گفتگوی حمیده هاشمیه با حضرت زینب علیها السلام در شام به نقل از وسیلة الفردوس
متن کتاب
روي عن حميدة الهاشمية قالتْ: كنتُ كثيراً عند سيّدتي زينب في المدينة و الكوفة؛ یعنی از حمیدۀ هاشمیه روایت شده است که میگوید: من زمانی بسیاری در مدینه و کوفه در نزد خواتون خود زینب به سر برده بودم.
فلمّا سبَونا بأمر ابن معاوية من المدينة كنتُ لم يزل في البكاء و الحزن مِن فراقها و انقطاعي عنها؛ پس چونکه ما را به امر یزید بن معاویه از مدینۀ طیبه اسیر نمودند و به شام شوم درآوردند، پس من همیشه از فراق خواتونم زینب و بریدهشدن من از آن مخدرۀ مکرمه در حزن و گریه بودم.(۱)
فلمّا شاهدتُها في خربة الشام ما عرفتُها؛ لأنّها ما بقيتْ في جسدها لحمة و بدتْ فيها آثار الموت؛ پس روزی آن مکرمه را در خرابۀ شامِ محنتانجام مشاهده نمودم و او را نشناختم؛ از برای آنکه در جسد شریف او گوشتی باقی نمانده بود و آثار مرگ در بشرۀ آن مخدره ظاهر بود.
فقلتُ: «أيّها المحزونة، من أنتَ»؛ پس من عرض کردم: «ای حزینه و ای مظلومه، تو کیستی»؟
قالت: «يا حميدة المحمودة، أما تعرفيني؟ أنا زينب الكبری»؛ فرمود: «ای حمیدۀ محموده، آیا مرا نمیشناسی؟ منم دختر شاهِ لافتی، زینب کبری».
فألقيتُ نفسي بين يديها و قلتُ: «يا سيّدتي، بدا عليك هذا من شدّة المصائب من قتل الأخوان و ذبح الصبيان»؛ پس حمیده گوید: همینکه آن کلام را از آن سرشتۀ آلام شنودم، پس بیاختیار خود را در میانۀ هر دو دست آن مظلومه …(۲) افکندم و عرض کردم: «ای سیدۀ من، این نقاهت و ضعف از شدت مصائب کشتهشدن برادران و ذبحشدن طفلان بر تو عارض گردیده است»؟
قالتْ: «يا حميدة، ربّما كانوا ينسوننا من الطعام و الشراب و ربّما يسقوننا من الماء المشمّس و الرغيف الزَرِيفة(۳) و مع ذلك لا يكفوننا و كنتُ جعلت حصّتي حافظةً لهذه الأيتام»؛ پس آن مظلومه فرمود: «یا حمیده، بسا میشد که ما را این گروه بیدین از خاطر فراموش میکردند و آب و طعام به ما نمیدادند و بسا میشد که ما را از آبی که در پیش آفتاب تفیده میشد سیراب میکردند و نان گرده و زیادی سفره را به ما میدادند و باوجوداین ما را کفایت نمیکرد و من حصّه و قسمت خود را از برای این یتیمان نگه میداشتم.
يا حميدة، يغلب الجوعُ علی هذه الأيتام حيث يأخُذْنَ من المتصدّقين فنأخذها منهنّ و نردّها علی مالكيهم؛ ای حمیده، گرسنگی بر این یتیمان دلفکار و طفلان …(۴) غالب میشد، چنانکه از تصدقکنندگان چیزی میگرفتند، پس ما آنچه گرفته بودند از دست ایشان میگرفتیم و بر مالک آنها رد مینمودیم.
يا حميدة، قد انسجوا لباس الجوع و الخوف و الذل و تشجّبوا(۵) علينا صوافح الطغيان و النفاق و صرفوا عنّا عوائد الاحسان و مع ذلك يزعمون أنّهم مِن أمّة جدّي محمّد صلی الله عليه و آله و يرجون أن ينالهم الله شفاعتَه؛ ای حمیده، به تحقیق لباس گرسنگی و خوف و ذلت را بر ما پوشیدند و میکشیدند بر ما تیغهای طغیان و نفاق را و برگردانیدند از ما فواید احسان را و باوجوداین، گمان میکنند ایشان خودشان را از امت جدم محمّد صلیاللهعلیهوآله و امید آن دارند به اینکه خداوند شفاعت او را به ایشان میرساند.
فوالله لا يصيبهم في الدنيا إلّا ظماء و مخمصة و ذلّاً ذليلاً و في الآخرة إلّا عذاباً أليماً؛ پس به خدا سوگند نمیرسد ایشان را در دنیا مگر تشنگی و گرسنگی و ذلت عظیم و در آخرت مگر عذاب الیم»!
منبعکتاب وسیلة الفردوس (نسخۀ کتابخانۀ آیتالله مرعشی به شمارۀ ۸۲۸)، برگ ۴۰۴ سمت راست.
(۱) معنای این جمله واضح نیست و دارای اشکالاتی است. (۲) کلمه ناخوانا.(۳)كذا.(۴)کلمه ناخوانا.(۵) كذا.
جهت بهتر دیدهشدن مطلب، از طریق سایت اقدام کنید:https://maghtal.mortagheb.ir/4137
Website: maghtal.mortagheb.ir
Channel: @maghtal_mortagheb
روي عن حميدة الهاشمية قالتْ: كنتُ كثيراً عند سيّدتي زينب في المدينة و الكوفة؛ یعنی از حمیدۀ هاشمیه روایت شده است که میگوید: من زمانی بسیاری در مدینه و کوفه در نزد خواتون خود زینب به سر برده بودم.
فلمّا سبَونا بأمر ابن معاوية من المدينة كنتُ لم يزل في البكاء و الحزن مِن فراقها و انقطاعي عنها؛ پس چونکه ما را به امر یزید بن معاویه از مدینۀ طیبه اسیر نمودند و به شام شوم درآوردند، پس من همیشه از فراق خواتونم زینب و بریدهشدن من از آن مخدرۀ مکرمه در حزن و گریه بودم.(۱)
فلمّا شاهدتُها في خربة الشام ما عرفتُها؛ لأنّها ما بقيتْ في جسدها لحمة و بدتْ فيها آثار الموت؛ پس روزی آن مکرمه را در خرابۀ شامِ محنتانجام مشاهده نمودم و او را نشناختم؛ از برای آنکه در جسد شریف او گوشتی باقی نمانده بود و آثار مرگ در بشرۀ آن مخدره ظاهر بود.
فقلتُ: «أيّها المحزونة، من أنتَ»؛ پس من عرض کردم: «ای حزینه و ای مظلومه، تو کیستی»؟
قالت: «يا حميدة المحمودة، أما تعرفيني؟ أنا زينب الكبری»؛ فرمود: «ای حمیدۀ محموده، آیا مرا نمیشناسی؟ منم دختر شاهِ لافتی، زینب کبری».
فألقيتُ نفسي بين يديها و قلتُ: «يا سيّدتي، بدا عليك هذا من شدّة المصائب من قتل الأخوان و ذبح الصبيان»؛ پس حمیده گوید: همینکه آن کلام را از آن سرشتۀ آلام شنودم، پس بیاختیار خود را در میانۀ هر دو دست آن مظلومه …(۲) افکندم و عرض کردم: «ای سیدۀ من، این نقاهت و ضعف از شدت مصائب کشتهشدن برادران و ذبحشدن طفلان بر تو عارض گردیده است»؟
قالتْ: «يا حميدة، ربّما كانوا ينسوننا من الطعام و الشراب و ربّما يسقوننا من الماء المشمّس و الرغيف الزَرِيفة(۳) و مع ذلك لا يكفوننا و كنتُ جعلت حصّتي حافظةً لهذه الأيتام»؛ پس آن مظلومه فرمود: «یا حمیده، بسا میشد که ما را این گروه بیدین از خاطر فراموش میکردند و آب و طعام به ما نمیدادند و بسا میشد که ما را از آبی که در پیش آفتاب تفیده میشد سیراب میکردند و نان گرده و زیادی سفره را به ما میدادند و باوجوداین ما را کفایت نمیکرد و من حصّه و قسمت خود را از برای این یتیمان نگه میداشتم.
يا حميدة، يغلب الجوعُ علی هذه الأيتام حيث يأخُذْنَ من المتصدّقين فنأخذها منهنّ و نردّها علی مالكيهم؛ ای حمیده، گرسنگی بر این یتیمان دلفکار و طفلان …(۴) غالب میشد، چنانکه از تصدقکنندگان چیزی میگرفتند، پس ما آنچه گرفته بودند از دست ایشان میگرفتیم و بر مالک آنها رد مینمودیم.
