۵۲۹
۱۷:۳۷
1:🫠
2:منم ندارم
3:نـــــــه!!!! #زهرا
۳۶۳
۱۹:۲۲
۱:🫀
۲: بزار با همون روال اول بریم جلو، هوم؟ ۳:قربونت برم من🥹۴:🫧🩷#زهرا
۳۹۹
۱۹:۲۴
۱:نه بابا زندس بنده خدا۲:خوب شدن الان
۳:یتینبننستین🥹
🫧#زهرا
۴۸۲
۱۹:۲۶
کیا موافق پارتن؟ 
#زهرا
۱۱۲
۱۲:۵۱
حللههه بریم پاارت
#زهرا
۹۷
۱۵:۱۰
ریه های تو نبضِ منه
🫁پارت چهل و سوم#افرایه هفته ای بود از کردستان برگشته بودیم. کلا تجربه خوبی بود، خیلی خوش گذشت. به همینا فکر میکردم و توی آشپزخونه داشتم غذا درست میکردم که امیر اومد پشتم و از پشت دستاشو دورم حلقه کرد. +خانومم چیکار میکنه؟ با خنده گفتم: ول کن امیر، یا من میسوزم یا تو هاااا. گفت:پس من میرم حموم بعد غذا بخوریم باشه؟ گفتم: باشه. میز و چیده بودم و امیر با موهای نم دار نشست جلوم. داشت با ذوق از استودیو و کارای امروزش حرف میزد، ولی من حالم اصلا خوش نبود. امیر خندش محو شد و گفت: خوبی افرا؟ نتونستم جوابشو بدم و دویدم سمت سرویس.رفتم داخل و در و بستم. تمام محتویات معدم رو بالا اوردم. امیرم پشت در هی میزد به در و میگفت: افرا خوبی؟ چیشد؟ باز کن این در و، افرا بازش کن در و. بی حال اومدم بیرون. بازو هامو گرفت و گفت: رنگ به روت نمونده، بیا یچیزی بخور ضعف کردی. نشستم پای میز. امیر نگران بهم زل زده بود. گفتم: خوبم الان. خیالش یکم راحت شد و مشغول غذا شد. یهو گفت: افرا نکنه حامله ای؟ با این حرفش غذا پرید توی گلوم، داشتم خفه میشدم که با لیوان اومد سمتم. آب و خوردم و گفتم: چی میگی؟ بچه کجا بود؟ گفت: باشه باشه بابا. آروم باش. من یچیزی گفتم.
بعد از ظهر همونطور که نشسته بودم و ماکسیموس کنارم بود به حرف امیر فکر میکردم. واقعا؟ اگه واقعا بچه باشه چی؟ بدجور ذهنم درگیر بود. امیر تازه از خواب بیدار شده بود. رفتم سمتش و گفتم: پاشو بریم آزمایشگاه. سر به خواب بود و گفت: ها؟ گفتم: میگم وَخِه بریم آزمایشگاه. متعجب نگام کرد. گفت: وَخِه؟؟؟؟ گفتم: آره دیگه پاشو. من طاقت نمیارم، بلند شو. با خنده بلند شد. تو ماشین خیلی خوشحال بود و واسه خودش آهنگ میخوند و میرقصید. رسیدیم. رفتم داخل. بعد از سونوگرافی آزمایشو گرفتیم و رفتیم پیش پزشک. با لبخند گفت: مبارکتون باشه. مطمئنم شما پدر مادر محشری میشین. بهت زده نگاهش میکردم. امیر که لبخندش جمع نمیشد با خوشحالی گفت: مرسی خانم دکتر. از آزمایشگاه زدیم بیرون. هنوز باورم نشده بود. امیر همونطور که دستمو گرفته بود با خوشحالی گفت: میفهمی یعنی چی؟ ما بچه داریم افرا!!!خندیدم. امیر یهو برگشت و گفت: پزشک گفت چون آسم داری، بهتره تحت نظره یه متخصص ریه هم باشی. پزشکم شد آقای قربان پناه. دارو هایی که ازش گرفته بودمو مرتب مصرف میکردم. وقتی بقیه فهمیدن ریختن خونه ما. فربد، فرشاد به علاوه خانواده، شهرزاد، رهام، سجاد، آذر، ملیکا، و بله حتی ستاره.فرشاد یه جعبه داد دستم و گفت: وقتی مهمونی تموم شد بازش کن. درسته سه ماهم بود ولی امیر یجوری رفتار میکرد انگار من نه ماهه ام. +نه نه نه نه!! سنگینه دستش نزنیااااو خودش اومد ظرف میوه رو برداشت. قبل اینکه بره در گوشم گفت: نزدیک خودم بمون، اصلا با ستاره رو در رو نشو خب؟ گفتم: باشه.ستاره با نفرت بهم زل زده بود.با بچه ها مافیا بازی کردیم که مافیای امیر و آذر و ملیکا برنده شد. خلاصه هرجور بود اونشب تموم شد. وقتی رفتند خواستم جعبه فرشاد رو باز کنم. یه جفت کفش کوچولو و یه لباس سرهمی داخلش بود. اینا لباسای خودم بود. غرق خاطرات داشتم نگاهشون میکردم. امیر دستشو به چارچوب در زد و گفت: خب خانومم، بیا این قرصم بخور که سریع بخوابی، فهمیدی که دکتر چی گفت؟ سرمو تکون دادم.
