#با_تشنگی_پیر_میشم
#پارت_هجدهم
خیلی با خودم فکر کردم و قاطعانه تصمیم گرفتم و منتظر شدم تا بابا دستمزدمو بده….بابا هر هفته باهام حساب و کتاب و بیشتر از حقم برام واریز میکرد….آخر هفته که شد طبق معمول صدام زد و گفت:فلان مبلغ فردا برات میزنم….با خجالت گفت:میشه دو هفته رو یه جا برام بزنی….!؟..بابا گفت:باشه …یعنی فردا برات نزنم..؟؟گفتم:بزن …منظورم اینکه هفته ی بعدی رو هم با این هفته بزنی…یه کم پول لازمم…..قبول کرد و فردا سه هفته رو یه جا برام واریز کرد و گفت:یه هفته اش برای بچه ها….خوشحال برگشتم خونه…توی خونه سر یه فرصت ،وقتی که مادرشوهرم و بچه ها خواب بودند حیدر رو کشیدم بیرون و گفتم:میخواهم باهات حرف بزنم….حیدر که خمار بود و حوصله نداشت ،گفت:ولم کن مریم..!…من نمیتونم ترک کنم،…اگه میخواهی بمیرم بگو ترک کن……نصف پولی که بابا بهم داده بود رو نشونش دادم و گفتم:نه نه….یه کار دیگه دارم….ببین این پول….با دیدن پولها چشمهاش برق زد و گفت:عاشقتم مریم…!…براش توضیح دادم و گفتم:ولی باید قول بدی که آخرین خلافمون باشه و ترک کنی….وقتی توضیحاتم تموم شد حیدر پوزخندی زد و گفت:با این پول تف هم بهمون نمیدند….گفتم:یعنی چی؟؟مگه نگفتی این صنعتی ها ارزونه….؟گفت:ارزون نه دیگه تا این حد…با این در حد مصرف یک ماه من میشه ،خرید کرد،…گفتم؛خب…خرد میکنیم و گرونتر میفروشیم……گفت:نمیشه مریم…!…همه میفهمند….اما میشه یه کار دیگه کرد….گفتم:چه کاری؟؟گفت:کار از ما و جنس و پول از اونا….اینطوری هم پول گیرمون میاد هم مصرف من رایگان میشه…..با خودم گفتم:باز هم اشتباه کردم…خاک بر سرم با این پیشنهاد و فکرایی که من میکنم……..حیدر گفت:نظرت چیه؟؟با اخم گفتم:نخیر….مگه ما قاچاقچی هستیم…!؟؟ولش کن….برگشتم که برم خونه حیدر دستمو گرفت و گفت:صبر کن……پس چی شد؟؟عصبی گفتم:اشتباه کردم…اگه هم این پیشنهاد رو دادم فقط بخاطر مادرت بود،…پس انداز ننه خانم رو چرا برداشتی؟؟حیدر رنگ و روش پرید اما خودشو کنترل کرد و گفت:پول خودم بود….ننه از کجا پول آورده،..؟؟من کار کردم و بهش دادم….در حالیکه دندونامو بهم فشار میدادم آروم گفتم:خدا لعنتت کنه حیدر…..بعدش با قدمهای بلند برگشتم توی اتاق و دیدن ننه خانم بیداره و گریه میکنه…..رفتم کنارش و گفتم:ننه خانم…!…قراره هفته ی بعد بریم مشهد…..ننه خانم در حالیکه اشک میریخت گفت:بخدا راضی نیستم….از همینجا هم میشه امام رضا رو زیارت کرد….پولهارو نشونش دادم و با لبخند گفتم:نه ننه خانم..!…نیت کردم با پول خودم ببرمت….اینم پول….حلال حلاله….اینهارو پیش خودت نگهدار تا بلیط بگیرم…..ننه خانم خیلی اصرار کرد که ولش کنم اما گفتم:بهتره دیگه راجع بهش حرف نزنیم تا حیدر متوجه ی پولها نشه….
ادامه دارد…..
ارسال بدون ذکر منبع حرام است تلگرام https://t.me/marii7478 ایتا eitaa.com/marii7478 بله ble.ir/join/FPDutSjqu8 روبیکا rubika.ir/marii7874
#پارت_هجدهم
خیلی با خودم فکر کردم و قاطعانه تصمیم گرفتم و منتظر شدم تا بابا دستمزدمو بده….بابا هر هفته باهام حساب و کتاب و بیشتر از حقم برام واریز میکرد….آخر هفته که شد طبق معمول صدام زد و گفت:فلان مبلغ فردا برات میزنم….با خجالت گفت:میشه دو هفته رو یه جا برام بزنی….!؟..بابا گفت:باشه …یعنی فردا برات نزنم..؟؟گفتم:بزن …منظورم اینکه هفته ی بعدی رو هم با این هفته بزنی…یه کم پول لازمم…..قبول کرد و فردا سه هفته رو یه جا برام واریز کرد و گفت:یه هفته اش برای بچه ها….خوشحال برگشتم خونه…توی خونه سر یه فرصت ،وقتی که مادرشوهرم و بچه ها خواب بودند حیدر رو کشیدم بیرون و گفتم:میخواهم باهات حرف بزنم….حیدر که خمار بود و حوصله نداشت ،گفت:ولم کن مریم..!…من نمیتونم ترک کنم،…اگه میخواهی بمیرم بگو ترک کن……نصف پولی که بابا بهم داده بود رو نشونش دادم و گفتم:نه نه….یه کار دیگه دارم….ببین این پول….با دیدن پولها چشمهاش برق زد و گفت:عاشقتم مریم…!…براش توضیح دادم و گفتم:ولی باید قول بدی که آخرین خلافمون باشه و ترک کنی….وقتی توضیحاتم تموم شد حیدر پوزخندی زد و گفت:با این پول تف هم بهمون نمیدند….گفتم:یعنی چی؟؟مگه نگفتی این صنعتی ها ارزونه….؟گفت:ارزون نه دیگه تا این حد…با این در حد مصرف یک ماه من میشه ،خرید کرد،…گفتم؛خب…خرد میکنیم و گرونتر میفروشیم……گفت:نمیشه مریم…!…همه میفهمند….اما میشه یه کار دیگه کرد….گفتم:چه کاری؟؟گفت:کار از ما و جنس و پول از اونا….اینطوری هم پول گیرمون میاد هم مصرف من رایگان میشه…..با خودم گفتم:باز هم اشتباه کردم…خاک بر سرم با این پیشنهاد و فکرایی که من میکنم……..حیدر گفت:نظرت چیه؟؟با اخم گفتم:نخیر….مگه ما قاچاقچی هستیم…!؟؟ولش کن….برگشتم که برم خونه حیدر دستمو گرفت و گفت:صبر کن……پس چی شد؟؟عصبی گفتم:اشتباه کردم…اگه هم این پیشنهاد رو دادم فقط بخاطر مادرت بود،…پس انداز ننه خانم رو چرا برداشتی؟؟حیدر رنگ و روش پرید اما خودشو کنترل کرد و گفت:پول خودم بود….ننه از کجا پول آورده،..؟؟من کار کردم و بهش دادم….در حالیکه دندونامو بهم فشار میدادم آروم گفتم:خدا لعنتت کنه حیدر…..بعدش با قدمهای بلند برگشتم توی اتاق و دیدن ننه خانم بیداره و گریه میکنه…..رفتم کنارش و گفتم:ننه خانم…!…قراره هفته ی بعد بریم مشهد…..ننه خانم در حالیکه اشک میریخت گفت:بخدا راضی نیستم….از همینجا هم میشه امام رضا رو زیارت کرد….پولهارو نشونش دادم و با لبخند گفتم:نه ننه خانم..!…نیت کردم با پول خودم ببرمت….اینم پول….حلال حلاله….اینهارو پیش خودت نگهدار تا بلیط بگیرم…..ننه خانم خیلی اصرار کرد که ولش کنم اما گفتم:بهتره دیگه راجع بهش حرف نزنیم تا حیدر متوجه ی پولها نشه….
