کالاها زنده میشوند، آدمها بیقدرت. چیزها/اشیاء مهمتر از آدمها میشوند.
در زندگی روزمره، بهجای اینکه آدمها را با رفتار، اخلاق یا رابطهشان بسنجیم، با «چیزی که دارند» میسنجیم:
این اصطلاح را کارل مارکس در سال ۱۸۶۷ مطرح کرد. او میگفت در سرمایهداری، رابطهٔ انسانها با یکدیگر تبدیل میشود به رابطهٔ انسانها با کالاها.
یعنی بهجای اینکه بگوییم «این آدم مهربان است»، میگوییم: «این آدم ماشین خوب دارد، پس موفق است.»
🧩 بتوارگی در زندگی روزمرهٔ امروز چه شکلی دارد؟
۱) کالاها تبدیل به معیار ارزش آدمها شدهاندبرند لباس، مدل گوشی، نوع ماشین، محلهٔ زندگی… همه تبدیل شدهاند به معیار قضاوت.
۲) بازار مثل یک موجود زنده رفتار میکندمیگوییم: «بازار عصبی شد»، «بازار تصمیم گرفت»، «بازار سقوط کرد». انگار بازار یک موجود زنده است، نه مجموعهای از تصمیمهای انسانی.
۳) احساس بیقدرتی در برابر قیمتهاقیمتها بالا میروند و آدمها حس میکنند هیچ کنترلی ندارند. این همان بتوارگی است: چیزها بر انسانها سلطه پیدا میکنند.
- گوشی، لپتاپ، ماشین - اجارهٔ خانه - هزینهٔ درمان - هزینهٔ آموزش - حتی «ظاهر» و «سبک زندگی»
همه تبدیل شدهاند به چیزهایی که باید بخریم، داشته باشیم، یا برایشان بجنگیم.
در چنین جهانی، طبیعی است که آدمها احساس کنند:
- همیشه عقباند - همیشه باید بیشتر کار کنند - همیشه باید بیشتر بخرند - همیشه باید خودشان را با دیگران مقایسه کنند
این فشار، فقط اقتصادی نیست؛ روانی و اجتماعی است.
بسیاری از نظریهپردازان میگویند:
- کالاها جای رابطه و معنا را گرفتهاند - مصرفگرایی انسان را خسته و بیهویت کرده - شبکههای اجتماعی این فشار را چند برابر کرده - بازارها مثل «خدایان کوچک» رفتار میکنند و زندگی مردم را تعیین میکنند
اما طرفداران بازار آزاد میگویند این مفهوم اغراقآمیز است و بازار فقط نیازهای مردم را پاسخ میدهد.
- قیمتها اینقدر بر زندگی ما سلطه دارند - چرا مقایسهٔ اجتماعی اینقدر شدید شده - چرا آدمها احساس بیقدرتی و فشار میکنند - چرا مصرفگرایی پایان ندارد
این یک نقد فلسفی نیست؛ توضیحی برای تجربهٔ روزمرهٔ ماست.
۳۵
۲۰:۳۰
همه کارگاهها آنلاین و در گوگل میت + گروه پشتیبانی در تلگرام/بله و با رویکرد گفتگوی کوچینگی برگزار می شوند.
تسهیل گر: مهسا حریریکوچکنشگر اینترسکشنال
۵۰
۱۶:۰۰
Nava - To Ke Dar Tariki.mp3
۰۱:۲۵-۱.۴۴ مگابایت
امروز یه دوست قشنگ برام فرستادش، منم می فرستم برای شما قشنگا که صرفا بودنتون به تنهایی قشنگی این دنیاست... 🥰
۳۴
۱۰:۰۱
۵۰
۱۵:۲۱
برای اینکه احساس کنیم واقعاً کسی کنارمونه، باید سه رکن حیاتی توی رابطه برقرار باشه:
🧩 این سه، کنار هم یه پیام واضح دارن: “آیا برای من اینجایی؟” (ARE you there for me?)
۵۰
۱۶:۰۰
قدرت فقط در سطح حکومت یا نهادهای بزرگ شکل نمیگیرد. بخش مهمی از تجربهی آزادی، مشارکت و احترام متقابل در فضاهای کوچک و در دسترس ما ساخته میشود: در خانواده، جمع دوستان، ساختمانها، گروههای محلی، انجمنهای کوچک صنفی یا داوطلبانه.
در این جمعها ممکن است فردی به دلیل تجربه، محبوبیت، ارتباطات یا توانایی بیشتر، بهتدریج نفوذ بیشتری پیدا کند. این امر همیشه مشکلزا نیست؛ کار جمعی به تقسیم مسئولیت و نوعی رهبری نیاز دارد. اما مسئله از جایی آغاز میشود که نفوذ به حق دائمی تصمیمگیری تبدیل شود و دیگران نتوانند دربارهی آن پرسش کنند.
