از نجمه جان عزیز هم برای همراهی پرشور و دست به قلم بودنش،
برای نوشتن و فرستادن خاطرات سفر و محبتش سپاسگزارم. 


نجمه جون نوشته:«سلام مجدد مهتاب جون، من به نوشتههای خودم نگاه کردم و به پادکستهای شما گوش دادم و خودم رشد را در نگارشم دیدم و چیزهایی یاد گرفتم که تا حالا نمی دوستم و الان دارم بهش عمل میکنم. در واقع شما چراغ راه من هستید و مسیر نویسندگی را قدم به قدم برای من روشن میکنید.
برای پاسخ به سوال کودک درون. من امروز حس کردم کودک درونم خیلی ذوق داره برای سفالگری و رنگ امیزی.
»
برای نجمه عزیز، صفا و همراهی کودک درون رو خواهانم و از این همه همراهی و محبت واقعی سپاسگزارم.

نجمه جون نوشته:«سلام مجدد مهتاب جون، من به نوشتههای خودم نگاه کردم و به پادکستهای شما گوش دادم و خودم رشد را در نگارشم دیدم و چیزهایی یاد گرفتم که تا حالا نمی دوستم و الان دارم بهش عمل میکنم. در واقع شما چراغ راه من هستید و مسیر نویسندگی را قدم به قدم برای من روشن میکنید.
برای پاسخ به سوال کودک درون. من امروز حس کردم کودک درونم خیلی ذوق داره برای سفالگری و رنگ امیزی.
برای نجمه عزیز، صفا و همراهی کودک درون رو خواهانم و از این همه همراهی و محبت واقعی سپاسگزارم.
۳۸
۶:۲۵
از منصوره عزیز هم برای محبت چندینبارهش سپاسگزارم

دوستی با شما عزیزان و همراهیتون با کشکول خاطرات برای من دنیا دنیا ارزش داره. انرژی میگیرم از تکتک جملههاتون🥰
«ممنون ار زحمات دقیق و خالصانه ات در کشکول . با نام گداری سخاوتمندانه ات. سلامت و استوار باشی همیشه بانوی فرهیخته و رفیق شفیق





سللم عزیزم خوبی. خدا قوت کارهات حرف نداره مهتاب جون . خیلی زحمت میکشی .






خیلی مفید بود عزیزم آموزش های ویرایش دستت طلا . جبران کنم مهتاب خوب و نازنین


»
متن آخر هفته منصوره جون رو هم براتون میذارم تمام هدفم اینه که با آگاهی بریم سمت کودک خلاق درونمون.دست به دست این کودک شاد و بازیگوش بدیم و با خلق لحظاتی شاد، از این روزهای سخت و نامطمئن راحت بگذریم.
دوستی با شما عزیزان و همراهیتون با کشکول خاطرات برای من دنیا دنیا ارزش داره. انرژی میگیرم از تکتک جملههاتون🥰
«ممنون ار زحمات دقیق و خالصانه ات در کشکول . با نام گداری سخاوتمندانه ات. سلامت و استوار باشی همیشه بانوی فرهیخته و رفیق شفیق
سللم عزیزم خوبی. خدا قوت کارهات حرف نداره مهتاب جون . خیلی زحمت میکشی .
خیلی مفید بود عزیزم آموزش های ویرایش دستت طلا . جبران کنم مهتاب خوب و نازنین
متن آخر هفته منصوره جون رو هم براتون میذارم تمام هدفم اینه که با آگاهی بریم سمت کودک خلاق درونمون.دست به دست این کودک شاد و بازیگوش بدیم و با خلق لحظاتی شاد، از این روزهای سخت و نامطمئن راحت بگذریم.
۳۹
۶:۴۴
آخر هفته من
امروز جمعه ساعت هشتونیم بیدار باش زدم و پس از صفا به سر و صورتم، اولین کاری که کردم مواد غذاییناهار روبیرون آوردم، برنج خیسکردم و صبحانه رو تنهایی خوردم، چون قصد داشتم خونه رو صفابدم، و افتادم به جونش.
رسیدگی به گلدونا کار بعدی شد،قدری تقویتی ریختم پاشون و بعدگردگیری و طی کشی حال و اشپزخانه و بعدشم روشن کردن جارو برقی.
