شب، زمان مواجهه با «خودِ» واقعی ماست.
وقتی صدای دنیا کم میشود، صدای آشوبهای درونی ما بلندتر میشود. شاید گاهی این حجم از افکار و احساسات متناقض، ما را بترساند یا کلافه کند. اما حقیقت این است که رشد، درست در دل همین آشوبها اتفاق میافتد. پذیرفتن اینکه لازم نیست همیشه «بهتر» یا «عالی» باشیم و گاهی اشکال ندارد که کمی گمگشته باشیم، اولین قدم برای رسیدن به آرامش است. امشب از خودتان بپرسید: «اگر همین حالا لازم نبود هیچ کاری را درست انجام دهم، چه حسی داشتم؟» در سکوت شب، با خودتان رفیق شوید. 
https://ble.ir/M_Tirandaz
۵۸
۱۷:۱۵
سلام صبح بخیر!
نزدیک به ساعت ۱۰ صبح است؛ یعنی دقیقاً همان زمانی که فرصت برای شروع دوباره هر لحظه هست. اجازه نده دغدغههای دیروز، امروزت را بگیرد. یک نفس عمیق بکش، لبخند بزن و با این باور شروع کن که اتفاقات خوبی در راهند. روزت پر از اتفاقات شیرین!"https://ble.ir/M_Tirandaz
۵۴
۶:۲۰
ذهنیتها چی هستن و چرا مهمه بشناسیمشون؟ 
تا حالا شده توی یه موقعیت خاص، یهو حس کنی «این من نیستم، چرا اینطوری شدم؟»
مثلاً:
یه انتقاد کوچیک میشنوی و یهو حس میکنی بیارزشی
یه مشکل پیش میاد و بلافاصله فکر میکنی «هیچی درست نمیشه»
یا برعکس، یه روزایی حالت خوبه و با خودت میگی «آدم میتونم از پسش بربیام»
این تغییرات، نشونهی بیثباتی شخصیتت نیست!اینها ذهنیتهای مختلفیان که توی موقعیتهای مختلف فعال میشن.
ذهنیت یعنی یه حالت ذهنی که شامل مجموعهای از افکار، احساسات و رفتارهاست و معمولاً ریشه توی تجربههای گذشته داره.
چند تا از ذهنیتهایی که خیلی از ما تجربهشون میکنیم:
ذهنیت منتقد درونی:همون صدایی که مدام میگه: «باز خراب کردی، تو هیچی نمیشی»
ذهنیت آسیبپذیر:حالتی که احساس میکنی بیپناهی، غمگینی یا از پس هیچی برنمیای
ذهنیت اجتنابگر:وقتی حوصله نداری با احساساتت روبهرو شی و خودت رو غرق کار، گوشی یا سرگرمی میکنی
ذهنیت سالم:همون بخشی که منطقیه، مهربونه و میگه: «الان سخته، ولی من کنارتم و میتونیم آرومآروم حلش کنیم»
نکته مهم اینه:هیچکدوم از این ذهنیتها «خودِ واقعی تو» نیستن.اونا فقط حالتهاییان که میان و میرن.
و آگاهی از همین حالته که به ما قدرت انتخاب میده:به جای اینکه ناخودآگاه توی ذهنیت منتقد یا آسیبپذیر گیر کنی، میتونی متوجهش بشی و بگی:«الان این ذهنیت فعال شده؛ من لازم نیست حرفاش رو باور کنم.»
این یعنی اولین قدم به سمت حال خوب: شناختن، نه قضاوت کردن.
سؤال برای تو:
کدوم یکی از این ذهنیتها رو توی روزهای سخت، بیشتر توی خودت حس میکنی؟(البته بدون قضاوت، فقط کنجکاوانه نگاه کن
)https://ble.ir/M_Tirandaz
تا حالا شده توی یه موقعیت خاص، یهو حس کنی «این من نیستم، چرا اینطوری شدم؟»
مثلاً:
این تغییرات، نشونهی بیثباتی شخصیتت نیست!اینها ذهنیتهای مختلفیان که توی موقعیتهای مختلف فعال میشن.
