در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
امروز چگونه گذشت۰۵/۵/۵آیا امروزتان مثل عدد پنج، تکراری بود، یا متفاوت؟تکرار پنج، چه معنا و مفهومی در ذهنتان ایجاد کرد؟
برای من امروز، عدد پنج یادآور چند چیز بود؛ یکی پنج نفره بودن خانوادهام و دومی دورهمی پنج نفرهمان در کارگاه خاطرهنویسی خلاق، در مؤسسه «اکنون».
از هفتههای پیش، پنج نفر دوست، با نگاهی متفاوت، هم داستان شدیم، تا در سرزمین خاطراتمان قدم بزنیم و با نوشتن هر خاطره، چراغی برای امروز روشن کنیم.
از این اتفاق خوشحالم و هربار از این کارگاه برگشتم، احساس متفاوتی را تجربه کردم.بیشتر امیدوار بودم، تا ناامید.
یکی از دوستان در جلسه آخر گفت: «کاش دوستان بیشتری در این کارگاه شرکت میکردند، خاطراتشان را مینوشتند، تا اثرِ نوشتن را بر افکارشان میدیدند. مطمئنم شگفتزده میشدند.»
امروز برای من روز متفاوتی بود. به نظرم حضور در حلقه دوستان موافق، از هر دستاوردی ارزشمندتر است.مهتاب صادقی
#خاطره_نویسی_خلاق #کشکول_خاطرات#اکنون
@Mahtab_Memories
برای من امروز، عدد پنج یادآور چند چیز بود؛ یکی پنج نفره بودن خانوادهام و دومی دورهمی پنج نفرهمان در کارگاه خاطرهنویسی خلاق، در مؤسسه «اکنون».
از هفتههای پیش، پنج نفر دوست، با نگاهی متفاوت، هم داستان شدیم، تا در سرزمین خاطراتمان قدم بزنیم و با نوشتن هر خاطره، چراغی برای امروز روشن کنیم.
از این اتفاق خوشحالم و هربار از این کارگاه برگشتم، احساس متفاوتی را تجربه کردم.بیشتر امیدوار بودم، تا ناامید.
یکی از دوستان در جلسه آخر گفت: «کاش دوستان بیشتری در این کارگاه شرکت میکردند، خاطراتشان را مینوشتند، تا اثرِ نوشتن را بر افکارشان میدیدند. مطمئنم شگفتزده میشدند.»
امروز برای من روز متفاوتی بود. به نظرم حضور در حلقه دوستان موافق، از هر دستاوردی ارزشمندتر است.مهتاب صادقی
#خاطره_نویسی_خلاق #کشکول_خاطرات#اکنون
@Mahtab_Memories
۱۰۴
۲۰:۳۶
در مقالهای از Writer’s Digest، ژانت والز، نویسنده کتاب مشهور «قلعه شیشهای» میگوید:
«یکی از درسهایی که از نوشتن خاطرات آموختم، این بود که چقدر ما انسانها وجه اشتراک داریم… خاطرهنویسی مثل این است که زندگیات را به دیگری بسپاری و بگویی: این منم، این مسیریست که پیمودهام. شاید تو هم چیزی از آن بیاموزی.»
#کشکول_خاطرات@Mahtab_Memories
«یکی از درسهایی که از نوشتن خاطرات آموختم، این بود که چقدر ما انسانها وجه اشتراک داریم… خاطرهنویسی مثل این است که زندگیات را به دیگری بسپاری و بگویی: این منم، این مسیریست که پیمودهام. شاید تو هم چیزی از آن بیاموزی.»
#کشکول_خاطرات@Mahtab_Memories
۹۴
۱۲:۱۱
از مهتابی تا مهتاب
نمیدانم خودم آن شب را چگونه زندگی کردهام؛ طبیعی است که هیچ نوزادی قصهی نامگذاریاش را به یاد نمیآورد. اما آنطور که برایم نقل کردهاند، بعد از آنکه مادرم مرا به دنیا آورد، اهل خانه را صدا زد و گفت:
«جانانِ مادر، بیایید برای کوچکترین عضو خانواده اسم بگذاریم. من هفت اسم انتخاب کردهام، هشتمی را شما انتخاب کنید.»
آن روزها تازه روی دیوار خانهمان لامپ مهتابی نصب شده بود. نور سفیدش برای بچههای کوچک و بزرگ خانه جذاب و هیجانانگیز بود؛ نوری تازه در دل خانهای زمستانی.