يا حميدة، قد انسجوا لباس الجوع و الخوف و الذل و تشجّبوا(۵) علينا صوافح الطغيان و النفاق و صرفوا عنّا عوائد الاحسان و مع ذلك يزعمون أنّهم مِن أمّة جدّي محمّد صلی الله عليه و آله و يرجون أن ينالهم الله شفاعتَه؛ ای حمیده، به تحقیق لباس گرسنگی و خوف و ذلت را بر ما پوشیدند و میکشیدند بر ما تیغهای طغیان و نفاق را و برگردانیدند از ما فواید احسان را و باوجوداین، گمان میکنند ایشان خودشان را از امت جدم محمّد صلیاللهعلیهوآله و امید آن دارند به اینکه خداوند شفاعت او را به ایشان میرساند.
فوالله لا يصيبهم في الدنيا إلّا ظماء و مخمصة و ذلّاً ذليلاً و في الآخرة إلّا عذاباً أليماً؛ پس به خدا سوگند نمیرسد ایشان را در دنیا مگر تشنگی و گرسنگی و ذلت عظیم و در آخرت مگر عذاب الیم»!
(۱) معنای این جمله واضح نیست و دارای اشکالاتی است. (۲) کلمه ناخوانا.(۳)كذا.(۴)کلمه ناخوانا.(۵) كذا.
۲
۱۱:۳۹
گفتگوی حضرت زینب با حضرت سکینه علیهما السلام به نقل از وسیلة الفردوس
متن کتاب
صاحب منتخب و شیخ صدوق رحمهالله در کتاب امالی خود و سایرین ذکر کردهاند که: مردم شام از خواص و عام دستهبهدسته به تماشای اهلبیت سیدالانام میآمدند، خصوصاً در وقت غروب آفتاب فوجفوج، گروهگروه، هرکس با طعامی و تدارکی به جهت عیال خود میبرد و بعضی از دست عیال و اطفال خوردسال خود گرفته، به خانههای خود میرفتند. این غریبان به نظر حسرت نگاه مینمودند و کسی نبود که متفقد احوال ایشان بشود؛ چنانکه قاعده است مغضوب پادشاه را کسی جرئت نمیکند از خوف به نزدیک او برود و احوال او را پرسش نماید.
و كانت سكينة تقول: «يا عمّتاه، هؤلاء القوم أين يروحون و أيدي صبيانهم بأيديهم»؛ و در آن وقت سکینه خواتون بختواژگون اهل شام را میدید که از دست عیال و اطفال گرفته میروند، از عمۀ خود سؤال مینمود که: «ای عمه، این قوم به کجا میروند که دستهای اطفال ایشان در دست ایشان است»؟
فقالت زينب بنت أمير المؤمنين عليه السلام: «يروحون إلی بيوتهم»؛ پس جناب زینب دختر امیر عرب میگفت: «ای سکینه، این قوم به خانههای خود میروند».
فقالت سكينة و لها أربع سنين: «فأين أبي يا عمّتاه حتّی جاء و أخذ بيدي و راح بنا الی بيوتنا؛ فإنّنا غريب هذا البلد و ليس بيت فيها»؛ پس سکینه خواتون که در سن چهارساله بود میگفت: «ای عمه، پس پدر مهربان من در کجاست تا اینکه بیاید و از دست من بگیرد و ما را به خانۀ خودمان ببرد؛ بهدرستیکه ای عمه، ما در این شهر غریبیم و در اینجا خانهای نداریم»!
و قالت زينب و هي تبكي و تقول: «بيوتنا في المدينة»؛ پس آن غریق رنجُ تعب، اعنی علیاجناب زینب، درحالتیکه میگریست و میگفت: «ای فرزند، خانۀ ما در مدینه است»!
منبعکتاب وسیلة الفردوس (نسخۀ کتابخانۀ آیتالله مرعشی به شمارۀ ۸۲۸)،برگ ۴۰۴ سمت چپ. در منابع ذکر شده پیدا نشد.
جهت بهتر دیدهشدن مطلب، از طریق سایت اقدام کنید:https://maghtal.mortagheb.ir/4139
Website: maghtal.mortagheb.ir
Channel: @maghtal_mortagheb
صاحب منتخب و شیخ صدوق رحمهالله در کتاب امالی خود و سایرین ذکر کردهاند که: مردم شام از خواص و عام دستهبهدسته به تماشای اهلبیت سیدالانام میآمدند، خصوصاً در وقت غروب آفتاب فوجفوج، گروهگروه، هرکس با طعامی و تدارکی به جهت عیال خود میبرد و بعضی از دست عیال و اطفال خوردسال خود گرفته، به خانههای خود میرفتند. این غریبان به نظر حسرت نگاه مینمودند و کسی نبود که متفقد احوال ایشان بشود؛ چنانکه قاعده است مغضوب پادشاه را کسی جرئت نمیکند از خوف به نزدیک او برود و احوال او را پرسش نماید.
و كانت سكينة تقول: «يا عمّتاه، هؤلاء القوم أين يروحون و أيدي صبيانهم بأيديهم»؛ و در آن وقت سکینه خواتون بختواژگون اهل شام را میدید که از دست عیال و اطفال گرفته میروند، از عمۀ خود سؤال مینمود که: «ای عمه، این قوم به کجا میروند که دستهای اطفال ایشان در دست ایشان است»؟
فقالت زينب بنت أمير المؤمنين عليه السلام: «يروحون إلی بيوتهم»؛ پس جناب زینب دختر امیر عرب میگفت: «ای سکینه، این قوم به خانههای خود میروند».
فقالت سكينة و لها أربع سنين: «فأين أبي يا عمّتاه حتّی جاء و أخذ بيدي و راح بنا الی بيوتنا؛ فإنّنا غريب هذا البلد و ليس بيت فيها»؛ پس سکینه خواتون که در سن چهارساله بود میگفت: «ای عمه، پس پدر مهربان من در کجاست تا اینکه بیاید و از دست من بگیرد و ما را به خانۀ خودمان ببرد؛ بهدرستیکه ای عمه، ما در این شهر غریبیم و در اینجا خانهای نداریم»!
و قالت زينب و هي تبكي و تقول: «بيوتنا في المدينة»؛ پس آن غریق رنجُ تعب، اعنی علیاجناب زینب، درحالتیکه میگریست و میگفت: «ای فرزند، خانۀ ما در مدینه است»!
۲
۱۴:۳۴
نام دختر سه ساله امام حسین علیهما السلام به نقل از وسیلة الفردوس
متن کتاب
… در میان اسیران دختر کوچکی بود از آقای ما جناب سیدالشهدا علیهالسلام… از عمر آن صغیره سه سال گذشته بود. بعضی اسم او را «زینب» نوشته که مظلوم کربلا از شدت محبت به خواهر خود جناب زینب خواتون که داشت، این دختر را نیز زینب نام نهاد. و بعضی اسم او را «زبیده» گفته و بعضی «سکینه» ذکر نموده است و نوشتهاند که: حضرت امام حسین چنانکه اسامی پسران خود را همه علی گذاشته بود و یکی را علیاکبر و دیگری را علیاوسط و کوچک را علیاصغر، همچنین دختران خود را چنان اسم گذاشته بودند که سکینۀ کبری و سکینۀ وسطی و سکینۀ صغری.
منبعکتاب وسیلة الفردوس (نسخۀ کتابخانۀ آیتالله مرعشی به شمارۀ ۸۲۸)، برگ ۴۰۵ سمت راست.
جهت بهتر دیدهشدن مطلب، از طریق سایت اقدام کنید:https://maghtal.mortagheb.ir/4143
Website: maghtal.mortagheb.ir
Channel: @maghtal_mortagheb
… در میان اسیران دختر کوچکی بود از آقای ما جناب سیدالشهدا علیهالسلام… از عمر آن صغیره سه سال گذشته بود. بعضی اسم او را «زینب» نوشته که مظلوم کربلا از شدت محبت به خواهر خود جناب زینب خواتون که داشت، این دختر را نیز زینب نام نهاد. و بعضی اسم او را «زبیده» گفته و بعضی «سکینه» ذکر نموده است و نوشتهاند که: حضرت امام حسین چنانکه اسامی پسران خود را همه علی گذاشته بود و یکی را علیاکبر و دیگری را علیاوسط و کوچک را علیاصغر، همچنین دختران خود را چنان اسم گذاشته بودند که سکینۀ کبری و سکینۀ وسطی و سکینۀ صغری.