ذهنیت یعنی یه حالت ذهنی که شامل مجموعهای از افکار، احساسات و رفتارهاست و معمولاً ریشه توی تجربههای گذشته داره.
چند تا از ذهنیتهایی که خیلی از ما تجربهشون میکنیم:
و آگاهی از همین حالته که به ما قدرت انتخاب میده:به جای اینکه ناخودآگاه توی ذهنیت منتقد یا آسیبپذیر گیر کنی، میتونی متوجهش بشی و بگی:«الان این ذهنیت فعال شده؛ من لازم نیست حرفاش رو باور کنم.»
سؤال برای تو:
۶۲
۷:۱۷
گاهی چیزی که بیشتر از همه در دیگران ما را آزار میدهد، لزوماً متعلق به آنها نیست...ذهن برای اینکه از احساسات دردناک یا ویژگیهایی که پذیرفتنشان سخت است محافظت کند، گاهی آنها را به دیگران نسبت میدهد. این همان فرافکنی است؛ یکی از مکانیسمهای دفاعی که همه ما ممکن است، بدون اینکه متوجه باشیم، از آن استفاده کنیم.قبل از اینکه کسی را قضاوت کنیم، شاید بد نباشد از خودمان بپرسیم:«آیا این احساس واقعاً متعلق به اوست، یا بخشی از خود من است که هنوز نپذیرفتهام؟»
اولین قدم برای کاهش فرافکنی، افزایش...https://ble.ir/M_Tirandaz
۵۶
۱۶:۰۴
سلام به همراهان گرامی کانال امروز مطلبی که میگذارم را لطفا با دقت بخوانید امیدوارم مفید واقع شود ممنونم از دوست ارزشمندم 
۲۲
۵:۴۸
# چطور خودمان را در شرایط سخت حفظ کنیم و ظرفیت تحمل رنج و درد و ابهام را در خود ارتقا دهیم؟
#حکایت آخرین شهروندِ کشوری که دیگر وجود نداشت!
مکان: ایستگاه فضایی «میر»زمان: زمستان ۱۹۹۱
«سرگئی کریکالف» چمدانش را بسته بود تا بعد از ۵ ماه مأموریت فضایی، به زمین برگردد و دخترِ یکسالهاش را در آغوش بگیرد. اما ناگهان پیامِ رادیوییِ عجیبی از مسکو رسید:
«سرگئی... ما نمیتوانیم تو را برگردانیم. کشوری که تو را به فضا فرستاد، دیگر وجود ندارد!»
تصور کنید بیرون از سیاره زمین در حال بازگشت به خانه این خبر را دریافت کنید! طنز تلخیست، نه؟!
در همان چند ماه، اتحاد جماهیر شوروی روی زمین فروپاشیده بود و به چند کشور تقسیم شده بود... اقتصاد نابود شده و پایگاهِ فرود، حالا در کشورِ جدیدی (قزاقستان) بود که برای اجازه فرود، پولِ کلانی میخواست!
و قسمت مسخره داستان این بود که روسیه جدید پولی نداشت! رادیو قطع شد و سرگئی در تاریکیِ بیانتهایِ فضا، واردِ کشندهترین شکنجهیِ روانیِ جهان شد: *«بلاتکلیفیِ مطلق».
آدمها میتوانند اخبارِ بد را تحمل کنند، اما انتظار و بلاتکلیفی، روانش را متلاشی میکند. به او میگفتند: «شاید ماهِ بعد... معلوم نیست، فقط صبر کن.».
سرگئی میدانست که اگر غصه بخورد و چشمانتظارِ اخبارِ زمین بماند، در آن لولهیِ فلزی دیوانه خواهد شد. پس کاری کرد که تنها راهِ زنده ماندن در بلاتکلیفی است: او «روتینهایِ کوچک» را جایگزین امیدهایِ واهی کرد...
