کادر خالیقسمت اول: لنزِ کوچک
برای تولد هفت سالگیِ پناه، یک دوربین عکاسیِ دیجیتال خرید. از این اسباببازیها نه؛ یک دوربینِ واقعی.میخواست دخترش ثبت کردن را یاد بگیرد.پناه از همان روز اول، دوربین را به گردنش آویخت. خانه شد استودیویِ او.صدایِ شاتر، موسیقیِ پسزمینه روزهایشان شده بود.فرهاد روی مبل مینشست، به صفحه تلویزیون یا گوشی خیره میشد و با لبخند به صدای «چیلیک»های پیدرپیِ دخترش گوش میداد.پیش خودش فکر میکرد پدری است که ابزارِ کشفِ دنیا را به فرزندش داده است.یک ماه گذشت. حافظه دوربین پر شد.فرهاد کابل را آورد تا عکسها را روی تلویزیونِ بزرگِ هال تماشا کنند.زن چای ریخت. پناه با ذوق جلوی تلویزیون نشست.فرهاد دکمه پخشِ خودکار را زد.اولین عکس، تصویرِ تارِ یک گلدان بود. فرهاد خندید.• ما گاهی به ابزارهایی که به دیگران میدهیم میبالیم، بیآنکه بدانیم آن ابزار، قرار است آینه خودمان شود.-پایان قسمت اول
• جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیات.نویسنده: م. پاپا
برای تولد هفت سالگیِ پناه، یک دوربین عکاسیِ دیجیتال خرید. از این اسباببازیها نه؛ یک دوربینِ واقعی.میخواست دخترش ثبت کردن را یاد بگیرد.پناه از همان روز اول، دوربین را به گردنش آویخت. خانه شد استودیویِ او.صدایِ شاتر، موسیقیِ پسزمینه روزهایشان شده بود.فرهاد روی مبل مینشست، به صفحه تلویزیون یا گوشی خیره میشد و با لبخند به صدای «چیلیک»های پیدرپیِ دخترش گوش میداد.پیش خودش فکر میکرد پدری است که ابزارِ کشفِ دنیا را به فرزندش داده است.یک ماه گذشت. حافظه دوربین پر شد.فرهاد کابل را آورد تا عکسها را روی تلویزیونِ بزرگِ هال تماشا کنند.زن چای ریخت. پناه با ذوق جلوی تلویزیون نشست.فرهاد دکمه پخشِ خودکار را زد.اولین عکس، تصویرِ تارِ یک گلدان بود. فرهاد خندید.• ما گاهی به ابزارهایی که به دیگران میدهیم میبالیم، بیآنکه بدانیم آن ابزار، قرار است آینه خودمان شود.-پایان قسمت اول
• جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیات.نویسنده: م. پاپا
۲۹
۱۷:۲۶
رویای مُرده
سنگها را ریخت جلوی پایم و گفت مفتِ چنگت که مفت هم نمیارزی. مفت هم نمیارزم. نمیارزد که مجانی همهچیزم را بگذارم وسطِ سفره و بقیه نوشِ جان کنند.
صدایش کردم که ببینم چه شد که اینشکلی شد و از کی انقدر بیارزش شدم، ولی دیدم فرسنگها دور شده و از همه بدتر زبانم بود که نمیچرخید به حرف زدن. خواستم بدوم سمتش که دیدم پاهایم نیستند. وای. پاهایم نبودند و وای اگر پاهایم نباشند من هیچ نمیارزم. پای ارزش که میآید وسط، پاهایم میشوند لرزشِ معامله. معاملهای که قیدش را میزنم و نمیگذارم مفتی مفتی، مفتِ چنگشان شوم.
تو خرسندتر از آن بودی که به حالِ کسی بگریی و غمگینتر از آن که به ریش کسی بخندی. پر از تضاد بودی و این بود که مترادفت میکرد با قافیهی شعرهای دوزاریِ من که سنار نمیارزیدند. نه اینکه تو توانش را نداشته باشی که از هیچ، راهی بسازی پیچ در پیچ، نه، تو پُرقدرت بودی اما لنگیدنت سزای انتخابِ من بود. انتخابی که پچپچِ شهر را بلند کرد و رساند به گوشِ سرنوشت. سرنوشت هم نه اینکه از نو ننوشت، خوب هم نوشت، اما خطِ آخرش که به من رسید، قلمش شکست و شد پایان رویاهایی که خشت به خشتش را کاشتم توی دشتِ بهشت. بهشتی که جهنم هم مفت نمیخریدش و راهش را بسته بود به روی اهالیاش، حالا چه خوب و چه زشت.