قصد داشتم کار رو متوقف کنم ولی دلم نیومد و هنور ذوق کار داشتم و وسوسه پیداکردن تعدادی بازیافتی ازکمد حبوبات، وکم کردن شیشه ها و خلاصه کردن موادغذایی پراکنده در کابینت.
همچنین مرتب کردن کشوی ادویه ها کار بعدی شد برای انجام دادن، که به خوبی به انجام رسیدند.
بالاخره،رفتم سر وقت آشپرخانه و غذا پختن.بعد از ریختن و تف دادن مواد قابلمه، خورشبه آلو رو به آقای زود پز و برنج رو هم به خانوم پلوپز سپردم.
همه کارها تقریبا راست وریست شد که، یهو بارانی گرفت.تصمیم گرفتم از فرصت طلایی آخرین بارانهای بهاری سال نهایت استفادهرو ببرم، بلافاصله به اتاق خواب رفتم و لباس عوضکردم و به همسرم گفتم من دارم میرم پایین، زیر بارون، شما از بالا از من فیلم بگیر.
حس خوبیبود که به قصد خیس شدن، دویدم زیر باران و از پایین به دوربین نگاه کردم و دست تکان دادم و خندیدم و خیس خیس شده بودم .
پس از ده دقیقه برگشتم بالا و بعداز عوض کردن لباسها متوجه شدم که هنوز گرسنه نبودیم.
بنابراین با اشتیاق نشستم پای کتاب جدیدم(زندگی حکیم فردوسی) که دیروز از کتابخانه امام آخر هفت تیر گرفته بودم.کتابیکه با لذت و کنجکاوی تمام شروعش کردم و امروز به صفحه هفتادو پنج رسیدم.
هم اکنون با طمانینه تمام در حال خواندن آن هستم. اماعصری دوتا رقیب برایش پیدا شد. اولی" کوچه آخر" و دومی،"انتظارش را نداشتم"، هستند. کتاب دومی را صرفا برای آموزش بیشتر علائم نگارشی و دستور زبان خواهم خواند، اما قطعا مطالب جالب دیگری هم در انتظارم هست. و کوچه آخر را هم چون امانت دوستی هست، دم دست آوردم تا همزمان کلکش را بکنم.
اکنون ساعت یازده شب هست که گزارش امروزم رو به اینجا رسوندم .
آدینه نویسی شب هنگام منصوره( پرستو)
#خاطرهنویسی_خلاق@Mahtab_Memories
امروز جمعه ساعت هشتونیم بیدار باش زدم و پس از صفا به سر و صورتم، اولین کاری که کردم مواد غذاییناهار روبیرون آوردم، برنج خیسکردم و صبحانه رو تنهایی خوردم، چون قصد داشتم خونه رو صفابدم، و افتادم به جونش.
رسیدگی به گلدونا کار بعدی شد،قدری تقویتی ریختم پاشون و بعدگردگیری و طی کشی حال و اشپزخانه و بعدشم روشن کردن جارو برقی.
قصد داشتم کار رو متوقف کنم ولی دلم نیومد و هنور ذوق کار داشتم و وسوسه پیداکردن تعدادی بازیافتی ازکمد حبوبات، وکم کردن شیشه ها و خلاصه کردن موادغذایی پراکنده در کابینت.
همچنین مرتب کردن کشوی ادویه ها کار بعدی شد برای انجام دادن، که به خوبی به انجام رسیدند.
بالاخره،رفتم سر وقت آشپرخانه و غذا پختن.بعد از ریختن و تف دادن مواد قابلمه، خورشبه آلو رو به آقای زود پز و برنج رو هم به خانوم پلوپز سپردم.
همه کارها تقریبا راست وریست شد که، یهو بارانی گرفت.تصمیم گرفتم از فرصت طلایی آخرین بارانهای بهاری سال نهایت استفادهرو ببرم، بلافاصله به اتاق خواب رفتم و لباس عوضکردم و به همسرم گفتم من دارم میرم پایین، زیر بارون، شما از بالا از من فیلم بگیر.
حس خوبیبود که به قصد خیس شدن، دویدم زیر باران و از پایین به دوربین نگاه کردم و دست تکان دادم و خندیدم و خیس خیس شده بودم .
پس از ده دقیقه برگشتم بالا و بعداز عوض کردن لباسها متوجه شدم که هنوز گرسنه نبودیم.
