کلافگی، عصبانیت، دلسردی، ، دلشکستگی... امروز همهشون مهمونم بودن.
میدونستم هر کدومشون از کجا میان و چه چیزهایی رو با خودشون میارن. گذاشتم باشن، با همهی فکرهایی که جلوتر اومده بودن.
حالم سرجا نیست. بدنم خستهست و میدونم به استراحت نیاز دارم.
پسرم رو صدا میکنم: مامان، دو تا چایی میریزی؟ یکی برای خودت، یکی برای من.
ازش میخوام بیاد کنارم بشینه.
نگاهش میکنم؛ به چشمهاش، به نفس کشیدنش، به موهای نازکی که تازه روی صورتش جوونه زدن...
چقدر زووود داره بزرگ میشه!
همینطور که نگاهش میکنم، صدای ذهنم هنوز توی سرم میپیچه. حرف میزنه، یادآوری میکنه، نگران میشه، ناراحتیها رو بالا و پایین میکنه.
میشنومش. میفهمم که هنوز کلی حرف برای گفتن داره.
اما دلم میخواد الان با پسرم چای بخورم. همین. چند دقیقه کنارش باشم و نگاهش کنم.
فردا هم کارهایی دارم که باید انجام بدم؛ قدمهایی که شاید آسون نباشن، اما برام مهمن. قدمهایی برای کیفیت هایی که دوست دارم زندگیشون کنم.
زندگی منتظر نمیمونه تا حال من خوب بشه.احساسای ناخوشایندم رفع زحمت کنن و بعد جوری زندگی کنم که برام ارزشمنده.
همین حالا، توی همین چای خوردن ساده با پسرم، چیزی از زندگی هست که نمیخوام از دستش بدم.
میانِ بودن و شدن
میدونستم هر کدومشون از کجا میان و چه چیزهایی رو با خودشون میارن. گذاشتم باشن، با همهی فکرهایی که جلوتر اومده بودن.
حالم سرجا نیست. بدنم خستهست و میدونم به استراحت نیاز دارم.
پسرم رو صدا میکنم: مامان، دو تا چایی میریزی؟ یکی برای خودت، یکی برای من.
ازش میخوام بیاد کنارم بشینه.
نگاهش میکنم؛ به چشمهاش، به نفس کشیدنش، به موهای نازکی که تازه روی صورتش جوونه زدن...
چقدر زووود داره بزرگ میشه!
همینطور که نگاهش میکنم، صدای ذهنم هنوز توی سرم میپیچه. حرف میزنه، یادآوری میکنه، نگران میشه، ناراحتیها رو بالا و پایین میکنه.
میشنومش. میفهمم که هنوز کلی حرف برای گفتن داره.
اما دلم میخواد الان با پسرم چای بخورم. همین. چند دقیقه کنارش باشم و نگاهش کنم.
فردا هم کارهایی دارم که باید انجام بدم؛ قدمهایی که شاید آسون نباشن، اما برام مهمن. قدمهایی برای کیفیت هایی که دوست دارم زندگیشون کنم.
زندگی منتظر نمیمونه تا حال من خوب بشه.احساسای ناخوشایندم رفع زحمت کنن و بعد جوری زندگی کنم که برام ارزشمنده.
همین حالا، توی همین چای خوردن ساده با پسرم، چیزی از زندگی هست که نمیخوام از دستش بدم.
میانِ بودن و شدن
۱۴۴
۱۶:۳۲
دوباره خودم رو پیدا میکنم.به خودم فرصت مکث میدم؛یکم بزرگتر از خودم، یکم بالا از جسمم ، ذهنم و محیطم رو میبینم .مشفقانه کنجکاوانه امیدوارانه
یکی از قشنگ ترینای این روزام همین ختم واقعه ست .امروز روز هفتمه.دوباره یادم میاره که جدا از این جهان نیستم؛ من هم بخشی از این یکپارچگیام
در پیوند با هستی ، با پروردگار ، با آفریدگانش
🫂
الهی عاقبت همهمون به خیر باشه. 🤍
#پیوند#خود_مشاهده_گر#پذیرش#شفقت
میانِ بودن و شدن
یکی از قشنگ ترینای این روزام همین ختم واقعه ست .امروز روز هفتمه.دوباره یادم میاره که جدا از این جهان نیستم؛ من هم بخشی از این یکپارچگیام
در پیوند با هستی ، با پروردگار ، با آفریدگانش
الهی عاقبت همهمون به خیر باشه. 🤍
#پیوند#خود_مشاهده_گر#پذیرش#شفقت
میانِ بودن و شدن
۱۵۹
۱۸:۲۹
خدایا شکرت برای یک روز دیگه از زندگی، برای نعمتهایی که دارم و گاهی فراموش میکنم.