وقتی همیشه یک نفر جلسه یا گفتوگو را اداره میکند، اطلاعات فقط نزد چند نفر میماند، همان افراد سخنگو هستند، تصمیمها در غیاب دیگران گرفته میشود، یا پرسیدن «چه کسی این تصمیم را گرفت؟» بیاحترامی تلقی میشود، یک سلسلهمراتب غیررسمی در حال شکلگیری است.
جو فریمن در «استبداد بیساختاری» یادآوری میکند: اگر قواعد روشن وجود نداشته باشد، ساختارهای غیررسمی شکل میگیرند و قدرت در دست حلقهای کوچک متمرکز میشود؛ در حالیکه اعضای دیگر دقیقاً نمیدانند چه کسی اختیار دارد و چگونه تصمیم گرفته میشود.
🟪 یک تمرین کاربردی کوچک: گردش مسئولیت در جمعهای روزمره
در یکی از جمعهای کوچک اطرافمان—خانواده، گروه دوستان، ساختمان، انجمن محلی—یک مسئولیت را گردشی کنیم:
و سه سؤال ساده را عادی کنیم: چه کسی تصمیم گرفت؟ با چه اختیاری؟ این اختیار تا چه زمانی است؟
هدف حذف رهبری نیست. پژوهشهای مارشال گنز نشان میدهد ساختار «فرماندهی و کنترل» مشارکت و یادگیری را تضعیف میکند، اما ساختار کاملاً بیقاعده نیز قدرت پنهان و غیرپاسخگو میسازد. راه میانه، رهبری تیمی همراه با نقشهای مشخص، تصمیمگیری جمعی و سازوکارهای واقعی پاسخگویی است.
🟫 اگر به مشارکت و توزیع قدرت باور داریم…
اگر شما به مشارکت در تصمیمگیری، دموکراسی روزمره و توزیع قدرت باور دارید، بیایید از همین اقدامات کوچک و در دسترس شروع کنیم.
تمرین آزادی یعنی یاد بگیریم قدرت را نه فقط از دشمنانمان، بلکه از دوستانمان هم بپرسیم؛ زیرا مسئلهی دموکراسی این نیست که چه کسی قدرت دارد، بلکه این است که هیچکس نتواند آن را بیپاسخگویی برای همیشه در اختیار بگیرد.
۴۶
۶:۳۹
شاید تجربه اش کرده باشی...
@dayangrowthome09100200757
۵۰۹
۱۰:۴۸
۳۵
۱۴:۰۷
بخشی از این واکنشها ریشه در این دارد که در مردسالاری، برخی رفتارها اصلاً وظیفه مرد نبوده و حتی «حق مسلم» او تلقی میشده: زن حق ندارد مرد را نخواهد، از او ایراد بگیرد، یا بخواهد بهتر باشد؛ اینها را فقط مردان باید از زنان بخواهند. لابد در دل میگویند: «چه غلطا!»
در چنین موقعیتهایی، مرد احساس میکند «حقش ضایع شده» یا «مورد ظلم قرار گرفته»، در حالی که زن فقط به سمت حق طبیعی خود حرکت کرده است یا تازه دارد عاملیت، حق اعتراض و حق نخواستن را یاد میگیرد.
به نظرم این واکنش مردان دو ریشه اصلی دارد:
۱) ظلم به زنان آنقدر عادیسازی شده که دیده نمیشود، و ظلم به مردان آنقدر نادر است که کوچکترین نمونهاش بزرگنمایی میشود. مثلاً ما از زنکشی میگوییم، آنها از اینکه «زنی مردی را نخواسته» مثال میآورند.
۲) ظلم زنان به مردان اگر هم رخ دهد، استثنا است نه قاعده؛ ساختار برای چنین امکانی ساخته نشده و در بستر مردسالاری برای آن فرش قرمز پهن نشده.
اما این دو تنها لایههای ماجرا نیستند. برای فهم کامل این پدیده، باید چند سازوکار دیگر را هم ببینیم.
۱) سوءتعبیر برابری بهعنوان تهدیددر فرهنگ مردسالار، مردان از کودکی یاد میگیرند که مرکزیت، امتیاز و حق تصمیمگیری را طبیعی بدانند. وقتی زنان فقط کمی از این مرکزیت فاصله میگیرند—مثلاً تیمارداری نمیکنند، تسلیم محض نیستند، نقش روانکاو خانگی را ادامه نمیدهند—مرد این تغییر را نه بهعنوان عدالت، بلکه بهعنوان از دست دادن امتیاز تجربه میکند.
در روانشناسی اجتماعی این پدیده شناختهشده است: از دست دادن امتیاز، مثل ظلم احساس میشود. تراپی در این حوزه برای تشخیص و ترمیم کمک کننده است.