ادامه دارد…..
ارسال بدون ذکر منبع حرام است تلگرام https://t.me/marii7478 ایتا eitaa.com/marii7478 بله ble.ir/join/FPDutSjqu8 روبیکا rubika.ir/marii7874
۱۱۸
۱۶:۲۶
#با_تشنگی_پیر_میشم
#پارت_نوزدهم
خلاصه با هزار مکافات ۴تا بلیط قطار گرفتم و پنج نفری راهی مشهد شدیم….. قطار شش تخته بود و ما با یه پیر مرد و پیرزنی داخل یه کوپه بودیم…..خیلی سرحال و خوشحال داخل کوپه شدیم و با همسفرامون گرم گرفتیم و همسفره شدیم….ننه خانم هم از سفر و همسفرا راضی بود و از هر دری باهم حرف میزدند….وقت خواب شد…بچه هارو طبقه ی بالا کنار هم خوابوندم و اومدم پایین…..ننه خانم گفت:منم میرم بالا و روبرو بچه ها میخوابم…..کمکش کردیم و رفت بالا…..قرار شد منو حیدر طبقه ی وسط بخوابیم و پیرمرد و پیر زنه پایین…..نیم ساعت گذشت و دیدم پیرزنه خمیازه میکشه…..اروم به حیدر گفتم:بلند شو بخوابیم….مردم خوابشون میاد….حیدر بلند شد و از کوپه زد بیرون و بعدش با ایما و اشاره بهم فهموند که باهام کار داره……….لبخندی به پیرزنه زدم و رفتم بیرون و به حیدر گفتم:چیه؟؟؟مردم خوابش میاد تو تازه قایم موشک بازیت گرفته…..حیدر گفت: ببین من یه نقشه دارم….نقشه ایی که بهتر از قاچاق فروشیه…..با اخم گفتم:الان وقت نقشه و نقشه کشیه…؟؟؟دیگه تموم شد…من فقط میخواستم مادرتو مشهد ببرم که خداروشکر داریم میریم..…دیگه چه نقشه ایی؟؟؟حیدر بسمت بوفه و رستوران قطار حرکت کرد و گفت:زود بیا…..در حالیکه از عصبانیت نفسهای بلندی میکشیدم دنبالش راه افتادم…..حیدر چهار تا ابمیوه ی پاکتی خرید و گفت:پولشو بده ،..بعدا بهت پس میدم…..نمیخواستم پیش فروشنده ضایعش کنم …حساب کردم و برگشتم دیدم حیدر نیست…..همینطور که واگن به واگن برمیگشتم یهو حیدر پشت سرم گفت:صبر کن مریم کجا میری؟؟؟گفتم:یهو کجا غیبت زد؟؟؟گفت:بین خودمون باشه،…توی سرویس بهداشتی این دو تا آبمیوه رو آلوده به سم و مسموم کردم…..این دو تا که نی داره مال خودمون این دو پاکت مسموم رو بهت میدهم، تو به پیرمرد و پیرزن تعارف کن، وقتی خوردند و بیهوش شدند، طلاهای پیرزن رو بدزدیم و زودتر یعنی ایستگاه سبزوار پیاده بشیم…..متعجب گفتم:چی ؟؟دزدی کنیم؟؟گفت:اینا پیرند….چه احتیاجی به طلا دارند..؟؟؟گفتم:بس کن حیدر…؟؟؟از تو واقعا بعیده……یهو حیدر چنان سیلی به صورتم زد که برق از سرم پرید و چشمهام از حدقه زد بیرون و اشکم جاری شد…..بعدش کلی حرف بارم و تهدیدم کرد….نمیدونم چرا با یه سیلی ازش ترسیدم و قبول کردم…..با آبمیوه ها وارد کوپه شدیم و به پیرمرد و پیرزن تعارف کردم….پیرزن گفت:من قند خون دارم و هیچ وقت آبمیوه نمیخورم….پیرمرده که حدود ۷۰ساله میشد با خنده هر دو تا رو گرفت و گفت:اما من دوست دارم و جور خانممو هم میکشم…..پیرمرده هر دو تا رو خورد و ما رفتیم روی تخت خودمون و منتظر موندیم تا بیهوش بشه…..چند دقیقه گذشت و حال پیرمرد برگشت و رنگ و روش پرید…..خیلی ترسیدم و با خودم گفتم:وای خدا….یه وقت نمیره…خدایا توبه……اگه نمیره قول میدهم دیگر هیچ وقت از این کارا نکنم…،
ادامه دارد…..
