ماهتیسا برای اولین بار، واقعاً مردد شد. انگار در آستانه باز کردن درِ اتاقی بود که سالها خودش هم از ورود به آن میترسید.کلیدِ جعبهای که همهچی توش بود.ماهان با صدای پایین پرسید:چه جعبهای؟ماهتیسا گفت:جعبهای که اگر بازش کنیم، دیگه هیچچیز مثل قبل نمیمونه.بادِ عصر از میان برگهای خشک رد شد. از دور، صدای بسته شدن درِ حیاط آمد. کسی آخرین چراغ را روشن کرده بود.ماهان کلید را گرفت. فلز سردش در کف دستش نشست؛ سردتر از آن بود که انتظار داشت، یا شاید از عادتِ دستهایی میآمد که مدتها چیزی را پنهان کردهاند.کجاست؟ماهتیسا جواب نداد. فقط نگاهش را از او دزدید.الناز، که حالا آشکارا نگران شده بود، آهسته گفت:خانم کریمی... اگه این لحظهایه که فکر میکنم، باید خیلی قبلتر میرسید.ماهتیسا چشمهایش را بست.میدونم.ماهان، برای اولین بار، احساس کرد که آنچه میان آنها پنهان مانده، فقط یک سوءتفاهم عاشقانه نیست. چیزی بزرگتر در کار بود. چیزی که بوی ترس میداد. بوی سالهایی که کسی تصمیم گرفته بود حقیقت را کنار بگذارد تا همهچیز ظاهراً آرام بماند.او کلید را در مشت فشرد.باید اون جعبه رو ببینم.ماهتیسا بعد از چند ثانیه گفت:اگه ببینی، دیگه نمیتونی وانمود کنی چیزی ازت پنهان نشده.ماهان خیلی آرام پاسخ داد:از اول هم نمیخواستم وانمود کنم.ماهتیسا بهسختی لبخند زد؛ لبخندی تلخ، کوتاه، و شکستخورده.پس فردا صبح. قبل از اینکه شجاعتت دوباره تبدیل به تعارف بشه.ماهان خواست بپرسد جعبه کجاست، اما ماهتیسا به او پشت کرد و به سمت ساختمان رفت.اما درست قبل از ورود، مکث کرد و بدون اینکه برگردد، گفت:ماهان... یه چیز رو یادت باشه.ماهان منتظر ماند.ماهتیسا آهسته گفت:«اون پرونده، فقط درباره من و تو نیست.»و بعد در را بست.ماهان همانجا ایستاد. کلید در دستش، برگه در جیبش، و یک پرسشِ سنگین در ذهنش: اگر این پرونده فقط مربوط به آنها نبود، پس چه کسی سومین نفرِ این داستان بود؟آنوقت بود که گوشیاش لرزید.یک پیام ناشناس.فقط یک جمله:اگه جعبه رو باز کنی، اسم واقعیِ کسی که چتر بنفش رو داد، معلوم میشه.ماهان خشک شد.چتر بنفش...یعنی چتر، فقط یک یادگاری نبود.یعنی کسی از همان ابتدا، همهچیز را میدانست.
|پایان قسمت ششم؛ | کانال: جهان کوچک من |• جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیات.نویسنده: م.پاپا
|پایان قسمت ششم؛ | کانال: جهان کوچک من |• جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیات.نویسنده: م.پاپا
۴۷
۱۶:۲۶
آن چتر بنفش | قسمت ۷سایهای در گذشته که مسیر آینده را تغییر داد….
امشب، ساعت ۲۰• جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیات.
امشب، ساعت ۲۰• جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیات.
۲۸
۱۵:۱۹
۲۶
۱۶:۲۹
قسمت هفتم: سایهای در گذشته
ماهان تمام شب را با آن کلید نقرهای و پیام ناشناس سپری کرد. اسم واقعی کسی که چتر بنفش را داد...؛ این جمله مثل خوره به جانش افتاده بود. او همیشه فکر میکرد آن چتر، هدیهای ساده از طرف ماهتیسا در یک روز بارانی بوده، اما حالا ورق برگشته بود.صبح روز بعد، قبل از باز شدن مهدکودک، ماهان مقابل در ایستاده بود. ماهتیسا با دیدن او، بدون کلامی، در را باز کرد. آنها به زیرزمین مهدکودک رفتند؛ جایی که دور از هیاهوی بچهها، آرشیوی از وسایل قدیمی نگهداری میشد.ماهتیسا به صندوقچهای چوبی اشاره کرد. ماهان کلید را چرخاند. در صندوق با صدایی خشک باز شد. داخل آن، پر بود از نامهها، عکسهای قدیمی و یک دفترچه خاطرات با جلد چرمی.ماهان یکی از عکسها را برداشت. عکس متعلق به تابستان ۹۰ بود. ماهتیسا کنار زنی ایستاده بود که شباهت عجیبی به او داشت، اما ماهان هرگز او را ندیده بود. ماهتیسا با صدای لرزان گفت: این خواهر دوقلوی من، ماناست. کسی که هیچکس نباید میفهمید وجود داره.ماهان گیج شد. خواهر؟ تو هیچوقت نگفته بودی...ماهتیسا ادامه داد: «مانا بیمار بود. یک بیماری خاص که باعث میشد گاهی هویت خودش رو فراموش کنه. اون روز بارانی پانزده سال پیش... اون کسی که زیر چتر بنفش با تو قدم زد، من نبودم، ماهان. مانا بود.دنیا دور سر ماهان چرخید. تمام خاطراتش، تمام آن حسهای ناب، متعلق به زنی بود که حتی نامش را نمیدانست؟اما ماهتیسا یک ضربه نهایی زد: «مانا قبل از اینکه بره، چیزی رو توی اون دفترچه نوشته که مربوط به امروزِ توئه. اون میدونست تو برمیگردی.
