بدرقه رهبر شهید، مشقِ عشق است؛ چه آنان که خود را به مراسم تشییع رساندند و چه آنان که از دور، با نگاهی گریان، راهیِ آسمانش کردند.
هر که می آید، برای تجدید عهد می آید ؛ و هر که مانده، با قلبی که در میان جمعیت جا گذاشته است، سوگوارانه شاهدِ پروازِ امام شهید است.»
کمی از جاماندگان بگوییم...
در سوگِ رهبر شهید ، هیچکس جا نمیماند.خیلیها این روز ها نه در خیابان، که در خلوتِ خودشان با بغض، تا آخرین قدم، بدرقهاش میکنند.
جاماندگان، همان دلتنگانی هستند که تمامِ راه را در خیالشان،شانهبهشانهی تابوت قدم زدند.ما به جسمِ سرد و عزیز تو نرسیدیم، اما به گرمایِ آرمانهایت تا ابد متعهد خواهیم ماند.
امروز، همه در یک سوگیم؛ اما هر کدام از ما، بغضمان متفاوت است. شما که در میان جمعیت ایستادهاید و شاهد این وداعِ باشکوهید، چه میگویید؟ و شما که از دور، با چشمانی خیس و قلبی شکسته تماشا میکنید، حستان از این حسرتِ نرسیدن چیست؟
هر که می آید، برای تجدید عهد می آید ؛ و هر که مانده، با قلبی که در میان جمعیت جا گذاشته است، سوگوارانه شاهدِ پروازِ امام شهید است.»
کمی از جاماندگان بگوییم...
در سوگِ رهبر شهید ، هیچکس جا نمیماند.خیلیها این روز ها نه در خیابان، که در خلوتِ خودشان با بغض، تا آخرین قدم، بدرقهاش میکنند.
جاماندگان، همان دلتنگانی هستند که تمامِ راه را در خیالشان،شانهبهشانهی تابوت قدم زدند.ما به جسمِ سرد و عزیز تو نرسیدیم، اما به گرمایِ آرمانهایت تا ابد متعهد خواهیم ماند.
امروز، همه در یک سوگیم؛ اما هر کدام از ما، بغضمان متفاوت است. شما که در میان جمعیت ایستادهاید و شاهد این وداعِ باشکوهید، چه میگویید؟ و شما که از دور، با چشمانی خیس و قلبی شکسته تماشا میکنید، حستان از این حسرتِ نرسیدن چیست؟
۶۱
۴:۰۰
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
.تشییع تو، تشییعِ غرورِ یک وطن استاین اشکها، زبانِ دلِ مرد و زن استرفتی،ولی ز نام تو آموخت روزگارمردیکه جان سپرد،هنوزهم زندهتن است...
«مادرانه دیار مقاومت
»
مدار مادران انقلابی شهر کرمان
ارتباط با ما @madaremadari_kerman
شناسه:https://ble.ir/madarane_kerman
«مادرانه دیار مقاومت
مدار مادران انقلابی شهر کرمان
ارتباط با ما @madaremadari_kerman
۱۰۸
۲:۲۹
من هیچ تصوری از آقایِ خوابیده در ذهنم ندارم؛تصور من از تو همیشه ایستاده است، با صلابت! مگر تو همان قامتِ برافراشته نبودی؟ من حتی تو را خمیده هم ندیده بودم…آقا!برخیز!مهمان آمده، دشمن نشسته و دارد تماشا میکند؛ مبادا دشمن شاد شویم!برخیز!ما هنوز محتاج آن زبانِ بدنِ مقتدرانهایم؛ محتاج صلابتی که در نگاهت بود... برخیز که عزت این خاک روی شانههای تو ایستاده بود! نگاه کن…یتیمانت حالا در بیسرپناهیِ این هیاهو، غریب افتادهاند!تو کجا رفتهای؟!مگر نمیدانی یک لبخند تو، تمام رگهای جان ما را دوباره به تپش میانداخت؟من این «رفتن» را باور ندارم؛ تو اهل رفتن نبودی…