او هر روز سرِ ساعت بیدار میشد، دو ساعت روی تردمیل میدوید تا عضلاتش تحلیل نرود، فیلترهایِ اکسیژن را تمیز میکرد و با تجهیزاتِ خراب ور میرفت. او ایستگاه را زنده نگه داشت. سرگئی به جایِ نگاه کردن به سیاهیِ ترسناکِ فضا، فقط حواسش به سفت کردنِ پیچ و مهرههایِ جلویِ دستش بود...
سرانجام، بعد از ۳۱۱ روز بلاتکلیفی، یک سفینهیِ آلمانی با پرداختِ هزینهها او را به زمین برگرداندـ
سرگئی در بزرگترین بلاتکلیفیِ تاریخ زنده ماند، چون اجازه نداد تعلیقِ بیرون، روانِ درونش را متوقف کند...
نامهای کوتاه به تویی که این قصه را میخوانی:
این روزها در ایران، خیلی از ما دقیقاً شبیهِ سرگئی شدهایم؛ معلق در یک فضایِ تاریک...
چه فرقی میکند وقتی در خانه باشیم یا هر لحظه نگران ویران شدن خانه؟...
ما بیشتر از هر کسی شبیه سرگئی هستیم... اما در خانه...
اقتصاد بیثبات است، سایه جنگ بر سر ما و قیمتهایی هر روز تغییر میکنند، آیندهیِ شغلیمان روی هواست و مدام منتظریم ببینیم «بالاخره چه میشود؟»
این بلاتکلیفیِ کشنده باعث شده خیلیهایمان در «اتاقِ انتظارِ زندگی» بپوسیم؛ پروژهها را نصفه رها کردهایم، یادگیری را متوقف کردهایم و فقط در شبکههای اجتماعی اخبار را میبلعیم تا شاید روزنهای پیدا شود.
اما ...وقتی همهچیز در تعلیق است، تو معلق نمان!تو نمیتوانی قیمتِ دلارِ فردا صبح یا اخبارِ خاورمیانه را کنترل کنی، اما میتوانی مهارتت را ارتقا دهی. تو نمیتوانی زمانِ رسیدنِ «سفینهیِ نجات» را تعیین کنی، اما میتوانی فیلترِ روانت را تمیز نگه داری...
تو نمیتوانی جلویِ طوفانِ تورم را در این سرزمین عجایب بگیری یا تیترهایِ تاریکِ اخبار را عوض کنی...
اما هنوز دستانِ گرمی داری که میتوانی با آنها گلدانِ تشنهیِ اتاقت را آب بدهی یا دستِ عزیزت را بگیری...
اگر در سرمایِ این بلاتکلیفیِ کشنده مچاله شدهای، از تو میخواهیم زل زدن به این سیاهیِ بیرحم را رها کنی...._
پیچ و مهرههایِ کوچکِ زندگیِ خودت را سفت کن، نگذار سرمایِ بیرون، چراغِ ایستگاهِ روانت را خاموش کند. تو فقط با لجاجتی باشکوه ادامه بده...
این بلاتکلیفی ابدی نیست. بالاخره این سفینهیِ سرگردان هم به زمین مینشیند و جاذبهیِ زندگی، با عشق تو را در آغوش میکِشد و در گوشت زمزمه میکند:
"دیدی تمام شد؟... چقدر دلمان برایت تنگ شده بود؛
پس:
هیچوقت امیدت را از دست نده. شاید آن زمان ڪہ امیدت را از دست می دهیدو ثانیہ قبل از خوشبختے باشد ...
نویسنده :فاطمه
https://ble.ir/M_Tirandaz
#حکایت آخرین شهروندِ کشوری که دیگر وجود نداشت!
