خاطراتش عذابم میده خاطرات داره منو میسوزه آرامش جونم نیست نیست(گریه )دوباره وسایلم رو برداشتم و رفتم سمت خونه کارن (داداش بزرگش)ادامه دارد .....
🩵عاشقی🩵
تو هنر دسته نقاشی🫠 چقدرم زیبا کشیدت@rohamirmaghadian1
۱۳۱
۱۹:۴۰
تقدیم نگاه زیباتون به خاطر نبودنم شرمنده
۱۳۱
۱۹:۴۰
تقدیم نگاهتون نظرات فراموش نشه با نظراتتون راجب رمان انرژی میگیرم برای ادامه دادن https://abzarek.ir/service-p/msg/3056783
۱۳۸
۱۹:۴۱
پارت ۶۹
زنگ خونه رو زدم و رفتم بالا سلام ( گریه)کارن: بیا ببینمتچی شدی تو ابجی کوچیکه عسل : داداش (با گریه)ن نمیدونم کی عکسای فتوشاپ رو داده به امیر من من اصلا بعد اون شب که امیر باهاش حرف زد دیگه نه دیدمش نه زنگی اتفاق افتاد الکیه دروغه الکی میخاد مارو جدا کنه کار خودشه من این کارو. کردم میخاد تلافی کنه داداش من نمیتونم من من( هق هق) کارن : عسل عسل اروم باش درست میشه خواهر من میفهمه اشتباه بوده عسل : داداش بریم یه جایی دور از این شهر تروخدا همه جا میبینمش حسش میکنم حالم بده کارن : باشه باشه میریم خوبه اروم باش فقط خواهر جون اروم باش فدات شم عسل : باشه باشه الان بریم کارن : نمیدونستم کجا ببرمش تصمیم گرفتم ببرمش سمت کلبه که همیشه میرفتیم بریم عسل عسل : بریم داداش.........................یک روز بعد
گندم غذا از دست کسی دیگه نمیخورد با همه لج کرده بود چون مامانش رو میخواست گندم : بابا امیل من مامان عسل رو موخاممم امیر : گندم جانم اروم باش ......................عسل : کارن رفته بود بیرون نمیدونم تصمیم گرفتم به امیر زنگ بزنم شمارش رو گرفتم که متوجه شدم بلاکم کرده خدایا این چه کاریه آخه(گریهه)چه ساده از یاد همه رفتم سریع رفتم و تیغ رو برداشتم کارن نبود تیغ رو روی دستم گذاشتم و کشیدم خیلی بد بود درد بدی بود اما دردش به اندازه جدایی از ادمی که جونتو براش میدی نبود کمکم چشمام سیاهی رفت فقط متوجه شدم یکی وارد شد کارن : بعد از اینکه کارام رو انجام دادم برگشتم سمتکلبه و وارد شدم و با عسل و دستی که غرق خون بود مواجه شدم عسلل چیکار کردی با خودت عسلل چیکار کردی خواهر جون ( گریه ) بلندش کردم و رفتم سمت ماشین و گذاشتمش تو ماشین و با سرعت رفتم به هیچکدومشون زنگ نزدم و نگفتم سریع رسوندم بیمارستان پرستار پرستارپرستار: بله چی شده کارن : خواهرم خودکشی کرده تروخدا کمکم کنین داره از دست میره پرستار بزارین رو تخت کارن : گذاشتمش رو تخت و بردنش داخل
.........................امیر : بچه ها همتون خوبین ؟آرسام : اره برا چی امیر : اکثرا وقتی دلشوره میگیرم و تپش قلب که یکیتون حالتون خوب نباشه تو فکرم : عسل عسل چی نکنه چیزیش شده کاش زودتر جواب اینعکس کوفتی رو بدن که فتوشاپ یا واقعی کاش ..........................همراه خانم مقاره کارن : بله بله چی شده حالش خوبه دکتر: راستش
ادامه دارد .....
