبانده به گوشش و منتظر شنیدن یک عذرخواهی یا حتی یک داد و بیدادِ آشناست. ثانیه‌ها کش می‌آمدند. فهمیدم هر کلمه‌ای از زبان من، هر هجایی از حقیقت—این‌که من فقط یک راننده‌ام و شوهرت در غرب تهران پیاده شد و رفت—مثل چکشی خواهد بود بر آخرین شیشهٔ سالمِ خانه‌اش.آرام گفتم: «سلام خانم… ببخشید بد موقع مزاحم شدم. قبضِ خشک‌شویی پالتوتون… زیر صندلیِ ماشین افتاده بود. نگران لباس نباشید، فردا صبح می‌ذارمش پیشِ مغازه‌دارِ همون خشک‌شوییِ خیابونِ بهار.»چند ثانیه سکوتِ محض. بعد، صدای فرو ریختن بغضی که سعی کرد پنهانش کند: «… ممنون آقا. دستتون درد نکنه.»و قطع کرد. بدون اینکه بپرسد او کجا رفت. خودش پایان ماجرا را بهتر از هر شاهدی از حفظ بود.قبض را با دقت تا کردم و گذاشتم داخل داشبورد، کنار دفترچهٔ بیمه.سوار شدم و راه افتادم. سرِ خیابانِ خودمان، جلوی سوپرمارکتی که کرکره‌اش نیمه‌باز بود ترمز کردم. چراغ‌های مهتابیِ مغازه چشم را می‌زد. از یخچالِ انتهای راهرو، یک دبه ماست کم‌چرب برداشتم، کارت کشیدم و آمدم بیرون. سرمای ظرف پلاستیکی ماست در کف دستم، واقعی‌ترین حسِ آن شب طولانی بود.ماشین را در پارکینگ خاموش کردم. پیش از آنکه سوئیچ را بردارم، یک بار دیگر در آینهٔ وسط نگاه کردم. صندلیِ عقب خالی بود؛ روکش خاکستری‌اش صاف و بی‌حرکت، انگار هرگز سنگینیِ مردی با چمدانِ بسته‌شده با چسب پهن و بوی الکلِ متوقف‌شده را تاب نیاورده باشد.کلید را در قفل درِ خانه چرخاندم. بوی برنج دم‌کشیده و گرمای خانه پیچید توی راهرو. دبهٔ ماست را گذاشتم روی میزِ آشپزخانه و به بارانی که دوباره به شیشه‌های تراس شلاق می‌زد، خیره ماندم. دنیا در جریان بود؛ آرام، بی‌رحم، و درست به اندازهٔ یک در بسته، غریبه. پایان

پنج پرده به پایان رسید.مرد زیر تاریکی پل علامه جعفری در مه ناپدید شد، زن پشت تلفن با وقارِ تلخِ یک بازنده تسلیم شد، و راوی با یک دبه ماست معمولی به خانه بازگشت.«مسافر صندلی عقب» روایت یک تصادف یا قصهٔ پلیسی نبود؛ برشی بود از واقعیتِ عریانِ زندگی شهری:اینکه چطور بزرگ‌ترین فاجعه‌های عاطفی در چند ثانیه و در سکوت کامل رخ می‌دهند، در حالی که چند خیابان آن‌طرف‌تر، دنیا بی‌تفاوت مشغول روشن کردن سیگار، خریدن نان یا دم کشیدن چای است.گاهی یک تکه کاغذِ زردِ قبض خشک‌شویی، وزن سنگین‌تری از تمام کلماتی دارد که سال‌ها نگفته باقی مانده‌اند.از همراهی، سکوت و خوانشِ عمیق یکایک شما در این ۵ شب سپاسگزارم. روایت‌های بعدی ما، باز هم از همان شکاف‌های نادیده‌گرفته‌شدهٔ روزمرگی آغاز خواهد شد.
undefined پروندهٔ کامل ۵ قسمتی هم‌اکنون به صورت پیوسته در:
کانال‌های بله، واتس‌اپ، تلگرام و کانال تخصصی داستان‌نویسی ویرگول قابل بازخوانی است.
undefined جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیات
undefined نویسنده: م. پاپا
صاحب و نویسندهٔ کانال «جهان کوچک من»
undefined۹
undefined۱

