عکس پروفایل رمـانـ/𝐑𝐨𝐦𝐚𝐧ر

رمـانـ/𝐑𝐨𝐦𝐚𝐧

۲۰ عضو
𝐆𝐨𝐝

۴۶۰

۱۳:۴۹

سلامـ خوشـ امدینـ بهـ کانالـ رمانـ و ما روزیـ 2 پارتـ( قسمتـ )رمانـ میزاریمـ و همین ـطور چالشـ و دو رمانـ درباره یـ چیز جدا

۴۶۳

۱۳:۵۱

#معشوق_دیدار ،، #پارت_1😸🫐ぬ'! .˓˓ᯤ .ᯤ .ᯤ .ᯤ .ᯤ .ᯤ .ᯤ .ᯤ .ᯤ  .ᯤ .ᯤ .
تو راه دانشگاه بودم ، از ماشین پیاده شدم تا خواستم در ماشین رو ببندمیه موتوری کیفم رو از دستم گرفتتا خواستم جیغ بکشم ،یه اقای محترمی موتورشون رو گیر انداخت .دویدم ......به موتور که رسیدم اون اقاعه با مردا درگیر شده بود انقدر جیغ کشیدم که مردم اومدند جداشون کنندآقایی که از سر من دعواش شده بود لب و دهن خونی دیدم چیزی تون نشد که؟
+نه ، فقط نباید از این دزدا بگذری!
رفتم سمت دزدا که الان بدون کلاه رو زمین بودند
یکی شون رو شناختم!!!
اون ... او..ن پسر داییم بود !
تو.. تو ..و چرا این کار رو با من کردی؟
جوابی بهم نداد!_خانم میخواید زنگ بزنم پلیس؟ ازدستشون شکایتی دارید؟شکایت که نه ، من اصلا دشمنی باهاشون نداشتم!+نه.سریع اونجا رو ترک کردم ..تو راه همش فکر میکردم اون چرا کیف منو برداشت؟!من که بدی بهش نکردم ، دشمنی باهاش نداشتم !*_رها چیشده چرا پکری؟گفتم : +هیچیم نیست ، تو راه تصادف کردم!زینب دوست صمیمیم بود ، نمیشد بهش نگم همه چیز رو از اول تا اخر واسش تعریف کردم .... +زینب ، تروخدا کمکم کن! اگه باز بخوان بلایی سرم بیارن چی؟؟
ᯤ .ᯤ .ᯤ .ᯤ .ᯤ .ᯤ .ᯤ .ᯤ .ᯤ  .ᯤ .ᯤ .✸ ''بہقلمِزهرابآنو : undefined🫐ぬ'! .˓˓

۴۳۵

۱۱:۴۸

#معشوق_دیدار ،، #پارت_2😸🫐ぬ'! .˓˓ᯤ .ᯤ .ᯤ .ᯤ .ᯤ .ᯤ .ᯤ .ᯤ .ᯤ  .ᯤ .ᯤ .
_ عامم ، من نمیدونم رها واقعیتش این خونوادگیه کاری از دست من ساخته نیست ..باید خانواده ات رو در جریان بزاری
+نههه ، نمیتونم به خانوادم چیزی بگم!*تو راه خونه بودم در باز کردم و رفتم داخل .دیدم!! بهراد و خونوادش نشسته ان،فوری سلام کردم و بدون هیچ حرفی رفتم سمت اتاق،لباسامو عوض کردم و بی حوصله رو تخت نشستم .صدای در بود ،_کیه ؟+منم بهراد_برو ، برو نیا توو!! کیفمو دزدیدی بس نبود؟+رها ،،، بزار واست توضیح بدم ! لطفا با جیغ گفتم (:_برو ، برو نمیدونی یعنی چی؟؟؟ میفهمی اصلاً؟!دیگه هیچ صدایی ازش نشنیدم ،،زنداییم اومد توو!_زندایی واقعا حوصله بحث ندارم ،+چیشده عزیزم؟ بهراد اومد خونه گفت بیاین با من بریم از رها معذرت خواهی کنیمبهم توضیح بده چیشده؟_زندایی! پسرتون اومده کیف منو تو راه از دستم گرفت میدونید چی تو کیفم بوده؟ واسه درسم اگه اون سیدی رو نمیبردم از دانشگاه اخراج میشدم۷ ماهه دبیر داشت میگفت من نمیبردماین اخرین فرصتم بود.+ وای رها جان ، چیزی نشده که خداروشکر بخیر گذشت اگر چیزیم میشد خودم میمومدم با دبیرتون حرف میزدم!ᯤ .ᯤ .ᯤ .ᯤ .ᯤ .ᯤ .ᯤ .ᯤ .ᯤ  .ᯤ .ᯤ .✸ بہقلمِزهرابآنو : undefined🫐ぬ'! .˓˓

