لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل Maniz | چای نامه مانیز تولیدکننده چای کرک،چای ماسالا و قهوه های عربیM
۲۸ عضو

Maniz | چای نامه مانیز تولیدکننده چای کرک،چای ماسالا و قهوه های عربی

اینجا از پشتِ ویترین یک برند حرف می‌زنیم؛از تولید، بازاریابی، رفتار مشتری، اشتباه‌ها، تجربه‌ها و دغدغه‌های واقعی یک کسب‌وکار.
مانیز maniz.co فقط چای و ماسالا نیست؛قصه‌ی ساختن یک محصول و ساختن یک برند است. undefined
مشاهده در وب بله
۲۲ شهریور
thumbnail
undefined منتظر کامل شدن شرایط نباش!
خیلی از ایده‌ها هیچ‌وقت به کسبوکار تبدیل نمی‌شوند؛نه به این دلیل که ایده خوبی نبوده‌است بلکه چون صاحبشان همیشه منتظر «زمان مناسب» بوده است.
منتظر سرمایه بیشتر منتظر دانش بیشترمنتظر شرایط بهترمنتظر اینکه همه‌چیز دقیقاً طبق برنامه پیش برود.
اما واقعیت این است:
هیچ مسیری از روز اول کامل نیست.
شروع کن،یاد بگیرد ،اشتباه کن،اصلاح کن،و دوباره ادامه بده.
گاهی چیزی که امروز فقط یک قدم کوچک به نظر می‌رسد،همان قدمی است که چند سال به یک قدم بزرگ تبدیل شده است.
undefined لازم نیست آماده‌ی همه‌چیز باشی؛فقط باید برای قدم بعدی آماده باشی.
Maniz | چای نامه مانیز
undefined۳

۳۴

۹:۵۲

thumbnail
undefined خودت را با نتیجه‌ی دیگران مقایسه نکن.
تو فقط موفقیت امروز یک نفر را می‌بینی؛اما پشت آن، شاید سال‌ها تلاش، اشتباه، شکست و دوباره شروع کردن وجود داشته باشد.
ممکن است امروز کسی از تو جلوتر باشد،فروش بیشتری داشته باشد،مشتری‌های بیشتری داشته باشدیا کسب‌وکار بزرگ‌تری ساخته باشد.
اما این به معنی عقب ماندن تو نیست.
هر کسی نقطه شروع، شرایط و مسیر خودش را دارد.
به جای اینکه مدام بپرسی:«چرا من هنوز به آنجا نرسیده‌ام؟»
از خودت بپرس:
«امروز چه کاری می‌توانم انجام دهم که مرا یک قدم به هدفم نزدیک‌تر کند؟»
رقیب اصلی تو، نسخه‌ی دیروز خودت است.
آرام‌تر برو،اما ادامه بده. undefinedManiz | چای نامه مانیز
undefined۳