|پایان قسمت هفتم؛ | کانال: جهان کوچک من |• جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیات.نویسنده: م.پاپا
ماهان تمام شب را با آن کلید نقرهای و پیام ناشناس سپری کرد. اسم واقعی کسی که چتر بنفش را داد...؛ این جمله مثل خوره به جانش افتاده بود. او همیشه فکر میکرد آن چتر، هدیهای ساده از طرف ماهتیسا در یک روز بارانی بوده، اما حالا ورق برگشته بود.صبح روز بعد، قبل از باز شدن مهدکودک، ماهان مقابل در ایستاده بود. ماهتیسا با دیدن او، بدون کلامی، در را باز کرد. آنها به زیرزمین مهدکودک رفتند؛ جایی که دور از هیاهوی بچهها، آرشیوی از وسایل قدیمی نگهداری میشد.ماهتیسا به صندوقچهای چوبی اشاره کرد. ماهان کلید را چرخاند. در صندوق با صدایی خشک باز شد. داخل آن، پر بود از نامهها، عکسهای قدیمی و یک دفترچه خاطرات با جلد چرمی.ماهان یکی از عکسها را برداشت. عکس متعلق به تابستان ۹۰ بود. ماهتیسا کنار زنی ایستاده بود که شباهت عجیبی به او داشت، اما ماهان هرگز او را ندیده بود. ماهتیسا با صدای لرزان گفت: این خواهر دوقلوی من، ماناست. کسی که هیچکس نباید میفهمید وجود داره.ماهان گیج شد. خواهر؟ تو هیچوقت نگفته بودی...ماهتیسا ادامه داد: «مانا بیمار بود. یک بیماری خاص که باعث میشد گاهی هویت خودش رو فراموش کنه. اون روز بارانی پانزده سال پیش... اون کسی که زیر چتر بنفش با تو قدم زد، من نبودم، ماهان. مانا بود.دنیا دور سر ماهان چرخید. تمام خاطراتش، تمام آن حسهای ناب، متعلق به زنی بود که حتی نامش را نمیدانست؟اما ماهتیسا یک ضربه نهایی زد: «مانا قبل از اینکه بره، چیزی رو توی اون دفترچه نوشته که مربوط به امروزِ توئه. اون میدونست تو برمیگردی.
|پایان قسمت هفتم؛ | کانال: جهان کوچک من |• جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیات.نویسنده: م.پاپا
۲۸
۱۶:۳۰
گاهی ترس، از مرگ نیست؛ از این است که لحظهای بفهمی هیچ دکمهای دست تو نیست.بعضی خاطرهها تمام نمیشوند؛ فقط از ذهن به بدن منتقل میشوند. سالها میگذرد، سفرها تکرار میشوند، آدم بزرگتر و منطقیتر میشود، اما یک تکان، یک صدا، یک بسته شدنِ درِ کابین کافیست تا همان ترسِ قدیمی دوباره از جایی در تن بلند شود.این داستان درباره پرواز نیست؛ درباره آدمیست که فهمید گاهی طولانیترین مسیرها را انتخاب میکنیم، فقط برای اینکه خیال کنیم هنوز چیزی در اختیار ماست.
عنوان: ارتفاعِ صفر
قطارِ تهران به مشهد، امشب، بیشتر از آنکه وسیله سفر باشد، شبیه یک فکرِ طولانی است. فکری که راه میافتد، از ایستگاهی تاریک عبور میکند، از کنار شهرهایی که دیده نمیشوند میگذرد، و آخرِ سر آدم را نه فقط به مقصد، که به خودش میرساند.امشب، برای یک مأموریتِ دو روزه در مسیرم. بیرونِ پنجره چیزی دیده نمیشود. نه کوه، نه دشت، نه روستا، نه چراغی که بشود به آن دل بست. فقط سیاهی است و گاهی انعکاسِ لرزانِ نورِ داخلِ واگن روی شیشه.در سفرهای روز، آدم بیرون را نگاه میکند؛ در سفرهای شب، خودش را.من به تصویر خودم در شیشه نگاه میکنم. مردی که سالها با عدد و تحلیل و پیشبینی زندگی کرده است. مردی که کارش این بوده احتمالها را بسنجد، ریسکها را کم کند، برای بحرانها مسیر جایگزین بچیند و تا جای ممکن، اجازه ندهد چیزی بیمحاسبه اتفاق بیفتد.