#وداع_آخر#بایدبرخاست
«مادرانه دیار مقاومت
»
مدار مادران انقلابی شهر کرمان
ارتباط با ما @madaremadari_kerman
شناسه:https://ble.ir/madarane_kerman
#وداع_آخر#بایدبرخاست
«مادرانه دیار مقاومت
مدار مادران انقلابی شهر کرمان
ارتباط با ما @madaremadari_kerman
۶۲
۱۷:۳۳
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄اضریحهمهمه ای بر پا شده بودهمه بلند شده بودندو با اشتیاق خودشان را به سمت جلو میکشاندند.اشک و فریاد در هم آمیخته بود، عده ای شعار میدادند،عده ای هق هق میکردند،عده ای مات و مبهوت و من فقط اشک و اشک و اشک.از چند پلهی روی سن بالا آمد، پا روی موکت آبی سفید گذشت.رو به جمعیت ایستاد و دست چپش را برای تک تک دانشجویان حاضر در حسینیه بالا برد.سلامی شیرین و دلچسب.کم کم همه باهم، همصدا شدند "ای رهبر آزاده آماده ایم آماده"نگاهش میکردم و اشک میریختم.شاید تمام مدتی که حرف میزد را اشک ریختم.هربار که به حسینیه آمدم اشک هایم زودتر از خودم به دیدار شتافتند.امروز ساعت ها به میدان آزادی چشم دوختم که بیاید.روی پا ایستادم و چشم دوختم؛ به انتهای مسیری که احتمال ورودش را داده بودندنگاه میکردم.بچه ها خسته شده بودند، هوا گرم بود و آفتاب به شدت نور و گرمایش را بر سرو جان مردم میتاباند.ترسیدم اگر لحظه ای بنشینم رد شود و من نبینمش.به تعداد تمام دیدار هایی که با زنان داشتندو من کارت نداشتم، به تعداد تمام دیدار هایی که با مردم کرمان داشتند و من دعوت نبودم،به تعداد تمام دیدار با جوانان و دانشجویان، دلتنگ بودم. میخواستم با یک نگاه هر آنچه گذشته را جبران کنم.برای بار اخر...گفته بودند تریلی حامل پیکر را به شکل ضریح درست کرده اند. نه رنگش را گفتند و نه اینکه چندمین ماشین است.یک تریلی وارد میدان شد،جمعیت احاطه اش کرده بود حرکتش کند بود، هرچه دقت کردم ضریحی ندیدم.بالای تریلی پر بود از ادم های سیاه پوشی که دوربین دستشان بود. پیش خودم گفتم هیچ وقت اولین ماشین ماشین حمل پیکر نیست.یاد روزی افتادم که سفر استانی اش به کرمان بود.کنار خیابان منتظر بودیم؛ چند موتور و پشتشان یک ماشین در حال حرکت بود .هیاهوی جمع بلند شد که اقا آمد، جمعیت سمت ماشین حرکت کرد اما ماشین اقا بعد از چند ماشین دیگر میان جمعیت آمد.الان هم همینطور است دیگر، ماشین اصلی که اول نمیآید.
دومین ماشین هم وارد میدان شد.این هم نبود، تانکری بود که با آب پاش تلاشش را برای خنک کردن مردم در دل گرما میکرد.پاهایم ذوقذوق میکرد.مچ پایم متورم و دردناک شده بود.اما میترسیدم یک گوشه بنشینم و ماشین رد شود.زهرا و حسین کنار پایم ایستاده بودند، قدشان کوتاه بود، شکر خدا ادم ها، هوای مهمان های کوچک آقا را داشتند.چشم انداختم به مرکز میدان.برج آزادی،میان جمعیتِ مشکی پوشی که پرچم سرخ بر دوش داشتند ایستاده بود.این برج اتفاقات بسیاری را به چشم دیده، شک ندارم اینچنین اتفاقی را تا به امروز نچشیده بود.