تو چه بخندی چه بگریی، طبعم را شاعرانه میکنی و من میخوابم بین کلمات و جملهها میآیند توی خوابم و رمزگشایی میکنند حرفهای نامعلومی که دمِ آخر گفتی و من شنیده و نشنیده، تا به خودم آمدم رفته بودی.
پایم لیز خورد و تلپی افتادم وسطِ حوض. آمد که دستم را بگیرد و بیاوردم بیرون اما خودش هم سُر خورد و پرت شد کنارم و آبها پاشیدند روی گلدانهای شمعدانی که بگویی نگویی تشنهشان بود. نگاهم کرد و ابروهایش مثل بند تنبانِ مشباقر آویزان شد و انگار ناخواسته، خواسته بود لمسم کند و پایم را بمالد که دسیسهاش نصفهکاره مانده بود و مشباقر رسیده بود و چوبش را زده بود وسطِ حوض و به اذنِ خدا آبها کنار رفته بود و دستِ او از مچ شکسته بود.
بال داشتی و تکانشان میدادی و فخر میفروختی و میخواستی با تمنا سوارت شوم تا برویم سوی دروازههای قصرِ پادشاهِ اول که پدرت بود و من که اعتنا نکرده بودم، خشم از چشمهایت باریده بود روی موهای بافتهام و همانجور آمده بود تا روی شانههایم و بعد سینه و دستهایم و کمرم که پارچهی گلداری دورش پیچیده بود و بعدترش دیگر چیزی نبود و ای وای که پاهایم نبودند و همهام سوخته و دود شده بود و رفته بود توی آسمان و ابرِ سیاهی شده بود که منتظر رعد و برق بود تا ببارد روی قصرِ پادشاهِ آخر.
قصر که خاکستر شده بود، بلند شدم و دیدم عرقِ سرد تمام تنم را خیس کرده و هوا کمی روشن شده. به ساعت روی میز نگاه کردم و دیدم هنوز چهار نشده و لرزِ غلیظی از پنجره آمده تو و میخواهد بغلم کند. پرده را کنار کشیدم و پتو را دورم پیچیدم. عکست هنوز روی دیوار بود. اما نگاهت هیچ خشمی نداشت و مثل خوابهایم بال نداشتی و من هنوز روی زمین چشمانتظارِ آسمان بودم.
نسیم
#خواب
سنگها را ریخت جلوی پایم و گفت مفتِ چنگت که مفت هم نمیارزی. مفت هم نمیارزم. نمیارزد که مجانی همهچیزم را بگذارم وسطِ سفره و بقیه نوشِ جان کنند.
صدایش کردم که ببینم چه شد که اینشکلی شد و از کی انقدر بیارزش شدم، ولی دیدم فرسنگها دور شده و از همه بدتر زبانم بود که نمیچرخید به حرف زدن. خواستم بدوم سمتش که دیدم پاهایم نیستند. وای. پاهایم نبودند و وای اگر پاهایم نباشند من هیچ نمیارزم. پای ارزش که میآید وسط، پاهایم میشوند لرزشِ معامله. معاملهای که قیدش را میزنم و نمیگذارم مفتی مفتی، مفتِ چنگشان شوم.
تو خرسندتر از آن بودی که به حالِ کسی بگریی و غمگینتر از آن که به ریش کسی بخندی. پر از تضاد بودی و این بود که مترادفت میکرد با قافیهی شعرهای دوزاریِ من که سنار نمیارزیدند. نه اینکه تو توانش را نداشته باشی که از هیچ، راهی بسازی پیچ در پیچ، نه، تو پُرقدرت بودی اما لنگیدنت سزای انتخابِ من بود. انتخابی که پچپچِ شهر را بلند کرد و رساند به گوشِ سرنوشت. سرنوشت هم نه اینکه از نو ننوشت، خوب هم نوشت، اما خطِ آخرش که به من رسید، قلمش شکست و شد پایان رویاهایی که خشت به خشتش را کاشتم توی دشتِ بهشت. بهشتی که جهنم هم مفت نمیخریدش و راهش را بسته بود به روی اهالیاش، حالا چه خوب و چه زشت.