قنداقهی مرا روی کرسی گذاشته بودند و اهل خانه کنار مادر و پدرم برای نامگذاری نشسته بودند. هرکس اسمی پیشنهاد میداد. خواهر دومم، محبوبه، نگاهی به دیوار روبهرو انداخت؛ همانجا که لامپ مهتابی روشن بود و گفت:«بگذاریم مهتابی!»
بقیه شاید هنوز درگیر اسمهایی بودند که خودشان در ذهن داشتند. اما خواهر بزرگترم، محترم، رو به محبوبه کرد و گفت:«مهتابی که اسم لامپ است. اما اسم قشنگی میشود اگر بگذاریم مهتاب.»
همین پیشنهاد به دل همه نشست.آن شب، در سرمای زمستان و تاریکی بیرون، نور یک لامپ مهتابی الهامبخش نام من شد؛ و مهتاب در شناسنامهام ثبت شد.
تا سالها، در زادگاهم کسی را نمیشناختم که اسم دخترش مهتاب باشد. وقتی نام مرا میبردند، همه میدانستند منظورشان مهتاب صادقی، دختر نعمتالله است؛ یا پشت خط تلفن، یا در خانه، یا در میان آدمهای آشنای شهر.
من اسمم را دوست دارم. نه فقط چون خواهرم در انتخابش سهم داشت، بلکه چون از معنایی روشن سرچشمه میگیرد. انگار نام من از همان ابتدا با نور گره خورده بود؛ نوری کوچک بر دیوار خانه، که در زبان خانواده تبدیل شد به مهتاب.
شما قصهی نامتان را میدانید؟ چه کسی نام شما را انتخاب کرد و آن نام امروز برایتان چه معنایی دارد؟مهتاب صادقی
#خاطره_نویسی_خلاق#کشکول_خاطرات@Mahtab_Memories
نمیدانم خودم آن شب را چگونه زندگی کردهام؛ طبیعی است که هیچ نوزادی قصهی نامگذاریاش را به یاد نمیآورد. اما آنطور که برایم نقل کردهاند، بعد از آنکه مادرم مرا به دنیا آورد، اهل خانه را صدا زد و گفت:
«جانانِ مادر، بیایید برای کوچکترین عضو خانواده اسم بگذاریم. من هفت اسم انتخاب کردهام، هشتمی را شما انتخاب کنید.»
آن روزها تازه روی دیوار خانهمان لامپ مهتابی نصب شده بود. نور سفیدش برای بچههای کوچک و بزرگ خانه جذاب و هیجانانگیز بود؛ نوری تازه در دل خانهای زمستانی.
قنداقهی مرا روی کرسی گذاشته بودند و اهل خانه کنار مادر و پدرم برای نامگذاری نشسته بودند. هرکس اسمی پیشنهاد میداد. خواهر دومم، محبوبه، نگاهی به دیوار روبهرو انداخت؛ همانجا که لامپ مهتابی روشن بود و گفت:«بگذاریم مهتابی!»
بقیه شاید هنوز درگیر اسمهایی بودند که خودشان در ذهن داشتند. اما خواهر بزرگترم، محترم، رو به محبوبه کرد و گفت:«مهتابی که اسم لامپ است. اما اسم قشنگی میشود اگر بگذاریم مهتاب.»
همین پیشنهاد به دل همه نشست.آن شب، در سرمای زمستان و تاریکی بیرون، نور یک لامپ مهتابی الهامبخش نام من شد؛ و مهتاب در شناسنامهام ثبت شد.
تا سالها، در زادگاهم کسی را نمیشناختم که اسم دخترش مهتاب باشد. وقتی نام مرا میبردند، همه میدانستند منظورشان مهتاب صادقی، دختر نعمتالله است؛ یا پشت خط تلفن، یا در خانه، یا در میان آدمهای آشنای شهر.
من اسمم را دوست دارم. نه فقط چون خواهرم در انتخابش سهم داشت، بلکه چون از معنایی روشن سرچشمه میگیرد. انگار نام من از همان ابتدا با نور گره خورده بود؛ نوری کوچک بر دیوار خانه، که در زبان خانواده تبدیل شد به مهتاب.
