لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل مکتوباتم
۸۵ عضو

مکتوبات

دستنوشته‌ها... دل‌نوشته‌ها... معرفی‌ها...
ارتباط با مدیر@zebads
آدرس کانال قدیمی با یادداشت‌هاب بیشتر در ایتاhttps://eitaa.com/macktubat
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۱۴ تیر
thumbnail

۳۳

۱۰:۲۷

یک ربع به یک بود که راه افتادیم. اعلام کرده بودند چون جمعیت کم است مترو مصلی و بهشتی هم باز است. سوار مترو که شدیم تعداد کمی آدم بود که آن‌ها هم برای وداع می‌رفتند. چقدر دلم برای متروی این شکلی تنگ شده بود. مترویی که حس نکنم شیاطین در آن در حال شنا و غواصی‌اند. ساعت ۱.۵ رسیدیم ایستگاه شهید بهشتی. یک ربع بعد هم وسط حیاط مصلی بودم. نه صفی جایی بود و نه ازدحامی. پدر البته دم ورودی کمی معطل شد. تعداد مردها زیاد بود و گروه گروه جلو می‌فرستادند تا دم دروازه ورودی شلوغ نشود. در مسیر هم خانم‌ها از آقایان جدا می‌شدند و از زیر شبستان شرقی می‌رفتند داخل حیاط. من از مصلی بیشتر از اینکه خاطره نمازی داشته باشم، خاطره کتابی دارم. جایی که ساعت‌ها می‌چرخیدم و کتاب کودک و نوجوان می‌خریدم، حالا موکت انداخته بودند و تعداد انگشت شماری خانم در حال استراحت بودند. توی حیاط هم از وسط پله‌های شمالی تا آخر حیاط، دیوار بتونی قطور و بلندی گذاشته بودند تا محل حضور خانم و آقایان را جدا کند. بالای پله‌ها خانوادگی بود و شبستان‌های شرقی و غربی هم تفکیکی. پدر برای رفتن به بخش مردانه حیاط از داخل شبستان اصلی رد شده بود. هم جمع شاعرها را دیده بود و هم عده‌ای که روی فرش‌ها استراحت می‌کردند. جایگاه‌ پیکرها انتهای ضلع جنوبی روی دو سکوی بزرگ و بلند بود. روی سکوی بالایی ۴ تابوت بود و روی سکوی پایینی صندلی آقا و همان دکور سخنرانی‌های بیت. تابوت‌ها خیلی دور بود. دورتر از چیزی که در تلویزیون حس می‌شد. جلو هم که می‌رفتی دیگر سکوی پایینی را نمی‌دیدی. روی دیوار بتونی هم سربازان محافظ ایستاده بودند. حسم می‌گفت سربازان سپاه ولی امرند. هم با لباس و کلاه سیاه و هیکلی و بلند بالا. نمی‌دانم از آقا محافظت می‌کردند یا ما. آقاجان وسط تابستان با باران پذیرایی‌مان می‌کرد. چند متر یک بار، لوله باریک و درازی در عرض حیاط کشیده شده بود و آب روی سر جمعیت می‌پاشید. باوجود اینکه ساعت نزدیک ۲ بود و آفتاب با تمام قدرتش می‌تابید، ولی گرما زیر باران آزار دهنده نبود.با پدر قرار گذاشته بودم ساعت ۲.۵ دم مترو همدیگر را ببینیم. فکر می‌کردیم از ورودی تا خروجی مصلی یک ساعت لااقل در راه باشیم. اما ۱.۵ که از مترو بیرون آمدیم، یک ربع به دو من جلوی جایگاه بودم و مانده بودم بمانم یا بروم. زنگ زدم به پدر. می‌خواستم ببینم بخاطر ایستادن اذیت می‌شود یا نه. دیدم دوست دارد بماند، پس قرارمان شد همان ۲.۵. نیم ساعتی فرصت عزاداری داشتیم. بین جمعیت می‌چرخیدم. از جایگاه عکس گرفتم. آن نظامی‌های قوی‌جثه هم توی عکس می‌افتادند. رفتم جلوتر.آنقدر رفتم جلو که دیگر جایگاه پیدا نبود. جلوی دیوارهای بتونی صفحه‌های سیاهی بود که مردم با گچ رویش چیز می‌نوشتند. از همه بزرگتر یک مرگ بر آمریکا بود که خودش را نشان می‌داد.مجری و مداح‌ها پیدا نبودند. خانم کناری‌ام پرسید اینها کجا هستند. گفتم یک پله پایین تر از جایگاه صندلی و پرچم‌ها. گفت نه آن‌جا چیزی نیست. گفتم چرا خودم دیدم. از انتهای حیاط که وارد شدم، صدای بچه‌هایی را می‌شنیدم که داشتند می‌گفتند از کجا آمده‌اند و شعار می‌دادند و آخرش هم سرود خواندند. من از همان دور، سر بچه‌ها را از بالای دیوار بتونی می‌دیدم. ولی هرچه نزدیکتر می‌شدیم از قدرت دیدمان کم می‌شد. نمی‌دونم این مدل چیدمان عمدی بوده یا سهوی. اینکه مردم هیچ دیدی به مجری و مداح و قاری نداشته باشند.ساعت ۲.۵ پدر زنگ زد و قرار شد برویم سمت متروی بهشتی. مترو در برگشت هم خلوت بود. من هم از فرصت استفاده کردم و همه گروه‌هایی که عضو بودم را پر کردم از عکس و متن که همه بی ترس و دغدغه بیابند. خیلی دلم‌می‌سوخت که مصلی اینقدر خلوت بود. دلم می‌خواست در تمام این دو روز جمعیت مثل لحظه نماز باشد. جمعیتی که جای یک نفر اضافه بین‌شان نبود. اما مطمئنم آقا خودش خواسته مراسم این شکلی باشد. در نهایت نظم و امنیت. در حالی که یک نفر هم آسیب نبیند. امروز البته خیلی شلوغ‌تر است. مترو هم تحت تاثیر جمعیت زیاد، نظمش به هم ریخته. بعد از نماز، حس و حال خیابان‌های اطراف مصلی شبیه مشایه بود. تهران چه روزهای قشنگی را می‌گذراند. ماکت کوچکی از اربعین شده است. همه آن‌هایی که نتوانسته‌اند پیاده‌روی اربعین بروند، حالا وقتش است خودشان را برسانند اطراف مصلی. گرما، آب، موکب، زائر، خیابان‌های خیس، غذاهای نذری، و از همه مهمتر، مهربانی‌های مردم به هم، همه چیز کپی شده‌ی مشایه‌ی اربعین است. یعنی می‌شود این‌ها همه تمرین برای نمازجمعه‌های دوران ظهور باشد؟
توضیح عکس:دژبان بی‌نوا تمام مدت پیاده‌روی و نماز ما تا مصلی، همینجا همین شکلی ایستاده بود.
۱۴۰۴/۴/۱۴
@macktubat
undefined۳