بنابراین با اشتیاق نشستم پای کتاب جدیدم(زندگی حکیم فردوسی) که دیروز از کتابخانه امام آخر هفت تیر گرفته بودم.کتابیکه با لذت و کنجکاوی تمام شروعش کردم و امروز به صفحه هفتادو پنج رسیدم.
هم اکنون با طمانینه تمام در حال خواندن آن هستم. اماعصری دوتا رقیب برایش پیدا شد. اولی" کوچه آخر" و دومی،"انتظارش را نداشتم"، هستند. کتاب دومی را صرفا برای آموزش بیشتر علائم نگارشی و دستور زبان خواهم خواند، اما قطعا مطالب جالب دیگری هم در انتظارم هست. و کوچه آخر را هم چون امانت دوستی هست، دم دست آوردم تا همزمان کلکش را بکنم.
اکنون ساعت یازده شب هست که گزارش امروزم رو به اینجا رسوندم .
#خاطرهنویسی_خلاق@Mahtab_Memories
۵۱
۶:۴۷
جولیا کامرون:«برای برطرف کردن موانع خلاقیتِ خود ضرورت دارد که آرام و آهسته گام برداریم. آنچه جویای آنیم، شفای زخمهای کهنه است، نه ایجاد زخمهای تازه، نه پرش از ارتفاع. اشتباهات، لغزشها، گامهای یک بودهاند. آنچه باید از خود بخواهیم، پیشرفت است، نه کمال»
#سخن_هنرمند#راه_هنرمند
@Mahtab_Memories
#سخن_هنرمند#راه_هنرمند
@Mahtab_Memories
۳۱
۷:۱۷
کشکول خاطرات | مهتاب صادقی
پیام صوتی
در پاسخ به پرسش راشین عزیز، و دوستانی که شروع هر فعالیت هنری برایشان سخت است، و ذهن، همراهی لازم را نمیکند، نکاتی را از کتاب راه هنرمند آوردم. امیدوارم برایتان چراغ راه باشد.
نوشتن صفحات صبحگاهی که جولیا کامرون در کتاب «راه هنرمند» بر آن تأکید دارد، یکی از قدرتمندترین ابزارها برای تخلیه ذهن و رسیدن به وضوح است. اما برای کسی که مدتها از نوشتن فاصله گرفته، این کار نه تنها یک فعالیت، بلکه یک «سد ذهنی» بزرگ به نظر میرسد.
در ادامه، ابتدا دلایل این مقاومت را از دیدگاه «راه هنرمند» بررسی میکنیم و سپس راهکارهای عملی برای غلبه بر آن ارائه میدهم.
چرا ذهن شما مقاومت میکند؟ (ریشهیابی بر اساس «راه هنرمند»)
وقتی پس از سالها میخواهید قلم به دست بگیرید، «سانسورچی درونی» شما (همان صدای انتقادی که کامرون بسیار به آن اشاره میکند) فعال میشود. دلایل مقاومت عبارتند از:
کمالگراییِ فلجکننده: ذهن شما فکر میکند «نوشتن» یعنی تولید یک اثر ادبی یا متنی که باید باهوشانه، عمیق یا درست باشد. وقتی نمیتوانید در همان بار اول شاهکار بنویسید، سانسورچی میگوید: «ببین؟ تو دیگه استعداد نداری!»
ترس از مواجهه با خود: صفحات صبحگاهی، آینهی تمامقدِ افکارِ آشفتهی ما هستند. ذهن میترسد که با ترسها، خشمها و روزمرگیهای پوچِ پشت پرده روبرو شود، بنابراین با «بهانهجویی» از این رویارویی فرار میکند. عضلهیِ غیرفعال: نوشتن مانندِ رفتن به باشگاه بعد از چند سال است. شما نمیتوانید روز اول وزنه سنگین بزنید. ذهن شما در حال حاضر «خسته» و «ناآماده» است؛ نه به خاطر بیاستعدادی، بلکه به خاطر اینکه مسیرهای عصبیِ خلاقیت در مغزتان مدتی است استراحت کردهاند.