ارسال بدون ذکر منبع حرام است تلگرام https://t.me/marii7478 ایتا eitaa.com/marii7478 بله ble.ir/join/FPDutSjqu8 روبیکا rubika.ir/marii7874
#پارت_نوزدهم
خلاصه با هزار مکافات ۴تا بلیط قطار گرفتم و پنج نفری راهی مشهد شدیم….. قطار شش تخته بود و ما با یه پیر مرد و پیرزنی داخل یه کوپه بودیم…..خیلی سرحال و خوشحال داخل کوپه شدیم و با همسفرامون گرم گرفتیم و همسفره شدیم….ننه خانم هم از سفر و همسفرا راضی بود و از هر دری باهم حرف میزدند….وقت خواب شد…بچه هارو طبقه ی بالا کنار هم خوابوندم و اومدم پایین…..ننه خانم گفت:منم میرم بالا و روبرو بچه ها میخوابم…..کمکش کردیم و رفت بالا…..قرار شد منو حیدر طبقه ی وسط بخوابیم و پیرمرد و پیر زنه پایین…..نیم ساعت گذشت و دیدم پیرزنه خمیازه میکشه…..اروم به حیدر گفتم:بلند شو بخوابیم….مردم خوابشون میاد….حیدر بلند شد و از کوپه زد بیرون و بعدش با ایما و اشاره بهم فهموند که باهام کار داره……….لبخندی به پیرزنه زدم و رفتم بیرون و به حیدر گفتم:چیه؟؟؟مردم خوابش میاد تو تازه قایم موشک بازیت گرفته…..حیدر گفت: ببین من یه نقشه دارم….نقشه ایی که بهتر از قاچاق فروشیه…..با اخم گفتم:الان وقت نقشه و نقشه کشیه…؟؟؟دیگه تموم شد…من فقط میخواستم مادرتو مشهد ببرم که خداروشکر داریم میریم..…دیگه چه نقشه ایی؟؟؟حیدر بسمت بوفه و رستوران قطار حرکت کرد و گفت:زود بیا…..در حالیکه از عصبانیت نفسهای بلندی میکشیدم دنبالش راه افتادم…..حیدر چهار تا ابمیوه ی پاکتی خرید و گفت:پولشو بده ،..بعدا بهت پس میدم…..نمیخواستم پیش فروشنده ضایعش کنم …حساب کردم و برگشتم دیدم حیدر نیست…..همینطور که واگن به واگن برمیگشتم یهو حیدر پشت سرم گفت:صبر کن مریم کجا میری؟؟؟گفتم:یهو کجا غیبت زد؟؟؟گفت:بین خودمون باشه،…توی سرویس بهداشتی این دو تا آبمیوه رو آلوده به سم و مسموم کردم…..این دو تا که نی داره مال خودمون این دو پاکت مسموم رو بهت میدهم، تو به پیرمرد و پیرزن تعارف کن، وقتی خوردند و بیهوش شدند، طلاهای پیرزن رو بدزدیم و زودتر یعنی ایستگاه سبزوار پیاده بشیم…..متعجب گفتم:چی ؟؟دزدی کنیم؟؟گفت:اینا پیرند….چه احتیاجی به طلا دارند..؟؟؟گفتم:بس کن حیدر…؟؟؟از تو واقعا بعیده……یهو حیدر چنان سیلی به صورتم زد که برق از سرم پرید و چشمهام از حدقه زد بیرون و اشکم جاری شد…..بعدش کلی حرف بارم و تهدیدم کرد….نمیدونم چرا با یه سیلی ازش ترسیدم و قبول کردم…..با آبمیوه ها وارد کوپه شدیم و به پیرمرد و پیرزن تعارف کردم….پیرزن گفت:من قند خون دارم و هیچ وقت آبمیوه نمیخورم….پیرمرده که حدود ۷۰ساله میشد با خنده هر دو تا رو گرفت و گفت:اما من دوست دارم و جور خانممو هم میکشم…..پیرمرده هر دو تا رو خورد و ما رفتیم روی تخت خودمون و منتظر موندیم تا بیهوش بشه…..چند دقیقه گذشت و حال پیرمرد برگشت و رنگ و روش پرید…..خیلی ترسیدم و با خودم گفتم:وای خدا….یه وقت نمیره…خدایا توبه……اگه نمیره قول میدهم دیگر هیچ وقت از این کارا نکنم…،
ادامه دارد…..
ارسال بدون ذکر منبع حرام است تلگرام https://t.me/marii7478 ایتا eitaa.com/marii7478 بله ble.ir/join/FPDutSjqu8 روبیکا rubika.ir/marii7874
۱۶۵
۱۶:۲۶
رفقا خدا قوت🥰من اومدم با امشب پارت نداریم
راوی ازم خواسته امشب رو نفرستم تا یه موضوعی رو اضافه کنه
۱۳۶
۱۵:۳۷
#با_تشنگی_پیر_میشم
#پارت_بیستم
حال پیرمرد دگرگون شد و پیرزن بلند شد و منو که مثلا خواب بودم رو تکون داد و گفت:دخترم..!…حال حاج اقا خوب نیست….انگار اون آبمیوه حالشو خراب کرده…….نمیدونستم چی جواب بدم ،همینطور مات نگاهش میکردم که یهو حیدر از روی تخت بالا که پشت پیرزن بود گفت:نه نه،…مادر شما نگران نباشید….ما هم از اون آبمیوه خوردیم….میبینی که سالمیم….پیرزن تا خواست بسمت حیدر برگرده توی یه حرکت سریع دستشو دور گردن و دهان پیرزن اندخت و آروم گفت:هیس..!…وگرنه تورو هم مثل شوهرت میکنم….پیرزن از ترس با چشمهای از حدقه بیرون زده سکوت کرد و حیدر هم ۹ عدد النگو و یه جفت گوشواره اشو درآورد و از همون سمی که داخل آبمیوه ریخته بود به خوردش داد و گفت:حالا تو هم بخواب….با ترس گفتم:نکن…میمیرند….حیدر گفت:نه باباااا….سم نیست،قرص خواب قویه….خلاصه در عرض نیم ساعت هم پیرزن و هم شوهرش به خواب عمیقی فرو رفتند….بعدش حیدر وسایلمونو آماده کرد و گفت:هر جا قطار وایستاد پیاده شیم….با ناراحتی و استرس بچه ها و مادرشوهرمو بیدار کردم و منتظر موندیم….خلاصه توی ایستگاه نیشابور پیاده و با سواری رفتیم مشهد….توی مشهد حالم خیلی بد بود و همش به درگاه خدا توبه میکردم و از خدا میخواستم حیدر رو خوب کنه اما درست برعکس دعاها حیدر اونجا هم بخاطر طلاهایی که دزدیده بود کلی مواد مصرف و همه جوره اذیتم کرد….بقدری اون چند روز اذیت شدم که تصمیم گرفتم وقتی برگشتیم خونه تقاضای طلاق بدم…..