۴۹

۹:۳۴

۷ آبان
thumbnail
undefined۱۰

۲۶

۱۲:۱۸

صندلی خالی
#روایت_کوچک
رفتم توی کافه، دیدم مردی پشت میز دونفره نشسته و با صندلی خالی روبه‌رویش حرف می‌زند.اول فکر کردم تلفنی چیزی می‌گوید، اما گوشی‌اش روی میز بود.رفتم نزدیکش.گفتم: ببخشید، کسی اینجا نشسته؟گفت: نه.گفتم: پس چرا صندلی رو اشغال کردی؟گفت: منتظرم.گفتم: خب، صندلی که منتظر نمی‌مونه، آدم منتظر می‌مونه.گفت: تو همیشه این‌قدر به زندگی گیر می‌دی؟گفتم: نه، فقط وقتی زندگی جواب نمی‌ده.خندید؛ خنده‌ای که بیشتر شبیه بازدمِ یک خستگیِ کهنه بود.گفت: بشین.نشستم.گفتم: چند وقته منتظری؟گفت: سه ساعت.گفتم: قرار بوده کی بیاد؟گفت: نمی‌دونم.گفتم: یعنی چی نمی‌دونی؟گفت: یعنی نمی‌دونم کی، ولی می‌دونم باید بیاد.گفتم: عجب! پس منم می‌تونم بشینم منتظر یکی که نمی‌دونم کیه؟گفت: تو الان منتظر چی هستی؟گفتم: من؟ منتظر قهوه‌ام.گفت: خوش به حالت.گفتم: چرا؟گفت: چون قهوه‌ات بالاخره میاد؛ تکلیفت با یه فنجان تلخ مشخصه.همین موقع گارسون قهوه‌ام رو آورد.به فنجون نگاه کردم، بعد به مرد.گفتم: خب، اینم از انتظار من.گفت: آره، ولی قهوه‌ات که تموم بشه، دوباره باید منتظر یه چیزی بشی.گفتم: مثلاً چی؟گفت: نمی‌دونم. آدم همیشه یه چیزی برای منتظر موندن پیدا می‌کنه تا یادش بره چقدر از خودش عقب افتاده.گفتم: تو آخرین بار کی منتظر کسی بودی که می‌دونستی قراره بیاد؟کمی فکر کرد؛ نگاهش رفت روی بخار محوِ فنجانِ خالیِ روبه‌رویش.گفت: بچه که بودم، پدرم قول داده بود برام دوچرخه بخره.گفتم: خرید؟گفت: آره.گفتم: پس اومد دیگه.گفت: دوچرخه اومد، خودش نه؛ وسطِ تمام اون دویدن‌ها، یه روز فهمیدیم دیگه دیر شده.نمی‌دونستم چی بگم.قهوه‌ام رو هم زدم؛ سرد شده بود.گفتم: ببخشید، نمی‌خواستم ناراحتت کنم.گفت: ناراحت نیستم. فقط بعضی سؤال‌ها آدم رو می‌برن یه جایی که دیگه دلش نمی‌خواد از اون اتاقِ تاریکِ توی سرش برگرده.