#حضرت_رقیه_سلام_الله_علیها #مجید_تال #امامزاده_علی_ابن_جعفر_قم#محرم
۱۲۵
۱۶:۴۹
شب جمعه ست دلم . . .
ﻧﮕﻔﺘﻨﯽ ﺳﺖ ﻏﻢ ﺑﯽ ﺷﻤﺎﺭ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮﭼﻨﺎﻥ ﻋﻘﯿﻖ، ﺷﺪﻡ ﺩﺍﻍ ﺩﺍﺭ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮﺑﻪ ﻣﺸﮏ ﻃﻌﻨﻪ ﺯﺩﻩ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻗﺤﻄﯽ ﺁﺏﺧﻮﺷﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﻟﺐ ﺁﺑﺪﺍﺭ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮنیاز نیست به انگشت لطمه ای بزنندکه سنت است در ایشان نثار انگشترﺑﺮﺍﯼ ﺩﺳﺖ، ﺩﻟﺶ ﺗﻨﮓ ﺷﺪ، ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ -ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﮐﺎﺭ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮﺭﻗﯿﻪ ﺭﺍ ﻧﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﺗﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﺪﺑﻪ ﮔﻮﺷﻮﺍﺭﻩ ﯼ ﺧﻮﺩ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮ
ﺑﮕﻮ ﺑﻪ ﺯﺍﺋﺮ ﮐﺮﺏ ﻭ ﺑﻼ ﮐﻪ ﺳﻮﻏﺎﺗﯽﮐﺴﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮ
می بخشیدیا علی
#مجید_تال#حضرت_رقیه #کربلا
ﻧﮕﻔﺘﻨﯽ ﺳﺖ ﻏﻢ ﺑﯽ ﺷﻤﺎﺭ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮﭼﻨﺎﻥ ﻋﻘﯿﻖ، ﺷﺪﻡ ﺩﺍﻍ ﺩﺍﺭ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮﺑﻪ ﻣﺸﮏ ﻃﻌﻨﻪ ﺯﺩﻩ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻗﺤﻄﯽ ﺁﺏﺧﻮﺷﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﻟﺐ ﺁﺑﺪﺍﺭ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮنیاز نیست به انگشت لطمه ای بزنندکه سنت است در ایشان نثار انگشترﺑﺮﺍﯼ ﺩﺳﺖ، ﺩﻟﺶ ﺗﻨﮓ ﺷﺪ، ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ -ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﮐﺎﺭ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮﺭﻗﯿﻪ ﺭﺍ ﻧﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﺗﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﺪﺑﻪ ﮔﻮﺷﻮﺍﺭﻩ ﯼ ﺧﻮﺩ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮ
ﺑﮕﻮ ﺑﻪ ﺯﺍﺋﺮ ﮐﺮﺏ ﻭ ﺑﻼ ﮐﻪ ﺳﻮﻏﺎﺗﯽﮐﺴﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮ
می بخشیدیا علی
#مجید_تال#حضرت_رقیه #کربلا
۹۶
۵:۰۴
زود بر انگشتر صحرا نگین انداختندچون عقیق سرخ خود را بر زمین انداختند
مثل بارانی که مشتاق است خاک تشنه رااز فراز ناقهها خود را چنین انداختند
پس به یاد اکبر و عباس روی قبرهاخویشتن را از یسار و از یمین انداختند
روی قبر کوچک عباس جای مادرشخویش را با ذکر یا امالبنین انداختند
خاک را بر سر زدند و سر به خاک آنقدر کهروی پیشانی دشت تشنه چین انداختند
اربعین شد که پس از نام رقیّه در کتباکثر مقتلنویسان نقطهچین انداختند
#اربعین#مجید_تال
مثل بارانی که مشتاق است خاک تشنه رااز فراز ناقهها خود را چنین انداختند
پس به یاد اکبر و عباس روی قبرهاخویشتن را از یسار و از یمین انداختند
روی قبر کوچک عباس جای مادرشخویش را با ذکر یا امالبنین انداختند
خاک را بر سر زدند و سر به خاک آنقدر کهروی پیشانی دشت تشنه چین انداختند
اربعین شد که پس از نام رقیّه در کتباکثر مقتلنویسان نقطهچین انداختند
#اربعین#مجید_تال
۱۱۷
۵:۲۴
#مجید_تال #محرم
۱۲۵
۱۶:۲۴
مرا ببر به همان روزها که می دانیهمان ضریحهمان بوسه های طولانی..
۱۰۵
۲۳:۰۱
رفع الله رایت العباس علیه السلام
۱۳۴
۲۳:۰۴
عشق باقی و مابقی فانی ست...
۹۴
۲۰:۵۹
یکی شبیه من از راه دور آمده بودبه این شلوغ، به این سوت و کور آمده بودامیدوار، پر از شوق و شور آمده بودشبیه شب زده ای سوی نور آمده بودغریبه بود و رفیقی در این دیار نداشت
میان کوفه پی آشیانه ای می گشتقدم قدم به امید نشانه ای می گشتگرسنه بود پی آب و دانه ای می گشتو کوچه کوچه به دنبال خانه ای می گشتقرار با چه کسی داشت که قرار نداشت
میان کوله ی او بود کوهی از مشکلتمام شهر به او گفت از آن طرف سائلو من روانه پی او به سوی آن منزل نمانده راه زیادی صبور باش ای دلبه شوق دوست قدم هایم اختیار نداشت
در آن محل خبری بود راه بندان بودهوای کوچه پراز عطر یاس و باران بودبهار سردر بیت الکرم نمایان بودکریم طایفه چشم انتظار مهمان بودزمانه بهتر از این مرد سفره دار نداشت
رسید مژده که این خانه خانه ی حسن استعزیز آل پیمبر کریم پنج تن استخوش آمدید که او بیقرار آمدن استغریبه گفت که این خانه بهتر از وطن استچه خانه ای که برای کسی حصار نداشت
رسیده بود به مقصد چه حال خوبی بودعجب معاشقه ی بی مثال خوبی بودبه اوج قصه رسیدم، وصال خوبی بودخیال بود ولیکن خیال خوبی بودبرای نیم نگاهی دلم قرار نداشت
غریبه سیر شد و لحظه های پایانیبه یاد یک نفر افتاد بین مهمانیمیان کوله خود خواست تا که پنهانی...