واقعا جون به لب شده بودم آخه کنترل اعصاب و رفتار حیدر دیگه دست خودش نبود و مواد بهش فرمان میداد که چیکار کنه….بجای اینکه پر انرژی برگردیم خونه با اعصابی داغون بالاخره رسیدیم خونه و همون روز بچه هارو به مادرشوهرم سپردم و رفتم خونه ی پدرم…..مامان با دیدن حال و روز و وضعیت صورتم که بخاطر کتکهای حیدر کبود شده بود، شروع به گریه کرد و گفت:چی شده مریم؟؟تصادف کردید؟؟گفتم:نه….من دیگه نمیتونم با این مرد زندگی کنم….باور کن توی اون خونه ،جونم در خطره…..مامان گفت:دخترارو به امون کی ول کردی؟؟؟گفتم:به مادرش سپردم….اون میتونه ازشون مراقبت کنه آخه حیدر روی حرف مادرش حرف نمیزنه….مامان گفت:حرف نمیزنه این حال و روزشه…؟؟!….گفتم:هنوز روشون بهم باز نشده و احترام همدیگر رودارند ،شاید به حرفش گوش نکنه ولی جوابشو هم نمیده…..مامان گفت:خدا به مادرش و دخترات رحم کنه….عصبی گفتم:مامان..!…طوری حرف نزن که مجبور بشم ،برگردم توی اون خونه….منو بکشی هم برنمیگردم….حیدر دیگه اون مرد سابق نیست…هم دزده هم معتاد و هم بیغیرت…..مامان بین انگشتشو گاز گرفت و با اخم گفت:تهمت نزن مادر،همه حیدر رو میشناسند،…گفتم:من طلاق میگیرم….تمام…..مامان عصبی غرید:انگار عادت کردی….تقصیر پدرته که تحمل نکرد و از محسن طلاقتو گرفت وگرنه الان داشتی زندگی میکردی،…از هیچ نظر هم برات کم نمیزاشت…..کلافه و با گریه گفتم:بس کن مادر من..!…بس کن….خودت مادری و میدونی الان من چی میکشم اما راهی ندارم چون میترسم چند وقت دیگه منم معتاد و قاچاقچی کنه…..
ادامه دارد…..
ارسال بدون ذکر منبع حرام است تلگرام https://t.me/marii7478 ایتا eitaa.com/marii7478 بله ble.ir/join/FPDutSjqu8 روبیکا rubika.ir/marii7874
#پارت_بیستم
حال پیرمرد دگرگون شد و پیرزن بلند شد و منو که مثلا خواب بودم رو تکون داد و گفت:دخترم..!…حال حاج اقا خوب نیست….انگار اون آبمیوه حالشو خراب کرده…….نمیدونستم چی جواب بدم ،همینطور مات نگاهش میکردم که یهو حیدر از روی تخت بالا که پشت پیرزن بود گفت:نه نه،…مادر شما نگران نباشید….ما هم از اون آبمیوه خوردیم….میبینی که سالمیم….پیرزن تا خواست بسمت حیدر برگرده توی یه حرکت سریع دستشو دور گردن و دهان پیرزن اندخت و آروم گفت:هیس..!…وگرنه تورو هم مثل شوهرت میکنم….پیرزن از ترس با چشمهای از حدقه بیرون زده سکوت کرد و حیدر هم ۹ عدد النگو و یه جفت گوشواره اشو درآورد و از همون سمی که داخل آبمیوه ریخته بود به خوردش داد و گفت:حالا تو هم بخواب….با ترس گفتم:نکن…میمیرند….حیدر گفت:نه باباااا….سم نیست،قرص خواب قویه….خلاصه در عرض نیم ساعت هم پیرزن و هم شوهرش به خواب عمیقی فرو رفتند….بعدش حیدر وسایلمونو آماده کرد و گفت:هر جا قطار وایستاد پیاده شیم….با ناراحتی و استرس بچه ها و مادرشوهرمو بیدار کردم و منتظر موندیم….خلاصه توی ایستگاه نیشابور پیاده و با سواری رفتیم مشهد….توی مشهد حالم خیلی بد بود و همش به درگاه خدا توبه میکردم و از خدا میخواستم حیدر رو خوب کنه اما درست برعکس دعاها حیدر اونجا هم بخاطر طلاهایی که دزدیده بود کلی مواد مصرف و همه جوره اذیتم کرد….بقدری اون چند روز اذیت شدم که تصمیم گرفتم وقتی برگشتیم خونه تقاضای طلاق بدم…..واقعا جون به لب شده بودم آخه کنترل اعصاب و رفتار حیدر دیگه دست خودش نبود و مواد بهش فرمان میداد که چیکار کنه….بجای اینکه پر انرژی برگردیم خونه با اعصابی داغون بالاخره رسیدیم خونه و همون روز بچه هارو به مادرشوهرم سپردم و رفتم خونه ی پدرم…..مامان با دیدن حال و روز و وضعیت صورتم که بخاطر کتکهای حیدر کبود شده بود، شروع به گریه کرد و گفت:چی شده مریم؟؟تصادف کردید؟؟گفتم:نه….من دیگه نمیتونم با این مرد زندگی کنم….باور کن توی اون خونه ،جونم در خطره…..مامان گفت:دخترارو به امون کی ول کردی؟؟؟گفتم:به مادرش سپردم….اون میتونه ازشون مراقبت کنه آخه حیدر روی حرف مادرش حرف نمیزنه….مامان گفت:حرف نمیزنه این حال و روزشه…؟؟!….گفتم:هنوز روشون بهم باز نشده و احترام همدیگر رودارند ،شاید به حرفش گوش نکنه ولی جوابشو هم نمیده…..مامان گفت:خدا به مادرش و دخترات رحم کنه….عصبی گفتم:مامان..!…طوری حرف نزن که مجبور بشم ،برگردم توی اون خونه….منو بکشی هم برنمیگردم….حیدر دیگه اون مرد سابق نیست…هم دزده هم معتاد و هم بیغیرت…..مامان بین انگشتشو گاز گرفت و با اخم گفت:تهمت نزن مادر،همه حیدر رو میشناسند،…گفتم:من طلاق میگیرم….تمام…..مامان عصبی غرید:انگار عادت کردی….تقصیر پدرته که تحمل نکرد و از محسن طلاقتو گرفت وگرنه الان داشتی زندگی میکردی،…از هیچ نظر هم برات کم نمیزاشت…..کلافه و با گریه گفتم:بس کن مادر من..!…بس کن….خودت مادری و میدونی الان من چی میکشم اما راهی ندارم چون میترسم چند وقت دیگه منم معتاد و قاچاقچی کنه…..
ادامه دارد…..