اما یکجا همیشه محاسباتم میلنگد: پرواز.ترس من از هواپیما، ترس سادهای نیست. از آن ترسهایی نیست که بشود با چند جمله انگیزشی آرامش کرد. ریشه دارد. سالها قبل، یک پروازِ بسیار بد، چیزی را در من عوض کرد. بعد از آن هم بارها سوار هواپیما شدم. ظاهراً مشکل حل شده بود. بلیت گرفتم، کارت پرواز گرفتم، روی صندلی نشستم، کمربند بستم، بلند شدم، نشستم، رسیدم.اما بعضی ترسها با رسیدن تمام نمیشوند.آن پروازِ بد، از ذهنم بیرون رفت، اما از تنم نه. در بدنم ماند. در عضلاتم. در نفسهایم. در آن لحظهای که درِ هواپیما بسته میشود و آدم میفهمد دیگر هیچ کاری از دستش برنمیآید.مسئله مرگ نبود. من از مردن نمیترسیدم؛ دستکم نه آنطور که دیگران فکر میکنند. ترسم از این بود که در آن ارتفاع، هیچ اختیاری ندارم. نه میتوانم پیاده شوم، نه میتوانم توقف کنم، نه میتوانم از راننده بخواهم کنار بزند، نه میتوانم مسیر را عوض کنم. فقط باید بنشینم و اعتماد کنم.و همین «اعتماد کردن»، سختترین قسمتِ ماجرا بود.سالها کیش زندگی کردم و کار کردم. جزیره برای من فقط محل اقامت نبود؛ بخشی از زندگیام شده بود. اما مرداد ۱۳۹۹، وقتی قرار شد برای همیشه کیش را به مقصد تهران ترک کنم، تازه فهمیدم ترس میتواند چه شکلهای عجیبی به خودش بگیرد.آن روزها کرونا هم بود. همهچیز سنگینتر، مبهمتر و فرسایندهتر از همیشه به نظر میرسید. چند بار بلیت پرواز گرفتم. هر بار تصمیم گرفتم منطقی باشم. با خودم گفتم مسیر هوایی فقط حدود یک ساعت و نیم است. هم سریعتر است، هم سادهتر، هم از نظر معمول، معقولتر.اما لحظه آخر، چیزی درونم میگفت: نه.پروازها را کنسل کردم. نه یکبار. چند بار.و در نهایت، کاری را کردم که شاید از بیرون، غیرمنطقی به نظر برسد. با لنج دریایی از کیش راه افتادم. از دریا گذشتم تا به خشکی برسم. بعد با ماشین رفتم بندرعباس. یک شب آنجا ماندم. فردای آن روز، ظهر، سوار قطار شدم و حدود بیست و سه ساعت در مسیر ماندم تا به تهران برسم.مسیر هوایی یک ساعت و نیم بود. مسیر انتخابی من، یک سفرِ چندمرحلهای، پرهزینه، طولانی و خستهکننده شد؛ آن هم در اوج کرونا.اما آن زمان، این برای من فقط یک سفر نبود. یک معامله بود.من زمان دادم، پول دادم، خستگی خریدم، مسیر را پیچیده کردم، اما در عوض چیزی گرفتم که برایم مهمتر بود: حسِ کنترل. حتی اگر واقعی نبود.در قطار، آدم دستش به جایی بند است. زمین زیر پاست. اگرچه قطار را من نمیرانم، اما بودن روی ریل، نزدیک بودن به خاک، ایستگاههای بین راه، توقفهای کوتاه، همهشان به آدم این توهم را میدهند که هنوز میشود کاری کرد.هواپیما این امکان را از آدم میگیرد. بالا که رفتی، فقط باید بسپاری.و من سالها بود که با «سپردن» مشکل داشتم.امشب، در قطار تهران به مشهد، وقتی به پنجره نگاه میکنم و جز تصویر خودم چیزی نمیبینم، دوباره با خودم صادقتر میشوم. میفهمم من همیشه امنترین راه را انتخاب نکردهام؛ گاهی فقط راهی را انتخاب کردهام که در آن کمتر مجبور باشم اعتماد کنم.ما آدمها خیلی وقتها همین کار را میکنیم. مسیرهای طولانیتر را انتخاب میکنیم، فقط چون احساس میکنیم فرمان نزدیکتر است. رابطههایی را حفظ میکنیم، چون از رها کردن میترسیم. تصمیمهایی را عقب میاندازیم، چون نامعلومیِ بعد از تصمیم، سنگینتر از رنجِ وضعیتِ فعلی است.