۲
۱۵:۱۶
حزن سر امام حسین هنگام بی تابی حضرت رقیه علیهما السلام در خرابه شام به نقل از وسیلة الفردوس
متن کتاب
آه آه! وامصیبتاه از این مصیبت جانکاه که شهید ثالث در کتاب مجالس ذکر نموده است که دلهای محبین را تاب شنیدن آن نیست و جگرهای شیعیان امیرالمؤمنین علیهالسلام را خوناب مینماید و در هر وقت از اوقات به خاطر حضور نماید، بیاختیار اشک تو جاری میشود و اگرچه در کوچه و …(۱) و در مجالس عیش و سُرور و در محافل عشرت و سور باشی، آن مجلس و محفل مبدّل به عزا میگردد و آن داهیۀ عظمی و سانحۀ کبری به این قسم است که طاهر بن حارث میگوید: همین شب [در جریان شهادت حضرت رقیه علیهاالسلام] که اهلبیت رسالت در خرابۀ شام محنتانجام صداها را به شیون و ناله بلند نمودند و من در نزد یزید لعین بودم، چون خواب غفلت بر آن پلید …(۱) مستولی شد، گفت: «ای طاهر، بیا سر مرا به دامن تو نهم». پس من نشستم و آن لعین سر نحس خود را به دامن من نهاد و به خواب رفت، اما سر مبارک سلطان کربلا در میان طشت طلا در پیش روی یزید ولدالزنا بود.
و چون برخی از شب درگذشت و به یک بار صدای غلغله و فریاد و صیحه و نالۀ اسیران خرابه و زنان آل محمّد و طفلکان و عیال جناب امام حسین علیهالسلام بلند شد و از صدای نالۀ جانگداز آن یتیمان چنان لرزه بر آن سر بریدۀ در طشتنهاده افتاد که به مقدار چهار اَرَش(۲) بلند شد و در هوا ایستاد، چون ابر بهاران گریان و به نالۀ حزین رو به خداوند ربّالعالمین نموده عرض کرد: «اللهمّ، هؤلاء أولادنا و أكبادنا و هؤلاء أصحابنا؛ [خدایا، اینها فرزندان و جگرگوشههای ما، و اینها اصحاب ما هستند]»؛ پس از این حالت، وحشت و اضطراب بر من مستولی شد، پس آنگاه آغاز گریه نمودم و جامه از تن دریدم.
و به روایت تحفه طاهر بن حارث گوید که: در آن اثنا دیدم که سر سیدالشهدا در هوا نمایان شد و چون خرابه به عمارت یزید مشرف بود، پس آن سر مبارک در هوا در بالای سر آن دختر ایستاد و لبهای مبارک را به تکلم آورد و فرمود که: «يا بنيّة يا قرّة عيني، لا تبكي؛ إنّني هاهنا فأنظرك و أسمع صوتك؛ یعنی ای دخترک من و ای نور چشم من، گریه مکن؛ بهدرستیکه من در اینجا هستم، پس به طرف تو نگاه میکنم و صدای تو را میشنوم».
پس در آن وقت از شدت فریاد و شیون آن اسیران، یزید بیایمان از خواب بیدار گردید و سر حضرت همچنان در هوا ایستاده بود. آنگاه آن سر بریده رو به یزید کرده فرمود: «ای پسر معاویه، من در حق تو چه بدی کرده بودم که تو با من اینهمه ظلم نمودی»! یعنی تن بیسر مرا به خاک کربلا انداختی و سر ما به خاریِ تمام به شهر شام آوردی و پردهگیان حرم مرا اسیر و خیمههای مرا غارت نمودی. پس متوجه اله شده، عرض کرد: «الهی، داد مرا از وی بستان»! پس لرزه بر اندام آن لعین بیایمان افتاد.
منبعکتاب وسیلة الفردوس (نسخۀ کتابخانۀ آیتالله مرعشی به شمارۀ ۸۲۸)، برگ ۴۰۶ سمت راست.
(۱)کلمه ناخوانا(۲) اَرَش هم به فاصلۀ آرنج تا نوک انگشتان دست گفته میشود و هم به فاصلۀ نوک انگشتان دو دست هنگام باز کردن کامل بازوها.
جهت بهتر دیدهشدن مطلب، از طریق سایت اقدام کنید:https://maghtal.mortagheb.ir/4146
Website: maghtal.mortagheb.ir
Channel: @maghtal_mortagheb
آه آه! وامصیبتاه از این مصیبت جانکاه که شهید ثالث در کتاب مجالس ذکر نموده است که دلهای محبین را تاب شنیدن آن نیست و جگرهای شیعیان امیرالمؤمنین علیهالسلام را خوناب مینماید و در هر وقت از اوقات به خاطر حضور نماید، بیاختیار اشک تو جاری میشود و اگرچه در کوچه و …(۱) و در مجالس عیش و سُرور و در محافل عشرت و سور باشی، آن مجلس و محفل مبدّل به عزا میگردد و آن داهیۀ عظمی و سانحۀ کبری به این قسم است که طاهر بن حارث میگوید: همین شب [در جریان شهادت حضرت رقیه علیهاالسلام] که اهلبیت رسالت در خرابۀ شام محنتانجام صداها را به شیون و ناله بلند نمودند و من در نزد یزید لعین بودم، چون خواب غفلت بر آن پلید …(۱) مستولی شد، گفت: «ای طاهر، بیا سر مرا به دامن تو نهم». پس من نشستم و آن لعین سر نحس خود را به دامن من نهاد و به خواب رفت، اما سر مبارک سلطان کربلا در میان طشت طلا در پیش روی یزید ولدالزنا بود.
و چون برخی از شب درگذشت و به یک بار صدای غلغله و فریاد و صیحه و نالۀ اسیران خرابه و زنان آل محمّد و طفلکان و عیال جناب امام حسین علیهالسلام بلند شد و از صدای نالۀ جانگداز آن یتیمان چنان لرزه بر آن سر بریدۀ در طشتنهاده افتاد که به مقدار چهار اَرَش(۲) بلند شد و در هوا ایستاد، چون ابر بهاران گریان و به نالۀ حزین رو به خداوند ربّالعالمین نموده عرض کرد: «اللهمّ، هؤلاء أولادنا و أكبادنا و هؤلاء أصحابنا؛ [خدایا، اینها فرزندان و جگرگوشههای ما، و اینها اصحاب ما هستند]»؛ پس از این حالت، وحشت و اضطراب بر من مستولی شد، پس آنگاه آغاز گریه نمودم و جامه از تن دریدم.
و به روایت تحفه طاهر بن حارث گوید که: در آن اثنا دیدم که سر سیدالشهدا در هوا نمایان شد و چون خرابه به عمارت یزید مشرف بود، پس آن سر مبارک در هوا در بالای سر آن دختر ایستاد و لبهای مبارک را به تکلم آورد و فرمود که: «يا بنيّة يا قرّة عيني، لا تبكي؛ إنّني هاهنا فأنظرك و أسمع صوتك؛ یعنی ای دخترک من و ای نور چشم من، گریه مکن؛ بهدرستیکه من در اینجا هستم، پس به طرف تو نگاه میکنم و صدای تو را میشنوم».
پس در آن وقت از شدت فریاد و شیون آن اسیران، یزید بیایمان از خواب بیدار گردید و سر حضرت همچنان در هوا ایستاده بود. آنگاه آن سر بریده رو به یزید کرده فرمود: «ای پسر معاویه، من در حق تو چه بدی کرده بودم که تو با من اینهمه ظلم نمودی»! یعنی تن بیسر مرا به خاک کربلا انداختی و سر ما به خاریِ تمام به شهر شام آوردی و پردهگیان حرم مرا اسیر و خیمههای مرا غارت نمودی. پس متوجه اله شده، عرض کرد: «الهی، داد مرا از وی بستان»! پس لرزه بر اندام آن لعین بیایمان افتاد.
(۱)کلمه ناخوانا(۲) اَرَش هم به فاصلۀ آرنج تا نوک انگشتان دست گفته میشود و هم به فاصلۀ نوک انگشتان دو دست هنگام باز کردن کامل بازوها.
۲
۱۵:۵۶
تأثیر شهادت حضرت رقیه علیها السلام بر آزادی اسرا به نقل از وسیلة الفردوس
متن کتاب
بعضی نوشتهاند که: یکی از جهات مرخصشدن اهلبیت رسول انام از محنتسرای شام واقعۀ وفاتیافتن صغیرۀ امام حسین علیهالسلام بود که بیشتر از واقعات دیگر تقاضای توبیخ و سرزنش یزید خونآشام مینمود.
منبعکتاب وسیلة الفردوس (نسخۀ کتابخانۀ آیتالله مرعشی به شمارۀ ۸۲۸)، برگ ۴۱۱ سمت راست.
جهت بهتر دیدهشدن مطلب، از طریق سایت اقدام کنید:https://maghtal.mortagheb.ir/4150
Website: maghtal.mortagheb.ir
Channel: @maghtal_mortagheb
بعضی نوشتهاند که: یکی از جهات مرخصشدن اهلبیت رسول انام از محنتسرای شام واقعۀ وفاتیافتن صغیرۀ امام حسین علیهالسلام بود که بیشتر از واقعات دیگر تقاضای توبیخ و سرزنش یزید خونآشام مینمود.
