𝖬𝖺𝖿𝗂𝖺 𝗇𝗈𝗏𝖾𝗅'𝗌
#کیشوماتبینشیطانوفرشته #پارتپنجم لورنزو دستمو زیر چونم گذاشتم و بی حوصله به چرتو پرتای سناتور گوش دادم ، با اینکه پیر و چروکیده بود موهای جلوی سرش خیلی پرپشت بود و جلوی چشماش رو گرفته بود فقط یه دماغ گنده اندازه ی گلابی با ی ذره لب مشخص بود....
اگه یه سناتور مزخرف توی دنیا وجود داشت بی شک همین سناتور ما بود....منتظر مرگش بودم تا بعد از مرگش پسرشو جاش بزاریم!پسرش برخلاف پدرش بشدت آدم فهیمی بود و مورد علاقه ماکسیم!همین کافی بود ک برای رئیس مافیای ایتالیا کافی باشی تا زندگیت بهشت بشه! تام که از همون اول روی صندلیش خوابش برده بود یهو چشماشو باز میکرد موقعیتو چک میکرد دوباره میکپید!سناتور هم کلا شوت! جرجیو داداش دوقلوم هم با گوشیش داشت بازی میکرد خرس گریزلی! براندو داداش کوچیکتر ماکسیم هم کلا مستمع آزاد بود پا شده بود و راه میرفت چیزی هم به چپ و راستش نبود! کارلو هم که هرلحظه امکان بلند شدنش و کندن کله سناتور با دندونش بود لیام هم که پاش پیچ خورده بود نیومده بود به این بهانه دیشبم نیومده بود اشغال! آرات هم که مثل بچه ها پنج دقیقه قبل از شروع ماجرا گفت میره دستشویی انگار تو کاسه دستشویی گیر کرده بود! ماکسیم هم نگم که چنان مثل چوب خشکی که خر گازش گرفته به سناتور زل زده بود که سناتور جرات نمیکرد باهاش چشم تو چشم شه اصلا!...از ماکسیم حساب میبردن کلا فقط من بودم که مجبور بودم همیشه هرچی سناتور میگه تند تند یادداشت
کنم تا این ذلیل مرده ها بعدا از رو نوشته من کارهاشون انجام بدن...من دست راست ماکسیمم فقط کارهای اون رو اگه خودش بگه انجام میدم هيچوقتم نشده خودش انجام بده!دلیل نمیشه بجای این چلغوزا بنویسم اه! آدلی دو ساعتی میشد اون جهش یافته ها گورشون رو گم کرده باشن و منو بلنسیا هم تو این دو ساعت کل زندگیمون رو تعریف کردیم ، تعجب کردم وقتی فهمیدم خواهر تامه و حتی دوست دختر لورنزوعه و لقبی که لورنزو براش گذاشته لنسیه!خب خوبیش این بود الان همشون رو میشناسم! ولی ذهنم درگیر چندتا چیز بود!اینکه چرا ماکسیم به مادرم گفت خاله؟یعنی ما پسر خاله دختر خاله ایم؟و اینکه وقتی دیشب بهم گفت باید بهش سرویس بدم!اون از فوبیای س.کس من خبر داره؟ -آدلی!چته چرا تو خودتی همین دو دقیقه پیش داشتی مثل خر چهچهه میزدی! پس گردنی محکم بهش زدم! -زر نزن!داشتم به فوبیای س.کسم فکر میکردم یهو چشماشاز تعجب گرد شد!لعنتی!تازه فهمیدم چه شکری حیف و میل کردم! -مگه همچین فوبیایی وجود داره! -حالا چیشده که شما این فوبیارو داری بره کوچولو؟ با صدای آشنا ماکسیم منو بلنسیا همزمان برگشتیم سمتش!توی چهارچوب در ایستاده بود و زل زده بود تو چشمام لعنت بهش!چشماش چقدر قشنگه!همونطور که داشتم آنالیزش میکردم با حرفش گونه هام قرمز شد -اگه هیزی کردنت تموم شد دنبالم بیا بعدش بدون زره ای اهمیت رفت!خواستممخالفت کنم که بلنسیا بهم گفت بهتره برم! دنبالش که کردم متوجه شدم این عمارت خیلی بزرگتر از خونه خودمونه و دیزاینش برخلاف انتظارم کاملا مشکلی نبود طوسی و خاکستری و سیاه بود!از اونجایی که اتاقش تو راهرو بالا بود زودتر رسیدیم!اتاقش تیره ترین جایی بود که دیده بودم کاملا سیاه و بعضی جاهاش قرمز بود!رفت پشت میزش نشست و به من که روبهروش بودم خیره شد!