۳۵

۱۳:۴۶

۲۳ شهریور
thumbnail
بگذارید این بار از اول شروع کنیم…
ما معمولاً از همین امروزمان حرف می‌زنیم؛از کاری که داریم انجام می‌دهیم،از چیزهایی که یاد گرفته‌ایم،از مسیرهایی که داریم می‌سازیم.
اما پشت این امروز،ماجراهایی هست که هیچ‌وقت تعریف نکرده‌ایم.
روزهایی که اتفاق‌هایی افتاد و مسیر زندگی‌مان را تغییر داد.
روزهایی که بعضی تصمیم‌ها را با خیال راحت نگرفتیم؛گاهی مجبور شدیم تصمیم بگیریم،گاهی اشتباه کردیم،گاهی چیزی را از دست دادیم،و گاهی فقط باید یاد می‌گرفتیمچطور دوباره از جایی که ایستاده‌ایم، حرکت کنیم.
شروع دوباره همیشه شبیه شروع یک زندگی تازه نیست.
گاهی یعنی با همان خستگی،دوباره صبح را شروع کنی.
گاهی یعنی وقتی هیچ نقشه‌ای نداری،فقط قدم بعدی را برداری.
گاهی یعنی بپذیری چیزی که برایش سال‌ها زحمت کشیدی،دیگر وجود نداردو باید از یک جای کاملاً متفاوت شروع کنی.
و شاید سخت‌ترین قسمت شروع دوباره این باشد کههیچ تضمینی وجود ندارد.
نمی‌دانی این قدم تو را به کجا می‌رساند.نمی‌دانی دوباره موفق می‌شوی یا نه.حتی نمی‌دانی تصمیمی که امروز می‌گیری،فردا درست به نظر می‌رسد یا نه.
اما یک چیز را یاد گرفته‌ایم:
گاهی برای ادامه دادن، لازم نیست بدانی آخر مسیر کجاست.فقط نباید متوقف شوی.
ما هم هنوز به آخر مسیر نرسیده‌ایم.
هنوز در راهیم.هنوز داریم تلاش می‌کنیم.هنوز چیزهای زیادی هست که نمی‌دانیم آخرشان به کجا می‌رسد.
برای همین نمی‌خواهیم این را به شکل یک قصه‌ی موفقیت تعریف کنیم.
چون موفقیت برای ما فقط رسیدن به یک مقصد نیست.
موفقیت یعنی امروز، کمی بهتر از دیروز زندگی کردن.یعنی در مسیر بودن.یعنی با وجود تمام چیزهایی که ممکن است پیش بیاید، باز هم حرکت کردن.
فکر کردیم شاید وقتش رسیده باشدبخشی از این مسیر را با شما در میان بگذاریم.
نه یک‌جا.نه با گفتن آخر داستان.
از همان جایی که واقعاً شروع شد…
هر بار فقط یک قسمت.
ما نمی‌دانیم این داستان قرار است برای شما چه معنایی داشته باشد.
شاید فقط یک داستان باشد.شاید باعث شود ما را کمی بیشتر بشناسید.و شاید یک روز، وسط یکی از قسمت‌هایش،کسی خودش را در بخشی از زندگی ما پیدا کند.
کسی که خودش هم ایستاده و نمی‌دانداز کجا باید دوباره شروع کند.
اگر چنین کسی را می‌شناسید،این داستان را برایش بفرستید.
شاید لازم نباشد برایش چیزی بنویسید.
شاید فقط همین کافی باشد که بداندشروع دوباره، حتی وقتی نمی‌دانی قرار است به کجا برسی،باز هم شروع است.
#داستان_ما_مانیز#قسمت_شروعManiz | چای نامه مانیز
undefined۱

۳۷

۵:۲۲

thumbnail
قسمت اول | روزی که همه چیز عوض شد
این داستان از مانیز شروع نمی‌شود.
برای تعریفش باید برگردیم حدود پنج سال قبل…
آن روزها، زندگی‌مان مسیر خودش را داشت.
یک پسر چهار ساله داشتیم و مثل خیلی از آدم‌ها، برای آینده‌مان برنامه داشتیم.
من در یک شرکت مهندسی کار می‌کردم و رویای من این بود که یک روز دفتر مهندسی خودم را داشته باشم.
همسرم هم رویای خودش را داشت؛خلبانی.
فکر می‌کردیم هرکدام داریم برای رسیدن به رویای خودمان تلاش می‌کنیم و زندگی‌مان کم‌کم جلو می‌رود.
تا اینکه یک اتفاق افتاد که همه‌چیز را تغییر داد…
همسرم به یکی از نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌اش اعتماد کرده بود.
اعتمادی که قرار نبود چنین پایانی داشته باشد.
حدود ۶ میلیارد تومان از پولمان رفتو، حدود ۳ میلیارد تومان بدهی برایمان ماند.
آن روزها دیگر رویاهایمان شبیه قبل نبودند.
و ما مانده بودیم و یک زندگی که ناگهان مسیرش عوض شده بود.
اما این تازه شروع ماجرا بود…
#داستان_ما_مانیز#قسمت_۱Maniz | چای نامه مانیز
undefined۴

