#نیت_نوشت_بامحیا#محیا_سادات_منصوریان#روانشناس#درمانگر_نوجوان#کوچ_رابطه
سلام و ظهر بخیررفقا از محیایی که تا ساعت ۳ در جلسات کوچینگ به سر میبره و نیت امروزم اینه :امروز تمرین سکوت کن جایی که لازم نیست حرف نزن…..باور کن اگه هرجا حرف نزنی ( خصوصا در رابطه با بچه ها) هر نظری ندی هر تاییدی نکنی نمیگن لالی! ( دیگه ببخشید من عین همینو به خودم گفتم
شما مودبانه اش رو برای خودت بخون)
سلام و ظهر بخیررفقا از محیایی که تا ساعت ۳ در جلسات کوچینگ به سر میبره و نیت امروزم اینه :امروز تمرین سکوت کن جایی که لازم نیست حرف نزن…..باور کن اگه هرجا حرف نزنی ( خصوصا در رابطه با بچه ها) هر نظری ندی هر تاییدی نکنی نمیگن لالی! ( دیگه ببخشید من عین همینو به خودم گفتم
۵.۵K
۸:۲۶
از جلسات که اومدم بیرونمیزبان مهمون کوچولوی خونه شدم که اومده با بچه ها بازی کنه…تا توی این فاصله خاله ام بره به کاراش برسه حلقه های ارتباطیمون یکی از بزرگترین سرمایه های ما آدماستو نگهداریش یکی از مهم ترین کاراییه که لازمه انجام بدیم…رابطه از هر جنسی که باشه مراقبت نیاز داره
۵.۲K
۱۵:۲۵
بیدارین من یه تجربه والدگری بنویسم؟ لطفا بیداریتون رو با
نشون بدین
۴.۸K
۲۰:۵۳
#تجربه_های_والدگری_بامحیا#محیا_سادات_منصوریان#روانشناس#درمانگر_نوجوان#کوچ_رابطه
پسرا داشتن با هم خیابون میساختن... یکی کافه میساخت، یکی چهارراه، یکی پارکینگ و یکی هم مغازه... منم تو اتاق بودم و فقط صدای بازیشون رو میشنیدم که هی بالا و پایین میرفت.
یکی از بچهها گفت: بیا این ماشینها رو بذاریم تو پارکینگپسرک با یه لحنی که انگار خیلی کارِ مهمی کرده باشه، گفت: «نمیشه که! همه ماشینها که جا نمیشن!»یکی دیگه گفت: «خب پس چی؟ بذاریم تو خیابون؟ خیلی شلوغ میشه، دیگه کسی نمیتونه رد بشه!»پسرک دوباره گیر داد: «ولی پارکینگ که پر شده، حالا میخوایم چیکار کنیم؟ میخوایم همهی ماشینها رو ول کنیم تو خیابون؟»بچهها دوباره شروع کردن به بحث کردن که بالاخره چطوری این ماشینها رو جا بدن که هم خیابون خلوت بمونه و هم ماشینها جایی باشن...