شکر برای عزیزانی که کنارم هستن و برای امیدی که تو دلم زندهست.
#شکر_گزاری
میانِ بودن و شدن
شکر برای عزیزانی که کنارم هستن و برای امیدی که تو دلم زندهست.
میانِ بودن و شدن
۱۶۲
۲۰:۰۲
همهی انسانها اشتباه میکنند.
چیزی که شخصیت ما را میسازد، اشتباهات ما نیست، بلکه نحوهی برخوردمان با آن اشتباهات و درس گرفتن از آنها، به جای توجیهتراشی است.
کالین_هوور
چیزی که شخصیت ما را میسازد، اشتباهات ما نیست، بلکه نحوهی برخوردمان با آن اشتباهات و درس گرفتن از آنها، به جای توجیهتراشی است.
کالین_هوور
۱۶۳
۱۴:۰۵
امروز توی یکی از گفتوگوها، یکی از شرکتکنندهها گفت: «امیدوارم بتونم خودم رو نجات بدم.»
همین جمله یه لحظه من رو نگه داشت.
با خودم گفتم: واقعاً؟ نجات دادن؟ مگه قراره خودمون رو از چی نجات بدیم؟ اصلاً من واقعاً نیاز دارم نجات پیدا کنم؟
بعد دیدم چقدر این کلمه برام جای مکث داره.
ما خیلی وقتها انگار با خودمون مسئله داریم. با ترسهامون، با غمهامون، با فکرهامون، با جاهایی از زندگیمون که اونطوری که میخواستیم پیش نرفته.
یه جوری با خودمون رفتار میکنیم که انگار یه جای کارمون خرابه و باید درستش کنیم. انگار تا وقتی از این حال درنیومدیم، تا وقتی این ترس و تردید و آشفتگی تموم نشده، نمیتونیم زندگی کنیم.
با خودمون میگیم: بذار اول حالم بهتر بشه، بذار اول از این وضعیت بیام بیرون، بذار اول خودم رو جمعوجور کنم... بعد.
بعد چی؟
بعد زندگی کنم؟ بعد تصمیم بگیرم؟ بعد رابطه بسازم؟ بعد برم دنبال چیزی که برام مهمه؟
فکر میکنم این «بعد» چقدر میتونه طولانی بشه.
انگار زندگی رو نگه میداریم تا اول خودمون رو نجات بدیم.
ولی واقعاً همیشه لازمه؟
یعنی من باید اول از ترسم نجات پیدا کنم تا بتونم یه تصمیم مهم بگیرم؟ باید غمم تموم بشه تا بتونم دوباره به زندگی وصل بشم؟ باید به یه نسخهی آرومتر، قویتر و مطمئنتر از خودم تبدیل بشم تا اجازه داشته باشم حرکت کنم؟
#اکت#ارزش
میانِ بودن و شدن
همین جمله یه لحظه من رو نگه داشت.
با خودم گفتم: واقعاً؟ نجات دادن؟ مگه قراره خودمون رو از چی نجات بدیم؟ اصلاً من واقعاً نیاز دارم نجات پیدا کنم؟
بعد دیدم چقدر این کلمه برام جای مکث داره.
ما خیلی وقتها انگار با خودمون مسئله داریم. با ترسهامون، با غمهامون، با فکرهامون، با جاهایی از زندگیمون که اونطوری که میخواستیم پیش نرفته.
یه جوری با خودمون رفتار میکنیم که انگار یه جای کارمون خرابه و باید درستش کنیم. انگار تا وقتی از این حال درنیومدیم، تا وقتی این ترس و تردید و آشفتگی تموم نشده، نمیتونیم زندگی کنیم.