۲۸

۷:۲۹

thumbnail
قسمت دوم | یک تصمیم غیرمنتظره
بعد از اون ماجرا، زندگی‌مون عوض شد.
دیدگاهمون، فکرهامون و برنامه‌هامون تغییر کرده بود.
ما تازه سه ماه بود که به خونه‌ی جدیدمون رفته بودیم؛
اما خیلی زود فهمیدیم که شرایط دیگه اجازه نمی‌ده مثل قبل ادامه بدیم.
از یک طرف، سرمایه‌مون از بین رفته بود و حدود سه میلیارد تومان بدهی داشتیم.
از طرف دیگه، خودِ اتفاقی که افتاده بود، نگاه ما رو به خیلی چیزها عوض کرده بود.
قضاوت‌ها و زخم‌زبان‌ها هم دیگه جایی برای موندن توی اون شهر برامون نمی‌ذاشت.
اون زمان فقط مامان و باباهامون پشتمون بودن.
ما لبِ پرتگاه بودیم؛یا باید خودمون رو نجات می‌دادیم،یا اجازه می‌دادیم بقیه پرتمون کنن.
برای همین باید یک تصمیم می‌گرفتیم.
قبل از این ماجراها تو برناممون بود که برای زندگی بریم تهران
قرار بود به تهران بریم تا همسرم خلبانی بخونه.
همیشه هم درباره‌ی تهران حرف می‌زدیم و دوست داشتیم یک روز اونجا زندگی کنیم.
گاهی با هم می‌گفتیم:
«می‌شه ما هم یه روز بریم تهران؟»
تهران برای ما یک رویا بود.
اما هیچ‌وقت فکر نمی‌کردیم اگر روزی قرار باشه به تهران بریم، به خاطر چنین شرایطی باشه.
قرار بود یک روز با برنامه و برای ساختن آینده‌ای که براش رویا داشتیم، بریم تهران.
اما حالا باید زندگی‌مون رو جمع می‌کردیم و می‌رفتیم؛بدون اینکه بدونیم قراره چه چیزی انتظارمون رو بکشه.
همسرم از نظر روحی داغون بود اون زودتر رفت تهران.
گفت:
«دیگه نمی‌تونم بیام کرمان.تو وسایل رو جمع کن و بیا.»
من هم با مامان و بابام شروع کردم به جمع کردن وسایل.
خونه‌ای که تازه با کلی ذوق چیده بودیم، حالا داشت جمع می‌شد.
وسایل رو بار ماشین کردیم، فرستادیم و خودمون هم راه افتادیم سمت تهران.
یک شهر جدید.
یک زندگی جدید.
و ما، با تمام چیزهایی که از گذشته‌مون با خودمون برداشته بودیم، داشتیم وارد مرحله‌ای می‌شدیم که هیچ تصوری ازش نداشتیم.
فقط یک چیز رو می‌دونستیم:
دیگه برگشتن به زندگی قبلی‌مون ممکن نبود.
و تهران، که یک روز قرار بود مقصد یک رویا باشه، حالا شده بود مقصد ما.
اما ما در تهران قرار بود از کجا شروع کنیم؟
ادامه دارد…
#داستان_ما_مانیز#قسمت_‌۲ Maniz | چای نامه مانیز
undefined۲