۲
۱۷:۳۷
عزاداری اسرا در شام به نقل از وسیلة الفردوس
متن کتاب
روي في بعض الكتب: فلمّا ندم ابن معاوية عن فعله الشنيع فرخّص عترتَه و غلمانه و جميع أهل الشام من نسوان بني هاشم و عبد المطّلب و من قريش و غيرهنّ إلی إقامة العزاء علی الحسين عليه السلام؛ یعنی در بعضی از کتب مصیبت روایت شده است: چونکه یزید بن معاویه علیه الهاویة از افعال قبیح و شنیع خود فیالجمله [و در ظاهر] نادم و پشیمان گردید، پس آنگاه اهلبیت خود را و اطفال خوردسال خود را و جمیع اهل شام را از زنان بنیهاشم و عبدالمطلب و از طایفۀ قریش و غیر از آنها، جمیع ایشان را مرخص نمود بر اینکه بر جناب امام حسین علیهالسلام عزا بر پا نمایند. پس یزید پلید امر کرد که حسینیخانهای از برای اسیران شاه شهیدان بنا و معیّن نمودند…
فنهض أهل الشام من الصغار و الكبار إلی عترة الرسول و بنات البتول؛ پس جمیع اهل شام از صغیر و کبیر از برای تعزیهداری با آهوناله و گریبان دریده، نوحهکنان داخل عزاخانۀ اهلبیت ستمرسیده گردیدند.
و نساء بني هاشم يصحْنَ و يخدشنَ وجوهَهُنّ و ينتفْنَ شعورهنّ مُحَفِّفاتٍ عليهنّ و تُلاحِظُ بنات البتول و بنات الحسين؛ (۱) و زنان بنیهاشم تماماً صیحهکنان و گریان و نالان و رویهای خود را خراشیده میکردند و مویهای خود را میکندند.
منبعکتاب وسیلة الفردوس (نسخۀ کتابخانۀ آیتالله مرعشی به شمارۀ ۸۲۸)، برگ ۴۱۳ سمت راست.
(۱) كذا.
جهت بهتر دیدهشدن مطلب، از طریق سایت اقدام کنید:https://maghtal.mortagheb.ir/4153
Website: maghtal.mortagheb.ir
Channel: @maghtal_mortagheb
روي في بعض الكتب: فلمّا ندم ابن معاوية عن فعله الشنيع فرخّص عترتَه و غلمانه و جميع أهل الشام من نسوان بني هاشم و عبد المطّلب و من قريش و غيرهنّ إلی إقامة العزاء علی الحسين عليه السلام؛ یعنی در بعضی از کتب مصیبت روایت شده است: چونکه یزید بن معاویه علیه الهاویة از افعال قبیح و شنیع خود فیالجمله [و در ظاهر] نادم و پشیمان گردید، پس آنگاه اهلبیت خود را و اطفال خوردسال خود را و جمیع اهل شام را از زنان بنیهاشم و عبدالمطلب و از طایفۀ قریش و غیر از آنها، جمیع ایشان را مرخص نمود بر اینکه بر جناب امام حسین علیهالسلام عزا بر پا نمایند. پس یزید پلید امر کرد که حسینیخانهای از برای اسیران شاه شهیدان بنا و معیّن نمودند…
فنهض أهل الشام من الصغار و الكبار إلی عترة الرسول و بنات البتول؛ پس جمیع اهل شام از صغیر و کبیر از برای تعزیهداری با آهوناله و گریبان دریده، نوحهکنان داخل عزاخانۀ اهلبیت ستمرسیده گردیدند.
و نساء بني هاشم يصحْنَ و يخدشنَ وجوهَهُنّ و ينتفْنَ شعورهنّ مُحَفِّفاتٍ عليهنّ و تُلاحِظُ بنات البتول و بنات الحسين؛ (۱) و زنان بنیهاشم تماماً صیحهکنان و گریان و نالان و رویهای خود را خراشیده میکردند و مویهای خود را میکندند.
(۱) كذا.
۳
۱۹:۵۰
عزاداری اسرا در شام به نقل از وسیلة الفردوس (۲)
متن کتاب
نُقِلَ أنّ بعضاً منهنّ مِن كثرة ضرب اليد علی أمّ رأسها وقعتْ مغشية عليها؛ یعنی نقل شده است که: [در مجلس عزاداری اسرا در شام] بعضی از آن بیکسان از بس ناله کرده بود و بر فرق خود زده بود، غش کرده، در میان آن غمخانه افتاده بودند.
فحينئذ قامتْ بنت عليّ فاطمة الكبری فقالت: «يا آل بني هاشم و المطّلب، لقد صُبَّتْ علينا مصائب و أحزان ما يُحكِيها الأقلام و الإنس؛ پس در اثنای آن ناله و افغان، دختر شاه لافتی جناب فاطمۀ کبری برپا خواست، پس فرمود: «ای آل بنی هاشم و عبدالمطلب، به تحقیق مصائب و احزانی بر ما اهلبیت وارد آمد که اقلام از حکایت آن عاجز و اوهام انس از نقل آن قاصر است!
فقد قتلوا رجالَنا و ذبحوا أطفالنا و نهبوا أموالنا و انقطعوا رجائنا و دَوَّرُونا في البلاد كسبايا الفين و ديلم؛ به تحقیق ای آل هاشم، مردان ما را کشتند و اطفال ما را ذبح کردند و اموال ما را به غارت بردند و امید ما را قطع نمودند و ما را در شهرها مانند اسیران فین و دیلم میگردانیدند»!
منبعکتاب وسیلة الفردوس (نسخۀ کتابخانۀ آیتالله مرعشی به شمارۀ ۸۲۸)، برگ ۴۱۴ سمت چپ.
جهت بهتر دیدهشدن مطلب، از طریق سایت اقدام کنید:https://maghtal.mortagheb.ir/4162
Website: maghtal.mortagheb.ir
Channel: @maghtal_mortagheb
نُقِلَ أنّ بعضاً منهنّ مِن كثرة ضرب اليد علی أمّ رأسها وقعتْ مغشية عليها؛ یعنی نقل شده است که: [در مجلس عزاداری اسرا در شام] بعضی از آن بیکسان از بس ناله کرده بود و بر فرق خود زده بود، غش کرده، در میان آن غمخانه افتاده بودند.
فحينئذ قامتْ بنت عليّ فاطمة الكبری فقالت: «يا آل بني هاشم و المطّلب، لقد صُبَّتْ علينا مصائب و أحزان ما يُحكِيها الأقلام و الإنس؛ پس در اثنای آن ناله و افغان، دختر شاه لافتی جناب فاطمۀ کبری برپا خواست، پس فرمود: «ای آل بنی هاشم و عبدالمطلب، به تحقیق مصائب و احزانی بر ما اهلبیت وارد آمد که اقلام از حکایت آن عاجز و اوهام انس از نقل آن قاصر است!
فقد قتلوا رجالَنا و ذبحوا أطفالنا و نهبوا أموالنا و انقطعوا رجائنا و دَوَّرُونا في البلاد كسبايا الفين و ديلم؛ به تحقیق ای آل هاشم، مردان ما را کشتند و اطفال ما را ذبح کردند و اموال ما را به غارت بردند و امید ما را قطع نمودند و ما را در شهرها مانند اسیران فین و دیلم میگردانیدند»!
۷
۹:۴۴
بیان وقایع کربلا در مجلس شام به نقل از وسیلة الفردوس
متن کتاب
فرُوي أنّه لمّا أمر اللعينُ بردّ جميع ما أُخِذَ من أهل البيت؛ و در بعضی کتب روایت شده است چونکه یزید لعین امر کرد به ردّ کردن جمیع چیزها که از اهلبیت رسالت به غارت برده بودند، پس اشقیاء کوفه و شام و لشکریان نافرجام هر یک مال به غارت بردهای را میآوردند.
پس در آن حین، فأخرَجوا رايتَين أحدهما أعظم من الأخری و نشروهما في الجامع بين يدي يزيد لعنه الله؛ پس دو علمی به آن مجلس درآوردند که یکی از آن دیگری بزرگتر بود و آنها را در میان مجلس واکردند در میانۀ هر دو دست یزیدِ پلید.
فسئَل عنهما؛ پس آن لعین از آن گروه بدآیین سؤال نمود که آنها چیست و نشانۀ کیست.
فقالوا له: «الراية الكبری كانتْ بيد عبّاس ابن أمير المؤمنين و الثاني كانت بيد حبيب ابن مظاهر»؛ پس به یزید پلید گفتند: «ایها الامیر، این علم که بزرگتر است از آن دیگری در دست جناب عباس ابن علی ابن ابیطالب بود و آن دیگری در دست حبیب ابن مظاهر بود».
فضجّ أهل الجامع ضجّة واحدة؛ پس اهل مجلس به یکبار همه شروع کردند به گریستن.