۴۳۵

۱۱:۴۹

#معشوق_دیدار ،، #پارت_3 undefined🫐ぬ'! .˓˓ᯤ .ᯤ .ᯤ .ᯤ .ᯤ .ᯤ .ᯤ .ᯤ .ᯤ  .ᯤ .ᯤ .مشکل اینجاست که سیدی وقتی از دستم گرفته شد،
یه اقایی اومد اقا بهراد رو از موتور هول داد
کیفم پرت شد سیدی شکست..
+وای ، زندایی جان نگران نباش حلش میکنیم
من امروز دانشگاه نرفتم
صدای در اومد + کیه؟منم ، بهراد :+ بیا تو پسر گلم با بهراد قهر بودم وقتی اومد بدون سلام و علیک بهش اهمیت ندادمو واسه سیدی گریه میکردم .+بهراد ، چرا از رها برای سیدی معذرت خواهی نمیکنی؟ سیدی؟ کدوم سیدی؟ سیدی چیشده؟
با جیغ گفتم (:
_نمیدونی؟؟؟ زدی سیدی مو شکوندی
اگه امروز بدون سیدی میرفتم
از کلاس بیرون میشدم
باشه باشه چرا داد میزنی؟ ببخشید اسم سیدی رو بگو واست بگیرم !
_نمیخوام نمیخوام ، فقط برو از اینجا نمیخوام ببینمت .بدون هیچ حرفی اتاق رو ترک کرد و در و محکم بست که اتاق به خودش لرزید+ رها جان اروم باش ، سیدی رو میگیریم حالا*سیدی رو گرفتم و رفتم دانشگاه ،بهراد امروز اومده بود بدون نگاه کردن بهش رفتم و سر جام نشستمᯤ .ᯤ .ᯤ .ᯤ .ᯤ .ᯤ .ᯤ .ᯤ .ᯤ  .ᯤ .ᯤ .✸ بہقلمِزهرابآنو: undefined🫐ぬ'! .˓˓

۴۳۲

۱۱:۵۰

#معشوق_دیدار ،، #پارت_4 undefined🫐ぬ'! .˓˓ᯤ .ᯤ .ᯤ .ᯤ .ᯤ .ᯤ .ᯤ .ᯤ .ᯤ  .ᯤ .ᯤ .استاد داشت درس رو توضیح میداد ، _ اقای سپهری کجا رو نگاه میکنید؟ اصلا حواستون به درس هست؟+ ببخشید استاد ، یه نگاه به بهراد کردم دوباره به من خیره شده بود ، نگاهمو ازش دزدیدم و به درس توجه کردم .موقع برگشت به خونه به بهراد گفتم :+ چرا همش به من زول میزدی؟حرفی نزد و با بی توجهی از کنارم رد شد وقتی به خونه رسیدم ، خسته و کوفته لباسامو عوض کردم و تنها هیچکس خونه نبود خودم تنهایی نهار خوردم وکمی بعد تلوزیون نگاه کردم و بعد فیلم مورد علاقم خواستم برم به درسم برسم که صدای در اومد .هول هولی از پله ها رفتم پایینتو حیات که اومدم خواستم از پله های حیات بیام پایین که نفهمیدم چطور پام پیچ خورد ، خوردم زمین .از پا درد جیغی کشیدم نتونستم برم در رو باز کنمبهراد با شنیدن صدای من ، فوراً خودش رواز بالای دیوار رسوند به من .با صدایی که از درد به لرز اوفتاده بود گفتم :+ ت..و ت....و این.جا چیککاارر مممیی کنیی؟؟؟ᯤ .ᯤ .ᯤ .ᯤ .ᯤ .ᯤ .ᯤ .ᯤ .ᯤ  .ᯤ .ᯤ .✸ بہقلمِزهرابآنو : undefined🫐ぬ'! .˓˓
undefined۱

۴۵۱

۱۱:۵۶