۲۷

۱۷:۱۵

۲۴ شهریور
thumbnail
قسمت سوم | از کجا شروع کنیم؟
وقتی رسیدیم تهران،شب اولش خیلی سنگین بود.
خیلی عجیب بود.
ما زودتر از وسایلمون به تهران رسیده بودیم و توی یک خونه‌ی خالی نشسته بودیم؛بدون وسیله،منتظر بار.
مامان و بابام هم اومده بودن کمکمون.بعد وسایل رسید،عمو و زن‌عمو هم اومدن و همه با هم شروع کردیم به جا دادن وسایل و سر و سامان دادن خونه.
ولی این آرامش خیلی کوتاه بود.
حدود یک هفته بعد، مامان و بابام باید برمی‌گشتن.
و اون خداحافظی برای من خیلی سخت بود.
تا قبل از اون، هر وقت از خانواده دور می‌شدم، بالاخره می‌دونستم برمی‌گردم.
اما این بار،توی یک شهر دیگه مونده بودیمو دوباره باید خداحافظی می‌کردیم.
دلتنگی،ترس،و یک عالمه فکر که نمی‌دونستیم باهاشون باید چه کار کنیم.
حالا دیگه یک سؤال جدی جلوی ما بود:
خب، حالا باید چی کار کنیم؟
هنوز ته دلمون امید داشتیم.
فکر می‌کردیم شاید پول‌ها برگرده.هنوز به اون نقطه نرسیده بودیم که بگیم همه‌چیز تموم شده و باید از صفر شروع کنیم.
هنوز منتظر بودیم شاید اون پول برگردهو بتونیم دوباره زندگی‌مون رو جمع کنیم.
اما در کنار این امید، فشار هم خیلی زیاد بود.
همسرم برای اینکه بتونه با این شرایط کنار بیاد، شروع کرد به دویدن.
صبح‌های خیلی زود، حدود پنج یا شش صبح، از خونه می‌زد بیرون و می‌رفت باشگاه انقلاب.
می‌گفت:
«تنها خرجی که برای خودم می‌کنم همین کارت باشگاهه.باید برم بدوم.»
می‌رفت، می‌دوید و برمی‌گشت.
بعد هم تلفن‌ها شروع می‌شد.
زنگ از کرمان،سؤال‌ها،پیگیری‌ها،اینکه چی شد،چه کار کردید…
روزهای سنگینی بود.
بعضی از اون اتفاق‌ها حتی امروز هم تعریف کردنشون چیزی جز بد شدن حالمون ندارهundefined
اما وسط همین روزها،یک ایده‌ی خیلی ساده و اتفاقی شکل گرفت.
یک روز داشتم با مامانم صحبت می‌کردم که گفت:
«بچه‌ها، نمی‌شه سوغات کرمان رو بیارین تهران؟مثلاً یه مغازه بزنین.»
همین یک جمله، یک لحظه ما رو به فکر انداخت.
سوغات کرمان رو بیاریم تهران.
اما دوباره یک مشکل وجود داشت:
مغازه یعنی هزینه.
یکی دو تا مغازه هم رفتیم و دیدیم،اما از ترس اینکه دوباره وارد یک هزینه‌ی جدید بشیم، سمتش نرفتیم.
بعد همسرم گفت:
«ببین، مامان یه فرمول قاووت بلده که خیلی خوبه.بذار مامان درست کنه.من می‌برم مغازه‌ها، می‌دم ببینم چطوره.»
و این شد اولین جرقه.
اول حتی به این فکر کردیم که قاووت رو به شکل ساشه بسته‌بندی کنیم و ببریم مغازه‌ها.
اما قاووت اون موقع با دستگاه‌های معمول به‌راحتی ساشه نمی‌شد.
دستگاه‌ها و روش‌های مختلف بسته‌بندی رو هم بررسی کردیم،ولی هنوز به نتیجه‌ای نرسیده بودیم.
با این حال، برای اولین بار بعد از آن اتفاق،داشتیم به یک چیز فکر می‌کردیم:
شاید بتوانیم از همین‌جا یک کاری را شروع کنیم.
هنوز نمی‌دونستیم قرار است این فکر ما را به کجا برسونه…
ادامه دارد…
#داستان_ما_مانیز#قسمت_۳Maniz | چای نامه مانیز
undefined۲

۲۰

۱۴:۴۰

دوستان عزیز 🤍ما تازه انتشار #داستان_ما_مانیز رو شروع کردیم؛ یک داستان واقعی از مسیری که زندگی و کارمون طی این سال‌ها طی کرده.
اگر داستان رو تا اینجا خوندید و فکر کردید ارزش دیده شدن داره، ممنون می‌شیم اون رو برای بخش «مجله» معرفی کنید.کافی است فقط علامت فلش به سمت بالا کنار پست رو بزنید شاید کمک کنید این داستان به آدم‌های بیشتری برسه. undefined
ممنون از همراهی‌تون 🤍
undefined۳