با خودمون میگیم: بذار اول حالم بهتر بشه، بذار اول از این وضعیت بیام بیرون، بذار اول خودم رو جمعوجور کنم... بعد.
بعد چی؟
بعد زندگی کنم؟ بعد تصمیم بگیرم؟ بعد رابطه بسازم؟ بعد برم دنبال چیزی که برام مهمه؟
فکر میکنم این «بعد» چقدر میتونه طولانی بشه.
انگار زندگی رو نگه میداریم تا اول خودمون رو نجات بدیم.
ولی واقعاً همیشه لازمه؟
یعنی من باید اول از ترسم نجات پیدا کنم تا بتونم یه تصمیم مهم بگیرم؟ باید غمم تموم بشه تا بتونم دوباره به زندگی وصل بشم؟ باید به یه نسخهی آرومتر، قویتر و مطمئنتر از خودم تبدیل بشم تا اجازه داشته باشم حرکت کنم؟
#اکت#ارزش
میانِ بودن و شدن
🥹۱
۱۳۲
۲۰:۵۱
واقعیت اینه که قرار نیست حتماً حالم خوب باشه تا بتونم کاری رو که برام مهمه انجام بدم.
میتونم بترسم و بازم قدم بردارم. میتونم مطمئن نباشم و بازم انتخاب کنم. میتونم غمگین باشم و بازم به آدمهای مهم زندگیام وصل بمونم.
نه اینکه درد مهم نیست، نه اینکه نباید برای تغییر شرایط کاری کرد؛ اتفاقاً گاهی باید از یک موقعیت بیرون اومد، کمک گرفت، مرز گذاشت و یه تصمیم جدی گرفت.
میانِ بودن و شدن
میتونم بترسم و بازم قدم بردارم. میتونم مطمئن نباشم و بازم انتخاب کنم. میتونم غمگین باشم و بازم به آدمهای مهم زندگیام وصل بمونم.
نه اینکه درد مهم نیست، نه اینکه نباید برای تغییر شرایط کاری کرد؛ اتفاقاً گاهی باید از یک موقعیت بیرون اومد، کمک گرفت، مرز گذاشت و یه تصمیم جدی گرفت.
میانِ بودن و شدن
۱۲۹
۲۰:۵۲
ولی یه چیزی فرق داره بین اینکه بخوام شرایط زندگیام رو تغییر بدم و اینکه فکر کنم خودم چیزیام که باید ازش نجات پیدا کنم.
این دومی من رو به فکر میبره.
اگه من مدام خودم رو کسی ببینم که باید نجات پیدا کنه، با خودم چه رابطهای میسازم؟
نکنه تمام مدت دارم خودم رو میبرم زیر ذرهبین که ببینم کجام هنوز درست نشده؟ کدوم ترسم هنوز مونده؟ کدوم ضعفم هنوز برطرف نشده؟ چقدر دیگه باید روی خودم کار کنم تا بالاخره به اندازهی کافی خوب بشم؟
و اگه قرار نباشه اینقدر با خودم درگیر باشم چی؟
اگه بهجای اینکه مدام دنبال نجات دادن خودم باشم، یکم خود خودمو ببینم چی؟
خودم رو ببینم، بفهمم چی میگذره، ببینم چی برام مهمه؟
همین آدمی باشم که هستم؛ با همهی چیزهایی که هنوز براش سخته، با همهی چیزهایی که هنوز نمیدونه، با همهی ترسها و امیدهاش... و در عین حال، مسئولانه انتخاب کنه که میخواد چطور زندگی کنه.
بعضی وقتها بهجای نجات دادن خودمون، لازم داریم دست از جنگیدن با خودمون برداریم.
من واقعاً میخوام از خودم خلاص بشم، یا دلم میخواد بالاخره با خودم و زندگیام آشتی کنم؟
دوست دارم بدونم شما وقتی عبارت «نجات دادن خودم» رو میشنوید، چه چیزی براتون تداعی میشه؟
اصلاً شما هم گاهی حس میکنید باید اول یه چیزی رو در خودتون درست کنید تا بعد بتونید زندگی کنید؟
میانِ بودن و شدن
این دومی من رو به فکر میبره.