عنوان: ارتفاعِ صفر
قطارِ تهران به مشهد، امشب، بیشتر از آنکه وسیله سفر باشد، شبیه یک فکرِ طولانی است. فکری که راه میافتد، از ایستگاهی تاریک عبور میکند، از کنار شهرهایی که دیده نمیشوند میگذرد، و آخرِ سر آدم را نه فقط به مقصد، که به خودش میرساند.امشب، برای یک مأموریتِ دو روزه در مسیرم. بیرونِ پنجره چیزی دیده نمیشود. نه کوه، نه دشت، نه روستا، نه چراغی که بشود به آن دل بست. فقط سیاهی است و گاهی انعکاسِ لرزانِ نورِ داخلِ واگن روی شیشه.در سفرهای روز، آدم بیرون را نگاه میکند؛ در سفرهای شب، خودش را.من به تصویر خودم در شیشه نگاه میکنم. مردی که سالها با عدد و تحلیل و پیشبینی زندگی کرده است. مردی که کارش این بوده احتمالها را بسنجد، ریسکها را کم کند، برای بحرانها مسیر جایگزین بچیند و تا جای ممکن، اجازه ندهد چیزی بیمحاسبه اتفاق بیفتد.اما یکجا همیشه محاسباتم میلنگد: پرواز.ترس من از هواپیما، ترس سادهای نیست. از آن ترسهایی نیست که بشود با چند جمله انگیزشی آرامش کرد. ریشه دارد. سالها قبل، یک پروازِ بسیار بد، چیزی را در من عوض کرد. بعد از آن هم بارها سوار هواپیما شدم. ظاهراً مشکل حل شده بود. بلیت گرفتم، کارت پرواز گرفتم، روی صندلی نشستم، کمربند بستم، بلند شدم، نشستم، رسیدم.اما بعضی ترسها با رسیدن تمام نمیشوند.آن پروازِ بد، از ذهنم بیرون رفت، اما از تنم نه. در بدنم ماند. در عضلاتم. در نفسهایم. در آن لحظهای که درِ هواپیما بسته میشود و آدم میفهمد دیگر هیچ کاری از دستش برنمیآید.مسئله مرگ نبود. من از مردن نمیترسیدم؛ دستکم نه آنطور که دیگران فکر میکنند. ترسم از این بود که در آن ارتفاع، هیچ اختیاری ندارم. نه میتوانم پیاده شوم، نه میتوانم توقف کنم، نه میتوانم از راننده بخواهم کنار بزند، نه میتوانم مسیر را عوض کنم. فقط باید بنشینم و اعتماد کنم.و همین «اعتماد کردن»، سختترین قسمتِ ماجرا بود.سالها کیش زندگی کردم و کار کردم. جزیره برای من فقط محل اقامت نبود؛ بخشی از زندگیام شده بود. اما مرداد ۱۳۹۹، وقتی قرار شد برای همیشه کیش را به مقصد تهران ترک کنم، تازه فهمیدم ترس میتواند چه شکلهای عجیبی به خودش بگیرد.آن روزها کرونا هم بود. همهچیز سنگینتر، مبهمتر و فرسایندهتر از همیشه به نظر میرسید. چند بار بلیت پرواز گرفتم. هر بار تصمیم گرفتم منطقی باشم. با خودم گفتم مسیر هوایی فقط حدود یک ساعت و نیم است. هم سریعتر است، هم سادهتر، هم از نظر معمول، معقولتر.اما لحظه آخر، چیزی درونم میگفت: نه.پروازها را کنسل کردم. نه یکبار. چند بار.و در نهایت، کاری را کردم که شاید از بیرون، غیرمنطقی به نظر برسد. با لنج دریایی از کیش راه افتادم. از دریا گذشتم تا به خشکی برسم. بعد با ماشین رفتم بندرعباس. یک شب آنجا ماندم. فردای آن روز، ظهر، سوار قطار شدم و حدود بیست و سه ساعت در مسیر ماندم تا به تهران برسم.مسیر هوایی یک ساعت و نیم بود. مسیر انتخابی من، یک سفرِ چندمرحلهای، پرهزینه، طولانی و خستهکننده شد؛ آن هم در اوج کرونا.اما آن زمان، این برای من فقط یک سفر نبود. یک معامله بود.من زمان دادم، پول دادم، خستگی خریدم، مسیر را پیچیده کردم، اما در عوض چیزی گرفتم که برایم مهمتر بود: حسِ کنترل. حتی اگر واقعی نبود.در قطار، آدم دستش به جایی بند است. زمین زیر پاست. اگرچه قطار را من نمیرانم، اما بودن روی ریل، نزدیک بودن به خاک، ایستگاههای بین راه، توقفهای کوتاه، همهشان به آدم این توهم را میدهند که هنوز میشود کاری کرد.هواپیما این امکان را از آدم میگیرد. بالا که رفتی، فقط باید بسپاری.و من سالها بود که با «سپردن» مشکل داشتم.امشب، در قطار تهران به مشهد، وقتی به پنجره نگاه میکنم و جز تصویر خودم چیزی نمیبینم، دوباره با خودم صادقتر میشوم. میفهمم من همیشه امنترین راه را انتخاب نکردهام؛ گاهی فقط راهی را انتخاب کردهام که در آن کمتر مجبور باشم اعتماد کنم.ما آدمها خیلی وقتها همین کار را میکنیم. مسیرهای طولانیتر را انتخاب میکنیم، فقط چون احساس میکنیم فرمان نزدیکتر است. رابطههایی را حفظ میکنیم، چون از رها کردن میترسیم. تصمیمهایی را عقب میاندازیم، چون نامعلومیِ بعد از تصمیم، سنگینتر از رنجِ وضعیتِ فعلی است.