۱۵

۲۰:۲۲

۲۵ شهریور
thumbnail
قسمت چهارم | اولین قاووت‌ها
شروع کردیم به اینکه ببینیم اصلاً فرمول قاووت‌مون چی باشه.
چندین بار فرمول رو تغییر دادیم.هر بار یه ایده‌ی جدید،یه تغییر جدیدو دوباره تست.
شاید حدود یک ماه، یک ماه و نیم طول کشید تا بالاخره رسیدیم به فرمولی که طعمش واقعاً جذاب شده بود.
هر کسی که بهش می‌دادیم تست کنه، خوشش می‌اومد.
قاووت ما قاووت چهل گیاه بود و توی فرمولش نخود نداشت.
اما یک مشکل داشتیم.
خیلی از آدم‌ها قبلاً قاووت‌هایی خورده بودن که بهش نخود اضافه شده بود و طعم نخود می‌داد.
برای همین وقتی می‌گفتیم «قاووت»، خیلی‌ها می‌گفتن:
«قاووت؟ آره، خوردیم.»
و اصلاً حاضر نبودن تستش کنن.
هر مغازه‌ای که می‌رفتیم، باید خواهش می‌کردیم:
«فقط این یکی رو تست کنید.»
وقتی تست می‌کردن، واکنششون کاملاً فرق می‌کرد.
چون چیزی که می‌خوردن، با تصویری که از قاووت توی ذهنشون داشتن فرق داشت.
اما همزمان با این‌ها، ما داشتیم یک چیز دیگه رو هم از صفر یاد می‌گرفتیم:
فروش و بازاریابی.
همسرم داشت یاد می‌گرفت چطور با مغازه‌دار صحبت کنه،چطور محصول رو معرفی کنه،چطور توضیح بدهو وقتی جواب رد می‌شنوه، چطور واکنش نشون بده.
این‌ها چیزهایی نبود که جایی بتونی کامل یاد بگیری.
باید خودت می‌رفتی،با آدم‌ها حرف می‌زدی،واکنش‌هاشون رو می‌دیدیو کم‌کم یاد می‌گرفتی.
هنوز هم در حال یادگیریم،ولی امروز تجربه‌هایی داریم که اون روز نداشتیم.
حالا نوبت بسته‌بندی بود.
واقعاً نمی‌دونستیم باید محصولمون رو توی چه بسته‌ای بذاریم.
اون زمان نه نمونه‌ای داشتیم که از روش ایده بگیریم،نه امکاناتی که امروز برای طراحی و ایده‌پردازی وجود داره.
حتی هوش مصنوعی هم نبود که بگی:
«من همچین بسته‌بندی‌ای می‌خوام»
و چند طرح مختلف جلوت بذاره.
من فقط ایده‌هایی توی ذهنم داشتم و به همسرم می‌گفتم مثلاً اگر این شکلی باشه، قشنگ می‌شه.
همسرم رفت بازار تا ببینه اصلاً چه چیزی می‌تونیم پیدا کنیم.
صبح رفت و وقتی بازار تعطیل شده بود، حدود پنج، شش عصر برگشت.
ولی وقتی برگشت…
ما برای اولین بسته‌ی ۲۵۰ گرمی ذوقی داشتیم که واقعاً نمی‌شه توضیحش داد.
اولین محصولی بود که داشت شکل واقعی به خودش می‌گرفت.
اون موقع اسم برندمون هم کارمانیا بود.
یک نفر رو پیدا کرده بودیم که برامون مهر ساخته بود تا مهر کوچیک برند رو روی لیبل بزنیم.
بسته‌بندی‌مون پاکت کرافت بود.
مواد رو ریختیم داخل پاکت،منگنه کردیمو گفتیم:
«خب، عالی شد!»
حدود ده تا بسته آماده کرده بودیم.
دو سه روز که گذشت، یک‌دفعه دیدیم پاکت‌ها چرب شدن.
قاووت روغن انداخته بود و چربی به پاکت کرافت زده بود.
باز هم یک مشکل جدید!
شروع کردیم به امتحان کردن راه‌های مختلف تا ببینیم چطور می‌شه جلوی این مشکل رو گرفت.
آخرش به این نتیجه رسیدیم که مواد رو اول داخل نایلون زیپ‌کیپ بذاریم و بعد داخل پاکت قرار بدیم.
این کار مشکل چربی رو خیلی بهتر کرد و بسته‌بندی هم ظاهر بهتری پیدا کرد.
شاید امروز نگاه کردن به این اتفاق ساده باشه.
ولی ما اون موقع داشتیم همه‌چیز رو با آزمون و خطا یاد می‌گرفتیم.
و به نظرم یکی از مهم‌ترین چیزهایی که اون روز یاد گرفتیم همین بود:
برای شروع، لازم نیست همه‌چیز رو بلد باشی.
گاهی باید فقط قدم اول رو برداری.
اگر قرار باشه بسته‌بندی کنی،برو بازار.
دو نمونه بگیر،سه نمونه بگیر،
محصولت رو بذار داخلش و چند روز نگه دار.
ببین چرب می‌شه یا نه،بو می‌گیره یا نه،ظاهرش تغییر می‌کنه یا نه.
چون خیلی از این چیزها رو فقط وقتی انجامش بدی، می‌فهمی.
ما هم از همون قدم اول شروع کردیم.
و هنوز نمی‌دونستیم این تجربه‌های کوچک قرار است چند سال بعد، چقدر برای کارمون مهم بشن…
ادامه دارد…
#داستان_ما_مانیز#قسمت_۴Maniz | چای نامه مانیز
undefined۲