اوکی پارت پنجم واسه این بود که کلا بگم این گروه مافیاییشون چندنفره است که هشت نفرشون اینجان و دوتا دختر که از اون دوتا شخصیت رمان مراقبت میکنن
خلاصه امیدوارم از این دوتا پارت خوشتون اومده باشه نظری چیزی بود توی ناشناس درخدمتم🫶
خلاصه امیدوارم از این دوتا پارت خوشتون اومده باشه نظری چیزی بود توی ناشناس درخدمتم🫶
۶۳۴
۸:۳۵
آقا چنلو هزار میدم@3gy67
۶۲۳
۱۵:۱۳
۶۲۷
۱۶:۴۶
𝖬𝖺𝖿𝗂𝖺 𝗇𝗈𝗏𝖾𝗅'𝗌
هپی 90>>>>>>🥹
هپی 100>>>>>🥹
۶۲۹
۱۶:۵۴
𝖬𝖺𝖿𝗂𝖺 𝗇𝗈𝗏𝖾𝗅'𝗌
#کیشوماتبینشیطانوفرشته #پارتششم آدلی چند دقیقه ای میشد که به هم خیره شده بودیم! دستشو به طرف صندلی پشت سرم برد و منم نشستم روی صندلی دستاشو روی میز گذاشت و بهم قلابشون کرد ، از اونجایی که من هیچ ایده ای از زمان نداشتم به ساعت نگاه کردم...چندبار پلک زدم تا مطمئن بشم ساعت درسته یا من درست دیدم -نیازی به تعجب نیست تو توی استرالیا نیستی بره کوچولو توی روم هستی! من....من توی ایتالیا بودم -دیشب بعد از سلیطه بازی هات بهت داروی بیهوشی تزریق کردن اوردنت اینجا!من بهت گفتم که تو از این به بعد مال منی!هرجا برم توهم میای! آب دهنمو قورت دادم -من....من نه برده تو ام نه فاحشه ات! -چرا هستی!تو یه فاحشه استثنایی هستی!یه فاحشه خاص! به خارج شدن حرف خاص چشمای زرد رنگش درخشید و من آب دهنمو دوباره قورت دادم دستشو به سمت فایل کنارش برد و بازش کرد -خب اینجا چی داریم ، آدلی ایوانز ملقب به پرنسس خورشیدِ استرالیا ، 20 ساله یعنی متولد سال... -2004! -درسته متولد سال 2004 و توی شهر سیدنی به دنیا اومدی مادرت سالی ایوانز و پدرت هم ایوان ایوانز چهارتا داداش بزرگ تر داری....رایان ، برایان ، آریان و دیان!خودت فرزند پنجم و سه تا هم خواهر کوچکتر داری دارلا ، لارا ، رایا....یعنی هشتا بچه!بنازم به کمر بابات و مامانتم که رحم آهنی داره! این حرفش قرار بود جوک باشه ولی هیچکدوممون نخندیدیم! بلند شد و اومد به سمت صندلیم پشت صندلی ایستاد و دستاش لبه صندلی رو گرفت -تو فایلت نوشته فوبیای س.کس داری ولی دلیلش رو انگار جرجیو نتونسته پیدا کنه پس خودت بگو! -نمیگم!دلیلی نداره بگم! -تو یک ماه وقت داری خودتو آماده کنی بعد از اون تو باید به وظیفه ات عمل کنی!بهتره دلیلش رو بهم بگی!کل ماجرارو بگو! من کمکت میکنم که دیگه این فوبیا رو نداشته باشی! -یعنی یک ماه بهم دست نمیزنی!؟ -همینطوره بره کوچولو عین بچه ها زمزمه کردم -قول میدی؟ انگشت اشاره اش رو روی لبم کشید که تنم مور مور شد -قول میدم بره کوچولو! نمیتونستم قبول کنم نمیتونستم!یهو نالیدم -چرا؟چرا من؟یعنی بخاطر توهینی که کردم بهت اینکارو میکنی؟اگه بخاطر اونه ببخشید غلط کردم گوه خوردم ولم کن برم! -نه!بخاطر قانون ماست که تو اینجایی! -چه قانون مزخرفی؟! سریع اومد رو به روم ایستاد چون خیلی بلند بود کامل خم شد و توی چشمام نگاه کرد! -مهمترین قانون مافیا که هرگونه توهین بهش ممنوعه!اون قانون میگه "چشم برابر چشم" آدلی چشم ها برابر چشم ها! تو مال منی!تونی لوسیا من رو از من گرفت و من هم آدلی تونی رو گرفتم ، اون از من یه چیزی برد و من هم از اون یه چیزی گرفتم!
