اگرچه اسم این تِم kids بود لکن مانع نصبش نشد. :)
وای! اینجوری هربار ساعت میبینم روحم شاد میشه.

وای! اینجوری هربار ساعت میبینم روحم شاد میشه.
۷۱۸
۴:۴۲
#درخواست_حمایت متأسفانه یکی از دوستانم درگیر سرطان خون شده و یکی از داروهاش در شهر خودشون پیدا نمیشه. اگر کسی میتونه پیدا کنه لطفاً به بنده پیام بده: @mansoorehrezai
کپسول هیدروکسی اوره ۵۰۰، آلمانی
متاسفانه ایرانی و هندیش بهش نساخته.🥲
کپسول هیدروکسی اوره ۵۰۰، آلمانی
متاسفانه ایرانی و هندیش بهش نساخته.🥲
۴۵۸
۷:۳۰
محبوب من! منصوره رضایی
#درخواست_حمایت متأسفانه یکی از دوستانم درگیر سرطان خون شده و یکی از داروهاش در شهر خودشون پیدا نمیشه. اگر کسی میتونه پیدا کنه لطفاً به بنده پیام بده: @mansoorehrezai کپسول هیدروکسی اوره ۵۰۰، آلمانی متاسفانه ایرانی و هندیش بهش نساخته.🥲
به لطف خدا و شما پیدا و تهیه شد.
تنهای عزیزتان به ناز طبیبان نیازمند مباد

تنهای عزیزتان به ناز طبیبان نیازمند مباد
۴۳۷
۱۱:۳۲
به دوستم گفتم: عکسی که پارسال تولدم ازم گرفتی خیلی ماندگار شد. روی چندتا پوستر رفت، توی چندتا مجله منتشر شد. توی سالن همایشهای رضوی پخش شد، توی کتاب چاپ شد.امسال هم یه عکس قشنگ ماندگار ازم بگیر. حقیقتاً عکس هنرمندانهای گرفت. گفتم اقلّاً اینجا ثبت و ماندگار بشه. :)
پ.ن: سانسورهای خود را به ما بسپارید. :)))
پ.ن: سانسورهای خود را به ما بسپارید. :)))
۴۷۶
۱۶:۴۱
دوستم ورژن دههی پنجاه عکس پروفایلم را درست کرده و برایم فرستاده. لابد دیده کم به اینستاگرام وصل میشوم و ترسیده از این موج جا بمانم! عکس، همان عکس خودم است؛ فقط مقدار معتنابهی از موهایم از روسری گلگلیام بیرون زده و بهجای مانتوی سرمهای، بلوز بافت سرمهای و دامن چهارخانهی سرمهای،قرمز پوشیدهام. از دوستم تشکر میکنم و برای اینکه توی ذوقش نخورد میگویم: «چه بامزه» اما راستش اصلاً برایم بامزه نیست. این ترند اینستاگرام از نظر من فقط یک موج نوستالژیک نیست. میخواهد حس حسرت و نارضایتی القاء کند که کاش به جای این دورهی مزخرف در آن دوران جذاب زندگی میکردیم و خوش بودیم.
من اما با دیدن عکس نوستالژیکم پرت میشوم به هفت هشتسال پیش و اولین جلسات تراپیام و صدای خانمدکتر مثل ضربهی پتک میپیچد توی سرم: «منصوره جان! این زخمها و رنجهای زنانه مثل یک الگو و باور و میراث، از مادرِ مادربزرگت رسیده به مادربزرگت، از مادربزرگت رسیده به مادرت، از مادرت به تو، میخواهی از تو هم برسه به دخترت یا میخواهی این زنجیره رو قطع کنی؟» معلوم است که نمیخواستم حامل ناآگاهیها و دردهای ناخواسته باشم. معلوم است که قطع این زنجیره، اگرچه ناقص و ناتمام، درد و رنج مضاعف داشت اما خوشحالم که به قدر توان خودم قطعش کردم.