۳۰
۱۸:۱۳
حتی گاهی زخمهای قدیمی را با خودمان حمل میکنیم، چون دردِ آشنا از آرامشِ ناآشنا قابلتحملتر است.قطار در تاریکی حرکت میکند. نه من راننده را میبینم، نه مسیر را. نه میدانم پشتِ هر پیچ چه چیزی هست، نه میتوانم سرعت را کم و زیاد کنم. با اینهمه، آرامترم؛ فقط چون ارتفاعم صفر است.شاید اسمش امنیت نباشد. شاید فقط نزدیکی به زمین باشد. شاید هم آدمی که یک بار در آسمان ترسیده، تا مدتها زمین را با آرامش اشتباه میگیرد.اما امشب میفهمم مسئله این نیست که همیشه باید پرواز کرد، یا همیشه باید از قطار رفت. مسئله این است که آدم بداند از چه چیزی فرار میکند. از خطر؟ از خاطره؟ از بیاعتمادی؟ یا از لحظهای که باید بپذیرد همهچیز در اختیار او نیست؟من هنوز هم اگر بتوانم، سفر با هر وسیلهای را به هواپیما ترجیح میدهم. قطار، ماشین، کشتی، لنج؛ هر چیزی که روی زمین باشد، یا دستکم حس کنم هنوز امکانی برای توقف، تغییر مسیر یا تصمیم دوباره وجود دارد.اما همینجا، در همین قطار، میدانم که باید روی خودم کار کنم. نه برای اینکه الزاماً عاشق پرواز شوم. نه برای اینکه ترسم را انکار کنم. برای اینکه ترس، جای تصمیم را نگیرد. برای اینکه خاطره یک پروازِ بد، تا ابد برای تمام مسیرهای زندگیام حکم صادر نکند.زندگی، برخلاف میل ما، همیشه روی ریل حرکت نمیکند. گاهی بالا میرود، گاهی معلق میشود، گاهی دریا پیشِ رو میگذارد، گاهی جاده، گاهی ایستگاهی که انتظارش را نداشتی.شاید بلوغ همین باشد: اینکه بفهمی کنترل، همیشه داشتنِ فرمان نیست. گاهی کنترل یعنی بدانی کجا باید مقاومت کنی، کجا باید بایستی، و کجا باید فقط بپذیری که مسیر، بزرگتر از دستهای توست.من هنوز هم اگر بتوانم، قطار را انتخاب میکنم. هنوز هم از پرواز خوشم نمیآید. هنوز هم آن ترس قدیمی، گاهی در تنم تکان میخورد.اما حالا دستکم میدانم نامش چیست.ترسِ من از آسمان نیست؛ از واگذاری است.و شاید هر آدمی، بالاخره یک روز باید با ارتفاعِ صفرِ خودش روبهرو شود؛ همان جایی که فکر میکند روی زمین ایستاده، اما در حقیقت، دارد از ترسهایش عبور میکند.
|پایان قسمت ؛ | کانال: جهان کوچک من | • جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیات. نویسنده: م.پاپا
دعوت به همراهی
اگر این روایت برای شما قابلتأمل بود، خوشحال میشوم «جهان کوچک من» را به دوستانی معرفی کنید که هنوز برای خواندن، مکث کردن و فکر کردن وقت میگذارند.
اینجا از جزئیاتی مینویسم که شاید کوچک به نظر برسند، اما گاهی بخش بزرگی از زندگی ما را توضیح میدهند.
عضویت در کانالها:
http://ble.ir/m_papa
https://whatsapp.com/channel/0029VbDEaA90bIduwOVBbF0J
یادآوری: قسمت هشتم از «جهان کوچک من» با عنوان «آن چتر بنفش»، فردا رأس ساعت ۲۰:۰۰ منتشر خواهد شد.
|پایان قسمت ؛ | کانال: جهان کوچک من | • جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیات. نویسنده: م.پاپا
دعوت به همراهی
اگر این روایت برای شما قابلتأمل بود، خوشحال میشوم «جهان کوچک من» را به دوستانی معرفی کنید که هنوز برای خواندن، مکث کردن و فکر کردن وقت میگذارند.
اینجا از جزئیاتی مینویسم که شاید کوچک به نظر برسند، اما گاهی بخش بزرگی از زندگی ما را توضیح میدهند.
http://ble.ir/m_papa
https://whatsapp.com/channel/0029VbDEaA90bIduwOVBbF0J
۳۸
۱۸:۱۳
آن چتر بنفش | قسمت ۸معاملهای که بهای آن، سکوتِ پانزدهساله بود….
امشب، ساعت ۲۰• جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیات.
امشب، ساعت ۲۰• جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیات.