۳۹

۱۰:۲۸

بازارسال شده از آقای تحلیلگر🇮🇷✌️
thumbnail
اقای پناهیان لحظه ای که تصمیم گرفت این حرف رو بزنه مطمئن بود متهم میشه به اینکه میخواد یه حرف احساسی و چه بسا غیر عقلانی بزنه ، اما بی ترس این حرفو زد
دمش گرم.....
@mrtahlilgar

۱۰

۱۵:۵۱

مکتوبات
undefined اقای پناهیان لحظه ای که تصمیم گرفت این حرف رو بزنه مطمئن بود متهم میشه به اینکه میخواد یه حرف احساسی و چه بسا غیر عقلانی بزنه ، اما بی ترس این حرفو زد دمش گرم..... @mrtahlilgar
#این_مختار

۴۹

۱۵:۵۱

۱۶ تیر
همیشه به مشهدی ها حسودیم می‌شد که امام رضا دارن. همیشه. هروقت بخوان.حالا دیگه بیشتر حسودی می‌کنم. حالا سید علی هم دارن. undefined
undefined۶

۵۵

۱۰:۱۵

۱۷ تیر
بازارسال شده از KHAMENEI.IR
thumbnail
undefined ویژه، انتشار نخستین‌بار؛ تصاویری از حملات ناجوانمردانه آمریکا به حسینیه امام خمینی(ره) در:undefined روایت تصویری «حسینیه‌ی شهید»
undefined روایتی از سرگذشت ۳۷ ساله‌ی حسینیه‌ی امام خمینی رحمه‌الله در دوران رهبری حضرت آیت‌الله العظمی شهید خامنه‌ای رضوان‌الله علیه؛ undefined به همراه تصاویری از حملات ناجوانمردانه آمریکا به حسینیه امام خمینی(ره) که برای نخستین بار و همزمان با سفر رهبر شهید انقلاب به کربلای حسینی منتشر می‌شود.
undefined Farsi.Khamenei.ir