معلوم است عکسهای نوستالژیک، خوشرنگوآب هستند اما آیا واقعیت جامعه، حداقل دربارهی زنها، همینقدر زیبا و خوشرنگوآب بوده؟ آیا زنها بهقدر حالا سواد و دانش و آگاهی و استقلال داشتند؟ با دیدن عکس نوستالژیکم به حسرتها و محدودیتهای مامان عزیز و مامانبزرگِ قشنگم فکر میکنم و هیچ دلم نمیخواهد جای آنها باشم.
از دیشب کلی قصه بافتهام برای آن عکس. اگر در آن دوره بودم، به احتمال بسیار زیاد، نهایتاً تا مقطع دیپلم درس خوانده بودم و الآن چندتا نوه داشتم! یعنی یک مادربزرگِ پا به سن گذاشته، حساب میشدم. :)
پ.ن: بدیهی است که این یادداشت، به معنی رضایت کامل از دورهی کنونی و دفاع از وضعیت فعلی نیست و قصد قیاسهای معالفارق و تعمیمدادن ندارد.همین!
@MahboubeMan
من اما با دیدن عکس نوستالژیکم پرت میشوم به هفت هشتسال پیش و اولین جلسات تراپیام و صدای خانمدکتر مثل ضربهی پتک میپیچد توی سرم: «منصوره جان! این زخمها و رنجهای زنانه مثل یک الگو و باور و میراث، از مادرِ مادربزرگت رسیده به مادربزرگت، از مادربزرگت رسیده به مادرت، از مادرت به تو، میخواهی از تو هم برسه به دخترت یا میخواهی این زنجیره رو قطع کنی؟» معلوم است که نمیخواستم حامل ناآگاهیها و دردهای ناخواسته باشم. معلوم است که قطع این زنجیره، اگرچه ناقص و ناتمام، درد و رنج مضاعف داشت اما خوشحالم که به قدر توان خودم قطعش کردم.
معلوم است عکسهای نوستالژیک، خوشرنگوآب هستند اما آیا واقعیت جامعه، حداقل دربارهی زنها، همینقدر زیبا و خوشرنگوآب بوده؟ آیا زنها بهقدر حالا سواد و دانش و آگاهی و استقلال داشتند؟ با دیدن عکس نوستالژیکم به حسرتها و محدودیتهای مامان عزیز و مامانبزرگِ قشنگم فکر میکنم و هیچ دلم نمیخواهد جای آنها باشم.
از دیشب کلی قصه بافتهام برای آن عکس. اگر در آن دوره بودم، به احتمال بسیار زیاد، نهایتاً تا مقطع دیپلم درس خوانده بودم و الآن چندتا نوه داشتم! یعنی یک مادربزرگِ پا به سن گذاشته، حساب میشدم. :)
پ.ن: بدیهی است که این یادداشت، به معنی رضایت کامل از دورهی کنونی و دفاع از وضعیت فعلی نیست و قصد قیاسهای معالفارق و تعمیمدادن ندارد.همین!
@MahboubeMan
۵۴۷
۷:۴۴
محبوب من! منصوره رضایی
دوستم ورژن دههی پنجاه عکس پروفایلم را درست کرده و برایم فرستاده. لابد دیده کم به اینستاگرام وصل میشوم و ترسیده از این موج جا بمانم! عکس، همان عکس خودم است؛ فقط مقدار معتنابهی از موهایم از روسری گلگلیام بیرون زده و بهجای مانتوی سرمهای، بلوز بافت سرمهای و دامن چهارخانهی سرمهای،قرمز پوشیدهام. از دوستم تشکر میکنم و برای اینکه توی ذوقش نخورد میگویم: «چه بامزه» اما راستش اصلاً برایم بامزه نیست. این ترند اینستاگرام از نظر من فقط یک موج نوستالژیک نیست. میخواهد حس حسرت و نارضایتی القاء کند که کاش به جای این دورهی مزخرف در آن دوران جذاب زندگی میکردیم و خوش بودیم. من اما با دیدن عکس نوستالژیکم پرت میشوم به هفت هشتسال پیش و اولین جلسات تراپیام و صدای خانمدکتر مثل ضربهی پتک