۱۹
۱۵:۱۴
۱۹
۱۶:۲۷
قسمت هشتم: معامله سکوت
ماهان دفترچه را ورق زد.خط مانا شباهت عجیبی به خط ماهتیسا داشت؛ همان انحنای نرم در «م»، همان کشیدگی بیحوصله در «ت». فقط خط مانا بیقرارتر بود. انگار کسی نوشته باشد که هم میخواسته حقیقت را بگوید، هم از گفتنش ترسیده باشد.در یکی از صفحهها نوشته بود:ماهان را دیدم.او مرا با ماهتیسا اشتباه گرفت. نگفتم که من کی هستم. بگذار در این رویا بماند. گاهی آدمها به یک اشتباه کوچک بیشتر از یک حقیقت بزرگ احتیاج دارند.اما چتر بنفش را به او دادم.برای اینکه یادش بماند حقیقت همیشه پشت یک رنگ پنهان میشود.ماهان چند ثانیه به همان جمله آخر خیره ماند.بعد دفترچه را بست و رو به ماهتیسا کرد.گفت:چرا الان؟ چرا بعد از این همه سال داری اینو میگی؟ماهتیسا لبهایش را به هم فشار داد. نگاهش به پنجره بود، اما معلوم بود چیزی پشت شیشه نمیبیند.گفت:چون مانا برنگشته، ماهان.ماهان اخم کرد.یعنی چی برنگشته؟ماهتیسا آرام گفت:یعنی اون هیچوقت واقعاً نرفت. فقط از دسترس همه خارج شد. از دسترس تو، از دسترس من، حتی از دسترس خودش.ماهان چیزی نگفت. سکوتش از هر فریادی بدتر بود.ماهتیسا ادامه داد:الناز تنها کسیه که دقیق میدونه مانا کجاست.نام الناز مثل یک لیوان چای داغ افتاد وسط ذهن ماهان. همان نگاههای دزدکی. همان پروندههایی که همیشه با عجله میبست. همان لبخندهای کوتاهی که انگار وسط راه پشیمان میشدند.ماهان بدون اینکه چیزی بگوید، از اتاق بیرون رفت.پلهها را تند بالا رفت. آنقدر تند که پایش به لبه یکی از پلهها گرفت و نزدیک بود بیفتد. در آن لحظه حتی سقوط هم برایش کار مفیدی به نظر میرسید؛ حداقل چند ثانیه از فکر کردن خلاص میشد.دفتر الناز خالی بود.چراغ مطالعه هنوز روشن بود. روی میز، فنجانی چای نیمهخورده مانده بود و بخار کمجانی از آن بالا میرفت. کنار فنجان، یک یادداشت کوچک بود؛ کاغذی سفید، با خطی منظم و سرد:ماهان،اگر میخواهی بدانی مانا کجاست، به کافه ویونا برگرد.صندلی شماره ۱۲.زیر میز.ماهان یادداشت را برداشت.برای چند ثانیه همانجا ایستاد. آدمها همیشه وقتی عجله دارند، چند ثانیه بیدلیل مکث میکنند؛ انگار بدنشان از مغزشان عقب میماند.ماهتیسا از پایین صدایش زد:ماهان! تنها نرو.ماهان جواب نداد.از مهدکودک بیرون زد. باران نمنم میآمد؛ از آن بارانهایی که نه آنقدر جدیاند که چتر بخواهند، نه آنقدر بیاهمیت که آدم بتواند نادیدهشان بگیرد.در راه، حس میکرد در یک بازی شطرنج گیر افتاده؛ با این تفاوت که مهرههای این بازی سالها قبل چیده شده بودند و او تازه فهمیده بود اصلاً روی صفحه است.وقتی به کافه ویونا رسید، کافه در حال تعطیل شدن بود. گارسون جوانی که معلوم بود از زندگی، مردم و مخصوصاً مشتریهای دقیقه نودی خسته است، گفت:آقا داریم میبندیم.ماهان گفت:فقط دو دقیقه.گارسون با همان بیحوصلگی گفت:همه همینو میگن.ماهان بیتوجه به او رفت سمت صندلی شماره ۱۲.صندلی همانجا بود؛ کنار پنجره، با روکش چرمی قهوهای که گوشهاش کمی پاره شده بود. همان صندلیای که پانزده سال قبل، همهچیز از کنار آن شروع شده بود.دستش را زیر میز کشید. انگشتانش به چیزی سخت خورد.یک دستگاه ضبط صوت کوچک زیر میز چسبانده شده بود.آن را جدا کرد.برای لحظهای به دستگاه نگاه کرد؛ انگار یک تکه از گذشته را از زیر میز کافه کنده باشد.دکمه پخش را زد.خشخش کوتاهی آمد. بعد صدای مانا در فضا پیچید. صدایی خسته، اما زنده:ماهان…اگه داری اینو میشنوی، یعنی ماهتیسا بالاخره جرات کرده حقیقت رو بگه.اما اون همهچیز رو نمیدونه.اون نمیدونه که پدرت…صدا ناگهان قطع شد.ماهان چند بار دکمه را فشار داد.هیچ چیز.باتری دستگاه تمام شده بود.گارسون از دور گفت:آقا؟ دو دقیقهتون شد هفت دقیقه.ماهان دستگاه را در مشت گرفت.گاهی یک جمله ناتمام، از هزار حقیقت کامل خطرناکتر است.