فقال: «ادنوهما منّي». فقرّبوهما إليه فجعل تارة يقوم و تارة يقعد استعظاماً لهما؛ پس یزید ملعون گفت: «آنها را به نزدیک من بیاورید». پس آن ملاعین آن علمها را در پیش روی آن بیدین بر زمین نهادند. پس آن ملعون دفعةً برمیخواست و مرةً مینشست به جهت تعظیم آنها.
ثمّ قال: «أُبِيتَ اللعنَ يا عبّاس هكذا يكون وفاء الأخ لأخيه»؛ بعد یزید گفت: «کناره شوی از بدی و دور شوی از ناامیدی ای عباس، همچنین میباشد وفاء برادر از برای برادرش».
بعد یزید متوجه حضار مجلس گردید وَ قال: «انظروا إلی العَلَم كيف عملتْ فيه الأسنّة و السهام حتّی لم يسلم إلّا مقبض يده»؛ گفت: «ای اهل مجلس، تماشا نمایید بر این علم که چگونه کار کرده در او نیزهها و تیرها تا اینکه چیزی از آن سالم نمانده به جز جای دستگیر آن».
فقيل له: «اعلم يا يزيد أنّه لمّا اقتحم المشرعة و ملاءَ القربة و قصد بها المخيّم فاجتمعنا عليه ثلاث فرق»؛ پس به یزید ملعون گفتند: «ای یزید، بدانید بهدرستیکه جناب عباس وقتیکه داخل شریعۀ فرات گردید و مشک را پر از آب نمود و با آن مشک قاصد خیمهها شد، پس آنگاه جمع شدیم بر او سه فرقه از لشکر خونخوار.
فرقةً علی القربة و فرقة علی العلم الذي كان بيده و فرقة عليه و لم يكبر ذالك عليه و هو يشقّ عجاجتنا؛ فرقهای بر مشک او و فرقهای بر این علم که در دست او بود و فرقهای بر جان او هیچ گران نمیآمد احاطهنمودن ما آنجناب را و آنجناب جمعیت ما را پراکنده میساخت.
حتّی طارتْ يداه و أُرِيق ماء القربت و وقف هنالك مستعبراً؛ تا اینکه دستهای او از تن در افتاد و آب مشک ریخته شد و در آن وقت در آنجا ایستاد، اشک چشمش را میریخت.
ثمّ عاجلناه و أَسَلْنا دمَه علی كتفه، وقف صريعاً و هو ينادي: وا أخاه، وا عطشاه؛ بعد به تعجیل کردیم و جاری نمودیم خون او را از کتفش، پس بر زمین افتاد و آنجناب ندا میکرد که: وااخاه و واعطشاه!
فضجّ الجامع بالبكاء و النحيب؛ پس حضّار مجلس تماماً به گریه و ناله در آمدند.
[«و أمّا حبيب بن مظاهر فتقدّم إلينا أَمام إمامِه، و بيده العَلَمُ، و معه جماعة من أعوانه فتفرّقوا علی ميمنتنا و ميسرتنا، و ساق هو فرسه علی عمر بن سعد و من معه، فثبّتْنا له، و كان مِن قوّته أنّه يختطف الفارس بيده فيضرب به آخر فيموتان. فلمّا انجلتْ الغبرة، و إذا هو صريع و هذا رأسه و علمه». فلمّا سمع الناس ذلك كبّروا مِن عظم آثارهما؛ «و اما حبیب بن مظاهر، او پیشاپیشِ امامش به سوی ما آمد، درحالیکه پرچم در دستش بود و گروهی از یارانش با او بودند؛ پس در سمت راست و چپ (سپاهِ) ما پراکنده شدند. او اسبش را به سوی عمر بن سعد و همراهانش تاخت و ما در برابر او پایداری کردیم. از توانمندی او چنان بود که سوارکاری را با دستش بلند میکرد و به سوارکار دیگری میکوبید و هر دو میمردند. چون غبار کنار رفت، ناگهان او را بر زمین افتاده دیدیم و این، سر و پرچم اوست». پس چون مردم این را شنیدند، از عظمت رشادت آن دو، بانگ تکبیر سر دادند.]
إذا برجل قد دخل و بيده مهد عبد الله الرضيع؛ ناگاه ملعون دینتباه قدم به مجلس یزید روسیاه نهاد و در دست او بود گهوارۀ عبدالله شیرخوار.
فلمّا رأتْه فاطمة الصغری قالتْ: «يا عمّتاه، هذا مهد أخي الرضيع، أريد أن أسئَلَ الرجلَ عنه»؛ چون فاطمۀ صغری آن مهد را دید، عرض کرد: «ای عمه، این گهوارۀ بردار شیرخوار من است، میخواهم که احوال برادرم را از این مرد سؤال نمایم».
فقامتْ إليه و قبضتْ علی المهد فقالت: «عزيز عليّ أن أری مهدَك و لا تراك عيني»؛ پس آن صغیره از جای خود برخواست و به نزد آن نامرد آمد و گهواره را برگرفت، پس گفت: «ای برادر، بسیار گران است بر من بر اینکه گهواره تو را ببینم و اما تو را مشاهده ننمایم»!
فرُوي أنّه لمّا أمر اللعينُ بردّ جميع ما أُخِذَ من أهل البيت؛ و در بعضی کتب روایت شده است چونکه یزید لعین امر کرد به ردّ کردن جمیع چیزها که از اهلبیت رسالت به غارت برده بودند، پس اشقیاء کوفه و شام و لشکریان نافرجام هر یک مال به غارت بردهای را میآوردند.
پس در آن حین، فأخرَجوا رايتَين أحدهما أعظم من الأخری و نشروهما في الجامع بين يدي يزيد لعنه الله؛ پس دو علمی به آن مجلس درآوردند که یکی از آن دیگری بزرگتر بود و آنها را در میان مجلس واکردند در میانۀ هر دو دست یزیدِ پلید.
فسئَل عنهما؛ پس آن لعین از آن گروه بدآیین سؤال نمود که آنها چیست و نشانۀ کیست.
فقالوا له: «الراية الكبری كانتْ بيد عبّاس ابن أمير المؤمنين و الثاني كانت بيد حبيب ابن مظاهر»؛ پس به یزید پلید گفتند: «ایها الامیر، این علم که بزرگتر است از آن دیگری در دست جناب عباس ابن علی ابن ابیطالب بود و آن دیگری در دست حبیب ابن مظاهر بود».
فضجّ أهل الجامع ضجّة واحدة؛ پس اهل مجلس به یکبار همه شروع کردند به گریستن.
فقال: «ادنوهما منّي». فقرّبوهما إليه فجعل تارة يقوم و تارة يقعد استعظاماً لهما؛ پس یزید ملعون گفت: «آنها را به نزدیک من بیاورید». پس آن ملاعین آن علمها را در پیش روی آن بیدین بر زمین نهادند. پس آن ملعون دفعةً برمیخواست و مرةً مینشست به جهت تعظیم آنها.
ثمّ قال: «أُبِيتَ اللعنَ يا عبّاس هكذا يكون وفاء الأخ لأخيه»؛ بعد یزید گفت: «کناره شوی از بدی و دور شوی از ناامیدی ای عباس، همچنین میباشد وفاء برادر از برای برادرش».
بعد یزید متوجه حضار مجلس گردید وَ قال: «انظروا إلی العَلَم كيف عملتْ فيه الأسنّة و السهام حتّی لم يسلم إلّا مقبض يده»؛ گفت: «ای اهل مجلس، تماشا نمایید بر این علم که چگونه کار کرده در او نیزهها و تیرها تا اینکه چیزی از آن سالم نمانده به جز جای دستگیر آن».
فقيل له: «اعلم يا يزيد أنّه لمّا اقتحم المشرعة و ملاءَ القربة و قصد بها المخيّم فاجتمعنا عليه ثلاث فرق»؛ پس به یزید ملعون گفتند: «ای یزید، بدانید بهدرستیکه جناب عباس وقتیکه داخل شریعۀ فرات گردید و مشک را پر از آب نمود و با آن مشک قاصد خیمهها شد، پس آنگاه جمع شدیم بر او سه فرقه از لشکر خونخوار.
فرقةً علی القربة و فرقة علی العلم الذي كان بيده و فرقة عليه و لم يكبر ذالك عليه و هو يشقّ عجاجتنا؛ فرقهای بر مشک او و فرقهای بر این علم که در دست او بود و فرقهای بر جان او هیچ گران نمیآمد احاطهنمودن ما آنجناب را و آنجناب جمعیت ما را پراکنده میساخت.
حتّی طارتْ يداه و أُرِيق ماء القربت و وقف هنالك مستعبراً؛ تا اینکه دستهای او از تن در افتاد و آب مشک ریخته شد و در آن وقت در آنجا ایستاد، اشک چشمش را میریخت.