چند دقیقه در سکوتِ سنگینِ کافه گذشت.بعد پرسیدم: حالا واقعاً منتظر کی هستی؟نگاهش رو از صندلی برداشت؛ چشمانش خسته بود، اما روشن.گفت: خودم.گفتم: خودت؟گفت: آره. یه روزی، وسطِ همین شلوغی‌های شهر، از خودم جا موندم. بقیه دویدن و رفتن، منم وانمود کردم دارم باهاشون می‌رم. حالا سال‌هاست منتظرم خودم برگردم سرِ این میز.گفتم: خب، پاشو برو دنبالش.گفت: کجا؟گفتم: نمی‌دونم. یه جایی که هنوز به آلودگیِ این روزمرگی آلوده نشده.لبخند تلخی زد.گفت: تو هم خوب بلدی برای بقیه نسخه بپیچی.گفتم: آره، حیف که نسخه‌های خودم رو گم کردم.بلند شد. پالتوش رو پوشید و دست کشید روی پشتیِ چوبیِ صندلی خالی.گفتم: نمی‌شینی؟گفت: نه، فکر کنم دیگه وقتشه راه بیفتم.گفتم: پس بالاخره پیداش کردی؟گفت: نه، ولی شاید اگه راه بیفتم، یه جا توی مسیر بهش برسم.رفت سمت در. زنگولهٔ بالای در به صدا درآمد.صداش زدم: ببخشید! یه سؤال دیگه.برگشت.گفتم: اگه پیداش نکردی چی؟گفت: اون‌وقت حداقل دیگه کسی نمی‌تونه بگه تمام عمرت رو نشستی تا دیگران زندگیت رو دوره کنند.و رفت.به صندلی خالی روبه‌رویم نگاه کردم. دیگر یک صندلیِ چوبیِ ساده نبود؛ شبیه صندلیِ متهمی بود که سال‌ها خودم را روی آن محاکمه کرده بودم.گارسون آمد، فنجانِ سردشده را برداشت و پرسید: «چیز دیگه‌ای میل ندارید؟»سر بلند کردم. نگاهی به بیرون انداختم؛ باران داشت تندتر می‌شد.گفتم: «فقط صورت‌حساب، لطفاً.»حساب کردم، پالتویم را محکم‌تر دور خودم پیچیدم، اما تکان نخوردم. به صندلی خالی خیره شدم و فکر کردم: گاهی آدم‌ها برای این گم می‌شوند که یکی پیدا شود و یادشان بیاورد صندلیِ خالیِ زندگی‌شان چقدر به حضورِ خودشان نیاز دارد.
undefined جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیات
undefined نویسنده: م. پاپا
صاحب و نویسندهٔ کانال «جهان کوچک من»
undefined۹
undefined۱