مکان: ایستگاه فضایی «میر»زمان: زمستان ۱۹۹۱
«سرگئی کریکالف» چمدانش را بسته بود تا بعد از ۵ ماه مأموریت فضایی، به زمین برگردد و دخترِ یکسالهاش را در آغوش بگیرد. اما ناگهان پیامِ رادیوییِ عجیبی از مسکو رسید:
«سرگئی... ما نمیتوانیم تو را برگردانیم. کشوری که تو را به فضا فرستاد، دیگر وجود ندارد!»
تصور کنید بیرون از سیاره زمین در حال بازگشت به خانه این خبر را دریافت کنید! طنز تلخیست، نه؟!
در همان چند ماه، اتحاد جماهیر شوروی روی زمین فروپاشیده بود و به چند کشور تقسیم شده بود... اقتصاد نابود شده و پایگاهِ فرود، حالا در کشورِ جدیدی (قزاقستان) بود که برای اجازه فرود، پولِ کلانی میخواست!
و قسمت مسخره داستان این بود که روسیه جدید پولی نداشت! رادیو قطع شد و سرگئی در تاریکیِ بیانتهایِ فضا، واردِ کشندهترین شکنجهیِ روانیِ جهان شد: *«بلاتکلیفیِ مطلق».
آدمها میتوانند اخبارِ بد را تحمل کنند، اما انتظار و بلاتکلیفی، روانش را متلاشی میکند. به او میگفتند: «شاید ماهِ بعد... معلوم نیست، فقط صبر کن.».
سرگئی میدانست که اگر غصه بخورد و چشمانتظارِ اخبارِ زمین بماند، در آن لولهیِ فلزی دیوانه خواهد شد. پس کاری کرد که تنها راهِ زنده ماندن در بلاتکلیفی است: او «روتینهایِ کوچک» را جایگزین امیدهایِ واهی کرد...
او هر روز سرِ ساعت بیدار میشد، دو ساعت روی تردمیل میدوید تا عضلاتش تحلیل نرود، فیلترهایِ اکسیژن را تمیز میکرد و با تجهیزاتِ خراب ور میرفت. او ایستگاه را زنده نگه داشت. سرگئی به جایِ نگاه کردن به سیاهیِ ترسناکِ فضا، فقط حواسش به سفت کردنِ پیچ و مهرههایِ جلویِ دستش بود...
سرانجام، بعد از ۳۱۱ روز بلاتکلیفی، یک سفینهیِ آلمانی با پرداختِ هزینهها او را به زمین برگرداندـ
سرگئی در بزرگترین بلاتکلیفیِ تاریخ زنده ماند، چون اجازه نداد تعلیقِ بیرون، روانِ درونش را متوقف کند...
نامهای کوتاه به تویی که این قصه را میخوانی:
این روزها در ایران، خیلی از ما دقیقاً شبیهِ سرگئی شدهایم؛ معلق در یک فضایِ تاریک...
چه فرقی میکند وقتی در خانه باشیم یا هر لحظه نگران ویران شدن خانه؟...
ما بیشتر از هر کسی شبیه سرگئی هستیم... اما در خانه...
اقتصاد بیثبات است، سایه جنگ بر سر ما و قیمتهایی هر روز تغییر میکنند، آیندهیِ شغلیمان روی هواست و مدام منتظریم ببینیم «بالاخره چه میشود؟»
این بلاتکلیفیِ کشنده باعث شده خیلیهایمان در «اتاقِ انتظارِ زندگی» بپوسیم؛ پروژهها را نصفه رها کردهایم، یادگیری را متوقف کردهایم و فقط در شبکههای اجتماعی اخبار را میبلعیم تا شاید روزنهای پیدا شود.
اما ...وقتی همهچیز در تعلیق است، تو معلق نمان!تو نمیتوانی قیمتِ دلارِ فردا صبح یا اخبارِ خاورمیانه را کنترل کنی، اما میتوانی مهارتت را ارتقا دهی. تو نمیتوانی زمانِ رسیدنِ «سفینهیِ نجات» را تعیین کنی، اما میتوانی فیلترِ روانت را تمیز نگه داری...