من همونطوری که تو اتاق مشغول کارام بودم و گوشمم به حرفاشون بود
یه لحظه دیدم چه جالب…این بچهها بدون اینکه خودشون بدونندارن روی چند تا مهارتِ خیلی حیاتی تمرین میکنن که ما بزرگترها خیلی وقتها توش شکست میخوریم:اولیش مهارت تابآوریه* : یعنی یاد گرفتنِ راهِ جایگزین*وقتی پسرک میگه «نمیشه»، اون با اولین محدودیت روبرو شده… تابآوری یعنی وقتی اون پارکینگ پر شد و نقشه اول شکست خورد، بچه به جای اینکه بازی رو رها کنه یا از کوره در بره، شروع کنه به فکر کردن که: «خب، حالا چطوری این مشکل رو حل کنیم؟» تابآوری یعنی یاد بگیریم وقتی درِ یکی از اتاقهای زندگی بسته شد، به جای اینکه جلوی در گریه کنیم، دنبالِ پنجره یا درِ بعدی باشیم.۲)کنترل خشم: یعنی مدیریتِ «ناکامی»خیلی از خشمهای ما، در واقع از همین لحظهها ریشه میگیره؛ چه وقت هایی؟ وقتی چیزی اونجوری که میخوایم پیش نمیره و ما با «واقعیت» درگیر میشیم….بچهها در اون لحظه، اگه یاد بگیرن به جای اینکه همبازی خودشون رو مقصر بدونن یا با هم بجنگند، با هم گفتگو کنند، در واقع دارن مدیریت خشمشون رو یاد میگیرن… و نقش ما اینجا به عنوان الگو خیلی مهمه…چی میبینن؟ از ما؟ از پدر؟
۳)حل مساله : حل مساله یعنی چی؟
یعنی نگاه کردن به چالش یه جای مشکلتو این موقعیت چه شکلی میشه؟ بچهها داشتنسعی میکردند از بینِ محدودیتهای موجود (کمبود جا)، خروجیِ درست پیدا کنند... حل مساله یعنی یاد بگیریم وقتی با یک بنبست روبرو میشیم، به جای اینکه فقط به "نبودنِ چیزی" فکر کنیم، شروع کنیم به تکهتکه کردنِ مشکل! یعنی کوچیک و قابل حل کردن ؛ مثلاً: "آیا میشه پارکینگ رو بزرگتر کنیم؟ یا ماشینها رو کوچیکتر کنیم؟ یا مسیر رو عوض کنیم؟"
۴)مهارت مذاکره : یعنی رسیدن به «توافقِ دوطرفه»بچهها داشتند یاد میگرفتند که نظرِ اون یکی هم مهمه... یکی میخواست ماشینها تو پارکینگ باشه، یکی میگفت خیابون شلوغ میشه…اینجا دقیقاً همون جاییه که یاد میگیرن چطوری بدونِ از دست دادنِ رابطهشون، به یک راهِ میانه برسن... یاد گرفتنِ این مهارت در در بزرگسالی کجا به دردمون میخوره؟ اونجاییکه اجازه نمیدیم خودخواهی یا لجبازی؛ رابطههای مهم زندگیمون رو خراب کنه...
مثل همیشه نوشتن از من ؛ پیشنهاد به مجله باشما


پسرا داشتن با هم خیابون میساختن... یکی کافه میساخت، یکی چهارراه، یکی پارکینگ و یکی هم مغازه... منم تو اتاق بودم و فقط صدای بازیشون رو میشنیدم که هی بالا و پایین میرفت.
یکی از بچهها گفت: بیا این ماشینها رو بذاریم تو پارکینگپسرک با یه لحنی که انگار خیلی کارِ مهمی کرده باشه، گفت: «نمیشه که! همه ماشینها که جا نمیشن!»یکی دیگه گفت: «خب پس چی؟ بذاریم تو خیابون؟ خیلی شلوغ میشه، دیگه کسی نمیتونه رد بشه!»پسرک دوباره گیر داد: «ولی پارکینگ که پر شده، حالا میخوایم چیکار کنیم؟ میخوایم همهی ماشینها رو ول کنیم تو خیابون؟»بچهها دوباره شروع کردن به بحث کردن که بالاخره چطوری این ماشینها رو جا بدن که هم خیابون خلوت بمونه و هم ماشینها جایی باشن...
من همونطوری که تو اتاق مشغول کارام بودم و گوشمم به حرفاشون بود
۳)حل مساله : حل مساله یعنی چی؟
یعنی نگاه کردن به چالش یه جای مشکلتو این موقعیت چه شکلی میشه؟ بچهها داشتنسعی میکردند از بینِ محدودیتهای موجود (کمبود جا)، خروجیِ درست پیدا کنند... حل مساله یعنی یاد بگیریم وقتی با یک بنبست روبرو میشیم، به جای اینکه فقط به "نبودنِ چیزی" فکر کنیم، شروع کنیم به تکهتکه کردنِ مشکل! یعنی کوچیک و قابل حل کردن ؛ مثلاً: "آیا میشه پارکینگ رو بزرگتر کنیم؟ یا ماشینها رو کوچیکتر کنیم؟ یا مسیر رو عوض کنیم؟"
۴)مهارت مذاکره : یعنی رسیدن به «توافقِ دوطرفه»بچهها داشتند یاد میگرفتند که نظرِ اون یکی هم مهمه... یکی میخواست ماشینها تو پارکینگ باشه، یکی میگفت خیابون شلوغ میشه…اینجا دقیقاً همون جاییه که یاد میگیرن چطوری بدونِ از دست دادنِ رابطهشون، به یک راهِ میانه برسن... یاد گرفتنِ این مهارت در در بزرگسالی کجا به دردمون میخوره؟ اونجاییکه اجازه نمیدیم خودخواهی یا لجبازی؛ رابطههای مهم زندگیمون رو خراب کنه...