|پایان قسمت هشتم؛ | کانال: جهان کوچک من |• جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیات.نویسنده: م.پاپا
ماهان دفترچه را ورق زد.خط مانا شباهت عجیبی به خط ماهتیسا داشت؛ همان انحنای نرم در «م»، همان کشیدگی بیحوصله در «ت». فقط خط مانا بیقرارتر بود. انگار کسی نوشته باشد که هم میخواسته حقیقت را بگوید، هم از گفتنش ترسیده باشد.در یکی از صفحهها نوشته بود:ماهان را دیدم.او مرا با ماهتیسا اشتباه گرفت. نگفتم که من کی هستم. بگذار در این رویا بماند. گاهی آدمها به یک اشتباه کوچک بیشتر از یک حقیقت بزرگ احتیاج دارند.اما چتر بنفش را به او دادم.برای اینکه یادش بماند حقیقت همیشه پشت یک رنگ پنهان میشود.ماهان چند ثانیه به همان جمله آخر خیره ماند.بعد دفترچه را بست و رو به ماهتیسا کرد.گفت:چرا الان؟ چرا بعد از این همه سال داری اینو میگی؟ماهتیسا لبهایش را به هم فشار داد. نگاهش به پنجره بود، اما معلوم بود چیزی پشت شیشه نمیبیند.گفت:چون مانا برنگشته، ماهان.ماهان اخم کرد.یعنی چی برنگشته؟ماهتیسا آرام گفت:یعنی اون هیچوقت واقعاً نرفت. فقط از دسترس همه خارج شد. از دسترس تو، از دسترس من، حتی از دسترس خودش.ماهان چیزی نگفت. سکوتش از هر فریادی بدتر بود.ماهتیسا ادامه داد:الناز تنها کسیه که دقیق میدونه مانا کجاست.نام الناز مثل یک لیوان چای داغ افتاد وسط ذهن ماهان. همان نگاههای دزدکی. همان پروندههایی که همیشه با عجله میبست. همان لبخندهای کوتاهی که انگار وسط راه پشیمان میشدند.ماهان بدون اینکه چیزی بگوید، از اتاق بیرون رفت.پلهها را تند بالا رفت. آنقدر تند که پایش به لبه یکی از پلهها گرفت و نزدیک بود بیفتد. در آن لحظه حتی سقوط هم برایش کار مفیدی به نظر میرسید؛ حداقل چند ثانیه از فکر کردن خلاص میشد.دفتر الناز خالی بود.چراغ مطالعه هنوز روشن بود. روی میز، فنجانی چای نیمهخورده مانده بود و بخار کمجانی از آن بالا میرفت. کنار فنجان، یک یادداشت کوچک بود؛ کاغذی سفید، با خطی منظم و سرد:ماهان،اگر میخواهی بدانی مانا کجاست، به کافه ویونا برگرد.صندلی شماره ۱۲.زیر میز.ماهان یادداشت را برداشت.برای چند ثانیه همانجا ایستاد. آدمها همیشه وقتی عجله دارند، چند ثانیه بیدلیل مکث میکنند؛ انگار بدنشان از مغزشان عقب میماند.ماهتیسا از پایین صدایش زد:ماهان! تنها نرو.ماهان جواب نداد.از مهدکودک بیرون زد. باران نمنم میآمد؛ از آن بارانهایی که نه آنقدر جدیاند که چتر بخواهند، نه آنقدر بیاهمیت که آدم بتواند نادیدهشان بگیرد.در راه، حس میکرد در یک بازی شطرنج گیر افتاده؛ با این تفاوت که مهرههای این بازی سالها قبل چیده شده بودند و او تازه فهمیده بود اصلاً روی صفحه است.وقتی به کافه ویونا رسید، کافه در حال تعطیل شدن بود. گارسون جوانی که معلوم بود از زندگی، مردم و مخصوصاً مشتریهای دقیقه نودی خسته است، گفت:آقا داریم میبندیم.ماهان گفت:فقط دو دقیقه.گارسون با همان بیحوصلگی گفت:همه همینو میگن.ماهان بیتوجه به او رفت سمت صندلی شماره ۱۲.صندلی همانجا بود؛ کنار پنجره، با روکش چرمی قهوهای که گوشهاش کمی پاره شده بود. همان صندلیای که پانزده سال قبل، همهچیز از کنار آن شروع شده بود.دستش را زیر میز کشید. انگشتانش به چیزی سخت خورد.یک دستگاه ضبط صوت کوچک زیر میز چسبانده شده بود.آن را جدا کرد.برای لحظهای به دستگاه نگاه کرد؛ انگار یک تکه از گذشته را از زیر میز کافه کنده باشد.دکمه پخش را زد.خشخش کوتاهی آمد. بعد صدای مانا در فضا پیچید. صدایی خسته، اما زنده:ماهان…اگه داری اینو میشنوی، یعنی ماهتیسا بالاخره جرات کرده حقیقت رو بگه.اما اون همهچیز رو نمیدونه.اون نمیدونه که پدرت…صدا ناگهان قطع شد.ماهان چند بار دکمه را فشار داد.هیچ چیز.باتری دستگاه تمام شده بود.گارسون از دور گفت:آقا؟ دو دقیقهتون شد هفت دقیقه.ماهان دستگاه را در مشت گرفت.گاهی یک جمله ناتمام، از هزار حقیقت کامل خطرناکتر است.
|پایان قسمت هشتم؛ | کانال: جهان کوچک من |• جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیات.نویسنده: م.پاپا
۱۹
۱۶:۲۷
سلام؛در خلوتِ «جهان کوچک من»، گاهی نیاز است از ریشهها بگوییم.امشب، پیش از آنکه فردا به ادامه روایتِ «آن چتر بنفش» بازگردیم، میخواهم شما را به ضیافتِ خاطرهای دعوت کنم که جانمایه تمام نوشتههای من است. این سطور، تقدیم به او که «م. پاپا» مدیونِ نام و نگاهِ اوست؛ مردی که برای من، آغازگرِ جهان بود.