۴۵

۱۲:۱۸

۹ آبان
thumbnail
undefined۸

۲۱

۱۳:۲۸

راویِ سفید#روایت_کوچک
فرض کن صبح که چشم باز می‌کنی، همه‌چیز سفید شده باشد. نه نامت را بدانی، نه بدانی این خطوط گوشه چشمت حاصل چند بار خندیدن یا چند سال غصه خوردن است. تمام سابقه‌ات، اشتباهاتت، شرم‌های پنهانی‌ات، پیروزی‌های کوچک و طلبکاری‌هایت از دنیا پاک شده باشند. یک لوح خام، بدون حتی یک خراش.قانون بازی این است: فقط یک نفر اجازه دارد آن سوی اتاق بایستد، به چشم‌هایت نگاه کند و وقتی با لکنت می‌پرسی «من کی‌ام؟»، تو را از نو برای خودت روایت کند.بزرگ‌ترین خطای ما در تصور این صبحِ بی‌حافظه این است که گمان می‌کنیم دنبال کسی خواهیم گشت تا از نجابت یا موفقیت‌هایمان بگوید؛ دنبال کسی که به یادمان بیاورد در کارمان چقدر دقیق بودیم، چقدر دویدیم، یا چقدر آدم‌های درستی به نظر می‌رسیدیم. اما حقیقت ترسناک‌تر از این حرف‌هاست: تعریف‌ها و تحسین‌ها اولین چیزهایی هستند که در یک ذهنِ خالی از پیش‌فرض، مثل حباب می‌ترکند.هویت یک انسان، در دستاوردهایش نیست؛ در شیوهٔ زیستنِ جزئیاتش پنهان شده است.آن یک نفر، نباید کسی باشد که تو را با مدارک تحصیلی یا فداکاری‌هایت معرفی کند. آن یک نفر باید رازدارِ ناخودآگاهِ تو باشد؛ کسی که دست روی نقطه‌های خالی نگذارد و تو را با حقیقتِ خودت روبه‌رو کند:
. اینکه وقتی مضطرب می‌شدی، کلیدهایت را توی جیب راستت چند بار می‌چرخاندی؛. اینکه چای را تا سرد نمی‌شد، نمی‌نوشیدی؛. اینکه پشت صدای محکم و شمرده‌ات، همیشه ترسی پنهان از رها شدن جا مانده بود؛. و اینکه چقدر سخت گریه می‌کردی، اما وقتی باران به شیشه می‌خورد، چند دقیقه بی‌هیچ دلیلی ساکت می‌شدی.ما در تمام سال‌های زندگی، هزاران نقاب برای تاب آوردنِ جامعه و قضاوت‌ها به صورتمان می‌چسبانیم. مدیر، همسر، پدر، فرزندِ وظیفه‌شناس، دوستِ وفادار. اما اگر حافظه برود، نقاب‌ها هم همراهش خاکستر می‌شوند.آن‌وقت فقط کسی به کارت می‌آید که حتی بدون این نقاب‌ها، تو را پس نزند. کسی که روبه‌رویت بنشیند، بدون تعارف، بدون مرثیه‌سرایی و بدون بافتنِ یک قدیس دروغین، حقیقت را مثل یک لیوان آب خنک دستت بدهد و بگوید:«آدم کاملی نبودی. جاهایی ترسیدی، گاهی اشتباه کردی و خیلی وقت‌ها بارِ تنهایی‌ات را روی دوش بقیه نینداختی… اما در این دنیا، کسانی بودند که با همین نقص‌هایت دوستت داشتند. بلند شو، همه‌چیز از امروز شروع می‌شود.»خوشبختی یعنی در این دنیا، لااقل یک نفر را داشته باشی که وقتی خودت را از یاد بردی، «حقیقتِ معصومِ تو» را به یادت بیاورد؛ نه نسخه‌ای که جامعه از تو می‌خواست.
undefined جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیات
undefined نویسنده: م. پاپا
صاحب و نویسندهٔ کانال «جهان کوچک من»
undefined۹
undefined۲