#خاطره_نویسی_خلاق#کشکول_خاطرات@Mahtab_Memories
۱۲۰
۱۳:۲۴
۱۰۵
۶:۳۹
عادتهای انعطافپذیر- استفان گایز.m4a
۰۰:۰۲-۴.۲۳ مگابایت
با نگاهی مهربانانه عادتسازی کنیم. بدون سرزنش، پیش بریم.ما انسانیم، رباط نیستیم، تغییر میکنیم، پس عادتهای ما هم باید متغییر باشن؛ خشک و شکننده نباشند و ...مهتاب صادقی
#کشکول_خاطرات#پادکست
@Mahtab_Memories
#کشکول_خاطرات#پادکست
@Mahtab_Memories
۱۲۱
۷:۰۲
آن دو پنجره، چهار سال بعد
امروز ۲۶ مرداد است.چهار سال پیش، درست در چنین روزی، دختر دومم چمدانش را بست و راهی کره جنوبی شد؛ پیش خواهرش که یک سال قبلتر، در ۱۹ مرداد ۱۴۰۰، رفته بود.
مرداد برای من ماه رفتن دخترهاست؛ ماه چمدان و فرودگاه و بدرقه و دلتنگی.ماه نگاه کردن به پشت سر مسافری که میرود و مادری که میماند با هزار فکر و نگرانی و آرزوی خیر.
امروز که برای کاری به پستهای قدیمی اینستاگرامم سر زدم، رسیدم به نوشتهی ۲۶ مرداد ۱۴۰۱؛ روز رفتنِ دختر کوچکم.
عکسی بود از دو پنجره و نوشتهای که با این جمله شروع میشد:
«دو پنجرهی بسته گفتند:چه خوب که پنجره روبهرویمان باز است...»
آن روز آن دو پنجره برای من دو دخترم بودند؛ دو جفت چشم آن سوی فاصله که دلم میخواست باز هم نگاهشان کنم و ببینمشان.
و نوشته بودم:«به راستی برای دیدارسقف مانع نیست،جاده مانع نیست،و راه آسمان همیشه باز است...»
چهار سال گذشته است.در این چهار سال یک بار خودم راه آسمان را طی کردم و رفتم و زندگیشان را از نزدیک دیدم. دیدم کجا زندگی میکنند، چه میخورند، چگونه رفتوآمد میکنند. امنیت شهری را که در آن زندگی میکنند دیدم و خیالم از خیلی چیزها آسودهتر شد.
اما بیشتر از همه، خودِ دخترهایم را دیدم.دیدم چقدر بزرگ شدهاند.نه بزرگ شدن به عدد سن؛ بزرگ شدن با تجربه.
از ثبتنام دانشگاه، درس خواندن در سالنهای مطالعه گرفته تا پیدا کردن خانه، جابهجایی، زندگی در چند شهر و ساختن دوبارهی زندگی در جایی تازه. همین چند روز پیش، پانزدهم آگوست، پانزده مردادماه، باز به شهری دیگر رفتند تا امکانات بهتر، رفاه بیشتر و فرصت مناسبتری برای پیشرفت تحصیلی و اجتماعی داشته باشند.و امروز وقتی دوباره «آن دو پنجره» را دیدم، چشمهایم قلبقلبی شد.
چهار سال گذشته، اما دلتنگی مادر مگر با تقویم حساب میشود؟بعد با خودم فکر کردم در این چهار سال فقط آنها نبودند که تغییر کردند.
من هم در این سوی پنجره، در حال کوچ بودهام.کوچی نه از شهری به شهر دیگر،کوچی آرام و سخت در درون خودم.
در تمام این سالها با خودم کلنجار رفتهام، با کارهایی که برای عزیزانم کردهام و میکنم، با باورهایی که داشتهام، با نگاهم به مادر بودن، همسر بودن و خودِ خودم بودن.افت کردهام، بلند شدهام، جلو رفتهام و گاهی عقب برگشتهام.
لنگلنگان رفتهام تا دختری را در درون خودم پیدا کنم که او هم نیاز دارد دیده شود، شنیده شود و خواستههایش به رسمیت شناخته شود.
هنوز هم همیشه نمیدانم در میان عزیزانِ زندگیام و خودم، اولویت را به که و چه بدهم.