#کیشوماتبینشیطانوفرشته #پارتهفتم
آدلی
خیلی داشت جلو میومد و نفس های داغش به صورتم میخورد-تونی پسر عموی ناتنی منه!خواسته با اینکارش شهرت منو بدنام کنه!چون اون رئیس نشده زن ج.نده من رو گرفت و باهم فرار کردند!میخواست بگه رئیس مافیا ایتالیا و شش کشور دیگه نمیتونه از زن خودش محافظت کنه!اون توی روز عروسیش با تو به همراه یه زن دیگه فرار کرد و من هم طبق همین قانون اومدم تورو ازش گرفتممن مثل سربازی که پادشاه رو شکست داد و ملکه پادشاه رو برای خودش کرد!حرفش به جای ترس بهم یه هیجان عجیبی میداد فاصله صورتش با صورتم خیلی کم شده بود کافی بود یه کلمه بگه تا لبامون باهم برخورد کنه!
ماکسیم
لعنت به اون لب های قلوه ای دخترت خاله!لعنت به چشماش که هم رنگ آسمونه!لعنت به اون موهای سفیدش!لعنت به بند بند وجود دخترت خاله!خاله لعنت به دخترت!لبامو آروم به لباس مالیدم!بوسش نکردم فقط لب هاشو با لب هام نوازش کردم!
آدلی
توی چشماش زل زده بودم و اون داشت با لب هاش شکنجه ام میکرد!اون چشم های زرد زیادی برام آشنا بود!یهو صدای گریه یه بچه اومد!جفتمون گیج شده بودیم و گریه های بچه بیشتر میشد یهو ماکسیم سریع به سمت چپ اتاق رفت که تازه متوجه چندتا وسیله بازی پسرونه و یک گهواره شدم!اون...اون بچه داشت!نمیدونم چه اتفاقی افتاد اما سریع دویدم و از اتاق بیرون زدم سریع دویدم به سمت اتاق بلنسیا درو باز کردم با شتاب بستم!احساس گناه میکردم!یه حس مزخرفی داشتم بلنسیا در تعجب کامل بود و من تازه متوجه شدم دستای لورنزو دور کمر بلنسیا حلقه شده اونو به خودش چسبونده!-ببخشید من نمیدونستم اینجا چخبره و نمیدونستم کجا باید برم پس....-نه مهم نیست اشکالی نداره!خوبی؟سرمو به معنای آره تکون دادم و بعدش لورنزو رفت.به در تکیه زدم و نشستم روی زمین و گریه کردم!اون زن عوضی پسرشو ول کرده بود و به شوهرش خیانت کرده بود؟تونی مادر ج.نده هم با یه زن بچه دار فرار کرده؟!لعنت به همشون!ماکسیم حتما خیلی درد میکشه بخاطر این قضیه!دستای بلنسیا دورم حلقه شد و منم تو بغلش زار زدم...از حسودیم بود؟خب چرا باید حسودی کنم؟فقط خیلی بهم فشار وارد شد فهمیدم پسر داره....لعنتی!