ثمّ عاجلناه و أَسَلْنا دمَه علی كتفه، وقف صريعاً و هو ينادي: وا أخاه، وا عطشاه؛ بعد به تعجیل کردیم و جاری نمودیم خون او را از کتفش، پس بر زمین افتاد و آنجناب ندا میکرد که: وااخاه و واعطشاه!
فضجّ الجامع بالبكاء و النحيب؛ پس حضّار مجلس تماماً به گریه و ناله در آمدند.
[«و أمّا حبيب بن مظاهر فتقدّم إلينا أَمام إمامِه، و بيده العَلَمُ، و معه جماعة من أعوانه فتفرّقوا علی ميمنتنا و ميسرتنا، و ساق هو فرسه علی عمر بن سعد و من معه، فثبّتْنا له، و كان مِن قوّته أنّه يختطف الفارس بيده فيضرب به آخر فيموتان. فلمّا انجلتْ الغبرة، و إذا هو صريع و هذا رأسه و علمه». فلمّا سمع الناس ذلك كبّروا مِن عظم آثارهما؛ «و اما حبیب بن مظاهر، او پیشاپیشِ امامش به سوی ما آمد، درحالیکه پرچم در دستش بود و گروهی از یارانش با او بودند؛ پس در سمت راست و چپ (سپاهِ) ما پراکنده شدند. او اسبش را به سوی عمر بن سعد و همراهانش تاخت و ما در برابر او پایداری کردیم. از توانمندی او چنان بود که سوارکاری را با دستش بلند میکرد و به سوارکار دیگری میکوبید و هر دو میمردند. چون غبار کنار رفت، ناگهان او را بر زمین افتاده دیدیم و این، سر و پرچم اوست». پس چون مردم این را شنیدند، از عظمت رشادت آن دو، بانگ تکبیر سر دادند.]
إذا برجل قد دخل و بيده مهد عبد الله الرضيع؛ ناگاه ملعون دینتباه قدم به مجلس یزید روسیاه نهاد و در دست او بود گهوارۀ عبدالله شیرخوار.
فلمّا رأتْه فاطمة الصغری قالتْ: «يا عمّتاه، هذا مهد أخي الرضيع، أريد أن أسئَلَ الرجلَ عنه»؛ چون فاطمۀ صغری آن مهد را دید، عرض کرد: «ای عمه، این گهوارۀ بردار شیرخوار من است، میخواهم که احوال برادرم را از این مرد سؤال نمایم».
فقامتْ إليه و قبضتْ علی المهد فقالت: «عزيز عليّ أن أری مهدَك و لا تراك عيني»؛ پس آن صغیره از جای خود برخواست و به نزد آن نامرد آمد و گهواره را برگرفت، پس گفت: «ای برادر، بسیار گران است بر من بر اینکه گهواره تو را ببینم و اما تو را مشاهده ننمایم»!
۱
۱۳:۵۸
ثمّ قال: «يا ويلك أين قرّة عيني، أين صاحب هذا المهد الذي بين يديك»؛ بعد گفت: «ایوای بر تو، پس در کجاست روشنی بصرم و در کجاست صاحب این گهواره که در دست تو میباشد»!
فبكی يزيد و التفتَ إلی الرجل و قال له: «مِن أين أتيتَ بهذا»؛ پس یزید ملعون با آن قساوت قلب گریست، بعد ملتفت آن مرد گردید و به او گفت که: «این گهواره را از کجا آوردی»؟
فقال له: «اعلم كان للحسين طفلٌ رضيعٌ جائنا به يوم الطفّ حاملاً له بين يديه يطلب جرعة من الماء»؛ پس آن شخص به یزید گفت: «بدان که از برای امام حسین طفلی شیرخواری بود، آنجناب در روز عاشوراء با آن طفل به نزد ما آمد درحالتیکه او را در بالای دو دست گرفته بود و یک جرعه آب از آب فرات به جهت آن طفل از ما میخواست.
فضربه حرملة ابن كاهل بسهمٍ فقتله؛ پس حرملة ابن کاهل ملعون یک تیری به گلوی آن طفل زد، پس از آن تیر جان دارد.
فخضّب الحسين يديه بدم حتّی امتلأتا و رمی به نحو السماء و قال: يا عدل يا حكيم، احكم بيني و بين قاتل ولدي؛ پس حضرت امام حسین دستهای خود را به خون آن طفل مخضّب ساخت تا اینکه هر دو دست خود را از آن خون مملوّ نمود و آن خون را به جانب آسمان میپاشید و میفرمود: ای خداوند عادل و حکیم، حکم کن در میان من و در میانۀ قاتل فرزندم»!
فقال يزيد: «لو كنت حاضراً لقتلتُ قاتله»؛ پس یزید ملعون گفت: «هرگاه من در کربلا میبودم، قاتل او را میکشتم».
ثمّ أتی كافرٌ بلباس العبّاس؛ بعد کافری قدم به مجلس آن خنّاس نهاد و لباس خونآلود زبدۀ ناس، حضرت عباس را درآورد.
فأتی ملعونٌ بلباس عزيز الحسين عليّ الأكبر؛ پس ملعون دیگر قدم به بزم آن ابتر نهاد، لباسهای عزیز حسینِ تشنهجگر، جناب علیاکبر را در برابر یزید بداختر بر زمین نهاد.
فأتی منافقٌ بما لَبِسَهُ القاسمُ حين شهادته؛ پس منافقی بدنهادی به محفل یزید بدبنیاد قدم نهاد، لباسهای حضرت قاسم نوداماد ناشاد را در پیش روی آن ثانی نمرود و شدّاد بر زمین نهاد.
ثمّ أتی جمعٌ من الملاعين بألبسة النساء و أخمرتهنّ و خلخالهنّ و قرطهنّ و أمثال ذالك؛ بعد جمعی از ملاعین لباسهای زنان را و مقنعۀ آن دستگیران را با خلخالها و گوشوارههای ایشان و با امثال آن به مجلس آن بیایمان در آوردند.
قال الراوي: فبينما نحن كذالك إذ دخل الشمر و بيده خُرْجٌ فأخرج ما فيه و ممّا كان فيه ثوبٌ فنشروه بين يديه و هو مخرّق من شقّ السهام و الطعن و الضرب و مصبوغٌ بحمرة الدم؛ راوی میگوید که در آن اثنا ناگاه شمر ولدالزنا داخل آن مجلس گردید و در دست او خرجینی بود، پس هرچه در آن بود بیرون آورد و از آن چیزها در آن خرجین بود، لباسی بود. پس شمر ملعون در برابر یزیدِ از سگ دون، آن را گشود. آه آه که آن لباس پارهپاره شده بود از ضرب تیرها و نیزهها و ضربتها و رنگین شده بود از سرخی خون!
فقال اللعين: «هذا ثوب من»؛ پس یزید ملعون به شمر لعین گفت: «این لباس کیست که اینطور پارهپاره گردیده و به خون آلوده شده است»؟
فقال الشمر: «هذا ثوب عدوّك الذي رأسه بين يديك»؛ شمر لعین جواب داد که: «این لباس دشمن تو است، آنچنانیکه سر او در میانۀ هر دو دست تو نهاده شده است».
فجعل ينظر و يقول: «كيف سلبتَه يا بن الضبابي»؛ پس یزید پلید متوجه آن لباس گردید و نگاه میکرد و میگفت: «ای پسر ضبابی، این لباس را به چه قسم از بدن آن حضرت بیرون آوردی»؟
فقال: «يا يزيد، إنّه خرّق الثوبَ و لبسه تحت ثيابه و نحن ننظر إليه لئلّا يعرّی بعد قتله»؛ پس شمر عنید به یزید پلید گفت: «ایها الامیر، بدان که حضرت امام حسین خود به دست خود این لباس را پاره نمود و او را از زیر لباس خود پوشید، درحالتیکه ما به طرف آن حضرت نگاه میکردیم و آن حضرت به خیال اینکه او را بعد از شهادتش عریان نکنند.
فلمّا قتلناه سلبنا جميع ثيابه و تركناه عارياً تُصْهِرُهُ الشمسُ؛ چونکه او را شهید نمودیم، جمیع لباس او را غارت کردیم و او را عریان گذاشتیم که آفتاب بدن او را میسوزانید».
فقال: «لعن الله طاغيتَكم، ما أمرتُه بذالك»؛ پس یزید ملعون گفت که: «خداوند لعنت نماید طاغی شما را – که مراد از [او] عبیدالله ابن زیاد باشد – و من او را به این قسم چیزها امر نکرده بودم.
يا شمر، سلب الله الرحمة من قلبك؛ ای شمر، خداوند عالم رحم را از قلب تو سلب نموده که با وجود این عملها دلت بر آن حضرت نمیسوخت و بر او رحمت نمیآمد»!