راهکارها: چگونه ذهن را رام کنیم؟
جولیا کامرون میگوید: «صفحات صبحگاهی نباید هوشمندانه باشند، باید فقط نوشته شوند.» ۱. قانون « نوشتنِ زباله» (پذیرشِ نقص)
به خودتان اجازه دهید که بدترین، بیمعنیترین و احمقانهترین متنِ جهان را بنویسید. هدف از صفحات صبحگاهی، «هنر» نیست؛ هدف «تخلیه» است. اگر یادتان نمیآید چه بنویسید، بنویسید: «اصلاً نمیدانم چه بنویسم، الان حالم بد است، دلم میخواهد بخوابم، این تمرین مسخره است…» همین که اینها را بنویسید، قفلِ ذهنتان باز میشود.۲. تکنیک « زمانسنج معکوس » (شروع خرد)
به جای اینکه فکر کنید «باید سه صفحه بنویسم»، به خودتان بگویید: «فقط برای ۵ دقیقه قلم را روی کاغذ حرکت میدهم.» وقتی زمان تمام شد، اجازه دارید متوقف شوید. معمولاً وقتی سدِ شروع شکسته شود، ذهن خودش به نوشتن ادامه میدهد.۳. قرارِ ملاقات با کودکِ درون (بخشِ خلاق)
بخش خلاق وجود شما، مانند یک کودک است که از قضاوت میترسد. با مهربانی با خودتان صحبت کنید. به جای اینکه بگویید «چرا نمیتوانم بنویسم؟»، بگویید «امروز فقط برای اینکه حالم بهتر شود، چند خطی خطخطی میکنم.»۴. قلم را از روی کاغذ برندارید
برای کاهش بهانهجویی مغز، «جریان سیال ذهن» را تمرین کنید. حتی اگر نمیدانید چه بنویسید، همان کلمهی آخر را آنقدر تکرار کنید تا یک کلمه جدید به ذهنتان برسد. هدف، قطع نشدنِ جریانِ حرکتِ دست است.
#خاطرهنویسی_خلاق
@Mahtab_Journal
نوشتن صفحات صبحگاهی که جولیا کامرون در کتاب «راه هنرمند» بر آن تأکید دارد، یکی از قدرتمندترین ابزارها برای تخلیه ذهن و رسیدن به وضوح است. اما برای کسی که مدتها از نوشتن فاصله گرفته، این کار نه تنها یک فعالیت، بلکه یک «سد ذهنی» بزرگ به نظر میرسد.
در ادامه، ابتدا دلایل این مقاومت را از دیدگاه «راه هنرمند» بررسی میکنیم و سپس راهکارهای عملی برای غلبه بر آن ارائه میدهم.
وقتی پس از سالها میخواهید قلم به دست بگیرید، «سانسورچی درونی» شما (همان صدای انتقادی که کامرون بسیار به آن اشاره میکند) فعال میشود. دلایل مقاومت عبارتند از:
کمالگراییِ فلجکننده: ذهن شما فکر میکند «نوشتن» یعنی تولید یک اثر ادبی یا متنی که باید باهوشانه، عمیق یا درست باشد. وقتی نمیتوانید در همان بار اول شاهکار بنویسید، سانسورچی میگوید: «ببین؟ تو دیگه استعداد نداری!»
ترس از مواجهه با خود: صفحات صبحگاهی، آینهی تمامقدِ افکارِ آشفتهی ما هستند. ذهن میترسد که با ترسها، خشمها و روزمرگیهای پوچِ پشت پرده روبرو شود، بنابراین با «بهانهجویی» از این رویارویی فرار میکند. عضلهیِ غیرفعال: نوشتن مانندِ رفتن به باشگاه بعد از چند سال است. شما نمیتوانید روز اول وزنه سنگین بزنید. ذهن شما در حال حاضر «خسته» و «ناآماده» است؛ نه به خاطر بیاستعدادی، بلکه به خاطر اینکه مسیرهای عصبیِ خلاقیت در مغزتان مدتی است استراحت کردهاند.