آدلی
خیلی داشت جلو میومد و نفس های داغش به صورتم میخورد-تونی پسر عموی ناتنی منه!خواسته با اینکارش شهرت منو بدنام کنه!چون اون رئیس نشده زن ج.نده من رو گرفت و باهم فرار کردند!میخواست بگه رئیس مافیا ایتالیا و شش کشور دیگه نمیتونه از زن خودش محافظت کنه!اون توی روز عروسیش با تو به همراه یه زن دیگه فرار کرد و من هم طبق همین قانون اومدم تورو ازش گرفتممن مثل سربازی که پادشاه رو شکست داد و ملکه پادشاه رو برای خودش کرد!حرفش به جای ترس بهم یه هیجان عجیبی میداد فاصله صورتش با صورتم خیلی کم شده بود کافی بود یه کلمه بگه تا لبامون باهم برخورد کنه!
ماکسیم
لعنت به اون لب های قلوه ای دخترت خاله!لعنت به چشماش که هم رنگ آسمونه!لعنت به اون موهای سفیدش!لعنت به بند بند وجود دخترت خاله!خاله لعنت به دخترت!لبامو آروم به لباس مالیدم!بوسش نکردم فقط لب هاشو با لب هام نوازش کردم!
آدلی
توی چشماش زل زده بودم و اون داشت با لب هاش شکنجه ام میکرد!اون چشم های زرد زیادی برام آشنا بود!یهو صدای گریه یه بچه اومد!جفتمون گیج شده بودیم و گریه های بچه بیشتر میشد یهو ماکسیم سریع به سمت چپ اتاق رفت که تازه متوجه چندتا وسیله بازی پسرونه و یک گهواره شدم!اون...اون بچه داشت!نمیدونم چه اتفاقی افتاد اما سریع دویدم و از اتاق بیرون زدم سریع دویدم به سمت اتاق بلنسیا درو باز کردم با شتاب بستم!احساس گناه میکردم!یه حس مزخرفی داشتم بلنسیا در تعجب کامل بود و من تازه متوجه شدم دستای لورنزو دور کمر بلنسیا حلقه شده اونو به خودش چسبونده!-ببخشید من نمیدونستم اینجا چخبره و نمیدونستم کجا باید برم پس....-نه مهم نیست اشکالی نداره!خوبی؟سرمو به معنای آره تکون دادم و بعدش لورنزو رفت.به در تکیه زدم و نشستم روی زمین و گریه کردم!اون زن عوضی پسرشو ول کرده بود و به شوهرش خیانت کرده بود؟تونی مادر ج.نده هم با یه زن بچه دار فرار کرده؟!لعنت به همشون!ماکسیم حتما خیلی درد میکشه بخاطر این قضیه!دستای بلنسیا دورم حلقه شد و منم تو بغلش زار زدم...از حسودیم بود؟خب چرا باید حسودی کنم؟فقط خیلی بهم فشار وارد شد فهمیدم پسر داره....لعنتی!
۶۵۲
۱۶:۵۶
#کیشوماتبینشیطانوفرشته#پارتهشتمماکسیم
پسرم الان آروم شده بود اسباب بازیش رو تو دست راستش گرفته بود و دست چپش تو دهنش بود!تازه راه رفتن رو یاد گرفته بود...شش ماه از زمانی که زدم آوریِل و جورج رو بخاطر خیانتشون کشتم متوجه شدم یه پسر کوچیک دارن پسری که من ندیده بودمش و جلوی چشماش ننه باباشو به درک واصل کردم!لعنتی خون ریخته بود رو سر و صورتش ولی گریه نمیکرد نمیفهمیدم چرا....یه برقی تو چشماش بود منم برش داشتم آوردمش پیش خودم ، به عبارت دیگه لوسیفر به یه بچه ای که تازه راه رفتن یاد گرفته رحم کرد و نکشتش!همون لحظه در باز شد و یکی اومد تو همونطور که به زمین خیره شده بودم متوجه شدم پسرم که هنوز اسمی نداشت بدو بدو اومد و تلپ افتاد بغلم هروقت کسی رو میدید خجالت میکشید همونطور که داشتم سر پسرم رو نوازش میکردم گفتم-هر خری تو این عمارت وا مونده میدونه که هروقت بیاد تو اتاق من باید در بزنه!