تو هنر دسته نقاشی🫠 چقدرم زیبا کشیدت
@rohamirmaghadian1
۱۱۷
۱۹:۴۵
تقدیم نگاهتون نظرات فراموش نشه با نظراتتون راجب رمان انرژی میگیرم برای ادامه دادن https://abzarek.ir/service-p/msg/3056783
۱۱۶
۱۹:۴۵
macan
تقدیم نگاهتون نظرات فراموش نشه با نظراتتون راجب رمان انرژی میگیرم برای ادامه دادن https://abzarek.ir/service-p/msg/3056783
میشه خواهش کنم ناشناس رو خالی نزارین؟
۱۱۷
۱۹:۴۵
۱ : 
۲:مرسییییی۳:تولدت مبارککک امروز حتما میزارم ۴: شرمنده مهمون داشتیم نتونستم تایپ کنم آخرش رو خدا میدونه و من

۱۲۳
۷:۱۰
پارت ۷۰
دکتر: همراه خانم مقاره کارن : بله بله چی شده حالش خوبه دکتر: راستش نتونستیم کاری کنیم که اینجوری نشه متاسفانه رفت حالت کما کارن : وای وای وای امیر چه به روز خواهر من آوردی تو اخه اون اون بچه اون بچه کوچیک چی اخه مادر میخاد لعنتی میشه ببینمش ؟ دکتر : برو تو کارن : رفتم داخل که عسل کلی دستگاه بهش بود برای تنفس ایناش خواهر جون گندم بهت نیاز داره تروخدا برگرد تروخدا امیر : جواب ها که اومد متوجه شدم که تمام عکسا دروغه الکی ازش جدا بودم و هستم رفتم سمت گوشیم و شماره رو گرفتم اما اما خاموش بود اول نگران شدم بعدش با خودم گفتم حتما خونه بابا بزرگه باهاش تماس گرفتمکه گفت از اونجا رفته بوده ی یعنی کجاس چرا موبایلش خاموشه کجایی. رفیقم چرا گوشیت خاموشه عزیزکم چرا بدون تو فردا نمیشه ماه نمیتابه حتی جهان هم بدون تو جایی برام نداره غلط کردم خیلی وقته کارم شده شب تا صب بهت فکر کنم و برای اینکه کنارت باشم خاطراتمون رو مرور میکنم .....................................(یک هفته بعد )امیر : یک هفته گذشت هنوز هم گوشیش خاموش بود نگران بودم با بچه ها کلی دنبالش گشتیم ا اما نبود ..............کارن : به امیر زنگ بزنم بیاد اینجا کارن مبایل رو برداشت و شماره امیرو گرفت .............امیر : دخترکم کجایی من موندم و این کوچه ها و خیابونا تنها جاهایی که زیر بارون باهم قدم میزدم و راه میرفتیم موبایلم زنگ خورد منتظر یک زنگ از دخترکم بودم فقط یه زنگ امیر : بله ؟کارن: سلامامیر : شما کارن : اینش مهم نیست بیا بیمارستان امیر : برای چی کارن: عسل امیر : ع عسلل کجاس. کارن : بیمارستان.....امیر : با سرعت بالا آرسام و رهام رفتم سمت اونجا پیاده شدم و رفتم بالا کارن : سلام امیر : س سلام کارن ؟ تویی آرسام : کارن عسل پیش تو بوده کارن: اره امیر : ا الان کجاس کارن : فرستادیش یه جایی که برگشت نداره امیر : چ چی میگی عسل : از روی تخت پاشدم و اومدم بیرون من اینجام کارن : میزاشتی اذیت میکردم دیگه عسل : نه امیر : چرا اینجایی ؟عسل : مهم نیست راه افتادم برم که امیر : مچشو گرفتم و نگهش داشتم عسل : از شدت درد داد زدم مهم نیستتت آخ امیر : چ چی شده دستت چرا بستس
ادامه دارد .....
تو هنر دسته نقاشی🫠 چقدرم زیبا کشیدت
@rohamirmaghadian1
۱۲۹
۱۴:۱۱
پارت ۷۱
عسل : اصلا مهم نیست که دست من چرا بستس و فکر نمیکنم به تووربطی داشته باشه که چی شده آرسام : خواهر جون چی شدی عسل : آرسام تو هم پیش امیر موندی و منو کلی سرزنش کردی و ابراز تأسف کردی به خاطر داشتن خواهری مثل من هیچکدومتون من رو باور نکردین نه امیر که همسرم بود همدمم بود رفیقم بود از همه مهم تر بابای گندمم بود و نه آرسام که داداشمه و نه رهام که مثل داداشمه هیچکدومتون باورم نکردین میخواین بدونین چرا دستم بستس (با گریه )باشه پانسمان دستمو باز کردم و دستمو اوردم بالا به خاطر این دستم بستس چون خسته شده بودم میخواستم راحت شم که کارن زود رسوند امیر : قلبم با دست زخمیش درد گرفت چیکار کردی با خودت دخترم عسل: اره اقا امیر من از عشق زیادی که به تو داشتم این بلا رو سر خودم اوردم چون من بدون تو زندگی کردن بلد نیستم چون خودت یادم ندادی از همون شبی که اون عوضی رو از زندگیم حذف کردی خودت شدی تنها کسی که واقعا به بودنت نیاز داشتم و دارم و من لعنتی با وجود کارات همچنان بهت نیاز داشته باشم میترسم از تنهایی از نبودنت وحشت دارم اره اقا امیر خودکشی بود اره راحت میگم میخواستم خودمو خلاصکنم و رگم رو.....امیر : دیگه نتونستم تحمل کنم رفتم جلو و تو آغوش گرفتمش گگریه نکن فدات شم غلط کردم اشتباه کردم اروم باش دیگا کنارتم کلا عسل : امیر ( هق هق)امیر : جون امیر اروم باش قربونت برم اروم چیزی نیست خب کنارتم دیگه بیا گاز استریل رو روی مچش گذاشتم و باند رو دور مچش بستم عسل : ایی امیر : بمیرم برات که درد میکشی همشم به خاطر من لعنتی عسل : مهم نیسامیر : نیست ؟عسل : هست،؟امیر : خودت چی فکر میکنی الان ؟عسل : هست فکنم امیر : .....
