در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
بچه ها این نقاشی که با گواش کشیدم باحال شده
۲۱
۶:۴۹
#قصه خرسی میگه مرسیخرسی کمی بی حوصلس دلش یه کار خوب می خواد تمام روز توی خونه گوش داده به صدای بادخرسی داره فکر میکنهبه این که یک شام بپزهدوستاشو دعوت بکنهبه یک غذای خوشمزهبا چی غذا درست کنه؟چیزی نداره تو خونهحالا باید همینجوریغمگین و تنها بمونه؟ خرسی نشسته تو خونهموش با یه بیسکوئیت میاد خرسی میگه موش کوچولومتشکرم خیلی زیادخش خش خش، صدا میاد. صدای چی؟ صدای باد؟ موشی میگه فکر میکنم یکی به سمت ما میاد خرگوشه از راه میرسه میگه سلام من اومدمیک عالمه نون و غذادارم میون سبدمخرگوشه میگه غار توچه خوب و گرمه خرسی جونخرسی میگه متشکرم دوست عزیز و مهربونتاپ تاپ تاپ،خش خش خشبازم صدای پا میادخرگوشه میگه یک نفرداره به سمت ما میادخرسیو خرگوش میبیننکه راسو با غذا میاد خرسی میگه خوش اومدی متشکرم خیلی زیادراسو یه لبخند میزنهمیگه می خواد شام بپزهمیچرخه دور خرسی جونبا ماهی های خوشمزهصدای خش و خش میاداز کجا؛ از داخل غاریه بقچه اجیل میارنموش و کور و موش کیسه دارزاغ و چکاوک میرسنبا میوه و بوته ی چایزاغی میگه خرسی جونمیه استکان چای می خوای؟ خرسی میگه دوستای خوبیه حرفی دارم با شمایه اخم گنده میندازهرو پیشونی، تو ابرو هامیگه حالا چیکار کنم؟ شما همه دسته پریدمن ولی چیزی ندارمبدم شما ها بخورید خوراکی های همتونخوب و لذیذ و عالینکمد های خونه ی منهیچی ندارن، خالینجشن اونا شروع میشهیه جشن خوب یه جشن شادخرسی میگه از همتونمتشکرم خیلی زیادغار بزرگ خرسی جونقشنگ و گرم و راحتههمه میگن یه جای خوب برای استراحتهتو غار خرسی همه جیزخوب و قشنگ و عالیهجای منو جای شمابین اونا چه خالیه

۱۴
۱۹:۲۷
متنی که بالا براتون نوشتم همین کتابامیدوارم خوشتون اومده باشهشبتون بخیر

۱۵
۱۹:۵۰
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
من و دوستم تو کلاس نقاشی
۸
۱۲:۱۳
۸
۱۲:۱۳
#کاردستی دفترچه یادداشت
۵
۱۹:۵۶
#معرفی انیمیشن
«مومیایی ها» ،داستان سه مومیایی است که از لندن کنونی سر در میاورند و به دنبال انگشتری قدیمی متعلق به خانواده ی سلطنتی میگردند که باستان شناس بلند پرواز ،لورد کارنبی ،آن را دزدیده است


«مومیایی ها» ،داستان سه مومیایی است که از لندن کنونی سر در میاورند و به دنبال انگشتری قدیمی متعلق به خانواده ی سلطنتی میگردند که باستان شناس بلند پرواز ،لورد کارنبی ،آن را دزدیده است
۵
۲۰:۰۷
#قصه_متنی
پلیس جنگل
اردکها هر وقت دلشون میخواست میپریدند توی آب برکه و آب رو کثیف و گل آلود میکردند و به حق بقیه حیوونا که میخواستند آب بخورند اهمیت نمیدادند. زرافه مغرور که به خاطر قد بلندش میتونست برگهای بالای درختارو بخوره بارها و بارها خونه پرندههایی که روی شاخههای درختا بودند رو خراب میکرد و فرار میکرد. روباه پیر، با کلک زدن چندین بار سر حیوونای بیچاره کلاه گذاشته بود و غذاهاشونو خورده بود. میمون بازیگوش هم هر وقت میرفت بالای درخت موز چند تا موز میخورد و پوستشونو توی راه پرت میکرد و با همین کارش باعث میشد بعضی از حیوونا در حال دویدن زمین بخورند. خلاصه مدتی بود که جنگل سبز شلوغ شده بود و بی انضباطی همه جا رو پر کرده بود. تقریبا همه حیوونای جنگل از این وضعیت خسته شده بودند. اینجوری جنگل دیگه جای زندگی نبود. حیوونا فهمیده بودن که باید برای بازگشتن آسایش و آرامش به جنگل یه تصمیمی بگیرن اونا با هم تصمیم گرفتن برای جنگل یه کلانتری بسازن، اما کلانتری بدون پلیسه نمیشه! حالا چه کسی باید پلیس جنگل بشه؟چاره کار رایگیری بود. ده تا از حیوونا داوطلب شدن تا پلیس جنگل باشند. رایگیری شروع شد و بعد از دو ساعت نتایج اون اعلام شد:مار خالخالییوزپلنگ تیزپاکلاغ راستگواشکال این رایگیری این بود که به جای یه نفر، سه نفر انتخاب شده بودند، چون هر سه نفرشون به اندازه مساوی رأی آورده بودند از طرفی، هر سه نفرشون برای پلیس بودن مناسب بودند. اما حیونا اصرار داشتند بین این سه نفر یکی رو انتخاب کنند و میخواستند دوباره برای رایگیری آماده شوند که یه دفعه صدای جیغ خرگوشه حواس همه رو پرت کرد. آخه یه حیوون بدجنس که نقاب به صورتش زده بود تا کسی اونو نشناسه کیف پول خرگوشه رو برداشت و پا به فرار گذاشت. خرگوشه داد میزد: آی دزد، دزد کمکم کنید، دزد همه پولامو برد، بدبخت شدم. یوزپلنگ با شنیدن صدای خرگوشه دوید دنبال دزده تا بالاخره کنار برکه اونو دستگیر کرد. مار خالخالی خیلی سریع رسید و مثل یه طناب محکم اون حیوون بدجنس رو به درخت بست و جلوی فرار کردنشو گرفت. کلاغه خبر دستگیر شدن دزد رو به حیونای جنگل رسوند و همه حیوونارو برد کنار برکه. نقاب رو که از چهره اون برداشتند دیدن کسی نیست جز سنجاب قهوهای که دوست صمیمی خرگوشه است. قضیه این بود که سنجاب قهوهای و خرگوشه نقشه کشیده بودند تا به حیونای جنگل نشون بدن که این سه نفر میتونند با همدیگه یک کارگاه پلیسی تشکیل بدهند و هر سه نفرشون پلیسای جنگل باشند. همه از این فکر خوب خوششون اومد و کلانتری جنگل رو به سه پلیس تازه کار تحویل دادند.