ماشین سیاه رنگی در حال وارد شدن به میدان بود،هر وجبی که پیش میآمد لرزش دلم بیشتر میشد،آنقدری جلو آمد که تابوت های پیچیده در پرچم سه رنگ دیده شدند.اشک هایم جاری شد،هیچ چیزی نمیدیدم و نمیشنیدم. انگار همان روز های حسینیه در حال تکرار بود.این مرد در همه حال دل انسان را منقلب میکند.حضورش در هر حال مقتدرانه و مسحور کننده است.به وسط میدان که رسید انگار یکی توی سرم صدا میزد: "ببین! ببین راست بود؛ تابوت را ببین".تریلی ضریح دار با امواج دریای آدم ها حرکت میکرد، این آدم ها از انقلاب تا ازادی به انتظار پیکر امام نشسته بودنداین آدم ها،از شب قبل، از ابتدای مسیر چشم به راه امام بودند.یکی از بندر آمده بود، یکی از کرمان،یکی از زاهدان، از یزد، از خورستان،از بوشهر....
این آدم ها از انقلاب، با امام به آزادی رسیدند.این آدم ها دور امام را خالی نمیکنند.از خون امام نمیگذرند.قاتل امام را فراموش نمیکنند.
برگرفته از کانال حق قلم
طاهره سلطانی نژاد
#باید_برخاست#بدرقه_امام#آزادی
«مادرانه دیار مقاومت
»
مدار مادران انقلابی شهر کرمان
ارتباط با ما @madaremadari_kerman
شناسه:https://ble.ir/madarane_kerman
دومین ماشین هم وارد میدان شد.این هم نبود، تانکری بود که با آب پاش تلاشش را برای خنک کردن مردم در دل گرما میکرد.پاهایم ذوقذوق میکرد.مچ پایم متورم و دردناک شده بود.اما میترسیدم یک گوشه بنشینم و ماشین رد شود.زهرا و حسین کنار پایم ایستاده بودند، قدشان کوتاه بود، شکر خدا ادم ها، هوای مهمان های کوچک آقا را داشتند.چشم انداختم به مرکز میدان.برج آزادی،میان جمعیتِ مشکی پوشی که پرچم سرخ بر دوش داشتند ایستاده بود.این برج اتفاقات بسیاری را به چشم دیده، شک ندارم اینچنین اتفاقی را تا به امروز نچشیده بود.
ماشین سیاه رنگی در حال وارد شدن به میدان بود،هر وجبی که پیش میآمد لرزش دلم بیشتر میشد،آنقدری جلو آمد که تابوت های پیچیده در پرچم سه رنگ دیده شدند.اشک هایم جاری شد،هیچ چیزی نمیدیدم و نمیشنیدم. انگار همان روز های حسینیه در حال تکرار بود.این مرد در همه حال دل انسان را منقلب میکند.حضورش در هر حال مقتدرانه و مسحور کننده است.به وسط میدان که رسید انگار یکی توی سرم صدا میزد: "ببین! ببین راست بود؛ تابوت را ببین".تریلی ضریح دار با امواج دریای آدم ها حرکت میکرد، این آدم ها از انقلاب تا ازادی به انتظار پیکر امام نشسته بودنداین آدم ها،از شب قبل، از ابتدای مسیر چشم به راه امام بودند.یکی از بندر آمده بود، یکی از کرمان،یکی از زاهدان، از یزد، از خورستان،از بوشهر....
این آدم ها از انقلاب، با امام به آزادی رسیدند.این آدم ها دور امام را خالی نمیکنند.از خون امام نمیگذرند.قاتل امام را فراموش نمیکنند.