یهو شنیدم صدای بسته شدن در میاد زیر لب زمزمه کردم-احتمالا تام بوده فقط اون خایه همچین دلقک بازی هارو جلو من داره بعدا از شلوار آویزونش میکنم و تق تق!صدای در زدن اومد -میتونی بیای تو!با قیافه حق به جانب به آدلی داشتم نگاه میکردم-خودت گفتی در بزن خب!منظورت از حرفت همین نبود؟-چه مرگته تو؟با صدای گریه یه بچه فرار کردی!الانم که انگار تیک داری میای و میری مثل روانیا!-اره رفتم ولی متوجه شدم منو تو یه سری حرف و حدیث داریم باهم!-شروع کن چی میخوای بدونی!-همچی رو ماکسیم!همچی!عکس بچگی من تو اون اتاق چیکار میکرداز کوره در رفتم-دلیل نمیشه چون تو این خونه ای مثل گاو سرتو بندازی پایین و اتاق هارو بگردی!انتظار داشتم الان شروع کنه به جیغ جیغ کردن ولی اینطور نبود-داشتم دنبال دستشویی میگشتم که در اون اتاق رو باز کردم اشتباهی!لعنتی!قفلش نکرده بودم.....و از حرفی هم که زدم یکمی پشیمون بودم-دستشویی ته راهرو سمت راسته نه سمت چپ!هرکی هم بهت گفته اونجا دستشوییه بهتره بگی کی بوده اگه نگی و خودم بفهمم بد براش تموم میشهیهو دیدم چشماش از تعجب گرد شد...-بلنسیاهم همینو گفت!فکر کنم مشکل از من بوده اخه مگه چپ نمیشه این وری؟!-یعنی تو فرق دست چپ و راستت رو نمیدونی؟؟-میدونم ولی قاطی میکنم!-بهتره قاطی نکنی چون اینجا باعث میشه کار دست خودت بدی!-خب بهم بگو قضیه اون عکسه چیه!انگار توی عکس زیر بارون بودم و یه پسر دیگه هم کنارم بود هرچقدر دقت کردم نتونستم بفهمم اون پسره کیه تو بودی؟توی عکس رنگ چشماش زرد نبود پس یعنی تو نبودیروز بارونی....چکمه های زرد...!صدای شلپ شلوپ آب...!دوباره هجوم خاطرات وا مونده قدیمی!-سوال بعدی!خودش فهمید که قرار نیست جوابشو بدم!-خب قضیه پسر بچه ای که الان بغلته چیه؟میخوام خودم حدس بزنم-خیلی دوست دارم حدس دختری رو بدونم که فرق دست چپ و راستشو نمیدونه!
پسرم الان آروم شده بود اسباب بازیش رو تو دست راستش گرفته بود و دست چپش تو دهنش بود!تازه راه رفتن رو یاد گرفته بود...شش ماه از زمانی که زدم آوریِل و جورج رو بخاطر خیانتشون کشتم متوجه شدم یه پسر کوچیک دارن پسری که من ندیده بودمش و جلوی چشماش ننه باباشو به درک واصل کردم!لعنتی خون ریخته بود رو سر و صورتش ولی گریه نمیکرد نمیفهمیدم چرا....یه برقی تو چشماش بود منم برش داشتم آوردمش پیش خودم ، به عبارت دیگه لوسیفر به یه بچه ای که تازه راه رفتن یاد گرفته رحم کرد و نکشتش!همون لحظه در باز شد و یکی اومد تو همونطور که به زمین خیره شده بودم متوجه شدم پسرم که هنوز اسمی نداشت بدو بدو اومد و تلپ افتاد بغلم هروقت کسی رو میدید خجالت میکشید همونطور که داشتم سر پسرم رو نوازش میکردم گفتم-هر خری تو این عمارت وا مونده میدونه که هروقت بیاد تو اتاق من باید در بزنه!یهو شنیدم صدای بسته شدن در میاد زیر لب زمزمه کردم-احتمالا تام بوده فقط اون خایه همچین دلقک بازی هارو جلو من داره بعدا از شلوار آویزونش میکنم و تق تق!صدای در زدن اومد -میتونی بیای تو!