قال: «نعم، لكن رقّ قلبي للحسين في ثلاث مواطن»؛ شمر گفت: «بلی، خداوند رحم را از دل من برداشته است، لکن قلب من از برای حسین در سه جا به درد آمد و بسیار سوخت.
فبكی يزيد و التفتَ إلی الرجل و قال له: «مِن أين أتيتَ بهذا»؛ پس یزید ملعون با آن قساوت قلب گریست، بعد ملتفت آن مرد گردید و به او گفت که: «این گهواره را از کجا آوردی»؟
فقال له: «اعلم كان للحسين طفلٌ رضيعٌ جائنا به يوم الطفّ حاملاً له بين يديه يطلب جرعة من الماء»؛ پس آن شخص به یزید گفت: «بدان که از برای امام حسین طفلی شیرخواری بود، آنجناب در روز عاشوراء با آن طفل به نزد ما آمد درحالتیکه او را در بالای دو دست گرفته بود و یک جرعه آب از آب فرات به جهت آن طفل از ما میخواست.
فضربه حرملة ابن كاهل بسهمٍ فقتله؛ پس حرملة ابن کاهل ملعون یک تیری به گلوی آن طفل زد، پس از آن تیر جان دارد.
فخضّب الحسين يديه بدم حتّی امتلأتا و رمی به نحو السماء و قال: يا عدل يا حكيم، احكم بيني و بين قاتل ولدي؛ پس حضرت امام حسین دستهای خود را به خون آن طفل مخضّب ساخت تا اینکه هر دو دست خود را از آن خون مملوّ نمود و آن خون را به جانب آسمان میپاشید و میفرمود: ای خداوند عادل و حکیم، حکم کن در میان من و در میانۀ قاتل فرزندم»!
فقال يزيد: «لو كنت حاضراً لقتلتُ قاتله»؛ پس یزید ملعون گفت: «هرگاه من در کربلا میبودم، قاتل او را میکشتم».
ثمّ أتی كافرٌ بلباس العبّاس؛ بعد کافری قدم به مجلس آن خنّاس نهاد و لباس خونآلود زبدۀ ناس، حضرت عباس را درآورد.
فأتی ملعونٌ بلباس عزيز الحسين عليّ الأكبر؛ پس ملعون دیگر قدم به بزم آن ابتر نهاد، لباسهای عزیز حسینِ تشنهجگر، جناب علیاکبر را در برابر یزید بداختر بر زمین نهاد.
فأتی منافقٌ بما لَبِسَهُ القاسمُ حين شهادته؛ پس منافقی بدنهادی به محفل یزید بدبنیاد قدم نهاد، لباسهای حضرت قاسم نوداماد ناشاد را در پیش روی آن ثانی نمرود و شدّاد بر زمین نهاد.
ثمّ أتی جمعٌ من الملاعين بألبسة النساء و أخمرتهنّ و خلخالهنّ و قرطهنّ و أمثال ذالك؛ بعد جمعی از ملاعین لباسهای زنان را و مقنعۀ آن دستگیران را با خلخالها و گوشوارههای ایشان و با امثال آن به مجلس آن بیایمان در آوردند.
قال الراوي: فبينما نحن كذالك إذ دخل الشمر و بيده خُرْجٌ فأخرج ما فيه و ممّا كان فيه ثوبٌ فنشروه بين يديه و هو مخرّق من شقّ السهام و الطعن و الضرب و مصبوغٌ بحمرة الدم؛ راوی میگوید که در آن اثنا ناگاه شمر ولدالزنا داخل آن مجلس گردید و در دست او خرجینی بود، پس هرچه در آن بود بیرون آورد و از آن چیزها در آن خرجین بود، لباسی بود. پس شمر ملعون در برابر یزیدِ از سگ دون، آن را گشود. آه آه که آن لباس پارهپاره شده بود از ضرب تیرها و نیزهها و ضربتها و رنگین شده بود از سرخی خون!
فقال اللعين: «هذا ثوب من»؛ پس یزید ملعون به شمر لعین گفت: «این لباس کیست که اینطور پارهپاره گردیده و به خون آلوده شده است»؟
فقال الشمر: «هذا ثوب عدوّك الذي رأسه بين يديك»؛ شمر لعین جواب داد که: «این لباس دشمن تو است، آنچنانیکه سر او در میانۀ هر دو دست تو نهاده شده است».
فجعل ينظر و يقول: «كيف سلبتَه يا بن الضبابي»؛ پس یزید پلید متوجه آن لباس گردید و نگاه میکرد و میگفت: «ای پسر ضبابی، این لباس را به چه قسم از بدن آن حضرت بیرون آوردی»؟
فقال: «يا يزيد، إنّه خرّق الثوبَ و لبسه تحت ثيابه و نحن ننظر إليه لئلّا يعرّی بعد قتله»؛ پس شمر عنید به یزید پلید گفت: «ایها الامیر، بدان که حضرت امام حسین خود به دست خود این لباس را پاره نمود و او را از زیر لباس خود پوشید، درحالتیکه ما به طرف آن حضرت نگاه میکردیم و آن حضرت به خیال اینکه او را بعد از شهادتش عریان نکنند.
فلمّا قتلناه سلبنا جميع ثيابه و تركناه عارياً تُصْهِرُهُ الشمسُ؛ چونکه او را شهید نمودیم، جمیع لباس او را غارت کردیم و او را عریان گذاشتیم که آفتاب بدن او را میسوزانید».
فقال: «لعن الله طاغيتَكم، ما أمرتُه بذالك»؛ پس یزید ملعون گفت که: «خداوند لعنت نماید طاغی شما را – که مراد از [او] عبیدالله ابن زیاد باشد – و من او را به این قسم چیزها امر نکرده بودم.
يا شمر، سلب الله الرحمة من قلبك؛ ای شمر، خداوند عالم رحم را از قلب تو سلب نموده که با وجود این عملها دلت بر آن حضرت نمیسوخت و بر او رحمت نمیآمد»!
قال: «نعم، لكن رقّ قلبي للحسين في ثلاث مواطن»؛ شمر گفت: «بلی، خداوند رحم را از دل من برداشته است، لکن قلب من از برای حسین در سه جا به درد آمد و بسیار سوخت.
۱
۱۳:۵۸
الأوّل لمّا قتلنا جميع أنصاره و أقبل إلينا يَعِظُنا فبينما هو واقفٌ إذ خرجتْ امرأةٌ من الخيمة و في حضنها طفلٌ رضيعٌ و هي مذعورة و وقفتْ في إذاء الحسين؛ اول مکانی که دلم بر حسین بسیار سوخت، همین وقت بود که چون جمیع اعوان و انصار او را به قتل در آوردیم، پس آن حضرت به طرف ما در آمده و ما را موعظه مینمود که در آن حال در وسط میدان ایستاده بود، ناگاه یک زنی از خیام امامت بیرون آمد و در زیر بغلش طفلی شیرخواری بود و آن زن ترسان و لرزان در برابر حضرت امام حسین ایستاد.
قالتْ: «يا أخي، هذا طفلك يتلظّی من العطش و قد جفّ الرضاع و يبستْ شفتاه و غارت عيناه»؛ عرض کرد: «ای برادر جان، این است طفل شیرخوار تو که آتش گرفته است از عطش و پستان مادرش خشک شده و لبهایش از تشنگی خشک گردیده و چشمهایش فرورفته است».
فتناوله منها و يشمّه و يبكي و دموعه يتساقط علی الطفلِ و الطفلُ لا يستطيع البكاء غير أنّه يلوك لسانَه من الظماء؛ پس آنجناب آن طفل را از آن زن بگرفت، او را میبوسید و میگریست و اشک چشمش به رخسار آن طفل میریخت و آن طفل را قدرت به گریستن نبود به غیر از اینکه زبان خود را از تشنگی میخوایید.
الثانية لمّا عزم علی الجهاد بنفسه فأقبل يودّع أهله و نسائَه؛ موضع دویّمین که دلم به احوال آن حضرت سوخت، همان وقت بود آن حضرت با نفس نفیس خود عازم جهاد گردید. پس آنگاه به نزد خیام اهلبیت طهارت تشریففرما شدند و اهل و عیال خود را وداع مینمود.
فلمّا فرغ همّ بالركوب قبضن علی أثيابه و منهنّ ينادين: «إلی أين تمضي عنّا يا حمانا» و هو ينظر تارة إلی أطفاله و أخری إلی عياله؛ چون آنجناب از وداع فارغ گردید، خواست که سوار گردد، پس اهلبیت کلّاً از دامن جامههای او آویختند و بعضی از آنها میگفتند: «ای حمایتکنندۀ ما غریبان از بیکسان، به کجا کنارهگیری»! و آنجناب گاه به اطفال خوردسال خود مینگریست و گاهی به عیال خود نگاه میکرد و میگریست.