تولدت مبارک پاپای عزیز:
بیست و ششم خرداد است؛روزی که تقویم،به احترام یک نام میایستد:پاپا.مردی از تبار ارتش و اقتدار،با قامتی به استواری کوهو انضباطی بینقص،که پشت آن چهره سختگیر،اقیانوسی از عشق به خانوادهموج میزد.هنوز حافظه باد،عطر آشنای تو رادر کوچههای ذهن من میآورد؛مرد همیشهخوشپوش،همیشه خوشبو،با وقاری کهدر سایهروشنِ رنگِ بنفشمیدرخشید.صدای خشخش روزنامههایت،موسیقی عصرهای آگاهی بود.تو جهان را میخواندی،میفهمیدی،و با آن دستنوشتههای بینظیر،با آن انضباطی که واژهها رابه صف میکرد،شکوهِ فهم و وقارت راخط به خطبر کاغذ به یادگار میگذاشتی.پاپا...میدانم که در سالهای آخر،روحت از دروغ و نیرنگو نامردمیهای این روزگارخسته و دلزده شده بود.تو که با ادب و راستی زیسته بودی،برای این جهانِ کممروت،زیادی شریف بودی.اما در پسِ آن خستگیها،تمام عشقِ تو این بودکه در کنار فرزندانت و نوههایتمست باشی؛مستِ حضور،مستِ خندهها،مستِ همان زندگیِ سادهای کهدر آغوش خانواده معنا میشد.و چه تصویر روشنیست هنوز،که با صدایی گرمو دلی که هزار حرف ناگفته داشت،با هایده میخواندی:مستیم ، دردِ من رو دیگه دوا نمیکنه...و بعد از تو،مامانبزرگ اکرم،سالبهسال تنهاتر و درماندهتر شد.دیگر تو نبودیکه با آن دقتِ عاشقانه،یادآورِ وقتِ داروهایش باشی،که مراقبش باشی،که مثل همیشه بیصدا،ستونِ آرامشِ خانه بمانی.راستی، چقدر زیبا بودید شما دو نفر؛نه فقط در چهره،که در وفاداری،در همراهی،در آن عشقِ نجیب و کمادعاکه این روزهاکمتر کسی بلد است.سالهاست که جسمت در میان ما نیست،اما منجز ستایش و عشق،چیزی برای نثار نامت ندارم.من امتدادِ توام،و برای همین است که نوشتههایمهمیشه به یاد تو و به نام تو،تلخیص میشوند:م. پاپا…
با احتراممسعود کریمیبه وقت ۲۵ خرداد ماه ۱۴۰۵
|پایانِ دلنوشته؛ | کانال: جهان کوچک من |• جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیات.نویسنده: م.پاپا
اگر در میان عزیزانتان کسی را میشناسید که قدرِ جزئیاتِ زندگی را میداند، این فضای کوچک میتواند خانه او هم باشد.
یادآوری: قسمت نهم از «جهان کوچک من» با عنوان «آن چتر بنفش»، فردا رأس ساعت ۲۰:۰۰ منتشر خواهد شد.
تولدت مبارک پاپای عزیز:
بیست و ششم خرداد است؛روزی که تقویم،به احترام یک نام میایستد:پاپا.مردی از تبار ارتش و اقتدار،با قامتی به استواری کوهو انضباطی بینقص،که پشت آن چهره سختگیر،اقیانوسی از عشق به خانوادهموج میزد.هنوز حافظه باد،عطر آشنای تو رادر کوچههای ذهن من میآورد؛مرد همیشهخوشپوش،همیشه خوشبو،با وقاری کهدر سایهروشنِ رنگِ بنفشمیدرخشید.صدای خشخش روزنامههایت،موسیقی عصرهای آگاهی بود.تو جهان را میخواندی،میفهمیدی،و با آن دستنوشتههای بینظیر،با آن انضباطی که واژهها رابه صف میکرد،شکوهِ فهم و وقارت راخط به خطبر کاغذ به یادگار میگذاشتی.پاپا...میدانم که در سالهای آخر،روحت از دروغ و نیرنگو نامردمیهای این روزگارخسته و دلزده شده بود.تو که با ادب و راستی زیسته بودی،برای این جهانِ کممروت،زیادی شریف بودی.اما در پسِ آن خستگیها،تمام عشقِ تو این بودکه در کنار فرزندانت و نوههایتمست باشی؛مستِ حضور،مستِ خندهها،مستِ همان زندگیِ سادهای کهدر آغوش خانواده معنا میشد.و چه تصویر روشنیست هنوز،که با صدایی گرمو دلی که هزار حرف ناگفته داشت،با هایده میخواندی:مستیم ، دردِ من رو دیگه دوا نمیکنه...و بعد از تو،مامانبزرگ اکرم،سالبهسال تنهاتر و درماندهتر شد.دیگر تو نبودیکه با آن دقتِ عاشقانه،یادآورِ وقتِ داروهایش باشی،که مراقبش باشی،که مثل همیشه بیصدا،ستونِ آرامشِ خانه بمانی.راستی، چقدر زیبا بودید شما دو نفر؛نه فقط در چهره،که در وفاداری،در همراهی،در آن عشقِ نجیب و کمادعاکه این روزهاکمتر کسی بلد است.سالهاست که جسمت در میان ما نیست،اما منجز ستایش و عشق،چیزی برای نثار نامت ندارم.من امتدادِ توام،و برای همین است که نوشتههایمهمیشه به یاد تو و به نام تو،تلخیص میشوند:م. پاپا…
با احتراممسعود کریمیبه وقت ۲۵ خرداد ماه ۱۴۰۵
|پایانِ دلنوشته؛ | کانال: جهان کوچک من |• جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیات.نویسنده: م.پاپا
اگر در میان عزیزانتان کسی را میشناسید که قدرِ جزئیاتِ زندگی را میداند، این فضای کوچک میتواند خانه او هم باشد.
۱۴
۱۸:۱۳