تو چه بخندی چه بگریی، طبعم را شاعرانه میکنی و من میخوابم بین کلمات و جملهها میآیند توی خوابم و رمزگشایی میکنند حرفهای نامعلومی که دمِ آخر گفتی و من شنیده و نشنیده، تا به خودم آمدم رفته بودی.
پایم لیز خورد و تلپی افتادم وسطِ حوض. آمد که دستم را بگیرد و بیاوردم بیرون اما خودش هم سُر خورد و پرت شد کنارم و آبها پاشیدند روی گلدانهای شمعدانی که بگویی نگویی تشنهشان بود. نگاهم کرد و ابروهایش مثل بند تنبانِ مشباقر آویزان شد و انگار ناخواسته، خواسته بود لمسم کند و پایم را بمالد که دسیسهاش نصفهکاره مانده بود و مشباقر رسیده بود و چوبش را زده بود وسطِ حوض و به اذنِ خدا آبها کنار رفته بود و دستِ او از مچ شکسته بود.
بال داشتی و تکانشان میدادی و فخر میفروختی و میخواستی با تمنا سوارت شوم تا برویم سوی دروازههای قصرِ پادشاهِ اول که پدرت بود و من که اعتنا نکرده بودم، خشم از چشمهایت باریده بود روی موهای بافتهام و همانجور آمده بود تا روی شانههایم و بعد سینه و دستهایم و کمرم که پارچهی گلداری دورش پیچیده بود و بعدترش دیگر چیزی نبود و ای وای که پاهایم نبودند و همهام سوخته و دود شده بود و رفته بود توی آسمان و ابرِ سیاهی شده بود که منتظر رعد و برق بود تا ببارد روی قصرِ پادشاهِ آخر.
قصر که خاکستر شده بود، بلند شدم و دیدم عرقِ سرد تمام تنم را خیس کرده و هوا کمی روشن شده. به ساعت روی میز نگاه کردم و دیدم هنوز چهار نشده و لرزِ غلیظی از پنجره آمده تو و میخواهد بغلم کند. پرده را کنار کشیدم و پتو را دورم پیچیدم. عکست هنوز روی دیوار بود. اما نگاهت هیچ خشمی نداشت و مثل خوابهایم بال نداشتی و من هنوز روی زمین چشمانتظارِ آسمان بودم.
#خواب
۲۹
۸:۴۲
سلام همراهان و خوانندگان عزیز در کانال جهان کوچک من،قلمِ همکار گرامیام، خانم نسیم، سرشار از استعارههای بدیع و نگاهی متفاوت به دنیای پیرامون است. اگر از خواندن این اثر لذت بردید، میتوانید سایر نوشتههای ایشان را در کانال شخصیشان دنبال کنید:
لینک عضویت در کانال:
https://t.me/nasimhpr_a
آیدی تلگرام:
@nasimhpr_a
در اینجا متوقف نشوید؛امشب ساعت ۲۱ قسمت دوم داستان سهقسمتی «کادر خالی» منتشر خواهد شد.منتظر نگاه گرمتان هستم.
• جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیات.نویسنده: م. پاپا
https://t.me/nasimhpr_a
@nasimhpr_a
در اینجا متوقف نشوید؛امشب ساعت ۲۱ قسمت دوم داستان سهقسمتی «کادر خالی» منتشر خواهد شد.منتظر نگاه گرمتان هستم.
• جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیات.نویسنده: م. پاپا
۳۳
۸:۴۲
کادر خالیقسمت دوم: مردِ نامرئی
عکسها یکییکی روی صفحه بزرگِ تلویزیون ظاهر میشدند.تصویرِ مادر که در آشپزخانه میخندید.تصویرِ گربه خیابانی پشت پنجره.تصویرِ قطرههای باران روی شیشه.عکسها برای یک بچه هفتساله، عجیب زنده و پر از احساس بودند.اما هرچه جلوتر رفتند، خنده فرهاد محو شد و سکوتش سنگینتر.از میان چهارصد عکسی که پخش شد، فرهاد در حدود سی عکس حضور داشت؛ اما در هیچکدام چهرهاش معلوم نبود.در یک عکس، فقط پشتِ سرش بود که به سمتِ اتاق میرفت.در عکسی دیگر، نورِ مانیتورِ لپتاپ چهرهاش را پوشانده بود.در چند عکس، دستش بالا بود؛ با کفِ دستی که رو به لنز میگفت: «الان نه بابا، کار دارم.»فرهاد در دنیایِ ثبتشده دخترش، یک انسان نبود. یک سایه بود. یک شی بیتفاوت در گوشه کادر. یک غریبه همیشه مشغول.زن متوجهِ تغییرِ حالتِ فرهاد شد، اما چیزی نگفت.• بودن در یک خانه، لزوماً به معنایِ بودن در یک خانواده نیست؛ فاصله این دو، به اندازه یک «نگاه» است.-پایان قسمت دوم
• جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیات.نویسنده: م. پاپا
عکسها یکییکی روی صفحه بزرگِ تلویزیون ظاهر میشدند.تصویرِ مادر که در آشپزخانه میخندید.تصویرِ گربه خیابانی پشت پنجره.تصویرِ قطرههای باران روی شیشه.عکسها برای یک بچه هفتساله، عجیب زنده و پر از احساس بودند.اما هرچه جلوتر رفتند، خنده فرهاد محو شد و سکوتش سنگینتر.از میان چهارصد عکسی که پخش شد، فرهاد در حدود سی عکس حضور داشت؛ اما در هیچکدام چهرهاش معلوم نبود.در یک عکس، فقط پشتِ سرش بود که به سمتِ اتاق میرفت.در عکسی دیگر، نورِ مانیتورِ لپتاپ چهرهاش را پوشانده بود.در چند عکس، دستش بالا بود؛ با کفِ دستی که رو به لنز میگفت: «الان نه بابا، کار دارم.»فرهاد در دنیایِ ثبتشده دخترش، یک انسان نبود. یک سایه بود. یک شی بیتفاوت در گوشه کادر. یک غریبه همیشه مشغول.زن متوجهِ تغییرِ حالتِ فرهاد شد، اما چیزی نگفت.• بودن در یک خانه، لزوماً به معنایِ بودن در یک خانواده نیست؛ فاصله این دو، به اندازه یک «نگاه» است.-پایان قسمت دوم
• جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیات.نویسنده: م. پاپا
۳۸
۱۷:۲۷
کادر خالیقسمت سوم: نقطه فوکوس
پخشِ خودکار تمام شد. صفحه تلویزیون سیاه شد و تصویرِ انعکاسِ فرهاد را در خودش نشان داد.فرهاد سعی کرد بغضش را پشتِ یک خنده مصنوعی پنهان کند.رو به دخترش کرد و با صدایی که رگههای لرزش در آن بود گفت: «باباجان، چرا هیچ عکسِ درستی از من نگرفتی؟ من که همیشه تو خونه بودم. شبیه ارواح افتادم تو عکسات.»پناه با همان معصومیتِ کودکانهاش، در حالی که با بندِ دوربین بازی میکرد، سرش را بالا آورد.بدون مکث و با لحنی که هیچ قضاوتی در آن نبود گفت: «آخه دوربینِ من فقط از چیزایی عکس میگیره که بهم نگاه میکنن.»جمله کوتاه بود، اما مثل پتک روی سرِ فرهاد فرود آمد.او سالها بود که نگاهش به همهچیز بود، جز چشمهای کسانی که دوستشان داشت.فرهاد تلویزیون را خاموش کرد.گوشیاش را روی میز جا گذاشت. روی زمین، دقیقاً روبهروی دخترش نشست.مستقیم به چشمهای پناه خیره شد و گفت: «حالا نگاهم کن… یه عکسِ جدید بگیر.»• مرگِ عاطفی، از روزی شروع میشود که نگاه کردن به یکدیگر را متوقف میکنیم. پیش از آنکه از کادرِ زندگیِ عزیزانمان حذف شویم، باید به چشمهایشان برگردیم.-پایان قسمت سوم
• جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیات.نویسنده: م. پاپا