یکی دو هفته گذشته بود. امیر قرار بود بره اصفهان. کنسرت اصفهان بود. نگران گفت: مطمئنی نمیای؟ گفتم: امیر میری سریع میای دیگه من با این وضعم کجا بیام؟ گفت: لااقل بیا برو پیش مامانم خیالم راحت باشه. گفتم: نه نترس چیزی نمیشه، تازه ماکسیموسم هست که. و ماکسیموس دورم چرخید.همونطور که کفش میپوشید گفت: هر شب بهم زنگ میزنی و اعلام وضعیت میکنی. فهمیدی؟ با خنده گفتم: باشه بابا. لبخندی زد و بوسه ای روی پیشونیم کاشت.داشت میرفت که گفت: من به نگین خانمم سپردم. حواسش هست. گفتم: باشه.
بعد از ظهر همونطور که نشسته بودم و ماکسیموس کنارم بود به حرف امیر فکر میکردم. واقعا؟ اگه واقعا بچه باشه چی؟ بدجور ذهنم درگیر بود. امیر تازه از خواب بیدار شده بود. رفتم سمتش و گفتم: پاشو بریم آزمایشگاه. سر به خواب بود و گفت: ها؟ گفتم: میگم وَخِه بریم آزمایشگاه. متعجب نگام کرد. گفت: وَخِه؟؟؟؟ گفتم: آره دیگه پاشو. من طاقت نمیارم، بلند شو. با خنده بلند شد. تو ماشین خیلی خوشحال بود و واسه خودش آهنگ میخوند و میرقصید. رسیدیم. رفتم داخل. بعد از سونوگرافی آزمایشو گرفتیم و رفتیم پیش پزشک. با لبخند گفت: مبارکتون باشه. مطمئنم شما پدر مادر محشری میشین. بهت زده نگاهش میکردم. امیر که لبخندش جمع نمیشد با خوشحالی گفت: مرسی خانم دکتر. از آزمایشگاه زدیم بیرون. هنوز باورم نشده بود. امیر همونطور که دستمو گرفته بود با خوشحالی گفت: میفهمی یعنی چی؟ ما بچه داریم افرا!!!خندیدم. امیر یهو برگشت و گفت: پزشک گفت چون آسم داری، بهتره تحت نظره یه متخصص ریه هم باشی. پزشکم شد آقای قربان پناه. دارو هایی که ازش گرفته بودمو مرتب مصرف میکردم. وقتی بقیه فهمیدن ریختن خونه ما. فربد، فرشاد به علاوه خانواده، شهرزاد، رهام، سجاد، آذر، ملیکا، و بله حتی ستاره.فرشاد یه جعبه داد دستم و گفت: وقتی مهمونی تموم شد بازش کن. درسته سه ماهم بود ولی امیر یجوری رفتار میکرد انگار من نه ماهه ام. +نه نه نه نه!! سنگینه دستش نزنیااااو خودش اومد ظرف میوه رو برداشت. قبل اینکه بره در گوشم گفت: نزدیک خودم بمون، اصلا با ستاره رو در رو نشو خب؟ گفتم: باشه.ستاره با نفرت بهم زل زده بود.با بچه ها مافیا بازی کردیم که مافیای امیر و آذر و ملیکا برنده شد. خلاصه هرجور بود اونشب تموم شد. وقتی رفتند خواستم جعبه فرشاد رو باز کنم. یه جفت کفش کوچولو و یه لباس سرهمی داخلش بود. اینا لباسای خودم بود. غرق خاطرات داشتم نگاهشون میکردم. امیر دستشو به چارچوب در زد و گفت: خب خانومم، بیا این قرصم بخور که سریع بخوابی، فهمیدی که دکتر چی گفت؟ سرمو تکون دادم.