فقط یک چیز را امروز بیشتر از گذشته میدانم:این که نمیخواهم باقی زندگیام فقط در رضایت خاطر دیگران بگذرد.دوست دارم کسانی که دوستشان دارم حالشان خوب باشد، اما خودم هم باید از درون، از شیوهای که زندگی میکنم، راضی باشم.شاید برای همین است که بعضی از باورهایم در حال تغییرند؛ تغییرهایی که گاهی میترسانندم و گاهی به وجدم میآورند.چهار سال پیش دو پنجره را میدیدم و دو دخترم را پشت آنها.امروز که دوباره به همان تصویر نگاه میکنم، فکر میکنم شاید پنجرهی دیگری هم در این سالها باز شده باشد:
پنجرهای رو به خودم.و هنوز باور دارم آنچه چهار سال پیش نوشتم:راه عشق همیشه باز است...مهتاب صادقی ۱۴۰۵/۵/۲۶#کشکول_خاطرات#خاطره_نویسی_خلاق
اصلِ عکسنوشتهی ۲۶ مرداد ۱۴۰۱ را اینجا گذاشته بودم. 
https://www.instagram.com/p/ChWlCjYKcQbAnMsJxmKIdgpjv0AVFBN4SKCRCU0/?igsh=a2FqNzVqcGJrbHh0@Mahtab_Memories
امروز ۲۶ مرداد است.چهار سال پیش، درست در چنین روزی، دختر دومم چمدانش را بست و راهی کره جنوبی شد؛ پیش خواهرش که یک سال قبلتر، در ۱۹ مرداد ۱۴۰۰، رفته بود.
مرداد برای من ماه رفتن دخترهاست؛ ماه چمدان و فرودگاه و بدرقه و دلتنگی.ماه نگاه کردن به پشت سر مسافری که میرود و مادری که میماند با هزار فکر و نگرانی و آرزوی خیر.
امروز که برای کاری به پستهای قدیمی اینستاگرامم سر زدم، رسیدم به نوشتهی ۲۶ مرداد ۱۴۰۱؛ روز رفتنِ دختر کوچکم.
عکسی بود از دو پنجره و نوشتهای که با این جمله شروع میشد:
«دو پنجرهی بسته گفتند:چه خوب که پنجره روبهرویمان باز است...»
آن روز آن دو پنجره برای من دو دخترم بودند؛ دو جفت چشم آن سوی فاصله که دلم میخواست باز هم نگاهشان کنم و ببینمشان.
و نوشته بودم:«به راستی برای دیدارسقف مانع نیست،جاده مانع نیست،و راه آسمان همیشه باز است...»
چهار سال گذشته است.در این چهار سال یک بار خودم راه آسمان را طی کردم و رفتم و زندگیشان را از نزدیک دیدم. دیدم کجا زندگی میکنند، چه میخورند، چگونه رفتوآمد میکنند. امنیت شهری را که در آن زندگی میکنند دیدم و خیالم از خیلی چیزها آسودهتر شد.
اما بیشتر از همه، خودِ دخترهایم را دیدم.دیدم چقدر بزرگ شدهاند.نه بزرگ شدن به عدد سن؛ بزرگ شدن با تجربه.
از ثبتنام دانشگاه، درس خواندن در سالنهای مطالعه گرفته تا پیدا کردن خانه، جابهجایی، زندگی در چند شهر و ساختن دوبارهی زندگی در جایی تازه. همین چند روز پیش، پانزدهم آگوست، پانزده مردادماه، باز به شهری دیگر رفتند تا امکانات بهتر، رفاه بیشتر و فرصت مناسبتری برای پیشرفت تحصیلی و اجتماعی داشته باشند.و امروز وقتی دوباره «آن دو پنجره» را دیدم، چشمهایم قلبقلبی شد.
چهار سال گذشته، اما دلتنگی مادر مگر با تقویم حساب میشود؟بعد با خودم فکر کردم در این چهار سال فقط آنها نبودند که تغییر کردند.
من هم در این سوی پنجره، در حال کوچ بودهام.کوچی نه از شهری به شهر دیگر،کوچی آرام و سخت در درون خودم.
در تمام این سالها با خودم کلنجار رفتهام، با کارهایی که برای عزیزانم کردهام و میکنم، با باورهایی که داشتهام، با نگاهم به مادر بودن، همسر بودن و خودِ خودم بودن.افت کردهام، بلند شدهام، جلو رفتهام و گاهی عقب برگشتهام.
لنگلنگان رفتهام تا دختری را در درون خودم پیدا کنم که او هم نیاز دارد دیده شود، شنیده شود و خواستههایش به رسمیت شناخته شود.