ادامه دارد .....
تو هنر دسته نقاشی🫠 چقدرم زیبا کشیدت
@rohamirmaghadian1
پارت۷۲
یک روز بعد عسل:صبح از خواب پاشدم که گندم : ماماانیییییی و پرید بقلم اومدم بلندش کنم که از درد دستم جیغم رف هوا امیر از خواب پرید و با چهره جمع شده من و چهره ترسیده گندم مواجه شد و گفت : چی شده دستته درجواب به امیر گفتم :امیر اومدم گندم رو بقل کنم دستم درد گرفت ( چشمای اشکی) گندم : ببشید مامایی ژون شلمنده نمیدونشتم دستته دلد میتونهه عسل : فدات شم شیرین منامیر : الان اوکیی ؟ قشنگم ؟عسل : نمیدونم چرا میسوزه انقدر امیر : واقعا نمیدونییییگندم : مامایی دستش شی شده امیر: آم مامانعسل : دستم زخم شده مامان جون امیر: اره گندمم گندم: چلا زخم شده عسل : اوم بیخیال قشنگمممامیر : خوشگلم برو پیش عمو رهام و دایی هاتگندم : چشمبابا ژون امیر : آفرین دردونه عسل : دردونه؟ امیر : دردونه دومم عسل : آوو الان خوب شد امیر : اوم مرسی قشنگمعسل : برای چی امیر : که بهم فرصت جبران دادی خوشگلم عسل : فدات شممممممم
...............................سه ماه بعد سه ماه گذشت
تو هنر دسته نقاشی🫠 چقدرم زیبا کشیدت
@rohamirmaghadian1
پارت ۷۳
سه ماه گذشت
رهام : چقدر سخته بخای حست نسبت به یک ادم رو تو دلت نگه داری از گفتنش بترسی حرف زدنش ترسی نداره ها ریکشن فرد مورد نظر و حتی امکان اینکه همین که میبینیش دیگه نبینی و بره ادم رو میمیترسونه اره ترس گفتنه نیست ترس از دست دادنه ترسی که من هلیا همه تو دلمون داریم ترس از دست دادن فرد مورد علاقه با خودم کلنجار میرفتم که به نیکا بگم یا نگم بگم دوستش دارم کنارم میمونه و باهم زندگی رو میسازیم یا میخاد بره و همین که میبینمش هم دیگه نباشه سخته ریسکه ریسک سخت و سنگینهلیا : چطوری داداشی رهام: فدات شم جوجه تو چطوری هلیا : من که خوبم ولی تو تو فکری بگو ببینم چی شده رهام : فضولی هلیا : میدونم فضولی موقوف ولیی میخان بدونم چیه که ذهن داداشمو انقدر درگیر خودش کرده که حتی متوجه نمیشه یک ربع دارم نگاش میکنم و نمیفهمهرهام: جدا یک ربعه؟هلیا : بله رهام خان بله خان داداش بله داداش بزرگه رهام : خبه خبه تا صب میخای بگی
۱۱۴
۱۸:۴۴
ینکه بره از دستش بدم دیگه نبینمشهلیا : مطمئن باش رد نمیکنه اتفاقا شاید اونم دوست داشته باشه رهام : اگه نداشته باشه چی هلیا : بهت میگم داداشی خب خیالت راحت باشه داداششرهام : فدات شممم هلیا : تو بشین من برمیگردمباییرهام: سوتی ندییییهلیا : منو دست کم نگیر داداش رهام : چش............................

🩵Må¢åñ🩵
:

🩵عاشقی🩵

تو هنر دسته نقاشی🫠 چقدرم زیبا کشیدت
@rohamirmaghadian1
تو هنر دسته نقاشی🫠 چقدرم زیبا کشیدت
@rohamirmaghadian1
۱۱۸
۱۸:۴۴