برگرفته از کانال حق قلم
#باید_برخاست#بدرقه_امام#آزادی
«مادرانه دیار مقاومت
مدار مادران انقلابی شهر کرمان
ارتباط با ما @madaremadari_kerman
۴۶
۱۸:۰۲
رفتید سوی بزم شهادت به سادگیخوش باد بر شما سفر خانوادگی
«مادرانه دیار مقاومت
»
مدار مادران انقلابی شهر کرمان
ارتباط با ما @madaremadari_kerman
شناسه:https://ble.ir/madarane_kerman
«مادرانه دیار مقاومت
مدار مادران انقلابی شهر کرمان
ارتباط با ما @madaremadari_kerman
۶۱
۱۸:۳۴
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
«مادرانه دیار مقاومت
مدار مادران انقلابی شهر کرمان
ارتباط با ما @madaremadari_kerman
۴۶
۵:۳۶
قرار عاشقیِ جاماندگانِ وداع با پدر شهید امت در کرمان

دلمون پر میکشید یک بار دعوت بشیم دیدار آقا
حالا بعد شهادتشون و به مناسبت بدرقه آقای شهید، میخواهیم دلهامون رو ببریم به حسینیه امام خمینی تا خودمون رو پیش روی امام خامنهای ببینیم و باهاشون درددل کنیم
زمان : پنج شنبه 18 تیر ماه
ساعت 21 الی 22:45
دمامه زنی، سخنرانی و مداحیمکان: خیابان شهید بهشتی نبش کوچه ۸
همراه با نمایش دکور حسینیه امام خمینی (ره)
موکب مادرانه کرمان
#مادرانه_کرمان#موکببهشتی#باید_برخاست
دلمون پر میکشید یک بار دعوت بشیم دیدار آقا
حالا بعد شهادتشون و به مناسبت بدرقه آقای شهید، میخواهیم دلهامون رو ببریم به حسینیه امام خمینی تا خودمون رو پیش روی امام خامنهای ببینیم و باهاشون درددل کنیم
زمان : پنج شنبه 18 تیر ماه
ساعت 21 الی 22:45
دمامه زنی، سخنرانی و مداحیمکان: خیابان شهید بهشتی نبش کوچه ۸
همراه با نمایش دکور حسینیه امام خمینی (ره)
موکب مادرانه کرمان
#مادرانه_کرمان#موکببهشتی#باید_برخاست
۶۵
۱۰:۵۴
من این سفر را نمینویسم که بگویم رسیدم.
آدم گاهی مینویسد، درست برای اینکه اعتراف کند رفته اما نرسیده است. نرسیده به وداع. نرسیده به پیکر. نرسیده به آن لحظهای که ماهها منتظرش بوده.
آن روز، سفر من از جاده شروع نشد؛ از شرکت شروع شد. از کنار یک اتاق تاریک، با صدای زنی که پشت تلفن به بچهاش میگفت:«توی هیچ کدوم از کارت هام پول نیست… کارت خالی به چه دردت میخوره؟»
من میخواستم بروم مشهد. با اتوبوس. پول را برای بلیت کنار گذاشته بودم.
اما با خودم گفتم شاید رسیدن، خوشحال کردن مسئول نظافت شرکت باشد. رفتن و رسیدن را معامله کردم و با خوب کسی معامله کردم.
برگشتم خانه. خبر تعطیلی یکشنبه آمد. دلم دوباره افتاد به تکاپو. زنگ زدم به همسرم و گفتم:«بیا برویم تهران.»گفت:«من هنوز سیرجانم. آخر شب میرسم کرمان.»نیمهشب شنبه، بچهها را سپردیم به مادرم و راه افتادیم. نه شبیه مسافرهایی که چمدانهایشان مرتب است و دلشان آسوده؛ ما بیشتر شبیه دو نفر بودیم که خواب از چشمهایشان آویزان بود و تکلیف از دلشان.
رسیدیم قم. نماز ظهر خواندیم. گفتیم کمی استراحت کنیم.(«کمی استراحت»، همان عبارت خطرناک بعد از آلارم گوشی برای نماز صبح). کمی خوابیدیم و وقتی بیدار شدیم، زمان از ما جلو زده بود.
راه افتادیم سمت تهران. دیر، مضطرب، ولی امیدوار به اینکه مهلت وداع را باز هم تمدید کنند.
اما وقتی رسیدیم مصلا، مردم داشتند بیرون میآمدند.
پیکرها را برده بودند.
مصلا خالی بود؛ خالیِ سنگین. سایهی سنگینیاش افتاده بود روی قلبم، که ناگهان خاطرهای تاریکی را شکافت:من اینجا، پشت سر آقا نماز خوانده بودم.و شکر رب فلق را ...