راهکارها: چگونه ذهن را رام کنیم؟
جولیا کامرون میگوید: «صفحات صبحگاهی نباید هوشمندانه باشند، باید فقط نوشته شوند.» ۱. قانون « نوشتنِ زباله» (پذیرشِ نقص)
به خودتان اجازه دهید که بدترین، بیمعنیترین و احمقانهترین متنِ جهان را بنویسید. هدف از صفحات صبحگاهی، «هنر» نیست؛ هدف «تخلیه» است. اگر یادتان نمیآید چه بنویسید، بنویسید: «اصلاً نمیدانم چه بنویسم، الان حالم بد است، دلم میخواهد بخوابم، این تمرین مسخره است…» همین که اینها را بنویسید، قفلِ ذهنتان باز میشود.۲. تکنیک « زمانسنج معکوس » (شروع خرد)
به جای اینکه فکر کنید «باید سه صفحه بنویسم»، به خودتان بگویید: «فقط برای ۵ دقیقه قلم را روی کاغذ حرکت میدهم.» وقتی زمان تمام شد، اجازه دارید متوقف شوید. معمولاً وقتی سدِ شروع شکسته شود، ذهن خودش به نوشتن ادامه میدهد.۳. قرارِ ملاقات با کودکِ درون (بخشِ خلاق)
بخش خلاق وجود شما، مانند یک کودک است که از قضاوت میترسد. با مهربانی با خودتان صحبت کنید. به جای اینکه بگویید «چرا نمیتوانم بنویسم؟»، بگویید «امروز فقط برای اینکه حالم بهتر شود، چند خطی خطخطی میکنم.»۴. قلم را از روی کاغذ برندارید
برای کاهش بهانهجویی مغز، «جریان سیال ذهن» را تمرین کنید. حتی اگر نمیدانید چه بنویسید، همان کلمهی آخر را آنقدر تکرار کنید تا یک کلمه جدید به ذهنتان برسد. هدف، قطع نشدنِ جریانِ حرکتِ دست است.
#خاطرهنویسی_خلاق
@Mahtab_Journal
۳۷
۷:۲۴
رالف والدو امرسون: «آنچه پشت سر ما، و آنچه پیش روی ماست، در قیاس با آنچه درون ماست جزئی است.»
#سخن_هنرمند
صبح پنجمین روز خردادماهتان، گوارا

@Mahtab_Memories
#سخن_هنرمند
صبح پنجمین روز خردادماهتان، گوارا
@Mahtab_Memories
۱۹
۴:۳۶
دیروز منزل خواهر عزیزم مهتاب جان خاطره خوب و زیبایی برایم رقم خورد چون قرار بود ناهار میزبان خواهرزاده هایم نوشین عزیز و راشین عزیز باشیم.قبل از ناهار تصمیم گرفتیم یک آهنگ بذاریم و برقصیم.بعد از خوردن ناهار و کمی استراحت خواهر جون کلاس داشت خانه را به قصد محل کارش ترک کرد.و کمی بعد خواهرزاده هایم تصمیم به رفتن گرفتن همچون کبوتران زیبایی که فقط مدت کوتاهی کنارمان بودن و عزم رفتن کردند. خانه یه دفعه خالی شد.و غروب هم از پنجره سرک کشیده بود.در دلم حس غریب تنهایی و دلشوره احساس کردم.گویی هر لحظه دلم بیشتر می گرفت.دوستان عزیز بنظرم حس بد تنهایی به سراغ هرکسی می آید، ولی باید سعی کنیم با این حس کنار بیاییم.شاید چون من سالیان سال است در غربت زندگی میکنم بقولی دل نازکتر شده ام.خلاصه قبل از آمدن خواهر عزیزم، خانه را به قصد منزل داداشم ترک کردم.و حتم دارم خواهر گلم هم وقتی بیاید جای خالی مرا ببیند همین حسو پیدا میکند.اما جای شکرش باقیست که باز فردا دوباره همو خواهیم دید.و این قوت قلبیست برای هر دو خواهر غریب با ( غین ) خواهر گلم دوستت دارم و بارها و بارها میبوسمت #رها
#خاطرهنویسی_خلاق
@Mahab_Memories
#خاطرهنویسی_خلاق
@Mahab_Memories
۱۸
۵:۵۴
کشکول خاطرات | مهتاب صادقی
دیروز منزل خواهر عزیزم مهتاب جان خاطره خوب و زیبایی برایم رقم خورد چون قرار بود ناهار میزبان خواهرزاده هایم نوشین عزیز و راشین عزیز باشیم. قبل از ناهار تصمیم گرفتیم یک آهنگ بذاریم و برقصیم. بعد از خوردن ناهار و کمی استراحت خواهر جون کلاس داشت خانه را به قصد محل کارش ترک کرد. و کمی بعد خواهرزاده هایم تصمیم به رفتن گرفتن همچون کبوتران زیبایی که فقط مدت کوتاهی کنارمان بودن و عزم رفتن کردند. خانه یه دفعه خالی شد. و غروب هم از پنجره سرک کشیده بود. در دلم حس غریب تنهایی و دلشوره احساس کردم. گویی هر لحظه دلم بیشتر می گرفت. دوستان عزیز بنظرم حس بد تنهایی به سراغ هرکسی می آید، ولی باید سعی کنیم با این حس کنار بیاییم. شاید چون من سالیان سال است در غربت زندگی میکنم بقولی دل نازکتر شده ام. خلاصه قبل از آمدن خواهر عزیزم، خانه را به قصد منزل داداشم ترک کردم. و حتم دارم خواهر گلم هم وقتی بیاید جای خالی مرا ببیند همین حسو پیدا میکند. اما جای شکرش باقیست که باز فردا دوباره همو خواهیم دید. و این قوت قلبیست برای هر دو خواهر غریب با ( غین ) خواهر گلم دوستت دارم و بارها و بارها میبوسمت #رها #خاطرهنویسی_خلاق @Mahab_Memories
دوستان اهل قلم، سلام!