کریم گفت کجا می روی نمی مانیببر هرآنچه که می خواهی اینکه عار نداشت
برای مرد فقیری که بین نخلستاننداشت هیچ طعامی به غیر قرصی نانهمان که گفت بیایم به سوی خانه ی تاناگر اجازه دهی می برم برای همانغذا برای خود آن مرد شهریار نداشت
کریم آه کشید و دلش شکست و گریست به گریه گفت بیا گوش کن حکایت چیستتورا کسی که فرستاده است سائل نیستاباالحسن پدرم دستگیر خلق، علیستکه بی عنایتش این سفره اعتبار نداشت
...
اگرچه بوده سر سفره با جذامی هانصیب او شده یک عمر تلخ کامی هادروغ و طعنه و دشنام و بی مرامی هاغریب ماند میان تمام نامی هاکه بین لشکر خود وقت فتنه یار نداشت
کتاب غربت او خط به خط حدیث غم استمیان این همه شاعر بدون محتشم استکجا دخیل ببندم که بغض، دم به دم استکه هرچه گشتم دیدم هنوز بی حرم استو دربقیع ضریحی بجز غبار نداشت
#امام_حسن_مجتبی_سلام_الله_علیه#کریم_اهل_بیت
میان کوفه پی آشیانه ای می گشتقدم قدم به امید نشانه ای می گشتگرسنه بود پی آب و دانه ای می گشتو کوچه کوچه به دنبال خانه ای می گشتقرار با چه کسی داشت که قرار نداشت
میان کوله ی او بود کوهی از مشکلتمام شهر به او گفت از آن طرف سائلو من روانه پی او به سوی آن منزل نمانده راه زیادی صبور باش ای دلبه شوق دوست قدم هایم اختیار نداشت
در آن محل خبری بود راه بندان بودهوای کوچه پراز عطر یاس و باران بودبهار سردر بیت الکرم نمایان بودکریم طایفه چشم انتظار مهمان بودزمانه بهتر از این مرد سفره دار نداشت
رسید مژده که این خانه خانه ی حسن استعزیز آل پیمبر کریم پنج تن استخوش آمدید که او بیقرار آمدن استغریبه گفت که این خانه بهتر از وطن استچه خانه ای که برای کسی حصار نداشت
رسیده بود به مقصد چه حال خوبی بودعجب معاشقه ی بی مثال خوبی بودبه اوج قصه رسیدم، وصال خوبی بودخیال بود ولیکن خیال خوبی بودبرای نیم نگاهی دلم قرار نداشت
غریبه سیر شد و لحظه های پایانیبه یاد یک نفر افتاد بین مهمانیمیان کوله خود خواست تا که پنهانی...
کریم گفت کجا می روی نمی مانیببر هرآنچه که می خواهی اینکه عار نداشت
برای مرد فقیری که بین نخلستاننداشت هیچ طعامی به غیر قرصی نانهمان که گفت بیایم به سوی خانه ی تاناگر اجازه دهی می برم برای همانغذا برای خود آن مرد شهریار نداشت
کریم آه کشید و دلش شکست و گریست به گریه گفت بیا گوش کن حکایت چیستتورا کسی که فرستاده است سائل نیستاباالحسن پدرم دستگیر خلق، علیستکه بی عنایتش این سفره اعتبار نداشت
...
اگرچه بوده سر سفره با جذامی هانصیب او شده یک عمر تلخ کامی هادروغ و طعنه و دشنام و بی مرامی هاغریب ماند میان تمام نامی هاکه بین لشکر خود وقت فتنه یار نداشت
کتاب غربت او خط به خط حدیث غم استمیان این همه شاعر بدون محتشم استکجا دخیل ببندم که بغض، دم به دم استکه هرچه گشتم دیدم هنوز بی حرم استو دربقیع ضریحی بجز غبار نداشت
#امام_حسن_مجتبی_سلام_الله_علیه#کریم_اهل_بیت
۹۳
۲۱:۴۴
رسید از چشمه آفاق جان تازهای آوردبرای مردم دنیا جهان تازهای آورد
در آن هنگامه وحشت، که دریا بود در زنداندر آن دوران که دختر بود اسیر خاک گورستان
نبی آمد به اهل بادیه عاشق شدن آموخت به مردم مهربان بودن به مردم زیستن آموخت
#رسول _اکرم#مجید_تال
در آن هنگامه وحشت، که دریا بود در زنداندر آن دوران که دختر بود اسیر خاک گورستان
نبی آمد به اهل بادیه عاشق شدن آموخت به مردم مهربان بودن به مردم زیستن آموخت
#رسول _اکرم#مجید_تال
۳۴
۵:۰۴
#امام_زمان#مجید_تال
۳۳
۵:۳۰