صبح روز بعد، دوباره راه افتادم برای تشییع. مترو پر بود از آدم. خیابان پر بود از داغ. آفتاب بالا آمده بود و من تشنه بودم، گرسنه بودم، تنم درد میکرد. گوشهای نشستم، لقمهای خوردم و همانطور که غذا در دهانم بود، گریهام گرفت. (عاشق که همیشه شیک و مرتب گریه نمیکند.) آن روز هم پیکر را ندیدم. به آنجایی که میخواستم، نرسیدم.
به شعار «باید برخاست» فکر کردم. با خودم گفتم: برخیزم که چه کنم؟ هزار کیلومتر بروم و برگردم که فقط سه ساعت در خیابان باشم؟
ولی فهمیدم این شعار برای تشییع پیکر آقا نبود.برای من بود. تشییع پیکرِ نرسیده من.
و این سختترین بخش ماجراست. گریه کردن آسانتر از آدمتر شدن است. داغ دیدن آسانتر از تغییر کردن است. سینه زدن آسانتر از این است که فردا در خانه مهربانتر باشی؛ در کار درستکارتر؛ در خیابان باانصافتر؛ در خلوت پاکتر.
من فکر میکنم وظیفهی ما بعد از آقا همین است: نگذاریم شهادتش فقط یک خاطرهی بزرگ بماند. خاطرهها قاب میشوند. خاطرهی آقا، حاج قاسم، سید حسن و ... قاب اگر چه محترم است، اما حرکت نمیکند. ما باید حرکت کنیم.
باید از همانجایی شروع کنیم که آقا بارها و بارها گفتند حتی از همانها که فکر میکنیم کم است برای رسیدن... یک صفحه قرآن، نماز اول وقت، یاد امام زمان (عج)، نماز شب ...
نیمهشب، جاده تاریک بود. من پشت فرمان بودم و یک لحظه حس کردم دارم خواب میبینم. همسرم را صدا زدم و گفتم:«داشت خوابم میبرد خدا بهمون رحم کرد.»
خدا رحم کرده بود. نه فقط آنجا؛ از اول راه رحم کرده بود. بعدها تعمیرکار گفت عجیب است این ماشین شما را وسط جاده نگذاشته.
وقتی رسیدیم خانه و صدای چرخ ماشین درآمد، گفتیم:«اگر خراب هم شده باشد، فدای یک تار موی امام زمان. فقط خدا کند تکلیف را درست انجام داده باشیم.»
فردای آن روز، مادرم وقتی شنید ماشین چه وضعی داشته، گفت:«احتمالاً یه آبی دست یه نفر دادین.»
و من یادم افتاد سفر از کجا شروع شده بود.
من این روایت را نمینویسم که بگویم رسیدم.مینویسم که یادم بماند راه افتادم.انشاءالله که برسم....
#بایدبرخاست#بدرقه
«مادرانه دیار مقاومت
»
مدار مادران انقلابی شهر کرمان
ارتباط با ما @madaremadari_kerman
شناسه:https://ble.ir/madarane_kerman
آدم گاهی مینویسد، درست برای اینکه اعتراف کند رفته اما نرسیده است. نرسیده به وداع. نرسیده به پیکر. نرسیده به آن لحظهای که ماهها منتظرش بوده.
آن روز، سفر من از جاده شروع نشد؛ از شرکت شروع شد. از کنار یک اتاق تاریک، با صدای زنی که پشت تلفن به بچهاش میگفت:«توی هیچ کدوم از کارت هام پول نیست… کارت خالی به چه دردت میخوره؟»
من میخواستم بروم مشهد. با اتوبوس. پول را برای بلیت کنار گذاشته بودم.
اما با خودم گفتم شاید رسیدن، خوشحال کردن مسئول نظافت شرکت باشد. رفتن و رسیدن را معامله کردم و با خوب کسی معامله کردم.
برگشتم خانه. خبر تعطیلی یکشنبه آمد. دلم دوباره افتاد به تکاپو. زنگ زدم به همسرم و گفتم:«بیا برویم تهران.»گفت:«من هنوز سیرجانم. آخر شب میرسم کرمان.»نیمهشب شنبه، بچهها را سپردیم به مادرم و راه افتادیم. نه شبیه مسافرهایی که چمدانهایشان مرتب است و دلشان آسوده؛ ما بیشتر شبیه دو نفر بودیم که خواب از چشمهایشان آویزان بود و تکلیف از دلشان.