۳

۱۳:۲۹

۲۹ تیر
thumbnail
#یادداشت_کتاب #یک_شب_فاصله
بخاطر علاقه‌ام به تاریخ و داستان، رمان‌ تاریخی ژانر مورد علاقه‌ی من در ادبیات است. به همین دلیل، مدت‌ها بود می‌خواستم کتاب یک شب فاصله را بخوانم. کتابی درباره‌ی دیوار برلین. برایم جالب بود ماجرای این دیوار را از نگاه نوجوان بخوانم. نوجوانی که دیوار، خانواده‌اش را به دو نیم تقسیم کرده بود و او تلاش می‌کرد با گذشتن از آن، دوباره به پدر و برادرش برسد.
کتاب از ۸ سالگی راوی آغاز می‌شود. شبی که پدر همراه یکی از پسرهایش برای بررسی شرایط آلمان غربی به آن‌جا می‌رود و ناگهان از فردا مرز بین آلمان شرقی و غربی با سیم‌خاردار و بعدتر با دیوار بسته می‌شود. پدر و پسر همان‌جا می‌مانند و مادر و دختر و یک پسر دیگر مجبور می‌شوند در آلمان شرقی به تنهایی زندگی خود را اداره کنند.
ابتدای داستان، حس کردم نویسنده انتخاب اشتباهی برای سن راوی انجام داده چون زبان روایت به کودک ۸ ساله نمی‌خورد. در فصل دوم فهمیدم که راوی یکهو ۴ سال بزرگتر می‌شود و انتخاب ۸ سالگی برای فصل اول به این علت بوده و نویسنده حس کرده زبان نامتناسب برای یک فصل اشکال خاصی در داستان ایجاد نمی‌کند.
داستان در مجموع نمره قابل قبولی به عنوان یک رمان نوجوان رئال دریافت می‌کند ولی از نظر تاریخی مخاطب را در همان دامی می‌اندازد که بیشتر کتاب‌های از این دست برای خواننده پهن کرده‌اند...