ارسال بدون ذکر منبع حرام است تلگرام https://t.me/marii7478 ایتا eitaa.com/marii7478 بله ble.ir/join/FPDutSjqu8 روبیکا rubika.ir/marii7874
۸۲
۱۶:۱۸
#با_تشنگی_پیر_میشم
#پارت_بیست_یکم
مامان سکوت کردو سرشو چند بار تکون داد…..هنوز شب نشده حیدر با داد و هوار اومد خونه ی بابا و ازم خواست برگردم خونه…..قبول نکردم که به گریه افتاد و به بابا گفت:حاج اقا..!…روم سیاه و شرمنده که این حرف رو میزنم اما همه خوب میدونند که من مریم رو دوست دارم …..غلط کردم ….دیگه هیچ وقت اذیتش نمیکنم…..با حرفهای حیدر دلم براش سوخت و منم گریه کردم و گفتم:به یه شرط برمیگردم….باید مواد رو تکرار کنی…..بابا گفت:مریم حرف عاقلانه ایی میزنه….اگه قول مردونه میدی که ترک کنی این تو و اینم مریم…..برید سر خونه و زندگیتون و بالا سر بچه ها….حواستون به اون پیرزن هم باشه………حیدر لبخندزنان چشمکی به من زد و از جاش بلند شد و با مامان و بابا خداحافظی کرد و جلوی در خروجی منتظر من شد…..یه دلم میگفت بخاطر بچه ها برگردم و یه دلم میگفت چشمکی که حیدر زد نشان دهنده ی شیطنتشه و امکان نداره ترک کنه….پاهام حرکت نمیکرد اما دلم برای دخترا پر میزد….نگران دخترام بودم ،..واقعیتش از اینکه با پدر معتادشون تنها بزارم ،واقعا میترسیدم……..ناراحت و غمگین با خانواده خداحافظی کردم و برگشتم خونه…..بین مسیر هر چی حیدر باهم حرف زد جوابشو ندادم….میخواستم باهاش قهر باشم تا کاری به کارم نداشته باشه…..سه الی چهار روز گذشت….روز پنجم وقتی با بچه ها از سرکار(یا باغ بودم یا سرزمین)برگشتم خونه بقدری خسته بودم که حرصمو به حیدر خالی کردم و غریدم:تو نمیخواهی بری توی اون زمین بی صاحب مونده چیزی بکاری؟؟؟؟؟؟حیدر گفت:فردا میرم شهر…از پس فردا شروع میکنم…..تو دیگه لازم نیست بری سرکار….بمون خونه و مراقب بچه ها باش……….پوزخندی زدم و گفتم:اررره دیگه….میخواهی من نیام و تو اونجا فقط بکشی و بخوابی…..حیدر با لحن بیخیالی گفت:بیا…من میگم خسته نشی….هر جور دوست داری….حیدر نه تنها ترک نکرد بلکه گاهی وقتها با زبون بی زبونی به منم تعارف میزد تا همپا داشته باشه…..زندگیمون به همین روال گذشت و کار مزرعه و کشاورزی به اوج خودش رسید…..چون حیدر خونه نبود بچه هارو پیش مادرشوهرم میزاشتم و همراه حیدر تا غروب کار میکردیم……حیدر با یه انرژی کاذب که از مصرف مواد بدست میاورد سه برابر من کار میکرد اما من واقعا توان نداشتم و جنازه ام به خونه میرسید….یه شب که از خستگی نمیتونستم شام بپزم ،حیدر گفت:چته مریم؟؟گفتم:کوری….خسته ام و دلم میخواهد مثل تو لم بدم و برام شام بیارند….حیدر اومد کنارم و گفت:بیا اینو بخور …مسکنه….گفتم:چی هست ؟قرصه؟؟گفت:نه…تو بخور ببین از این رو به اون رو میشی………نه حوصله داشتم و نه توان ایستادن…نعلبکی رو داد دست من و گفت:بخور…چای نباته با مخلفاتش….گرفتم و سر کشیدم،..تلخ بود اما همین که با بزاق دهنم قاطی شد یه حس خاصی بهم داد….حسی شبیه یه مخدر…..دیگه ادامه اشو توضیح نمیدم ،تا همینجا بدونید که منم یه جورایی مصرف کننده شدم اما خیلی کم……
ادامه دارد…..
ارسال بدون ذکر منبع حرام است تلگرام https://t.me/marii7478 ایتا eitaa.com/marii7478 بله ble.ir/join/FPDutSjqu8 روبیکا rubika.ir/marii7874
#پارت_بیست_یکم
مامان سکوت کردو سرشو چند بار تکون داد…..هنوز شب نشده حیدر با داد و هوار اومد خونه ی بابا و ازم خواست برگردم خونه…..قبول نکردم که به گریه افتاد و به بابا گفت:حاج اقا..!…روم سیاه و شرمنده که این حرف رو میزنم اما همه خوب میدونند که من مریم رو دوست دارم …..غلط کردم ….دیگه هیچ وقت اذیتش نمیکنم…..با حرفهای حیدر دلم براش سوخت و منم گریه کردم و گفتم:به یه شرط برمیگردم….باید مواد رو تکرار کنی…..بابا گفت:مریم حرف عاقلانه ایی میزنه….اگه قول مردونه میدی که ترک کنی این تو و اینم مریم…..برید سر خونه و زندگیتون و بالا سر بچه ها….حواستون به اون پیرزن هم باشه………حیدر لبخندزنان چشمکی به من زد و از جاش بلند شد و با مامان و بابا خداحافظی کرد و جلوی در خروجی منتظر من شد…..یه دلم میگفت بخاطر بچه ها برگردم و یه دلم میگفت چشمکی که حیدر زد نشان دهنده ی شیطنتشه و امکان نداره ترک کنه….پاهام حرکت نمیکرد اما دلم برای دخترا پر میزد….نگران دخترام بودم ،..واقعیتش از اینکه با پدر معتادشون تنها بزارم ،واقعا میترسیدم……..ناراحت و غمگین با خانواده خداحافظی کردم و برگشتم خونه…..بین مسیر هر چی حیدر باهم حرف زد جوابشو ندادم….میخواستم باهاش قهر باشم تا کاری به کارم نداشته باشه…..سه الی چهار روز گذشت….روز پنجم وقتی با بچه ها از سرکار(یا باغ بودم یا سرزمین)برگشتم خونه بقدری خسته بودم که حرصمو به حیدر خالی کردم و غریدم:تو نمیخواهی بری توی اون زمین بی صاحب مونده چیزی بکاری؟؟؟؟؟؟حیدر گفت:فردا میرم شهر…از پس فردا شروع میکنم…..تو دیگه لازم نیست بری سرکار….بمون خونه و مراقب بچه ها باش……….پوزخندی زدم و گفتم:اررره دیگه….میخواهی من نیام و تو اونجا فقط بکشی و بخوابی…..حیدر با لحن بیخیالی گفت:بیا…من میگم خسته نشی….هر جور دوست داری….حیدر نه تنها ترک نکرد بلکه گاهی وقتها با زبون بی زبونی به منم تعارف میزد تا همپا داشته باشه…..زندگیمون به همین روال گذشت و کار مزرعه و کشاورزی به اوج خودش رسید…..چون حیدر خونه نبود بچه هارو پیش مادرشوهرم میزاشتم و همراه حیدر تا غروب کار میکردیم……حیدر با یه انرژی کاذب که از مصرف مواد بدست میاورد سه برابر من کار میکرد اما من واقعا توان نداشتم و جنازه ام به خونه میرسید….یه شب که از خستگی نمیتونستم شام بپزم ،حیدر گفت:چته مریم؟؟گفتم:کوری….خسته ام و دلم میخواهد مثل تو لم بدم و برام شام بیارند….حیدر اومد کنارم و گفت:بیا اینو بخور …مسکنه….گفتم:چی هست ؟قرصه؟؟گفت:نه…تو بخور ببین از این رو به اون رو میشی………نه حوصله داشتم و نه توان ایستادن…نعلبکی رو داد دست من و گفت:بخور…چای نباته با مخلفاتش….گرفتم و سر کشیدم،..تلخ بود اما همین که با بزاق دهنم قاطی شد یه حس خاصی بهم داد….حسی شبیه یه مخدر…..دیگه ادامه اشو توضیح نمیدم ،تا همینجا بدونید که منم یه جورایی مصرف کننده شدم اما خیلی کم……
ادامه دارد…..