رسیدیم قم. نماز ظهر خواندیم. گفتیم کمی استراحت کنیم.(«کمی استراحت»، همان عبارت خطرناک بعد از آلارم گوشی برای نماز صبح). کمی خوابیدیم و وقتی بیدار شدیم، زمان از ما جلو زده بود.
راه افتادیم سمت تهران. دیر، مضطرب، ولی امیدوار به اینکه مهلت وداع را باز هم تمدید کنند.
اما وقتی رسیدیم مصلا، مردم داشتند بیرون میآمدند.
پیکرها را برده بودند.
مصلا خالی بود؛ خالیِ سنگین. سایهی سنگینیاش افتاده بود روی قلبم، که ناگهان خاطرهای تاریکی را شکافت:من اینجا، پشت سر آقا نماز خوانده بودم.و شکر رب فلق را ...
صبح روز بعد، دوباره راه افتادم برای تشییع. مترو پر بود از آدم. خیابان پر بود از داغ. آفتاب بالا آمده بود و من تشنه بودم، گرسنه بودم، تنم درد میکرد. گوشهای نشستم، لقمهای خوردم و همانطور که غذا در دهانم بود، گریهام گرفت. (عاشق که همیشه شیک و مرتب گریه نمیکند.) آن روز هم پیکر را ندیدم. به آنجایی که میخواستم، نرسیدم.
به شعار «باید برخاست» فکر کردم. با خودم گفتم: برخیزم که چه کنم؟ هزار کیلومتر بروم و برگردم که فقط سه ساعت در خیابان باشم؟
ولی فهمیدم این شعار برای تشییع پیکر آقا نبود.برای من بود. تشییع پیکرِ نرسیده من.
و این سختترین بخش ماجراست. گریه کردن آسانتر از آدمتر شدن است. داغ دیدن آسانتر از تغییر کردن است. سینه زدن آسانتر از این است که فردا در خانه مهربانتر باشی؛ در کار درستکارتر؛ در خیابان باانصافتر؛ در خلوت پاکتر.
من فکر میکنم وظیفهی ما بعد از آقا همین است: نگذاریم شهادتش فقط یک خاطرهی بزرگ بماند. خاطرهها قاب میشوند. خاطرهی آقا، حاج قاسم، سید حسن و ... قاب اگر چه محترم است، اما حرکت نمیکند. ما باید حرکت کنیم.
باید از همانجایی شروع کنیم که آقا بارها و بارها گفتند حتی از همانها که فکر میکنیم کم است برای رسیدن... یک صفحه قرآن، نماز اول وقت، یاد امام زمان (عج)، نماز شب ...
نیمهشب، جاده تاریک بود. من پشت فرمان بودم و یک لحظه حس کردم دارم خواب میبینم. همسرم را صدا زدم و گفتم:«داشت خوابم میبرد خدا بهمون رحم کرد.»
خدا رحم کرده بود. نه فقط آنجا؛ از اول راه رحم کرده بود. بعدها تعمیرکار گفت عجیب است این ماشین شما را وسط جاده نگذاشته.
وقتی رسیدیم خانه و صدای چرخ ماشین درآمد، گفتیم:«اگر خراب هم شده باشد، فدای یک تار موی امام زمان. فقط خدا کند تکلیف را درست انجام داده باشیم.»
فردای آن روز، مادرم وقتی شنید ماشین چه وضعی داشته، گفت:«احتمالاً یه آبی دست یه نفر دادین.»
و من یادم افتاد سفر از کجا شروع شده بود.
من این روایت را نمینویسم که بگویم رسیدم.مینویسم که یادم بماند راه افتادم.انشاءالله که برسم....
#بایدبرخاست#بدرقه
«مادرانه دیار مقاومت
مدار مادران انقلابی شهر کرمان
ارتباط با ما @madaremadari_kerman
۴۴
۱۹:۱۸