۲) دفاعهای روانی مردانه در برابر مسئولیتپذیریوقتی ساختار مردسالار نقد میشود، بسیاری از مردان برای حفظ «خودپنداره مردانه» از دفاعهای روانی استفاده میکنند:
این دفاعها برای جلوگیری از مواجهه با واقعیت ساختاری به کار میروند.
۳) استفاده ابزاری از استثنا برای بیاعتبارسازی ساختارمردان معمولاً یک مثال استثنایی از ظلم یک زن به یک مرد را مطرح میکنند تا کل ساختار را زیر سؤال ببرند. این یک مغالطه است: استثنا نمیتواند ساختار را توضیح دهد.
تحلیل جنسیت بر پایه میانگینها، الگوها، توزیع قدرت و ساختارها است، نه تکموردها، حتی اگر در دنیای اطراف شما زیاد دیده شود، در مقیاس کلی همچنان ناچیز و استثناست.
۴) مردسالاری عاطفی: وابستگی مردان به مراقبت زناندر بسیاری از فرهنگها، مردان از کودکی یاد میگیرند که زن باید:
وقتی زن این نقش را کنار میگذارد، مرد دچار خلأ عاطفی میشود و این خلأ را «ظلم» تعبیر میکند. این بحران نتیجه وابستگی به مراقبت زنان است، نه ظلم زنان. شاید یادگیری مهارت خودمراقبتی برای مردان کمک کننده باشد. در دنیای امروز هر انسان بالغی مسوول انجام کارهای شخصی و مراقبت از خود است. مگر آنکه به لحاظ جسمی یا روحی دارای معلولیت و نیازمند مراقبت ویژه باشد.
۵) مردسالاری نرم: مردان «خوب» و انتظار پاداشمردسالاری نرم یعنی مردانی که خود را «مهربان»، «مترقی» یا «حامی زنان» میدانند، اما این «خوب بودن» را سرمایهای برای مطالبه امتیاز میکنند.
در این الگو، مرد میگوید: «من که خوبم، چرا با من اینطوری؟»
در مردسالاری نرم:
یعنی مرد برای آنچه وظیفه طبیعی و انسانیاش است، منتظر پاداش و تحسین است.
۶) ترس از دست دادن کنترل در روابطدر بسیاری از روابط، کنترل مردانه با «عشق» یا «مراقبت» اشتباه گرفته میشود. وقتی زن استقلال بیشتری نشان میدهد، مرد این استقلال را «بیاحترامی» یا «ظلم» تعبیر میکند. این واکنش ناشی از ترس از دست دادن کنترل است، نه ظلم واقعی.
ادامه در پست بعدی...
۵۹
۹:۴۳
در کنار دو نکته اصلی—عادیسازی ظلم به زنان و استثنایی بودن ظلم زنان به مردان—چند سازوکار دیگر هم نقش دارند:- سوءتعبیر برابری بهعنوان تهدید - دفاعهای روانی مردانه - استفاده ابزاری از استثنا - مردسالاری عاطفی - مردسالاری نرم - ترس از دست دادن کنترل
این لایهها کنار هم توضیح میدهند چرا مردان حتی تغییرات کوچک زنان را «ظلم» تعبیر میکنند، در حالی که زنان فقط به سمت حق طبیعی خود حرکت کردهاند.
شاید منتظرند طبق معمول، زنان با ازخودگذشتگی و فداکاری در نقشهای رایگان تراپیست، پرستار و مددکار، با عقبنشینی و تسلیم، مشکلاتشان را حل کنند. از قدیم در فرهنگ عامه، بهبود رفتار و شرایط یک مرد را به ازدواج و نقش همسری زن حواله میدادند؛ این تصویر غلط هنوز هم در پسزمینه جامعه - حتی در ذهن خود زنان- وجود دارد: زن باید مرد را مراقبت، تیمارداری یا اصلاح کند؛ انگار قدرت ماورایی دارد!
در حالی که این نقشها تخصصی هستند و به متخصصان متنوعی تعلق دارند: پزشک، روانپزشک، پرستار، مددکار اجتماعی، روانشناس… و شامل پرداخت حقالزحمه هستند، نه وظیفه ذاتی زنان بدون مزد.
شاید کمی سکوت کنید، فضا بدهید، و بتوانید منبر نرفتن و اظهار فضل نکردن را تاب بیاورید. ما این همه سال از این شرایط نمردیم؛ شما هم با همهجا مرکز توجه نبودن نمیمیرید. بلکه امکان میدهید بقیه افراد هم کمی توجه دریافت کنند، به جای اینکه مثل خونآشام، همهاش را برای خودتان بخواهید.
*خشمگینم؟ بله حق دارم خشمگین باشم چون به جای فروتنانه ساکت بودن و شنیدن و تلاش برای فهمیدن دایم حرف می زنید!
#مقاله_کوتاه
۱۹
۹:۴۳