یکی دو هفته گذشته بود. امیر قرار بود بره اصفهان. کنسرت اصفهان بود. نگران گفت: مطمئنی نمیای؟ گفتم: امیر میری سریع میای دیگه من با این وضعم کجا بیام؟ گفت: لااقل بیا برو پیش مامانم خیالم راحت باشه. گفتم: نه نترس چیزی نمیشه، تازه ماکسیموسم هست که. و ماکسیموس دورم چرخید.همونطور که کفش میپوشید گفت: هر شب بهم زنگ میزنی و اعلام وضعیت میکنی. فهمیدی؟ با خنده گفتم: باشه بابا. لبخندی زد و بوسه ای روی پیشونیم کاشت.داشت میرفت که گفت: من به نگین خانمم سپردم. حواسش هست. گفتم: باشه.
۱۰۰
۱۵:۱۲
ریه های تو نبضِ منه
🫁پارت چهل و چهارم#افراامیر که رفت رفتم و واسه خودم چایی درست کردم.دم غروب بود. در بالکن باز بود و باد سردی وزید. به خودم لرزیدم و رفتم تا در بالکن رو ببندم. نشستم روی مبل و دستمو روی سر ماکسیموسی که کنارم نشسته بود میکشیدم. کی فکر میکرد ما بتونیم باهم بسازیم؟داشتم فیلم میدیدم که یهو برقا رفت. از پنجره داخل حیاط و دید زدم. آقای حیدری گفت: همسایه ها شرمنده فیوز پریده، الان درستش میکنم. کلافه برگشتم روی مبل. ده دقیقه گذشت و برقا نیومد. در همون حین در خونه به صدا درومد. در و باز کردم که دیدم ملیکا و شایان و ستاره دم درن. تعارفشون کردم بیان داخل. نشسته بودیم که ملیکا گفت: امیر کی برمیگرده افرا؟ گفتم: احتمالا پسفردا. ملیکا گفت: اووو، توکه تنهایی، بیا بریم خونه ما. تشکر کردم و ملیکا رو متقاعد کردم که مشکلی نیست. شایانم ذوق زده میگفت:نینی تون بدنیا اومد میزاری منم بغلش کنم؟ با خنده گفتم: آره آره آقا شایان. ستاره مرموز گوشه مبل نشسته بود و خونه رو آنالیز میکرد.ملیکا گفت: افرا میخوایی من برم جواب آزمایش رو بگیرم تو و امیر و سوپرایز کنیم؟ با لبخند گفتم: هفته بعد قراره برم آزمایش. ملیکا هم قرار شد بره جوابو بگیره. ملیکا کم کم عزم رفتن کرد. روبه ستاره گفت: تو نمیای. ستاره گفت: نه. ملیکا دست شایان و گرفت و بهم نگاه کرد. بعدم خداحافظی کرد و رفت.من موندم و ستاره. با تردید سینی لیوان هارو برداشتم و رفتم توی آشپزخونه. احساس کردم صدای بهم خوردن در اومد، ولی اهمیت ندادم.برگشتم توی پذیرایی که با دیدن دو نفر که صورت هاشون و پوشونده بودن، هییینی کشیدم و پریدم عقب. ستاره بینشون ایستاد. با اخم بهم زل زده بود. آروم آروم میومد سمتم. منم همونطور میرفتم عقب. انقدر رفتم عقب تا خوردم به دیوار. ستاره رو به روم وایستاد. با اخم و لحن وحشتناکی گفت: بهت گفته بودم دور و بر امیر نباش، گفتم خودتو بکش کنار، این کار هارو که نکردی هیچ الان بچشم توی شکمته.یک چاقو جیبی درآورد از توی جیبش و روی گردنم گزاشت. تند تند نفس میکشیدم. حالم بد بود، باید اسپری میزدم وگرنه یه حمله شدید بهم دست میداد. با انگشتم آروم چاقو رو فاصله دادم از گردنم و گفتم: ستاره، یکم منطقی فکر کن. حتی اگر امیر با من آشنا نمیشد با تو ازدواج نمیکرد.چه اصراری داری کسی که دوستت نداره رو عاشق خودت کنی؟ چاقو رو بیشتر فشار داد و گفت: ببند دهنتو! همش تقصیر توعه. البته اگر این بچه نباشه شاید یکم ازت دلسرد بشه، هووم؟ وحشت زده نگاهش کردم. خواست با دسته چاقو به شکمم ضربه بزنه، که با زانو کوبیدم توی دلش. چاقو از دستش افتاد و روی زانوهاش نشست. دلشو گرفته بود و بد و بیراه میگفت.....
۹۵
۱۵:۱۲
۹۶
۱۵:۱۳