پیدا کردن نیروی جهادی خوب شبیه پیدا کردن مرواریدی خاص از دل اقیانوس است.
دیروز یک معلم برای رفع اشکال درسی بچههای هتل تماس گرفت و بعد از توضیحات مفصل، گفت برای دو ساعت در هفته بدون دریافتی نمیتواند همکاری کند.
از روز اولی که هتل اومدیم تا به الآن هر روز درگیر پیدا کردن مربی و معلم بودیم؛ اما هر کسی شرایط و توقعات خودش رو دارد.
با اینحال جا داره از خدا بابت مربیهای پایهمون که باوجود شرایط سخت همچنان کنار بچهها هستند شکر بهجا بیاورم.
#هتل#جنگ#مربی
دیروز یک معلم برای رفع اشکال درسی بچههای هتل تماس گرفت و بعد از توضیحات مفصل، گفت برای دو ساعت در هفته بدون دریافتی نمیتواند همکاری کند.
از روز اولی که هتل اومدیم تا به الآن هر روز درگیر پیدا کردن مربی و معلم بودیم؛ اما هر کسی شرایط و توقعات خودش رو دارد.
با اینحال جا داره از خدا بابت مربیهای پایهمون که باوجود شرایط سخت همچنان کنار بچهها هستند شکر بهجا بیاورم.
#هتل#جنگ#مربی
۱۶۳
۱۳:۰۴
ده دقیقه مونده بود که برم. نشستم اینجا تا کمی استراحت کنم.بچهها یکی یکی داشتند میرفتند و کسی نبود. یکی از آقا پسرهای ۱۴ سالهمون اومد طرفم و گفت:خاله میخوای نرم بالا تا تنها نباشی؟!
از الان دلتنگ این لحظهها میشوم.
#جنگ#هتل#نوجوان
از الان دلتنگ این لحظهها میشوم.
#جنگ#هتل#نوجوان
۱۸۸
۱۳:۰۵
از دست دادن
این عبارت چندسال پیش شد جایگزین کلمهای که هنوز هم بعد از گذشت چند سال نمیتوانم درمورد پدرم استفاده کنم.اما حالا در هتل هر روز این عبارت جلوی چشمانم رژه میرود.در چشم آدمهایی که خانههایشان فرو ریخته،دستهایشان از داشتههایی که سالها با زحمت بدست آورده بودند خالی شده، خاطرههایشان زیر آوار مانده،و گاه عزیزانی که از دست دادهاند.
برای من دل کندن کار راحتی نیست نه از گذشته نه از آدمها و نه از وسایلی که خاطرهها را در خود ذخیره کردهاند.
و این روزها بیشتر فهمیدم که یکی از عمیقترین ترسها و یا رنجهای من همین از دست دادنهاست. پذیرفتن اینکه هیچ چیزی قرار نیست همیشه باقی بماند.
#رنج#ترس#بزرگشدن#جنگ
این عبارت چندسال پیش شد جایگزین کلمهای که هنوز هم بعد از گذشت چند سال نمیتوانم درمورد پدرم استفاده کنم.اما حالا در هتل هر روز این عبارت جلوی چشمانم رژه میرود.در چشم آدمهایی که خانههایشان فرو ریخته،دستهایشان از داشتههایی که سالها با زحمت بدست آورده بودند خالی شده، خاطرههایشان زیر آوار مانده،و گاه عزیزانی که از دست دادهاند.
برای من دل کندن کار راحتی نیست نه از گذشته نه از آدمها و نه از وسایلی که خاطرهها را در خود ذخیره کردهاند.
و این روزها بیشتر فهمیدم که یکی از عمیقترین ترسها و یا رنجهای من همین از دست دادنهاست. پذیرفتن اینکه هیچ چیزی قرار نیست همیشه باقی بماند.
#رنج#ترس#بزرگشدن#جنگ
۱۶۹
۶:۳۲
تلاشهایی برای تغییر با کمک گرفتن از مامانها. برای اینکه رنگی به پارکینگ بدهیم.
البته که همه اینها بهانه است؛ بهانهای برای نزدیک شدن به یکدیگر، بهانهای برای اینکه کمی حال و احوالمان تغییر کند.
#هتل#جنگ#تغییر
البته که همه اینها بهانه است؛ بهانهای برای نزدیک شدن به یکدیگر، بهانهای برای اینکه کمی حال و احوالمان تغییر کند.