ارسال بدون ذکر منبع حرام است تلگرام https://t.me/marii7478 ایتا eitaa.com/marii7478 بله ble.ir/join/FPDutSjqu8 روبیکا rubika.ir/marii7874
۷۴
۱۶:۱۸
#با_تشنگی_پیر_میشم
#پارت_بیست_دوم
هم خانه داری،هم بچه داری،هم کار توی زمین و باغ،هم درگیری لفظی با حیدر و جدال با کاراش…..این موارد دیگه برام اعصاب نزاشته بود و برای آرامش مصرف میکردم…یه جورایی جوجه معتاد شدم و دیگه نتونستم حیدر رو تحمل و به هر سختی بود ازش جدا شدم…..دادگاه حنانه (دختر بزرگه)رو با توجه به وجود مادربزرگش به حیدر سپرد و الهه رو به من……….بعد از جدایی شرایط زندگیم سخت تر شد….نه بابا بهم اعتماد داشت نه مامان…خانواده هر چی اصرار کردند که برم بستری بشم و ترک کنم من زیر بار اعتیاد نرفتم و محکم گفتم:من معتاد نیستم….اگه معتاد بودم که از حیدر بخاطر اعتیادش جدا نمیشدم….یه جوری قاطع حرف میزدم که خودمم دروغمو باور میکردم….با تمام این حرفها زندگیم سخت تر از همیشه بود چشم هیز مردها..حرف و حدیث خانمهای همسایه و فامیل….دسترسی نداشتن به مواد و غیره از جمله مشکلاتم بود….باتوجه به این موارد تصمیم گرفتم برم تهران و با دخترم تنهایی زندگی کنم….شنیده بودم توی تهران راحت میتونی کار کنی و پول در بیاری……..حال من یه دختری یا بهتر بگم خانم ۲۶ ساله ایی بود که 2 ازدواج ناموفق با کمی اعتیاد به مواد داشتم و یه دختر 3 ساله…دختری که احتیاج به شرایط مناسب برای رشد داشت تا در آینده مثل مادرش یعنی من نشه…...بالاخره یه روز وسایل شخصیمو جمع کردم و بدون اطلاع خانواده راهی تهران شدم…..از ترمینال که بیرون اومدم اولین نمادی که دیدم برج میدان آزادی بود….چشمم که بهش خورد با خودم گفتم:پس درست اومدم….اینجا تهرانه…..ولی زیاد با تبریز فرقی نمیکنه….خیابون که همونه….خونه ها و کوچه ها هم همون…..الهی به امید تو….برم ببینم سرنوشتم چی میشه……اولین کاری که کردم رفت سراغ پایانه ی اتوبوسرانی و از مامور اونجا پرسیدم:ببخشید اقا…!…این اطراف مسافرخونه کجاست؟؟؟؟؟؟؟اقاهه گفت:اگه دنبال مسافرخونه ی ارزون قیمتی بهتره بری سمت میدون قزوین و راه آهن…..گفتم:چطوری برم؟؟؟اتوبوس داره….گفت:بله ….همین بی آر تی رو سوار شو …ایستگاه رازی یا گمرگ پیاده شو….از هر کی بپرسی بهت نشون میدند…..بقدری ساده بودم که گفتم:یعنی میدون رازی همون میدون راه آهنه….خندید و جواب داد:نه آبجی…..رازی که پیاده شدی بپرس مسافرخونه کدوم طرفه بهت نشون میدند…..تشکر کردم و همونجا سوار اتوبوس شدم…..اتوبوس مسیر طولانی طی کرد تا بالاخره به میدون رازی رسیدیم،…الهه خسته بود و بی تابی میکرد…..توی میدون سردرگم اطراف رونگاه میکردم که یه موتوری گفت:کجا میری آبجی..!…محلش ندادم چون تصورم این بود که مزاحمه….یه بار دیگه پرسید و گفت:من با موتور مسافرکشی میکنم،….با تعجب نگاهش کردم و گفتم:مگه خانمها هم سوار موتور میشند؟؟؟میخواهم برم مسافرخونه…..گفت:ببر بالا….میخواهی دخترت جلو بشینه……گفتم:نه …پیش خودم بشینه بهتره…..سوار شدم و الهه رو بین خودم و راننده نشوندم و حرکت کرد…..
ادامه دارد…..