۱۴

۵:۳۷

thumbnail
فروش رو از پشت میز یاد نمی‌گیری
یک چیزهایی درباره فروش هست که هیچ‌کس نمی‌تونه قبل از شروع کار بهت یاد بده.
ممکنه محصول خوبی داشته باشی،قیمت مناسبی داشته باشی،بسته‌بندی خوبی هم داشته باشی؛اما وقتی برای اولین بار وارد یک مغازه می‌شی، تازه می‌فهمی فروش فقط این‌ها نیست.
باید یاد بگیری چطور خودت رو معرفی کنی.چطور محصولت رو توضیح بدی.چطور بفهمی طرف مقابل واقعاً به چی نیاز داره.و مهم‌تر از همه، چطور با «نه» شنیدن برخورد کنی.
ممکنه یک نفر خیلی سرد باهات حرف بزنه.یکی اصلاً حاضر نباشه محصولت رو تست کنه.یکی بگه به این محصول نیاز ندارم.یکی هم برعکس، با روی خوش گوش بده و فرصت بده توضیح بدی.
همه‌ی این واکنش‌ها بخشی از یادگیری فروشه.
فروش فقط این نیست که محصولت رو بفروشی.
فروش یعنی یاد بگیری آدم‌ها چطور تصمیم می‌گیرن،چطور اعتماد می‌کننو تو چطور باید با هر آدمی درست ارتباط برقرار کنی.
ما هم فروش رو از جایی شروع کردیم که تقریباً هیچ‌چیز ازش نمی‌دونستیم.
با هر مغازه،با هر مشتری،با هر جواب مثبت و منفی،یک چیز جدید یاد گرفتیم.
و هنوز هم داریم یاد می‌گیریم.
اگر تازه شروع کردی، منتظر نباش اول همه‌چیز رو بلد بشی و بعد بری سراغ فروش.برو و در مسیر یاد بگیر.
#مانیز#فروش#بازاریابی#کسب_و_کار#تجربه_کسب_و_کار
Maniz | چای نامه مانیز
undefined۲

۱۱

۹:۴۶

thumbnail
از همون پنج کیلو شروع شد…
اون روزها هنوز نمی‌دونستیم محصولی که با این همه آزمون و خطا درستش کردیم، قراره ما رو به کجا برسونه.
امروز بعد از سال‌ها تجربه، همون مسیر برای ما تبدیل شده به محصولاتی که با دقت بیشتری تولید می‌کنیم.
محصولات مانیزتجربه‌ای که از یک شروع کوچک شکل گرفت.
Maniz.co
undefined۲

۱۱

۹:۵۸