همه ما میدانیم که یک نوشتهی دلنشین، فراتر از نظم ظاهری و محتوای قوی، به روح و جان نیاز دارد. این روح را آرایههای ادبی به نوشته میبخشند و آن را از یک متن ساده به اثری هنری تبدیل میکنند. امروز میخواهیم درباره یکی از زیباترین این آرایهها، یعنی « تشبیه »، صحبت کنیم.
تشبیه چیست ؟
به زبان ساده، تشبیه یعنی شبیه کردن یک چیز به چیز دیگر. وقتی میخواهیم صفتی را در چیزی برجسته کنیم یا تصویری زنده در ذهن خواننده بسازیم، از تشبیه استفاده میکنیم.
چگونه تشبیه را در نوشتهها پیدا کنیم؟ تشبیه معمولاً با چهار نشانه همراه است:
مشبّه: کلمهای که میخواهیم آن را توصیف کنیم (چیزی که شبیهش میکنیم). مشبّهٌبه: کلمهای که مشبه را به آن شبیه میکنیم (چیزی که شبیه به آن است). وجه شبه: دلیلی که این دو کلمه را شبیه هم کرده است (وجه اشتراک). ادات تشبیه: کلماتی که رابط بین مشبه و مشبهٌبه هستند (مانند: چون، مثل، همچون، مانند، گویی، انگار و…).
نگاهی به تشبیه به کار رفته در نوشته خواهرم، رها: «خواهرزادههایم هچون کبوترانی زیبا فقط مدت کوتاهی نزد ما بودند و عزم رفتن کردند .»
بیایید این جمله را کالبدشکافی کنیم:
مشبّه: خواهرزادهها مشبّهٌبه: کبوتران زیبا وجه شبه: زیبایی و سرعتِ گذشتِ زمان (همانطور که کبوتران زیبا و زودپروازند، دیدن خواهرزادهها نیز کوتاه و دلنشین بوده است) اَداتِ تشبیه: «هچون»
این تشبیه چقدر زیبا، حس کوتاه بودنِ حضور و دلنشین بودنِ آن را منتقل میکند، نه؟
#خاطرهنویسی_خلاق#لمس_خیال#تشبیه@MahtabMemories
۱۵
۱۰:۲۸
چرا تشبیه مهم است ؟
زیبایی و جذابیت: تشبیه نوشته را از حالت یکنواختی درآورده و به آن طراوت میبخشد.
تأثیرگذاری: با ایجاد تصویر در ذهن خواننده، پیام شما را عمیقتر و ماندگارتر میکند.
خلاقیت: نشاندهنده ذوق و هنر نویسنده در به کارگیری زبان است.
نکته کلیدی : مهمترین نکته در استفاده از تشبیه، انتخاب درست مشبهٌبه و وجه شبه است تا تشبیه در متن «خوش بنشیند» و به جای زیبایی، باعث ابهام یا ناهماهنگی نشود.
امیدوارم این نکته کوتاه، استفاده شما را از زیورآلاتِ تشبیه پررنگتر و زیباتر کند. شما چه تشبیههای زیبایی در نوشتههایتان به کار بردهاید؟ در @Mahtab_Journal با ما به اشتراک بگذارید!