۲۳۸

۷:۱۳

برای توضیح بهتر بیایید ماجرا را از نظر تاریخی بررسی کنیم. دیوار برلین حوالی سال ۱۹۶۰ ساخته شده است. ۱۵ سال بعد از اتمام جنگ جهانی دوم و شکست و اشغال آلمان توسط متفقین. کتاب سال ۲۰۱۵ چاپ شده یعنی ۵۵ سال بعد از ساخت دیوار برلین (تاریخی که داستان در آن روایت می‌شود) و ۲۵ سال بعد از خراب شدن دیوار برلین.تا اینجا می‌شود گفت خب آدم حساس می‌شود ولی چه اشکالی دارد کسی تاریخ کشورش را سال‌ها بعد از روی منابع قدیمی بررسی و تبدیل به داستان کند؟ بررسی بیشتر به ما می‌گوید نویسنده و کتاب انگلیسی هستند نه آلمانی. باز هم می‌شود گفت ملیت که مهم نیست، ببین طرف چه حرفی برای گفتن دارد. اینجاست که خواننده باید با دقت دو چندان کتاب را بخواند تا ببیند نویسنده دارد چه بذرهایی در ناخودآگاهش می‌کارد.
در طول داستان نویسنده آشکارا اینکه آلمان شرقی و کمونیست بدبخت است و آلمان غربی آزاد و خوشحال را بارها توی حلق مخاطب می‌کند. بعد که خوب مطمئن شد نکته سر جای خودش فرو رفته، یکی دوبار هم می‌گوید که البته در غرب هم آدمهای سودجو هستند که به قیمت پولدارتر شدن، زندگی بقیه را سخت کنند. حالا نشانه‌های برتری غرب چیست؟ اینکه آن‌ها موز دارند، هرقدر بخواهند مجله مد دارند و آلبوم‌های بیتلز را می‌توانند آزادانه گوش کنند! البته وجود جاسوس و اینکه کسی نمی‌تواند خلاف حکومت حرف بزند هم نکات منفی آلمان شرقی است اما اینطور به مخاطب القا می‌شود که در آلمان غربی همه آزادی بیان دارند و می‌توانند هر حرفی بزنند ولی خواننده نکته بین می‌فهمد که چیزهایی که به عنوان آزادی بیان در آلمان غربی بیان می‌شود، درواقع آزادی حرف زدن علیه آلمان شرقی در غرب است.
در بهشی از داستان که نویسنده گریزی به جنگ جهانی دوم زده، می‌خوانیم که هیتلر چون خودخواه بود حتی وقتی شکستش واضح شده بود حاضر به تسلیم نشد و باعث شد برلین کامل بمباران شود. یعنی اگر انگلستان و آمریکا آمدند غیرنظامی کشتند و مسکونی بمباران کردند و فجایعی بدتر از هیروشیما و ناکازاکی در آلمان رقم زدند، تقصیر هیتلر بوده که تسلیم نمی‌شده! (اتفاقات آشنا به نظر نمی‌رسد؟) [پ ن ۱]
نویسنده جلوتر چندبار از قحطی بعد از جنگ می‌گوید. خواننده عادی با خود می‌گوید خب قحطی در هر جنگی هست دیگر. مگر در جنگ جهانی اول و دوم در کشور خود ما قحطی نشد؟ اما شاخک‌های تیز با خود می‌گویند دیگر بعد از اتمام جنگ چرا باید قحطی شود؟ بررسی‌های تاریخی نشان می‌دهد لااقل در جنگ جهانی اول بعد از اتمام جنگ، انگلستان و فرانسه برای انتقام‌گیری، تا چند سال آلمان را محاصره می‌کنند و اجازه ورود مواد غذایی به آلمان را نمی‌دهند. این کار باعث ایجاد بزرگترین قحطی در تاریخ آلمان می‌شود و تعداد زیادی آلمانی، در اثر این کار می‌میرند. بعد از جنگ جهانی دوم متفقین می‌بینند فشارهای قبلی (قحطی، تحقیر، مصادره کارخانه‌ها و مواد معدنی، اشغال سرزمینی و ...) جواب نداده و با همه این‌ها آلمان باز از خاک بلند شد و حتی خطرناک‌تر از قبل جنگ جهانی دوم را به راه انداخته، پس علاوه بر همه کارهای قبلی دو اقدام دیگر را در دستور کار خود قرار می‌دهند. اول تجزیه کشور بین بلوک غرب و شرق و دوم نابودی فرهنگ آلمانی. اولی همان است که در این کتاب به آن پرداخته شده و نمادش ساخت دیوار برلین است. یعنی وسط پایتخت یک کشور دیوار کشیدند و مملکت را بین شوروی و غربی‌ها (آمریکا و انگلیس و فرانسه) تقسیم کردند و با نابودی شوروی دیوار هم خراب شد و عملا آلمان به طور کامل به بلوک غرب پیوست. اما دومی نفوذ نرم در فرهنگ آلمان بود که چنان ویرانگر بود که بعد از انجام شدنش، دیگر غربی‌ها مطمئن بودند این آلمان دیگر هیچ‌وقت برای ضربه به غرب کاری نخواهد کرد و حتی در بسیاری موارد (مثل بحث همجنسگرایی و ...) مبلغ و مروج منویات غرب خواهد شد.
نکته آخر اینکه اگر خواستید برای شناخت تاریخ از رمان‌های تاریخی کمک بگیرید، بدانید رمان‌ها نهایتا فقط برخی فکت‌های تاریخی را منتقل می‌کنند و واقعیت‌ها و تحلیل‌ها را طبق اصول کشور صادر کننده داستان (نویسنده) هرچقدر بخواهند دستکاری می‌کنند.
undefined۳

۲۴۳

۷:۱۴

پ ن ۱: بمباران درسدن حمله‌ای به شهر درسدن، مرکز ایالت زاکسن آلمان بود که در واپسین ماه‌های جنگ جهانی دوم در جبهه اروپا رخ داد. در چهار یورش بین ۱۳ تا ۱۵ فوریه ۱۹۴۵، ۷۷۸ بمب‌افکن نیروی هوایی سلطنتی بریتانیا و ۵۲۷ بمب‌افکن نیروهای هوایی ایالات متحده بیش از ۳٬۹۰۰ تن بمب انفجاری قوی و بمب‌های آتش‌زا (بمب‌های بشکه‌ای و فسفری) را بر این شهر فرو ریختند. طوفان آتش ناشی از آن مساحتی به بزرگی ۱۵ مایل مربع (۳۹ کیلومتر مربع) از مرکز شهر را نابود کرد و بین ۲۲۰٬۰۰۰ تا ۲۵۰٬۰۰۰ نفر کشته شدند. البته این نخستین شهری نبود که به این شیوه بمباران شد؛ بلکه پیش از آن شهرهای دیگر از جمله هامبورگ و چندین شهر دیگر به این گونه مورد بمباران قرار گرفتند. همچنین بسیاری از قربانیان به دلیل کمبود اکسیژن ناشی از آتش‌سوزی جان خود را از دست دادند.
۱۴۰۵/۴/۲۹
@macktubat

۲۵۱

۷:۱۴

۱ مرداد
thumbnail
خلاقیت‌های میدان ما
۱۴۰۵/۵/۱
@macktubat
undefined۳

۸۸

۱۸:۳۵