هنوز هم همیشه نمیدانم در میان عزیزانِ زندگیام و خودم، اولویت را به که و چه بدهم.
فقط یک چیز را امروز بیشتر از گذشته میدانم:این که نمیخواهم باقی زندگیام فقط در رضایت خاطر دیگران بگذرد.دوست دارم کسانی که دوستشان دارم حالشان خوب باشد، اما خودم هم باید از درون، از شیوهای که زندگی میکنم، راضی باشم.شاید برای همین است که بعضی از باورهایم در حال تغییرند؛ تغییرهایی که گاهی میترسانندم و گاهی به وجدم میآورند.چهار سال پیش دو پنجره را میدیدم و دو دخترم را پشت آنها.امروز که دوباره به همان تصویر نگاه میکنم، فکر میکنم شاید پنجرهی دیگری هم در این سالها باز شده باشد:
پنجرهای رو به خودم.و هنوز باور دارم آنچه چهار سال پیش نوشتم:راه عشق همیشه باز است...مهتاب صادقی ۱۴۰۵/۵/۲۶#کشکول_خاطرات#خاطره_نویسی_خلاق
https://www.instagram.com/p/ChWlCjYKcQbAnMsJxmKIdgpjv0AVFBN4SKCRCU0/?igsh=a2FqNzVqcGJrbHh0@Mahtab_Memories
۷۹
۱۵:۲۰
برایِ کویردر حاشیه کویر از سبزوار تا اینجا که صدکیلومتری قزوین است، تا چشم کار میکند زمین خشک است و بیحاصل... هر چه نگاه میکنی بلکه چشمانت به سبزی درختی، آواز پرندهای روشن شود، هیچ خبری از چشمروشنی نیست، که نیست...به استثنای انگورهای لعلنامِ خوشمزه و خوشرؤیت شاهرود.
نمیدانم چرا در این نقطه از سرزمینِ چهارفصلِ عزیزمان، یاد زنانِ نازا افتادم!کم نیستند دخترانی که با صد آرزو، لباس سفیدِ بخت به تن میکنند اما از بختِ بد، گاهی سِتروَن میمانند و از ادامه زندگی ناامید میشوند؟!انگار کویرِ وجودشان جای ماندن نیست؛ گاهی همان آدمی که با عشق، عقد دائمی بسته، از همراهی دل میکَند و جدا میشود. گاهی هم تجدید فراش میکند، با هزار حقی که از زندگی و تداوم نسل برای خود قائل است.
حقیقتا، کویر جای ماندن نیست. هیچ مسافری کنار این جاده اتراق نمیکند، حتی برای لحظهای حاضر نیست از ماشین پیاده شود. شاید چون میترسد در این خشکجای از عطش و گرما تلف شود!
مادرزمین در این بخش از سرزمین وجودش، عجب صبری دارد!با این همه، او این بخش از خودش را دوست میدارد، حتی اگر هیچ بارقهٔ امیدی در خشکی کویر، برای آدمها روشن نباشد. مهتاب صادقی
#کشکول_خاطرات#دلنوشته#سفر@Mahtab_Memories
نمیدانم چرا در این نقطه از سرزمینِ چهارفصلِ عزیزمان، یاد زنانِ نازا افتادم!کم نیستند دخترانی که با صد آرزو، لباس سفیدِ بخت به تن میکنند اما از بختِ بد، گاهی سِتروَن میمانند و از ادامه زندگی ناامید میشوند؟!انگار کویرِ وجودشان جای ماندن نیست؛ گاهی همان آدمی که با عشق، عقد دائمی بسته، از همراهی دل میکَند و جدا میشود. گاهی هم تجدید فراش میکند، با هزار حقی که از زندگی و تداوم نسل برای خود قائل است.
حقیقتا، کویر جای ماندن نیست. هیچ مسافری کنار این جاده اتراق نمیکند، حتی برای لحظهای حاضر نیست از ماشین پیاده شود. شاید چون میترسد در این خشکجای از عطش و گرما تلف شود!
مادرزمین در این بخش از سرزمین وجودش، عجب صبری دارد!با این همه، او این بخش از خودش را دوست میدارد، حتی اگر هیچ بارقهٔ امیدی در خشکی کویر، برای آدمها روشن نباشد. مهتاب صادقی
#کشکول_خاطرات#دلنوشته#سفر@Mahtab_Memories
۶۲
۹:۱۸