با قیافه حق به جانب به آدلی داشتم نگاه میکردم-خودت گفتی در بزن خب!منظورت از حرفت همین نبود؟-چه مرگته تو؟با صدای گریه یه بچه فرار کردی!الانم که انگار تیک داری میای و میری مثل روانیا!-اره رفتم ولی متوجه شدم منو تو یه سری حرف و حدیث داریم باهم!-شروع کن چی میخوای بدونی!-همچی رو ماکسیم!همچی!عکس بچگی من تو اون اتاق چیکار میکرداز کوره در رفتم-دلیل نمیشه چون تو این خونه ای مثل گاو سرتو بندازی پایین و اتاق هارو بگردی!انتظار داشتم الان شروع کنه به جیغ جیغ کردن ولی اینطور نبود-داشتم دنبال دستشویی میگشتم که در اون اتاق رو باز کردم اشتباهی!لعنتی!قفلش نکرده بودم.....و از حرفی هم که زدم یکمی پشیمون بودم-دستشویی ته راهرو سمت راسته نه سمت چپ!هرکی هم بهت گفته اونجا دستشوییه بهتره بگی کی بوده اگه نگی و خودم بفهمم بد براش تموم میشهیهو دیدم چشماش از تعجب گرد شد...-بلنسیاهم همینو گفت!فکر کنم مشکل از من بوده اخه مگه چپ نمیشه این وری؟!-یعنی تو فرق دست چپ و راستت رو نمیدونی؟؟-میدونم ولی قاطی میکنم!-بهتره قاطی نکنی چون اینجا باعث میشه کار دست خودت بدی!-خب بهم بگو قضیه اون عکسه چیه!انگار توی عکس زیر بارون بودم و یه پسر دیگه هم کنارم بود هرچقدر دقت کردم نتونستم بفهمم اون پسره کیه تو بودی؟توی عکس رنگ چشماش زرد نبود پس یعنی تو نبودیروز بارونی....چکمه های زرد...!صدای شلپ شلوپ آب...!دوباره هجوم خاطرات وا مونده قدیمی!-سوال بعدی!خودش فهمید که قرار نیست جوابشو بدم!-خب قضیه پسر بچه ای که الان بغلته چیه؟میخوام خودم حدس بزنم-خیلی دوست دارم حدس دختری رو بدونم که فرق دست چپ و راستشو نمیدونه!
۶۵۱
۱۴:۳۴
#کیشوماتبینشیطانوفرشته#پارتنهمماکسیم
اخمی کرد و لحنش رو طوری کرد انگار دختر انیشتینه -ببین جناب من فقط قاطی میکنم این دست راستمهداشت به دست چپش که بالا آورده بود نگاه میکرد-اینم دست چپمه!حالاهم دست راستش رو آورده بود بالا و با نگاه ماتحت سوزی بهم نگاه کردمنم داشتم با خودم میگفتم چه شکلی این دختر ایوان ایوانزه؟با نگاهی که بهش انداختم فهمید جابهجا گفته-عه از قصد برعکس گفتم خواستم ببینم میفهمی!-حوصلم سر رفت!حدست چیه؟-اون بچه تو و لوسیاستاخم هام توهم رفت!-توهم عصبی که الان بچت مادر نداره و مامانش یه عوضیه تمام عیاره!شاید بچه واقعی من نباشه ولی هرگز قرار نیست به عنوان بچه اون بلوند آشغال شناخته شه!اون فقط پسر منه!به قیافه مظلومش نگاه کردم تمام مدت داشت بهم نگاه میکرد-این بچه اون عوضی نیست!-پس از اون یکی زنته!-نه-یه سوال دیگه دارم-بنال!-تو چرا بهت میگن هَمسرکُش؟-چون دوتا همسر قبلیم مردن!صداش میلرزید-تو اونارو کشتی؟-کشته شدن ولی من نکشتم اونارو!برام جالب بود چرا راجب چیزای دیگه نمیپرسه اینکه چرا به مامانش گفتم خاله؟نمیخواست بدونه؟متوجه شدم نگاهش به سمت پایین رفت و گرد شد!تا به خودم اومدم دیدم بچه از رو پام بلند شده داره به سمت آدلی و دستاشو به سمتش دراز کرده!چطوری اخه؟از همه فرار میکرد!-میخواد من بغلش کنم!میشه؟!