مثل همیشه نوشتن از من ؛ پیشنهاد به مجله باشما
۵.۱K
۲۱:۰۶
#خودت_رو_در_آغوش_بگیر🫂❤️
من امشب با نگاه کردن به دستبندی که دخترکم با عشق درست کرده اومدم بهت بگم : این فرشته من و توییم…همینقدر زیبا و دوست داشتنی🥹 اینم قلبمونه که به نوازش نیاز دارهپس امشب قبل از خواببا یه قدم کوچیک ِ سادهخودت رو در آغوش بگیر
🫂
من امشب با نگاه کردن به دستبندی که دخترکم با عشق درست کرده اومدم بهت بگم : این فرشته من و توییم…همینقدر زیبا و دوست داشتنی🥹 اینم قلبمونه که به نوازش نیاز دارهپس امشب قبل از خواببا یه قدم کوچیک ِ سادهخودت رو در آغوش بگیر
۴.۷K
۲۳:۴۲
#درس_امروز_بامحیاتو قشنگ تر ازهر شخص دیگه اىمى تونى ازخودت مراقبت كنى،اينوبه آدماى ديگه نسپار
شب و عاقبتمون بخیررفقا🤍
شب و عاقبتمون بخیررفقا🤍
۴.۸K
۲۳:۴۷
وضو میگیرم و میرم تو بالکن تا هوای تازه رو نفس بکشم…سرمو میارم بالا و میگم من باتمام قلبم ازت میخوام که منو به حال خودم واگذار نکنیازت میخوام در برابر حقیقت چشمامو بیشتر از همیشه بینا و گوشامو شنوا کنی…تو حق ترین حق هایی…دورت بگردم بیشتر از همیشه دستامو بگیر و تو بغل خودت منو راه ببر…
۶.۱K
۲۳:۵۶
الان اگه بودی آروم و بی صدا داشتی لیوان های یه بار مصرف افتاده تو خیابون رو برمیداشتی… اولین بار که دیدم داری این کارو میکنی ازت پرسیدم چرا دایی؟ گفتی رفتگرا چه گناهی دارن دایی؟ اگه ما میگیم امام حسین رو دوس داریم نباید تو این شبا کار این بنده خداها رو زیاد کنیم….الان اگه بودی باید دم بیمارستان های دولتی پیدات میکردیم در حالی که داری بینشون غذا پخش میکنیالان اگه بودی داشتی به بچه های کار لقمه های خوش مزه میدادی و وقتی ازت میپرسیدم این لقمه ها چرا پروپیمون تره میگفتی چون حق اونا از ما بیشتره الان اگه بودی و اگه من اون محیای کوچولو بودم و بهت میگفتم من نذری امشبو دوس ندارم دستمو میگرفتی و بی سروصدا در حالیکه میگفتی خب اینکه غصه نداره منو میبردی اونور خیابون و برام پیتزا میخریدی..امروز یه جا گوشم شنید تا عَلَم برپا بود ؛ حرم برجا بودداشتم فکر میکردم اصلا من آدم ظاهر بین..من آدم سادهاما مگه نه اینکه همه ی ما حرم داریم…تو وقتی بودی حرم ما برجا بود…آخ عزیزِ قلبم…آخ عزیز قلبماگر تو بودی….