ارسال بدون ذکر منبع حرام است تلگرام https://t.me/marii7478 ایتا eitaa.com/marii7478 بله ble.ir/join/FPDutSjqu8 روبیکا rubika.ir/marii7874
#پارت_بیست_دوم
هم خانه داری،هم بچه داری،هم کار توی زمین و باغ،هم درگیری لفظی با حیدر و جدال با کاراش…..این موارد دیگه برام اعصاب نزاشته بود و برای آرامش مصرف میکردم…یه جورایی جوجه معتاد شدم و دیگه نتونستم حیدر رو تحمل و به هر سختی بود ازش جدا شدم…..دادگاه حنانه (دختر بزرگه)رو با توجه به وجود مادربزرگش به حیدر سپرد و الهه رو به من……….بعد از جدایی شرایط زندگیم سخت تر شد….نه بابا بهم اعتماد داشت نه مامان…خانواده هر چی اصرار کردند که برم بستری بشم و ترک کنم من زیر بار اعتیاد نرفتم و محکم گفتم:من معتاد نیستم….اگه معتاد بودم که از حیدر بخاطر اعتیادش جدا نمیشدم….یه جوری قاطع حرف میزدم که خودمم دروغمو باور میکردم….با تمام این حرفها زندگیم سخت تر از همیشه بود چشم هیز مردها..حرف و حدیث خانمهای همسایه و فامیل….دسترسی نداشتن به مواد و غیره از جمله مشکلاتم بود….باتوجه به این موارد تصمیم گرفتم برم تهران و با دخترم تنهایی زندگی کنم….شنیده بودم توی تهران راحت میتونی کار کنی و پول در بیاری……..حال من یه دختری یا بهتر بگم خانم ۲۶ ساله ایی بود که 2 ازدواج ناموفق با کمی اعتیاد به مواد داشتم و یه دختر 3 ساله…دختری که احتیاج به شرایط مناسب برای رشد داشت تا در آینده مثل مادرش یعنی من نشه…...بالاخره یه روز وسایل شخصیمو جمع کردم و بدون اطلاع خانواده راهی تهران شدم…..از ترمینال که بیرون اومدم اولین نمادی که دیدم برج میدان آزادی بود….چشمم که بهش خورد با خودم گفتم:پس درست اومدم….اینجا تهرانه…..ولی زیاد با تبریز فرقی نمیکنه….خیابون که همونه….خونه ها و کوچه ها هم همون…..الهی به امید تو….برم ببینم سرنوشتم چی میشه……اولین کاری که کردم رفت سراغ پایانه ی اتوبوسرانی و از مامور اونجا پرسیدم:ببخشید اقا…!…این اطراف مسافرخونه کجاست؟؟؟؟؟؟؟اقاهه گفت:اگه دنبال مسافرخونه ی ارزون قیمتی بهتره بری سمت میدون قزوین و راه آهن…..گفتم:چطوری برم؟؟؟اتوبوس داره….گفت:بله ….همین بی آر تی رو سوار شو …ایستگاه رازی یا گمرگ پیاده شو….از هر کی بپرسی بهت نشون میدند…..بقدری ساده بودم که گفتم:یعنی میدون رازی همون میدون راه آهنه….خندید و جواب داد:نه آبجی…..رازی که پیاده شدی بپرس مسافرخونه کدوم طرفه بهت نشون میدند…..تشکر کردم و همونجا سوار اتوبوس شدم…..اتوبوس مسیر طولانی طی کرد تا بالاخره به میدون رازی رسیدیم،…الهه خسته بود و بی تابی میکرد…..توی میدون سردرگم اطراف رونگاه میکردم که یه موتوری گفت:کجا میری آبجی..!…محلش ندادم چون تصورم این بود که مزاحمه….یه بار دیگه پرسید و گفت:من با موتور مسافرکشی میکنم،….با تعجب نگاهش کردم و گفتم:مگه خانمها هم سوار موتور میشند؟؟؟میخواهم برم مسافرخونه…..گفت:ببر بالا….میخواهی دخترت جلو بشینه……گفتم:نه …پیش خودم بشینه بهتره…..سوار شدم و الهه رو بین خودم و راننده نشوندم و حرکت کرد…..
ادامه دارد…..
ارسال بدون ذکر منبع حرام است تلگرام https://t.me/marii7478 ایتا eitaa.com/marii7478 بله ble.ir/join/FPDutSjqu8 روبیکا rubika.ir/marii7874
۱۱۹
۱۶:۱۸
#با_تشنگی_پیر_میشم
#پارت_بیست_سوم
موتوریه منو رسوند به یکی ازمسافرخانه های مطمئن اون منطقه و ازم کرایه هم نگرفت و رفت…منم اونجا اتاقی کرایه کردم و ساکن شدم…… دو روز تمام توی اتاقم بودم و استراحت میکردم…. روز سوم از طریق گوشی و آگهیها برای خودم کار پیدا کردم و مشغول شدم….کارم نظافت خونه و مراقبت از یه دختر بچه ی ۹ساله بود…..یه آپارتمان ۱۵۰متری و سه خواب…..وقتی به اون خونه رسیدم خانم خونه گفت:میخواهی با بچه ات بیای ؟؟؟گفتم:بله ….کسی روندارم که از دخترم مراقبت کنه…..خانم گفت:مشکلی نیست ….دختر من صبح تا ساعت ۳مدرسه است….میخواهم قبل از اومدن دخترم نظافت خونه رو انجام بدی و غذا بپزی…..وقتی دخترم اومد فقط حواستون بهش باشه چون همیشه توی اتاقش و سرش توی کتابشه….کاری به شما نداره فقط از تنهایی میترسه و دلم میخواهد تا ساعت پنج پیشش بمونید تا من برگردم…..قبول کردم و از فردا روزها سرکار میرفتم و شبها توی مسافرخونه میموندم…..یه روز طبق معمول وقتی کارام توی اون خونه تموم شد و منتظر خانم خونه بودم زنگ آیفون بصدا دراومد…..گوشی آیفون رو برداشتم و دیدم یه اقای سن بالاست….به دختربچه گفتم:ببخشید ،این اقا رو میشناسی….جواب بدم؟؟دختربچه اومد و مانیتور آیفون رو نگاه کرد و با خوشحالی گفت:آخ جون..!…بابابزرگه…..در رو بزن….آیفون رو زدم و یه پیرمرد شیکپوش و خوش برخورد وارد شد و نوه اش پرید بغلش و گفت:مامان بزرگ نیومده؟؟؟پیرمرد گفت:نه….منو مامانت فرستاد تا یه سربزنم اما انگار تنها نیستی…..از حرفهای پدربزرگ و نوه متوجه شدم که خانم خونه بهم اعتماد نداره و پدرشو فرستاده تا سرو گوشی آب بده…..ازش با چای و میوه پذیرایی کردم و توی آشپزخونه نشستم…..شنیدم که از الهه پرسید:بابات کجاست؟؟؟الهه شونه هاشو بالا انداخت و گفت:نمیدونم…..همینطوری که گوش میدادم یهو دیدم با سینی داخل آشپزخونه شد و گفت:ببخشید …!…اجازه هست…..!؟..گفتم:خواهش میکنم….گفت:بابت پذیرایی ممنونم….مزاحم نمیشم و من میرم….گفتم:بسلامت….خواست از آشپزخونه خارج بشه که گفت:راستی من سیاوشم…معروفم به سیاه……بعدش خندید و رفت…..نفس راحتی کشیدم و کارامو انجام دادم و با اومدن خانم خونه، برگشتم مسافرخونه…..از فردا، سیاه (یا همون پدربزرگ) روزی یک بارمیومد خونه ی دخترش و مثلا به نوه اش سر میزد اما حس میکردم منظورش از اومدن نزدیک شدن به منه….وقتی حسم به یقین تبدیل شد با خودم گفتم:مرتیکه ی خرفت ..!…جای پدر منه و چشم هیزشو دوخته به من….خجالت نمیکشه…با وجود این سن و سال و داشتن زن و بچه و نوه،، باز هم چشمش ناپاکه……
ادامه دارد…..