آدلی
اولش ازش خوشم نمیومد چون فکر میکردم بچه لوسیاعه ولی حالا کیوتر از چیزیه فکر میکنم دستاشو به سمتم دراز کرده بود و منم منتظر بودم ماکسیم بهم اجازه بده تا بغلش کنم!-میتونی!بغلش کردم تو چشماش نگاه کردم!-مامان و باباش کجان؟بلند شد و به سمت میزش رفت فهمیدم جوابمو نمیده-خب اسمش چیه؟!-اسم نداره!یعنی انتخاب نکردم براش!پسر بچه دستشو به سمت گهواره و اسباب بازی هاش دراز کرد ، بردمش و نشستم کنارش شروع کرد دونه دونه اسباب بازی هاش رو نشونم دادمیتونی باهاش بازی کنی هروقت که خواستی ولی فقط همینجا!
اخمی کرد و لحنش رو طوری کرد انگار دختر انیشتینه -ببین جناب من فقط قاطی میکنم این دست راستمهداشت به دست چپش که بالا آورده بود نگاه میکرد-اینم دست چپمه!حالاهم دست راستش رو آورده بود بالا و با نگاه ماتحت سوزی بهم نگاه کردمنم داشتم با خودم میگفتم چه شکلی این دختر ایوان ایوانزه؟با نگاهی که بهش انداختم فهمید جابهجا گفته-عه از قصد برعکس گفتم خواستم ببینم میفهمی!-حوصلم سر رفت!حدست چیه؟-اون بچه تو و لوسیاستاخم هام توهم رفت!-توهم عصبی که الان بچت مادر نداره و مامانش یه عوضیه تمام عیاره!شاید بچه واقعی من نباشه ولی هرگز قرار نیست به عنوان بچه اون بلوند آشغال شناخته شه!اون فقط پسر منه!به قیافه مظلومش نگاه کردم تمام مدت داشت بهم نگاه میکرد-این بچه اون عوضی نیست!-پس از اون یکی زنته!-نه-یه سوال دیگه دارم-بنال!-تو چرا بهت میگن هَمسرکُش؟-چون دوتا همسر قبلیم مردن!صداش میلرزید-تو اونارو کشتی؟-کشته شدن ولی من نکشتم اونارو!برام جالب بود چرا راجب چیزای دیگه نمیپرسه اینکه چرا به مامانش گفتم خاله؟نمیخواست بدونه؟متوجه شدم نگاهش به سمت پایین رفت و گرد شد!تا به خودم اومدم دیدم بچه از رو پام بلند شده داره به سمت آدلی و دستاشو به سمتش دراز کرده!چطوری اخه؟از همه فرار میکرد!-میخواد من بغلش کنم!میشه؟!
آدلی
اولش ازش خوشم نمیومد چون فکر میکردم بچه لوسیاعه ولی حالا کیوتر از چیزیه فکر میکنم دستاشو به سمتم دراز کرده بود و منم منتظر بودم ماکسیم بهم اجازه بده تا بغلش کنم!-میتونی!بغلش کردم تو چشماش نگاه کردم!-مامان و باباش کجان؟بلند شد و به سمت میزش رفت فهمیدم جوابمو نمیده-خب اسمش چیه؟!-اسم نداره!یعنی انتخاب نکردم براش!پسر بچه دستشو به سمت گهواره و اسباب بازی هاش دراز کرد ، بردمش و نشستم کنارش شروع کرد دونه دونه اسباب بازی هاش رو نشونم دادمیتونی باهاش بازی کنی هروقت که خواستی ولی فقط همینجا!
۶۹۶
۱۴:۳۶
𝖬𝖺𝖿𝗂𝖺 𝗇𝗈𝗏𝖾𝗅'𝗌
پارت اول و دوم رمانمون)))) با ریکشن گذاشتن یکمی انرژی بدین بهم زیباها3> حرفاتون رو بشنوم؟ https://harfeto.timefriend.net/17041197003063
اینم دوتا پارت خدمت شما عزیزان نظری انتقادی هرچی خواستین تو ناشناس چنل بگین و نظرتون راجب حمایت چیه؟!
ببینم میتونید لایکارو بیشتر از 5 کنین؟اصلا نگاه کنین من چقدر توقع ام کمه
ببینم میتونید لایکارو بیشتر از 5 کنین؟اصلا نگاه کنین من چقدر توقع ام کمه
۶۸۸
۱۴:۳۸