۴.۶K
۱۸:۴۳
امشب با بابا دوتایی بودیم…باهم رفتیم کافه تا من یه قهوه بگیرم؛ همون موقع یه دختر بچه هم پرسید شیرکاکائو دارین؟ اقاهه گفت بله گفت چند گفت ۲۵۰من اصلا دخترک رو ندیدم فقط صداشو میشنیدم و حتی تصورم بر این بود که با اون چندتا خانومی ان که تو کافه دارن سفارش میدن…سفارشمو که دادم یهو چشم برگردوندم دیدم دخترک وایساده…خانوما رفته بودن بیرون…تازه درست نگاهش کردم..داشت از مغازه میرفت بیرون که ازش پرسیدم تو شیرکاکائو خوردی؟ گفت نه! گفتم اجازه میدی مهمون من باشی؟ گفت ممنون؛ گفتم شام حوردی؟ گفت نه؛ گفتم یه کیک هم انتخاب کن؛ گفت نه ممنون؛ گفتم اجازه میدی دستتو بگیرم؟ دستشو داد تو دستم و کشوندمش سمت یخچال و با صدایی که هیجان انگیز بود گفتم اسمت چیه؟ گفت بهار..گفتم بیین بهار این شکلاتی ها خیلی خوشمزه است…گفت این چیه، گفتم چیزکیک نوتلا؛ اینم خوشمزه اس گفت همینو میخورم اینم سفارش دادم…تا سفارشش آماده بشه مشغول حرف زدن شدیم گفت که خودش اینجا کار میکنه و شبا یکی از فروشنده ها براش اسنپ میگیره و با اسنپ تنها برمیگرده خونه؛ پدرش معتاده و این بزرگترین عضو خونه اس و مامانش از بچه های کوچیک تر مراقبت میکنه…گفتم فال هاتو چند میفروشی؟ گفت شما که همینطوری بردار..گفتم فک کن تو خیابون منو دیدیگفت یه دختره هست دونه ایی ۱۰۰ میفروشهخیلی گرونه من نمیدونم این پولا رو چطوری میخورن🥹 من ۱۰ت میفروشم هر فال رو …گفتم من همه ی فال هاتو میخرمبهار تو همه ی پول ها رو میدی بابات؟ گفت بابام دم در منو میگرده اما من تو کفشم قایم میکنم یه مقداریشوگفت مامانم همه ی پولا رو نمیده بابام چون بابام همه رو سیگار و مواد میخره
گفتم تو خودت انتخاب کردی کار کنی؟ گفت نه من دوس داشتم خونه بمونم بازی کنم و اشاره کرد به پاهاش و گفت تا پاهامم انقدر درد نگیره اما مامانم از بچه ها مراقبت میکنه چاره ایی نیست
بهش گفتم گوشی داری؟ گفت اگه گوشی داشتم که بابام میفروخت ندارم …گفت شما خیلی مهربونی..گفتم مثل توو بغضی بود که قورت میدادم…عزیزِ قلبم ماموریت امروز هم انجام شدمن از خودت خواستم برام نشونه بفرستی تا قلبت آروم بگیره امشب..و خوشحالم که ماموریت تو رو روی زمین به واسطه ی من انجام شد…
۴.۲K
۲۲:۲۰
عصر خونه ی بابا اینا بودیم؛ بابا بی حوصله بود؛ بهش گفتم چته بابا؟ گفت هیچی… ما از خونه ی مامان اینا رفتیم تکیه و پسرک تصمیم گرفت تو تکیه وایسه و کار کنه؛ مامانمم موند پیشش ؛ ما اومدیم تو ماشین و من به علی گفتم منو بذار پیش بابا و خودت با هانیا برو خونه…رفتم پیش بابا بهش گفتم میای دوتایی بریم بیرون؟ زدیم بیرون و باهم کلی حرف زدیماز کافه که اومدیم بیرون … بابا که خودشم بغض داشت بغلم کرد و گفت دخترم من که لحظه به لحظه برات دعا میکنم که دست به خاکستر میزنی طلا بشه اما بدون خیلی بهت افتخار میکنمتو بغلش زدم زیر گریه و گفتم بابا دوست دارم خیلی دوست دارمو اینطوری شد که امشب به جای مراسم رفتن انتخاب کردم کنار بابام باشم تا چشماش بخنده🥹 و خوشحالم از این انتخاب
۴.۳K
۲۲:۳۲