اگه من مدام خودم رو کسی ببینم که باید نجات پیدا کنه، با خودم چه رابطهای میسازم؟
نکنه تمام مدت دارم خودم رو میبرم زیر ذرهبین که ببینم کجام هنوز درست نشده؟ کدوم ترسم هنوز مونده؟ کدوم ضعفم هنوز برطرف نشده؟ چقدر دیگه باید روی خودم کار کنم تا بالاخره به اندازهی کافی خوب بشم؟
و اگه قرار نباشه اینقدر با خودم درگیر باشم چی؟
اگه بهجای اینکه مدام دنبال نجات دادن خودم باشم، یکم خود خودمو ببینم چی؟
خودم رو ببینم، بفهمم چی میگذره، ببینم چی برام مهمه؟
همین آدمی باشم که هستم؛ با همهی چیزهایی که هنوز براش سخته، با همهی چیزهایی که هنوز نمیدونه، با همهی ترسها و امیدهاش... و در عین حال، مسئولانه انتخاب کنه که میخواد چطور زندگی کنه.
بعضی وقتها بهجای نجات دادن خودمون، لازم داریم دست از جنگیدن با خودمون برداریم.
من واقعاً میخوام از خودم خلاص بشم، یا دلم میخواد بالاخره با خودم و زندگیام آشتی کنم؟
دوست دارم بدونم شما وقتی عبارت «نجات دادن خودم» رو میشنوید، چه چیزی براتون تداعی میشه؟
اصلاً شما هم گاهی حس میکنید باید اول یه چیزی رو در خودتون درست کنید تا بعد بتونید زندگی کنید؟
میانِ بودن و شدن
۱۵۱
۲۰:۵۶
خداوند وعده نكرده است
كه آسمان پيوسته آبي و آفتابي باشد.
خداوند وعده نكرده است
كه راه زندگي تا پايان
گل و ريحان و سنبل و ضيمران باشد.
خداوند وعده نكرده است
آفتاب بي باران، شادي بدون غم
و آسايش بي رنج را.
اما خداوند وعده كرده است
كه هر روز نيرو بخشد
و با هر سختي آساني و آسايش آورد
و در راه زندگي چراغ هدايت آويزد
بلاها را به لطافت درآميزد
و از آسمان ياري فرستد
با شفقتي بي دريغ، و عشقي بيكرانه.
آني جانسون فلينت
میانِ بودن و شدن
كه آسمان پيوسته آبي و آفتابي باشد.
خداوند وعده نكرده است
كه راه زندگي تا پايان
گل و ريحان و سنبل و ضيمران باشد.
خداوند وعده نكرده است
آفتاب بي باران، شادي بدون غم
و آسايش بي رنج را.
اما خداوند وعده كرده است
كه هر روز نيرو بخشد
و با هر سختي آساني و آسايش آورد
و در راه زندگي چراغ هدايت آويزد
بلاها را به لطافت درآميزد
و از آسمان ياري فرستد
با شفقتي بي دريغ، و عشقي بيكرانه.
آني جانسون فلينت
میانِ بودن و شدن
🥹۱
۱۵۳
۱۱:۲۶
4511502148569997059_33106094679551.mp3
۰۴:۳۰-۱۰.۴۵ مگابایت
۱۳۶
۹:۱۲
چقدر زیباتر، رهاتر، زندگی میکنی وقتی قدر خودت رو میدونی و با خودت مهربونی...
وقتی خودت رو میپذیری، به نیازها و احساساتت بها میدی و با خودت از سرِ شفقت رفتار میکنی، رابطهات با خودت و دنیای اطرافت هم تغییر میکنه.
ممکنه دنیا همیشه مهربون نباشه، اما تو میتونی حتی وسط نامهربونیها هم خودت رو تنها نذاری.
الهی عاقبتمون بخیر
میانِ بودن و شدن
وقتی خودت رو میپذیری، به نیازها و احساساتت بها میدی و با خودت از سرِ شفقت رفتار میکنی، رابطهات با خودت و دنیای اطرافت هم تغییر میکنه.
ممکنه دنیا همیشه مهربون نباشه، اما تو میتونی حتی وسط نامهربونیها هم خودت رو تنها نذاری.
الهی عاقبتمون بخیر
میانِ بودن و شدن
۶۶
۲۰:۱۸