#هتل#جنگ#تغییر
۱۱۸
۱۵:۵۸
اینجا پارکینگ است؛پارکینگ هتل مامثل همه پارکینگها کثیف است، تاریک است، گرم است و شاید چندان قابل نفس کشیدن نباشد اما با پارکینگهای دیگر تفاوت دارد.یک طرف پسرها در حال بازی دزد و پلیس هستند و طرف دیگر مامانها در حال درد ودل کردن هستند.
امروز یکی از مامانها میگفت کاش همه خانهها پارکنیگ اینشکلی داشتند.
#هتل#پارکینگ#جنگ#زندگی
امروز یکی از مامانها میگفت کاش همه خانهها پارکنیگ اینشکلی داشتند.
#هتل#پارکینگ#جنگ#زندگی
۱۴۰
۱۶:۰۲
وَ تَوَكَّلْ عَلَى الْحَيِّ الَّذِي لا يَمُوتُ وَ سَبِّحْ بِحَمْدِهِ وَ كَفى بِهِ بِذُنُوبِ عِبادِهِ خَبِيراً
و توکّل کن بر آن زندهای که هرگز نمیمیرد؛ و تسبیح و حمد او را بجا آور؛ و همین بس که او از گناهان بندگانش آگاه است!
و توکّل کن بر آن زندهای که هرگز نمیمیرد؛ و تسبیح و حمد او را بجا آور؛ و همین بس که او از گناهان بندگانش آگاه است!
۱۰۶
۱۶:۳۱
امروز بچهها شده بودند هدایت کننده ما؛آنها بازی جدید معرفی کردند، مقدمات بازی را درست کردند، بازی را دست و پا شکسته توضیح دادند و بعد بازی را اجرا کردیم.نزدیک به دو ساعت تمام بازی کردیم.
یک طرف ما داشتیم بازی میکردیم و طرف دیگر مامانها در حال اسم و فامیل بازی کردن. در این پارکینگ تاریک و نمور زندگی در جریان است و اگر این روزها تمام شود احتمالا این دیوارها دلشان برای این سر و صدا تنگ میشود.
#زندگی#هتل#جنگ#نوجوان
یک طرف ما داشتیم بازی میکردیم و طرف دیگر مامانها در حال اسم و فامیل بازی کردن. در این پارکینگ تاریک و نمور زندگی در جریان است و اگر این روزها تمام شود احتمالا این دیوارها دلشان برای این سر و صدا تنگ میشود.
#زندگی#هتل#جنگ#نوجوان
۱۳۸
۱۶:۴۶
در حالی که در قطار نشستهام و راهیِ حرم امام رضا جانم هستم، پیام یکی از مادرهای هتل را میبینم که هتل را باید تا فردا تخلیه کنند.
نزدیک به ۴۰ روز کنار این خانوادهها و بچهها بودیم؛ کنار هم بازی کردیم، با هم رفیق شدیم، از دردها و سختیهایشان گفتند و ما هرچند۶ کم، سعی کردیم کمی همدل باشیم.
اما حالا، انگار به هم دل بستهایم. از دو هفته پیش هر بار که یکی از بچهها میآمد و خداحافظی میکرد از رفتنشان ناراحت میشدیم.
شاید خاصیتِ روزهای سخت همین باشد؛ آدمها را به هم نزدیکتر میکند.
#هتل#دلبستگی
نزدیک به ۴۰ روز کنار این خانوادهها و بچهها بودیم؛ کنار هم بازی کردیم، با هم رفیق شدیم، از دردها و سختیهایشان گفتند و ما هرچند۶ کم، سعی کردیم کمی همدل باشیم.
اما حالا، انگار به هم دل بستهایم. از دو هفته پیش هر بار که یکی از بچهها میآمد و خداحافظی میکرد از رفتنشان ناراحت میشدیم.
شاید خاصیتِ روزهای سخت همین باشد؛ آدمها را به هم نزدیکتر میکند.
#هتل#دلبستگی
۱۰۹
۱:۲۶
باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوموز جان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم
من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگراناول به دام آرم ترا و آنگه گرفتارت شوم
من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگراناول به دام آرم ترا و آنگه گرفتارت شوم
۹۷
۱۶:۱۷
این که مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست؛ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.
قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس. اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد!
قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس. اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد!
۸۱
۷:۳۵