حتّی قبضتْ إحداهنّ علی ركابه فركب، فهنّ خلفه في رنّةٍ و عويل حتّی اتّصلتْ الرنّة بالرنّة و العبرة بالعبرة؛ آه آه واحزناه! تا اینکه از آن زنان یکی رکاب او را گرفته، پس آنجناب سوار گردید، پس اهلبیت در عقب او در دادوفریاد بودند تا اینکه ناله و داد به یکدیگر پیوسته بود و اشک و سرشک به یکدیگر آمیخته.
الثالثة لمّا سقط عن ظهر جواده و نادی منادي الأمير: «مَن يجتزّ رأس الحسين و له الجايزة السنيّة»؛ موضع سیّمین همان وقت بود که آن حضرت از بسیاری زخم تاب مقاومت در بالای اسب نیاورده، بر زمین افتاد. پس آنگاه منادی ابن سعد روسیاه ندا درد داد که: «کیست سر حسین از تن او قطع نماید که از برای اوست جایزۀ عظیم»؟ پس در آن وقت من از اسب خود فرو آمدم و به طرف او میرفتم.
فلمّا أقبلتُ إليه رأيتُه يجود بنفسه ركبتُ علی صدره ففتح عينيه علی وجهی و استقسی الماء في تلك الحالة ثمّ أُغْمِي عليه؛ چون من به طرف او روانه شدم، دیدم که آنجناب نفس خود را به طبق اخلاص نهاده بود. آه وامصیبتاه! آن ولدالزنا میگفت: ایها الامیر، پس من به سینۀ بیکینۀ او سوار شدم، پس آن حضرت چشمهای حقبین خود را به روی من گشود، در آن حالت طلب آب نمود، بعد غش نمود.
فلمّا أفاق فسئلني عن جدّه و أبيه و أمّه و أخيه فأجبتُه؛ چون به هوش آمد، جد بزرگوار خود را و پدر و مادر و برادر خود را از من سؤال نمود، پس من او را جواب دادم.
فقال: «فَلِمَ تقتلني»؟ فقلت: «للجايزة». فدمعت عيناه؛ پس آن بزرگوار فرمود: «پس مرا به چه سبب میکشی»؟ پس من عرض کردم: «از برای جایزه». پس در آن وقت گریست.
فذكرت شرف جدّه محمّد المصطفی و شغفه به فرقّ له قلبي؛ پس من در آن وقت متذکّر شرافت جدش محمد المصطفی شدم و محبت زیاد او را به امام حسین، پس دلم بر احوال او بسیار بسوخت.
ولكن لا بدّ من امضاء أمر الأمير؛ لکن از امضاء امر امیر لابدّ و لاعلاج بودیم».
فلمّا سمع أهل الجامع ضجّوا ضجّة واحدة؛ چون حضّار مجلس این کلمات جانسوز را از آن لعینِ دغا شنیدند، پس همه به یکبار به ناله و نوحه و صیحه و فریاد درآمدند. پس آن منافقان یکانیکان میآمدند، ناگاه سنان بیایمان داخل شد، خیمۀ بی صاحب و مسند و متکای آن حضرت را آورد.
منبعکتاب وسیلة الفردوس (نسخۀ کتابخانۀ آیتالله مرعشی به شمارۀ ۸۲۸)، برگ ۴۱۵ سمت چپ. آنچه بین دو کروشه[] آمده از مقتل تذکار الحزین، نسخۀ مرکز احیاء، ص ۲۴۵. البته این متن نوشتۀ نویسندۀ کتاب تذکار الحزین نیست، بلکه کاتب آن نسخه، ابراهیم بن حسن قفطان نجفی در انتهای نسخه این مطلب را نقل کرده است. همچنین ترجمۀ متن تذکار الحزین از ماست و آن کتاب فقط متن عربی را نوشته بود.
جهت بهتر دیدهشدن مطلب، از طریق سایت اقدام کنید:https://maghtal.mortagheb.ir/234
Website: maghtal.mortagheb.ir
Channel: @maghtal_mortagheb
قالتْ: «يا أخي، هذا طفلك يتلظّی من العطش و قد جفّ الرضاع و يبستْ شفتاه و غارت عيناه»؛ عرض کرد: «ای برادر جان، این است طفل شیرخوار تو که آتش گرفته است از عطش و پستان مادرش خشک شده و لبهایش از تشنگی خشک گردیده و چشمهایش فرورفته است».
فتناوله منها و يشمّه و يبكي و دموعه يتساقط علی الطفلِ و الطفلُ لا يستطيع البكاء غير أنّه يلوك لسانَه من الظماء؛ پس آنجناب آن طفل را از آن زن بگرفت، او را میبوسید و میگریست و اشک چشمش به رخسار آن طفل میریخت و آن طفل را قدرت به گریستن نبود به غیر از اینکه زبان خود را از تشنگی میخوایید.
الثانية لمّا عزم علی الجهاد بنفسه فأقبل يودّع أهله و نسائَه؛ موضع دویّمین که دلم به احوال آن حضرت سوخت، همان وقت بود آن حضرت با نفس نفیس خود عازم جهاد گردید. پس آنگاه به نزد خیام اهلبیت طهارت تشریففرما شدند و اهل و عیال خود را وداع مینمود.
فلمّا فرغ همّ بالركوب قبضن علی أثيابه و منهنّ ينادين: «إلی أين تمضي عنّا يا حمانا» و هو ينظر تارة إلی أطفاله و أخری إلی عياله؛ چون آنجناب از وداع فارغ گردید، خواست که سوار گردد، پس اهلبیت کلّاً از دامن جامههای او آویختند و بعضی از آنها میگفتند: «ای حمایتکنندۀ ما غریبان از بیکسان، به کجا کنارهگیری»! و آنجناب گاه به اطفال خوردسال خود مینگریست و گاهی به عیال خود نگاه میکرد و میگریست.
حتّی قبضتْ إحداهنّ علی ركابه فركب، فهنّ خلفه في رنّةٍ و عويل حتّی اتّصلتْ الرنّة بالرنّة و العبرة بالعبرة؛ آه آه واحزناه! تا اینکه از آن زنان یکی رکاب او را گرفته، پس آنجناب سوار گردید، پس اهلبیت در عقب او در دادوفریاد بودند تا اینکه ناله و داد به یکدیگر پیوسته بود و اشک و سرشک به یکدیگر آمیخته.
الثالثة لمّا سقط عن ظهر جواده و نادی منادي الأمير: «مَن يجتزّ رأس الحسين و له الجايزة السنيّة»؛ موضع سیّمین همان وقت بود که آن حضرت از بسیاری زخم تاب مقاومت در بالای اسب نیاورده، بر زمین افتاد. پس آنگاه منادی ابن سعد روسیاه ندا درد داد که: «کیست سر حسین از تن او قطع نماید که از برای اوست جایزۀ عظیم»؟ پس در آن وقت من از اسب خود فرو آمدم و به طرف او میرفتم.
فلمّا أقبلتُ إليه رأيتُه يجود بنفسه ركبتُ علی صدره ففتح عينيه علی وجهی و استقسی الماء في تلك الحالة ثمّ أُغْمِي عليه؛ چون من به طرف او روانه شدم، دیدم که آنجناب نفس خود را به طبق اخلاص نهاده بود. آه وامصیبتاه! آن ولدالزنا میگفت: ایها الامیر، پس من به سینۀ بیکینۀ او سوار شدم، پس آن حضرت چشمهای حقبین خود را به روی من گشود، در آن حالت طلب آب نمود، بعد غش نمود.
فلمّا أفاق فسئلني عن جدّه و أبيه و أمّه و أخيه فأجبتُه؛ چون به هوش آمد، جد بزرگوار خود را و پدر و مادر و برادر خود را از من سؤال نمود، پس من او را جواب دادم.
فقال: «فَلِمَ تقتلني»؟ فقلت: «للجايزة». فدمعت عيناه؛ پس آن بزرگوار فرمود: «پس مرا به چه سبب میکشی»؟ پس من عرض کردم: «از برای جایزه». پس در آن وقت گریست.
فذكرت شرف جدّه محمّد المصطفی و شغفه به فرقّ له قلبي؛ پس من در آن وقت متذکّر شرافت جدش محمد المصطفی شدم و محبت زیاد او را به امام حسین، پس دلم بر احوال او بسیار بسوخت.
ولكن لا بدّ من امضاء أمر الأمير؛ لکن از امضاء امر امیر لابدّ و لاعلاج بودیم».
فلمّا سمع أهل الجامع ضجّوا ضجّة واحدة؛ چون حضّار مجلس این کلمات جانسوز را از آن لعینِ دغا شنیدند، پس همه به یکبار به ناله و نوحه و صیحه و فریاد درآمدند. پس آن منافقان یکانیکان میآمدند، ناگاه سنان بیایمان داخل شد، خیمۀ بی صاحب و مسند و متکای آن حضرت را آورد.
۲
۱۳:۵۸