۴۶

۱۳:۲۸

۱۱ آبان
thumbnail
undefined۹

۲۰

۱۰:۵۱

چراغِ روشنِ پنجره‌ی روبه‌رو#روایت_کوچک
تقدیم به آنان که می‌نویسند و خالقِ خوبی‌ها هستند؛ به مناسبت ۱۱ آبان، روز جهانی نویسنده.
ساعت از یازده شب گذشته بود و ساختمان‌های کوچه، یکی پس از دیگری چراغ‌هایشان را خاموش می‌کردند. فقط پنجره‌ی طبقه‌ی سوم روشن بود؛ جایی که مردی پشت میزی باریک روبه‌روی سفیدی صفحه‌ی لپ‌تاپ نشسته بود و به نور مات مانیتور چشم دوخته بود.روی میز چوبی، استکان چای از دهن افتاده بود. کنار استکان، قبض برق، قرص‌های فشارخون و دفترچه‌ای با جلد آبی‌رنگ قرار داشت. مرد هیچ‌کدام را جابه‌جا نمی‌کرد؛ گویی هر شیء سهمی در خلوت شبانه‌اش داشت. سال‌ها بود می‌نوشت، بی آنکه ادعای نویسندگی داشته باشد. کلمات برایش سنگر بودند؛ جایی برای مکث، برای دیدن آنچه شتاب روزمرگی پنهانش می‌کرد: مرد میانسالی در اتوبوس که پیشانی‌اش را به شیشه‌ی لرزان تکیه می‌داد، زنی که هر صبح پیش از گشودن مغازه گل‌های خاک‌گرفته‌ی پیاده‌رو را آب می‌داد، یا سکوت مسافری در تاکسی وقتی باران تند می‌شد. نام هیچ‌کدام را نمی‌دانست، اما سنگینیِ خاموشِ شکوه‌هایشان را در کلمات امانت نگه می‌داشت.آن شب اما دست‌هایش روی کیبورد خشک شده بود. کلمات راه باز نمی‌کردند. عینکش را برداشت، با انگشت شست و اشاره پلک‌های خسته‌اش را فشرد و از شیشه‌ی پنجره به ساختمان روبه‌رو نگاه کرد.در طبقه‌ی دوم، چراغ اتاق دختری نوجوان هنوز روشن بود. دختر پشت میز نشسته بود و سرش میان دو دست قرار داشت. چند کتاب و جزوه روی کف اتاق پراکنده بود و زن میانسالی با شالی بر شانه، در چارچوب در ایستاده بود. مرد حرکات خسته‌ی زن را از ورای شیشه می‌دید؛ دستی که به پیشانی کشیده شد، فاصله‌ای که میان آن دو قد کشیده بود، و کلماتی که اگرچه صدایی نداشتند، اما سنگینی‌شان از خلال حرکات شانه و نگاه‌های دوری‌گزین حس می‌شد. زن جلو آمد، دستش را لحظه‌ای کوتاه روی بازوی دختر گذاشت، اما دست پس کشیده شد و زن با سری فروافتاده اتاق را ترک کرد.مرد به اتاق کم‌نور برگشت. این تصویر غریبه نبود؛ روایتِ تلخِ فاصله‌هایی بود که در شلوغی خستگی‌های روزمره دهان باز می‌کردند. آرام انگشتانش را روی کلیدها گذاشت. دیگر داستانی تخیلی نمی‌نوشت؛ تلاشی برای ترمیم بود. نوشت: «خستگی روز را با خود به اتاق بچه‌ها نبرید. گاهی یک دست روی شانه، اگر با سکوت همراه شود، سنگین‌ترین دیوارها را آب می‌کند. سکوت، مهربان‌تر از تمام توجیه‌های ماست.» متن را با همان چند خط ساده تمام کرد و روی صفحه‌ی ویرگولش فرستاد.صبح روز بعد، در میان شلوغی مترو و سر و صدای چرخ‌ها، اعلان صفحه‌اش روشن شد. نظری کوتاه زیر همان متن شب گذشته ثبت شده بود. نام حساب کاربری زنی بود که ماه‌هاست پای تمامی نوشته‌های او نظر می‌گذاشت؛ زنی از همان محله که بارها نوشته بود خواندن این متن‌های شبانه، تنها سهم آرامش او پس از یک روز سخت کاری در بیمارستان است. زن نوشته بود: «دیشب بعد از جروبحث با دخترم، دل‌شکسته نشسته بودم و طبق عادت آمدم تا نوشته‌ی تازه‌تان را بخوانم. وقتی این کلمات را دیدم، احساس کردم کسی حالم را دیده است. از اتاق بیرون آمدم، بدون هیچ حرفی کنارش نشستم و فقط دستش را گرفتم. بعد از ساعت‌ها بغضش شکست و آرام گرفت. کلمات شما دیشب چراغ خانه‌ی ما را دوباره روشن کرد.»مرد از قطار پیاده شد. سوز باد پاییزی به صورتش خورد، کیف کهنه‌اش را محکم‌تر زیر بغل گرفت و در میان ازدحام عابران گم شد؛ در حالی که می‌دانست کلمات، اگر از دل واقعیت برآیند، بی‌صدا مسیرشان را برای نجات انسان‌ها پیدا می‌کنند.
undefined جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیات
undefined نویسنده: م. پاپا
صاحب و نویسندهٔ کانال «جهان کوچک من»
undefined۸
undefined۲

۲۵

۱۰:۵۱