پخشِ خودکار تمام شد. صفحه تلویزیون سیاه شد و تصویرِ انعکاسِ فرهاد را در خودش نشان داد.فرهاد سعی کرد بغضش را پشتِ یک خنده مصنوعی پنهان کند.رو به دخترش کرد و با صدایی که رگههای لرزش در آن بود گفت: «باباجان، چرا هیچ عکسِ درستی از من نگرفتی؟ من که همیشه تو خونه بودم. شبیه ارواح افتادم تو عکسات.»پناه با همان معصومیتِ کودکانهاش، در حالی که با بندِ دوربین بازی میکرد، سرش را بالا آورد.بدون مکث و با لحنی که هیچ قضاوتی در آن نبود گفت: «آخه دوربینِ من فقط از چیزایی عکس میگیره که بهم نگاه میکنن.»جمله کوتاه بود، اما مثل پتک روی سرِ فرهاد فرود آمد.او سالها بود که نگاهش به همهچیز بود، جز چشمهای کسانی که دوستشان داشت.فرهاد تلویزیون را خاموش کرد.گوشیاش را روی میز جا گذاشت. روی زمین، دقیقاً روبهروی دخترش نشست.مستقیم به چشمهای پناه خیره شد و گفت: «حالا نگاهم کن… یه عکسِ جدید بگیر.»• مرگِ عاطفی، از روزی شروع میشود که نگاه کردن به یکدیگر را متوقف میکنیم. پیش از آنکه از کادرِ زندگیِ عزیزانمان حذف شویم، باید به چشمهایشان برگردیم.-پایان قسمت سوم
• جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیات.نویسنده: م. پاپا
۲۴
۱۷:۲۶
گاهی پایانِ یک داستان، تازه شروعِ واقعیتِ ماست.امشب، وقتی در کنار عزیزانتان نشستهاید، برای چند ثانیه همهچیز را متوقف کنید.تصور کنید یک دوربینِ نامرئی در حالِ ثبتِ جایگاهِ شما در دنیایِ آنهاست.آیا در «کادرِ» زندگیِ آنها حضورِ روشن و واضحی دارید؟یا فقط یک سایه تاریکِ همیشه مشغول هستید که هرگز به لنز نگاه نمیکند؟فرصتها برای برگشتن به نقطه فوکوس، همیشه منتظرِ ما نمیمانند.دوربینها دروغ نمیگویند؛ بچهها هم همینطور.
• جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیات.نویسنده: م. پاپا
• جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیات.نویسنده: م. پاپا
۳۰
۱۸:۱۸
۱۷
۱۶:۲۵
سهمِ ما از بارانپالتوی بارانیاش را روی صندلی انداخت و همانطور که با سرانگشتانِ سرخش بازی میکرد، گفت: «خیلی سرد است. فکر کنم زمستان امسال زودتر از همیشه آمده.»مرد بدون اینکه حرفی بزند، فنجانِ دمنوشِ بهارنارنج و دارچین را که بخارِ گرمش فضا را پر کرده بود، جلویش گذاشت. عطرِ ملایم بهارنارنج فوراً در فضای کوچک کافه پیچید.زن فنجان را میان دو دستش گرفت تا انگشتانش جان بگیرند. به چشمانِ مرد نگاه کرد و با خندهای کمرنگ گفت: «یادت هست ده سال پیش چقدر عجول بودیم؟ فکر میکردیم اگر همین امروز به همهچیز نرسیم، دنیا تمام میشود. چقدر به خاطرِ نداشتههایمان در این شهرِ شلوغ دویدیم و غصه خوردیم.»مرد روبهروی او نشست. نگاهش را به صورتِ زن دوخت؛ صورتی که حالا خطوطِ ظریفی از بلوغ و صبوری گوشه چشمهایش نشسته بود. دستش را جلو برد و انگشتانِ هنوز سردِ زن را در دست گرفت. با آرامشی که در صدایش موج میزد، گفت: «یادم هست. اما حالا میبینم چقدر خوب شد که دنیا طبق عجله ما نچرخید. ما فقط یاد گرفته بودیم بدویم، بدون اینکه بفهمیم مقصد، همین لحظهای است که کنار هم نشستهایم.»زن سرش را کج کرد و گفت: «یعنی پشیمان نیستی؟ از تمام آن روزهای سختی که برای ساختنِ این زندگیِ کوچک گذراندیم؟»مرد لبخند زد. انگشت شستش را به آرامی روی دست زن کشید و گفت: «چطور میتوانم پشیمان باشم؟ عشق برای من مثل این فنجانِ گرم است وسط سرمای بیرون. ما نیامده بودیم که دنیا را فتح کنیم؛ آمده بودیم که در این جهانِ پر از هیاهو، پناهِ امنِ همدیگر باشیم. سختیها فقط مثل بادهای پاییزی بودند که برگهای اضافه را ریختند تا ریشههایمان عمیقتر و محکمتر در زمین فرو برود. به چشمهایت که نگاه میکنم… تو هنوز بعد از ده سال، زیباترین فرارِ من از شلوغیهای روزمرهای.»