تو نمیتوانی جلویِ طوفانِ تورم را در این سرزمین عجایب بگیری یا تیترهایِ تاریکِ اخبار را عوض کنی...
اما هنوز دستانِ گرمی داری که میتوانی با آنها گلدانِ تشنهیِ اتاقت را آب بدهی یا دستِ عزیزت را بگیری...
اگر در سرمایِ این بلاتکلیفیِ کشنده مچاله شدهای، از تو میخواهیم زل زدن به این سیاهیِ بیرحم را رها کنی...._
پیچ و مهرههایِ کوچکِ زندگیِ خودت را سفت کن، نگذار سرمایِ بیرون، چراغِ ایستگاهِ روانت را خاموش کند. تو فقط با لجاجتی باشکوه ادامه بده...
این بلاتکلیفی ابدی نیست. بالاخره این سفینهیِ سرگردان هم به زمین مینشیند و جاذبهیِ زندگی، با عشق تو را در آغوش میکِشد و در گوشت زمزمه میکند:
"دیدی تمام شد؟... چقدر دلمان برایت تنگ شده بود؛
پس:
هیچوقت امیدت را از دست نده. شاید آن زمان ڪہ امیدت را از دست می دهیدو ثانیہ قبل از خوشبختے باشد ...
نویسنده :فاطمه
۲۰
۵:۴۹
فاطمه جان
واقعاً ممنون بابت این متن. نمیدونم چی شد که این رو فرستادی،البته میدونم در جواب سوال همین دوست عزیز یک که پرسیده بود ، ولی انگار دقیقاً برای همین امروزِ من وما بود. بعضی وقتا آدم فکر میکنه فقط خودشه که داره توی این بلاتکلیفی له میشه، بعد یهو یکی از راه میرسه و میگه: «منم همینجام.» همین که بدونیم تنها نیستیم، خودش یه جور نجاتِ موقته.
قصهی سرگئی رو قبلاً شنیده بودم، ولی این بار یه چیز دیگه ازش فهمیدم. اون مرد توی بدترین حالت ممکن، نه خودشو کشت، نه دیوونه شد، نه حتی قهر کرد با دنیا. فقط مشغول موند. مشغولِ کارای کوچیک و تکراری. شاید رازش همینه: وقتی همهچیز از کنترلت خارج میشه، برگرد به چیزایی که هنوز دستِ خودتن. یه پیچ که سفتش میکنی، یه فیلتر که تمیزش میکنی، یه نفس عمیق...
من این روزا خیلی با خودم کلنجار میرم. بعضی وقتا حالم خوبه، برنامه میریزم، شروع میکنم به یادگیری یه چیز جدید. بعد یه خبر میاد، یه قیمت عوض میشه، یه حرف از جنگ میشه و دوباره همهچی میریزه بهم. انگار تمام انرژیم هدر میره برای نگرانیای که هیچی رو عوض نمیکنه. میدونی چیه؟ سختترین بخشش اینه که آدم نمیدونه این وضعیت تا کی ادامه داره. اگه میدونستیم یه سال دیگه تموم میشه، راحتتر تاب میآوردیم. ولی این «نمیدونم»هاست که آدمو از پا میندازه.
ولی خب... متن تو یه چیزی رو یادم آورد. اینکه شاید نباید منتظر تموم شدنش باشم تا زندگی رو شروع کنم. شاید اصلاً همین که دارم به خودم میگم «فعلاً نمیشه، صبر کن»، دارم اشتباه میکنم. سرگئی اگه منتظر خبر از زمین بود، الان هیچی ازش نمونده بود. اون تصمیم گرفت توی همون وضعیتِ معلق زندگی کنه. نه فردا، نه وقتی که برگرده، همونجا توی همون لولهی فلزی. این بزرگترین درسی بود که امروز گرفتم.