پلیس جنگل
اردکها هر وقت دلشون میخواست میپریدند توی آب برکه و آب رو کثیف و گل آلود میکردند و به حق بقیه حیوونا که میخواستند آب بخورند اهمیت نمیدادند. زرافه مغرور که به خاطر قد بلندش میتونست برگهای بالای درختارو بخوره بارها و بارها خونه پرندههایی که روی شاخههای درختا بودند رو خراب میکرد و فرار میکرد. روباه پیر، با کلک زدن چندین بار سر حیوونای بیچاره کلاه گذاشته بود و غذاهاشونو خورده بود. میمون بازیگوش هم هر وقت میرفت بالای درخت موز چند تا موز میخورد و پوستشونو توی راه پرت میکرد و با همین کارش باعث میشد بعضی از حیوونا در حال دویدن زمین بخورند. خلاصه مدتی بود که جنگل سبز شلوغ شده بود و بی انضباطی همه جا رو پر کرده بود. تقریبا همه حیوونای جنگل از این وضعیت خسته شده بودند. اینجوری جنگل دیگه جای زندگی نبود. حیوونا فهمیده بودن که باید برای بازگشتن آسایش و آرامش به جنگل یه تصمیمی بگیرن اونا با هم تصمیم گرفتن برای جنگل یه کلانتری بسازن، اما کلانتری بدون پلیسه نمیشه! حالا چه کسی باید پلیس جنگل بشه؟چاره کار رایگیری بود. ده تا از حیوونا داوطلب شدن تا پلیس جنگل باشند. رایگیری شروع شد و بعد از دو ساعت نتایج اون اعلام شد:مار خالخالییوزپلنگ تیزپاکلاغ راستگواشکال این رایگیری این بود که به جای یه نفر، سه نفر انتخاب شده بودند، چون هر سه نفرشون به اندازه مساوی رأی آورده بودند از طرفی، هر سه نفرشون برای پلیس بودن مناسب بودند. اما حیونا اصرار داشتند بین این سه نفر یکی رو انتخاب کنند و میخواستند دوباره برای رایگیری آماده شوند که یه دفعه صدای جیغ خرگوشه حواس همه رو پرت کرد. آخه یه حیوون بدجنس که نقاب به صورتش زده بود تا کسی اونو نشناسه کیف پول خرگوشه رو برداشت و پا به فرار گذاشت. خرگوشه داد میزد: آی دزد، دزد کمکم کنید، دزد همه پولامو برد، بدبخت شدم. یوزپلنگ با شنیدن صدای خرگوشه دوید دنبال دزده تا بالاخره کنار برکه اونو دستگیر کرد. مار خالخالی خیلی سریع رسید و مثل یه طناب محکم اون حیوون بدجنس رو به درخت بست و جلوی فرار کردنشو گرفت. کلاغه خبر دستگیر شدن دزد رو به حیونای جنگل رسوند و همه حیوونارو برد کنار برکه. نقاب رو که از چهره اون برداشتند دیدن کسی نیست جز سنجاب قهوهای که دوست صمیمی خرگوشه است. قضیه این بود که سنجاب قهوهای و خرگوشه نقشه کشیده بودند تا به حیونای جنگل نشون بدن که این سه نفر میتونند با همدیگه یک کارگاه پلیسی تشکیل بدهند و هر سه نفرشون پلیسای جنگل باشند. همه از این فکر خوب خوششون اومد و کلانتری جنگل رو به سه پلیس تازه کار تحویل دادند.
۵
۲۱:۱۳