میپیچد توی سرم: «منصوره جان! این زخمها و رنجهای زنانه مثل یک الگو و باور و میراث، از مادرِ مادربزرگت رسیده به مادربزرگت، از مادربزرگت رسیده به مادرت، از مادرت به تو، میخواهی از تو هم برسه به دخترت یا میخواهی این زنجیره رو قطع کنی؟» معلوم است که نمیخواستم حامل ناآگاهیها و دردهای ناخواسته باشم. معلوم است که قطع این زنجیره، اگرچه ناقص و ناتمام، درد و رنج مضاعف داشت اما خوشحالم که به قدر توان خودم قطعش کردم. معلوم است عکسهای نوستالژیک، خوشرنگوآب هستند اما آیا واقعیت جامعه، حداقل دربارهی زنها، همینقدر زیبا و خوشرنگوآب بوده؟ آیا زنها بهقدر حالا سواد و دانش و آگاهی و استقلال داشتند؟ با دیدن عکس نوستالژیکم به حسرتها و محدودیتهای مامان عزیز و مامانبزرگِ قشنگم فکر میکنم و هیچ دلم نمیخواهد جای آنها باشم. از دیشب کلی قصه بافتهام برای آن عکس. اگر در آن دوره بودم، به احتمال بسیار زیاد، نهایتاً تا مقطع دیپلم درس خوانده بودم و الآن چندتا نوه داشتم! یعنی یک مادربزرگِ پا به سن گذاشته، حساب میشدم. :) پ.ن: بدیهی است که این یادداشت، به معنی رضایت کامل از دورهی کنونی و دفاع از وضعیت فعلی نیست و قصد قیاسهای معالفارق و تعمیمدادن ندارد. همین! @MahboubeMan
بارها پیش آمده است که رانندگان جوان تاکسی با کنجکاوی از من بپرسند: «شما که مویتان سفید شده و آن دوره را دیدهاید برای ما تعریف کنید که چگونه بود؟» من درست نمیدانستم که چه جواب بدهم. اگر میگفتم بد بود باور نمیکردند و شاید هم به آنها برمیخورد. اگر میگفتم خوب بود، برخلاف تجربۀ خود حرف زده بودم و این درست نبود. بنابراین طفره میرفتم...
(دکتر اسلامی ندوشن، مجلّد دوم کتاب روزها)
(دکتر اسلامی ندوشن، مجلّد دوم کتاب روزها)
۳۹۶
۸:۳۸
همکار سابقم این پست را برایم فرستاده و دعوتم کرده در این کارزار شرکت کنم. حقیقتاً خوشحالم که همکار سابق، خطابش میکنم!
باورم نمیشود که یک عده، چنین تابلویی دست گرفتهاند و راستراست توی خیابان میچرخند!
پناه بر خدا...
@MahboubeMan
باورم نمیشود که یک عده، چنین تابلویی دست گرفتهاند و راستراست توی خیابان میچرخند!
پناه بر خدا...
@MahboubeMan
۴۲۶
۱۰:۴۳
کم بدبختی داریم، هر هفته هم باید بهخاطر حماقتهای دختر بصیرالملک حرص بخوریم.
۴۳۴
۱۴:۲۴
قرار گذاشتهایم برای گرمشدن ذهن و ذوقمان، اول هر جلسه با اسم یکی از بچهها یک بیت بنویسیم و آرایههایش را دربیاوریم.از روز اول گفتهام که من سعدیفن! هستم و طبیعتاً بیشترِ شاهدمثالهایم هم از سعدی است.
امروز، نوبت دختر قشنگی با نام زیبای یاقوت بود و این بیت را بررسی کردیم:
ساقی بده آن کوزهی یاقوت روان را
یاقوت چه ارزد؟ بده آن قوت روان را
@MahboubeMan
امروز، نوبت دختر قشنگی با نام زیبای یاقوت بود و این بیت را بررسی کردیم:
ساقی بده آن کوزهی یاقوت روان را
یاقوت چه ارزد؟ بده آن قوت روان را
@MahboubeMan
۳۰۷
۵:۳۲
حقیقتاً متفاوتترین تبریک تولد عمرم بود.حقیقتاً دوستانی دارم دیوانهتر از خودم.



۲۲۴
۱۷:۴۸