ممنون که اینو نوشتی. من امروز یه کار کوچیک میکنم. شاید فقط اتاقم رو مرتب کنم، شاید یه صفحه کتاب بخونم، شاید فقط بشینم و چای بخورم و به جای فکر کردن به فردا، به همین لحظه فکر کنم. همین کافیه برای شروع.
این جملهات که «هیچوقت امیدت رو از دست نده» رو مینویسم یه جا که هر روز ببینمش. چون واقعاً گاهی امید تنها چیزیه که داریم. و گاهی هم یه آدم مثل تو که میفهمه چی میگذره. بازم ممنون، رفیق.🪴
پاسخ من

خوشحال میشم نظرتون را بنویسید
https://ble.ir/M_Tirandaz
واقعاً ممنون بابت این متن. نمیدونم چی شد که این رو فرستادی،البته میدونم در جواب سوال همین دوست عزیز یک که پرسیده بود ، ولی انگار دقیقاً برای همین امروزِ من وما بود. بعضی وقتا آدم فکر میکنه فقط خودشه که داره توی این بلاتکلیفی له میشه، بعد یهو یکی از راه میرسه و میگه: «منم همینجام.» همین که بدونیم تنها نیستیم، خودش یه جور نجاتِ موقته.
قصهی سرگئی رو قبلاً شنیده بودم، ولی این بار یه چیز دیگه ازش فهمیدم. اون مرد توی بدترین حالت ممکن، نه خودشو کشت، نه دیوونه شد، نه حتی قهر کرد با دنیا. فقط مشغول موند. مشغولِ کارای کوچیک و تکراری. شاید رازش همینه: وقتی همهچیز از کنترلت خارج میشه، برگرد به چیزایی که هنوز دستِ خودتن. یه پیچ که سفتش میکنی، یه فیلتر که تمیزش میکنی، یه نفس عمیق...
من این روزا خیلی با خودم کلنجار میرم. بعضی وقتا حالم خوبه، برنامه میریزم، شروع میکنم به یادگیری یه چیز جدید. بعد یه خبر میاد، یه قیمت عوض میشه، یه حرف از جنگ میشه و دوباره همهچی میریزه بهم. انگار تمام انرژیم هدر میره برای نگرانیای که هیچی رو عوض نمیکنه. میدونی چیه؟ سختترین بخشش اینه که آدم نمیدونه این وضعیت تا کی ادامه داره. اگه میدونستیم یه سال دیگه تموم میشه، راحتتر تاب میآوردیم. ولی این «نمیدونم»هاست که آدمو از پا میندازه.
ولی خب... متن تو یه چیزی رو یادم آورد. اینکه شاید نباید منتظر تموم شدنش باشم تا زندگی رو شروع کنم. شاید اصلاً همین که دارم به خودم میگم «فعلاً نمیشه، صبر کن»، دارم اشتباه میکنم. سرگئی اگه منتظر خبر از زمین بود، الان هیچی ازش نمونده بود. اون تصمیم گرفت توی همون وضعیتِ معلق زندگی کنه. نه فردا، نه وقتی که برگرده، همونجا توی همون لولهی فلزی. این بزرگترین درسی بود که امروز گرفتم.
ممنون که اینو نوشتی. من امروز یه کار کوچیک میکنم. شاید فقط اتاقم رو مرتب کنم، شاید یه صفحه کتاب بخونم، شاید فقط بشینم و چای بخورم و به جای فکر کردن به فردا، به همین لحظه فکر کنم. همین کافیه برای شروع.
این جملهات که «هیچوقت امیدت رو از دست نده» رو مینویسم یه جا که هر روز ببینمش. چون واقعاً گاهی امید تنها چیزیه که داریم. و گاهی هم یه آدم مثل تو که میفهمه چی میگذره. بازم ممنون، رفیق.🪴
پاسخ من
خوشحال میشم نظرتون را بنویسید
۲۸
۵:۵۰