سلام از سی تیر ۱۴۰۵
۲۷
۷:۴۷
امروز خداروشکر به خاطر بارانی که دیروز و امروز آمده هوا خنک تر شده
۲۷
۷:۴۸
البته پنج شنبه دوباره به سی و پنج درجه میرسه ولی خب پنج شنبه رو کی دیده تازه ما دما از این بالاتر هم تجربه کردیم پس پنج شنبه رو بی خیال و تمرکزت روی امروز باشه
۲۶
۷:۵۲
من یک جمله طلایی دارم که وقتی خیلی دلم میگیره و حتی دیگه حوصله زنده موندن و زنده بودن رو هم ندارم به خودم میگم ، اون جمله هم خیلی جمله ی خاصی نیست اینه که « می گذره » آره می گذره شاید خوبی این دنیا این باشه که می گذره ولی خب کاش جون مارو به لب مون نرسونه تا بگذره .
۲۷
۷:۵۶
چند روز بود که کلمه ها از ذهنم فراری شده بودند ، اما امروز خدارو شکر قفل مغزم باز شد و سیل کلمات به ذهنم سرازیر شد .
۲۷
۸:۰۷
آوا چشمانش را باز کرد . به صدای پرندگان گوش داد ، صدای گنجشک ها و بلبل ها ، یا کریمی که جوجه هایش تازه از تخم در آمده بودند . از تختش بلند شد . به یا کریم و جوجه هایش سلام کرد و آنها بدون توجه به او سر و صدای خودشان را داشتند . صبحانه چند لقمه پنیر با عسل خورد و تصمیم گرفت ظهر یک غذای خوشمزه به خودش هدیه بدهد . بین لوبیا پلو و زرشک پلو مانده بود که در نهایت زرشک پلو پیروز شد . بعد از ظهر هم خود را به یک پیاده روی در پارک دعوت کرد حتی فیلم سینماها را دید ولی فیلم ها چنگی به دل نمی زد پس فکر کرد که به پیاده روی در پارک قناعت کند و شب یکی از فیلم های ذخیره شده خودش که در انتظار دیده شدن بود را ببیند . اخبار را چک کرد ، جنگ بود ، زندگی به شدت سخت بود و شاید روزهای سخت تر هم می آمد ولی می خواست امروز ، فقط امروز را زندگی کند . هنگام آشپزی برای خودش آهنگ گذاشت ، از آن آهنگ های قدیمی که وقتی گوش می کنی گوش و روح و روانت به خاطر گوش دادن بهش ازت تشکر می کنند . خواننده می خواند سیمین بری ، گل پیکری آری از ماه و گل زیبا تری آری . آن روز غذا به شدت بی نظیر شد و پیاده روی در پارک هم خوب پیش رفت . کمی در نیم کت پارک نشست و به بازی بچه ها نگاه کرد . به سرسره بازی دختری موطلایی و زیبا ، به دویدن و زمین خوردن پسری چشم و ابرو مشکی که بدون لحظه ای توقف بلند شد و به شیطونی و بازی ادامه داد . پسر چقدر شبیه پسر خودش در رویاهاش بود ، آن پسر اسمش بردیا بود ولی اسم پسر خودش در رویا آیهان بود به معنی پادشاه ماه ها . شب هم یک فیلم درام دید و کلی به خاطر ماجراهایی که برای شخصیت اصلی رخ داد اشک ریخت ، عادت داشت که وقتی فیلم یا سریالی می دید آن چنان با شخصیت ها انس می گرفت که انگار گویی خود او در بدنی دیگر هستند و پیش آمده بود که حتی تا ماه ها ذهنش در گیر آن شخصیت می ماند . آخر شب وقت خواب فکر کرد فردا هر طور که بشه یک امروز برای خودش بود و یک امروز زندگی کرد .
۴۹
۸:۴۳
jamshid_sheibani_simin_bari 128.mp3
۰۴:۵۳-۴.۵۹ مگابایت
۵۴
۸:۴۹
عزیزا من آن استخوانی درختمکه با آخرین برگ خود شاد بودم
مرا آخرین برگ هستی تو بودیدریغا که من غافل از باد بودم...
نادر نادرپور
مرا آخرین برگ هستی تو بودیدریغا که من غافل از باد بودم...
۳۴
۱۸:۳۸
سلام از دوشنبه ی گرم تابستان 
۱۱
۵:۴۹
خیز ای دل خانه را شوییم و بیرون افکنیم
پیکر پر خون صدها آرزوی کشته را
مهدی اخوان ثالث
پیکر پر خون صدها آرزوی کشته را
۱۱
۵:۵۲