#خاطرهنویسی_خلاق@MahtabMemories
امیدوارم این نکته کوتاه، استفاده شما را از زیورآلاتِ تشبیه پررنگتر و زیباتر کند. شما چه تشبیههای زیبایی در نوشتههایتان به کار بردهاید؟ در @Mahtab_Journal با ما به اشتراک بگذارید!
#خاطرهنویسی_خلاق@MahtabMemories
۱۵
۱۰:۳۵
کشکول خاطرات | مهتاب صادقی
دیروز منزل خواهر عزیزم مهتاب جان خاطره خوب و زیبایی برایم رقم خورد چون قرار بود ناهار میزبان خواهرزاده هایم نوشین عزیز و راشین عزیز باشیم. قبل از ناهار تصمیم گرفتیم یک آهنگ بذاریم و برقصیم. بعد از خوردن ناهار و کمی استراحت خواهر جون کلاس داشت خانه را به قصد محل کارش ترک کرد. و کمی بعد خواهرزاده هایم تصمیم به رفتن گرفتن همچون کبوتران زیبایی که فقط مدت کوتاهی کنارمان بودن و عزم رفتن کردند. خانه یه دفعه خالی شد. و غروب هم از پنجره سرک کشیده بود. در دلم حس غریب تنهایی و دلشوره احساس کردم. گویی هر لحظه دلم بیشتر می گرفت. دوستان عزیز بنظرم حس بد تنهایی به سراغ هرکسی می آید، ولی باید سعی کنیم با این حس کنار بیاییم. شاید چون من سالیان سال است در غربت زندگی میکنم بقولی دل نازکتر شده ام. خلاصه قبل از آمدن خواهر عزیزم، خانه را به قصد منزل داداشم ترک کردم. و حتم دارم خواهر گلم هم وقتی بیاید جای خالی مرا ببیند همین حسو پیدا میکند. اما جای شکرش باقیست که باز فردا دوباره همو خواهیم دید. و این قوت قلبیست برای هر دو خواهر غریب با ( غین ) خواهر گلم دوستت دارم و بارها و بارها میبوسمت #رها #خاطرهنویسی_خلاق @Mahab_Memories
*عطر پیراهن، طعم دلتنگی***
دیروز وقتی از کارگاه خاطرهنویسی خلاق برگشتم، خواهرم نبود. در حالی که طنین حرکات موزون در گوشم بود، جای خالیاش خانه را پرکرده بود.
عطر پیراهنش در اتاقی که خالی از وسایل شده بود، میپیچید. همان دم دلتنگش شدم؛ دلتنگ یک دلِ سیر دیدنِ خواهرم.تمام خوشحالیام این بود که بعضی از وسایلش را جا گذاشته باشد. فراموشی امید بازگشتِ دوباره را در دلم زنده میکرد. وقتی در یخچال و فریزر را باز کردم، دیدم جا هست و وسایل یخچالی خواهرم نیست، بیشتر دلم گرفت. ناگهان چشمم به قالب کوچک پنیر مسافرتیاش افتاد که لب کج کرده و زل زده بود به من... تصور کردم میگوید نگران نباش فردا خواهرت برمیگردد...
خوشحالم که فردا دوباره خواهرم را در آستانهٔ در میبینم و در آغوش میگیرم.
#خاطرهنویسی_خلاق@Mahtab_Memories
دیروز وقتی از کارگاه خاطرهنویسی خلاق برگشتم، خواهرم نبود. در حالی که طنین حرکات موزون در گوشم بود، جای خالیاش خانه را پرکرده بود.
عطر پیراهنش در اتاقی که خالی از وسایل شده بود، میپیچید. همان دم دلتنگش شدم؛ دلتنگ یک دلِ سیر دیدنِ خواهرم.تمام خوشحالیام این بود که بعضی از وسایلش را جا گذاشته باشد. فراموشی امید بازگشتِ دوباره را در دلم زنده میکرد. وقتی در یخچال و فریزر را باز کردم، دیدم جا هست و وسایل یخچالی خواهرم نیست، بیشتر دلم گرفت. ناگهان چشمم به قالب کوچک پنیر مسافرتیاش افتاد که لب کج کرده و زل زده بود به من... تصور کردم میگوید نگران نباش فردا خواهرت برمیگردد...
خوشحالم که فردا دوباره خواهرم را در آستانهٔ در میبینم و در آغوش میگیرم.
#خاطرهنویسی_خلاق@Mahtab_Memories
۱۳
۱۸:۱۷