زن فنجانش را بالا آورد، جرعهای نوشید و چشمهایش را بست. گرمای دمنوش و حرفهای مرد، بندبند وجودش را گرم کرد. وقتی چشم باز کرد، باران تندتر شده بود و شلاقوار به شیشهها میکوبید، اما درونِ آن فضای کوچک، زمان ایستاده بود.زن گفت: «آدم چقدر زود به داشتههایش عادت میکند و یادش میرود چه معجزهای در کنارش دارد.»مرد دست او را کمی بیشتر فشرد و با لحنی فرا احساسی گفت: «من هیچوقت عادت نمیکنم. هر بار که بعد از یک روزِ کاریِ شلوغ به خانه برمیگردم و کلید میاندازم، انگار اولین بار است که به بهشت قدم میگذارم. سهمِ من از تمامِ این دنیا، همین است که بدانم کسی مثل تو در پایانِ روز، منتظرِ من است.»عشق، همیشه در پیروزیهای بزرگ یا روایتهای افسانهای خلاصه نمیشود. گاهی اوجِ عشق در این است که بعد از سالها دویدن در فراز و نشیب زندگی، هنوز بلد باشی دستِ یک نفر را طوری بگیری که سرمای کلِ دنیا را از یاد ببرد و به او یادآوری کنی که در چشمانت، او هنوز همان معجزه روزِ اول است.
• جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیات.نویسنده: م. پاپا
• جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیات.نویسنده: م. پاپا
۲۸
۱۶:۲۵
۱۰
۱۶:۲۸
سهمی از آسمان
صدای قیژقیژِ مداوم و سنگینِ آهن بر آهن، زودتر از خودش به کوچه میرسید. مردی با فریاد میخواند: «آی چرخوفلکی…» و بچهها با دمپاییهای لنگهبهلنگه و سکههای عرقکرده در مشت، از خانهها بیرون میدویدند.پسرک، خیره مانده بود به آن سازه فلزیِ زنگزده که بر گاری جا خوش کرده بود؛ همان هیولای دوستداشتنیِ سالهای دور. تمام داراییاش، یک سکهی پنجریالیِ مچالهشده بود که ته جیبش سنگینی میکرد؛ بهای رسیدن به بزرگترین رؤیای آن روزها.مرد چرخوفلکی سکه را گرفت، در دخل کوچک چوبی انداخت و با دستهای پینهبستهاش، زنجیر صندلی زردرنگ را بست.چرخ با تکانی شدید به راه افتاد. هر بار که مرد به اهرم آهنی فشار میداد، زمین از او دورتر میشد و سقف دنیا نزدیکتر. وقتی صندلی به اوج میرسید و چند ثانیهای در بالاترین نقطه میایستاد، پسرک دستهایش را بالا میبرد؛ انگار میخواست از لبه آسمان چیزی بردارد و در جیبش بگذارد.در خیال هشتسالگیاش، فاصله او تا آسمان فقط چند سانتیمتر بود. باد خنکی که به صورتش میخورد، بوی کاهگلِ نمخورده دیوارهای کوچه را داشت. همهچیز در همان ارتفاعِ سهمتری، ساده، در دسترس و امن به نظر میرسید. فکر میکرد اگر دستش را دراز کند، میتواند تکهای از ابرهای سفید را بچیند و برای همیشه نگه دارد.سالها گذشت.پسرک بزرگ شد، پلههای ترقی را یکییکی بالا رفت و در طبقه بیستوهشتمِ یک برج مدرن، پشت میز مدیریت ایستاد. حالا او واقعاً به آسمان نزدیکتر بود؛ ارتفاعی واقعی که دیگر به خیال احتیاج نداشت. اما هر بار که از پشت پنجرههای قدی، به شهر شلوغ و آدمهای کوچکِ پایین نگاه میکرد، سهمی از آسمان را احساس نمیکرد.آن بالا، باد بوی کاهگل نمیداد؛ بوی اضطراب میداد و ترسِ سقوط.در دنیای بزرگسالی، بالا رفتن دیگر رایگان نبود؛ و به بهای یک سکه پنجریالی هم تمام نمیشد. هرچه بالاتر میرفت، پیوندهایش با زمین سستتر میشد و فاصلهاش با سادگی، بیشتر.گاهی بهای بزرگ شدن این است که در مرتفعترین نقطههای زندگی بایستی، اما تمام وجودت تمنای همان صندلی زردِ لرزان را داشته باشد؛ صندلیای که بالاترین نقطهاش، سقفِ تمام خوشبختیهای جهان بود.
• جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیات.نویسنده: م. پاپا
صدای قیژقیژِ مداوم و سنگینِ آهن بر آهن، زودتر از خودش به کوچه میرسید. مردی با فریاد میخواند: «آی چرخوفلکی…» و بچهها با دمپاییهای لنگهبهلنگه و سکههای عرقکرده در مشت، از خانهها بیرون میدویدند.پسرک، خیره مانده بود به آن سازه فلزیِ زنگزده که بر گاری جا خوش کرده بود؛ همان هیولای دوستداشتنیِ سالهای دور. تمام داراییاش، یک سکهی پنجریالیِ مچالهشده بود که ته جیبش سنگینی میکرد؛ بهای رسیدن به بزرگترین رؤیای آن روزها.مرد چرخوفلکی سکه را گرفت، در دخل کوچک چوبی انداخت و با دستهای پینهبستهاش، زنجیر صندلی زردرنگ را بست.چرخ با تکانی شدید به راه افتاد. هر بار که مرد به اهرم آهنی فشار میداد، زمین از او دورتر میشد و سقف دنیا نزدیکتر. وقتی صندلی به اوج میرسید و چند ثانیهای در بالاترین نقطه میایستاد، پسرک دستهایش را بالا میبرد؛ انگار میخواست از لبه آسمان چیزی بردارد و در جیبش بگذارد.در خیال هشتسالگیاش، فاصله او تا آسمان فقط چند سانتیمتر بود. باد خنکی که به صورتش میخورد، بوی کاهگلِ نمخورده دیوارهای کوچه را داشت. همهچیز در همان ارتفاعِ سهمتری، ساده، در دسترس و امن به نظر میرسید. فکر میکرد اگر دستش را دراز کند، میتواند تکهای از ابرهای سفید را بچیند و برای همیشه نگه دارد.سالها گذشت.پسرک بزرگ شد، پلههای ترقی را یکییکی بالا رفت و در طبقه بیستوهشتمِ یک برج مدرن، پشت میز مدیریت ایستاد. حالا او واقعاً به آسمان نزدیکتر بود؛ ارتفاعی واقعی که دیگر به خیال احتیاج نداشت. اما هر بار که از پشت پنجرههای قدی، به شهر شلوغ و آدمهای کوچکِ پایین نگاه میکرد، سهمی از آسمان را احساس نمیکرد.آن بالا، باد بوی کاهگل نمیداد؛ بوی اضطراب میداد و ترسِ سقوط.در دنیای بزرگسالی، بالا رفتن دیگر رایگان نبود؛ و به بهای یک سکه پنجریالی هم تمام نمیشد. هرچه بالاتر میرفت، پیوندهایش با زمین سستتر میشد و فاصلهاش با سادگی، بیشتر.گاهی بهای بزرگ شدن این است که در مرتفعترین نقطههای زندگی بایستی، اما تمام وجودت تمنای همان صندلی زردِ لرزان را داشته باشد؛ صندلیای که بالاترین نقطهاش، سقفِ تمام خوشبختیهای جهان بود.
• جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیات.نویسنده: م. پاپا
۱۲
۱۶:۲۸