۲۹۸
۱۶:۴۷
روح یک دختر بچه پارت آخر . ابتدا پدر و مادرم به دلداریم پرداختند ولی وقتی کل ما وقع را برایشان تعریف کردم، پدرم به سرزنشم پرداخت که چرا آبروریزی به را ه اندخته ام، همسایه ها را از خواب پرانده ام و ماشین را درب و داغان کرده ام. ولی من حتم داشتم که روح دیده ام و دچار توهم نشده ام. چند روز بعد به همان نقطه ای رفتم که دخترک را دیده بودم. در آنجا زیر علف ها، یک صلیب کوچک را پیدا کردم. ظاهرا در آن نقطه سالها قبل دخترک به همراه خانواده اش در اثر یک سانحه رانندگی کشته شده بود. البته مطمئن نیستم، ولی تصور می کنم که آن شب، او قصد داشت سوار ماشینم شود. هرگز آن شب کذایی را از یاد نمی برم و از بعد از آن هر وقت که شب، دیر وقت به خانه بر می گردم، شخصی را همراه خود میبردم
۲۹۹
۱۶:۴۷
روح یک دختر بچه رو دوست داشتید یا خانه دانشجویی؟
۲۹۵
۱۶:۵۱
روح یک دختر بچه
۳۰۵
۱۶:۵۱
خانه دانشجویی
۳۰۵
۱۶:۵۲
با لایکاتون بگید


۳۰۴
۱۶:۵۲
پاکت بزارم ؟
۳۱۱
۲۰:۰۷
اره
۳۱۰
۲۰:۰۸
نه
۳۰۹
۲۰:۰۸