ارسال بدون ذکر منبع حرام است تلگرام https://t.me/marii7478 ایتا eitaa.com/marii7478 بله ble.ir/join/FPDutSjqu8 روبیکا rubika.ir/marii7874
#پارت_بیست_سوم
موتوریه منو رسوند به یکی ازمسافرخانه های مطمئن اون منطقه و ازم کرایه هم نگرفت و رفت…منم اونجا اتاقی کرایه کردم و ساکن شدم…… دو روز تمام توی اتاقم بودم و استراحت میکردم…. روز سوم از طریق گوشی و آگهیها برای خودم کار پیدا کردم و مشغول شدم….کارم نظافت خونه و مراقبت از یه دختر بچه ی ۹ساله بود…..یه آپارتمان ۱۵۰متری و سه خواب…..وقتی به اون خونه رسیدم خانم خونه گفت:میخواهی با بچه ات بیای ؟؟؟گفتم:بله ….کسی روندارم که از دخترم مراقبت کنه…..خانم گفت:مشکلی نیست ….دختر من صبح تا ساعت ۳مدرسه است….میخواهم قبل از اومدن دخترم نظافت خونه رو انجام بدی و غذا بپزی…..وقتی دخترم اومد فقط حواستون بهش باشه چون همیشه توی اتاقش و سرش توی کتابشه….کاری به شما نداره فقط از تنهایی میترسه و دلم میخواهد تا ساعت پنج پیشش بمونید تا من برگردم…..قبول کردم و از فردا روزها سرکار میرفتم و شبها توی مسافرخونه میموندم…..یه روز طبق معمول وقتی کارام توی اون خونه تموم شد و منتظر خانم خونه بودم زنگ آیفون بصدا دراومد…..گوشی آیفون رو برداشتم و دیدم یه اقای سن بالاست….به دختربچه گفتم:ببخشید ،این اقا رو میشناسی….جواب بدم؟؟دختربچه اومد و مانیتور آیفون رو نگاه کرد و با خوشحالی گفت:آخ جون..!…بابابزرگه…..در رو بزن….آیفون رو زدم و یه پیرمرد شیکپوش و خوش برخورد وارد شد و نوه اش پرید بغلش و گفت:مامان بزرگ نیومده؟؟؟پیرمرد گفت:نه….منو مامانت فرستاد تا یه سربزنم اما انگار تنها نیستی…..از حرفهای پدربزرگ و نوه متوجه شدم که خانم خونه بهم اعتماد نداره و پدرشو فرستاده تا سرو گوشی آب بده…..ازش با چای و میوه پذیرایی کردم و توی آشپزخونه نشستم…..شنیدم که از الهه پرسید:بابات کجاست؟؟؟الهه شونه هاشو بالا انداخت و گفت:نمیدونم…..همینطوری که گوش میدادم یهو دیدم با سینی داخل آشپزخونه شد و گفت:ببخشید …!…اجازه هست…..!؟..گفتم:خواهش میکنم….گفت:بابت پذیرایی ممنونم….مزاحم نمیشم و من میرم….گفتم:بسلامت….خواست از آشپزخونه خارج بشه که گفت:راستی من سیاوشم…معروفم به سیاه……بعدش خندید و رفت…..نفس راحتی کشیدم و کارامو انجام دادم و با اومدن خانم خونه، برگشتم مسافرخونه…..از فردا، سیاه (یا همون پدربزرگ) روزی یک بارمیومد خونه ی دخترش و مثلا به نوه اش سر میزد اما حس میکردم منظورش از اومدن نزدیک شدن به منه….وقتی حسم به یقین تبدیل شد با خودم گفتم:مرتیکه ی خرفت ..!…جای پدر منه و چشم هیزشو دوخته به من….خجالت نمیکشه…با وجود این سن و سال و داشتن زن و بچه و نوه،، باز هم چشمش ناپاکه……
ادامه دارد…..
ارسال بدون ذکر منبع حرام است تلگرام https://t.me/marii7478 ایتا eitaa.com/marii7478 بله ble.ir/join/FPDutSjqu8 روبیکا rubika.ir/marii7874
۷۳
۱۵:۴۲
#با_تشنگی_پیر_میشم
#پارت_بیست_چهارم
تصمیم گرفتم یه روز که زیادروی کرد ،قاطعانه باهاش برخورد کنم و دیگه قید کار رو هم بزنم…..با این افکار چند روزی گذشت اما سیاه مثل همیشه بعداز ناهار یه سر میزد و میرفت….وقتی دیدم رفتارش زیاد تغییر نکرده و بیشتر بخاطر نوه اش میاد دیگه بیخالش شدم و از اونحالت معذب بودن در اومدم….یه روز وقتی براش چای بردم وبهش گفتم:بفرمایید بابا….!با شنیدن کلمه ی بابا جاخورد و با خنده گفت:یعنی تا این حد پیر شدم..؟؟؟زود خودمو جمع و جور کردم و گفتم:ببخشید….من توی جایگاه دخترتون بابا خطاب کردم ….دوباره خندید و گفت:من سن و سالی ندارم و همش ۷۰سالمه….هنوز هم به صد تا جوون میارزم…..اگه میشه منو همون سیاه صدا کنی….گفتم:بی ادبیه….گفت:نه مریم….خیلی هم خوشم میاد…..راستی همسرت کجاست؟؟با شرمندگی گفتم:جدا شدم ….(در مورد زندگیم مختصری توضیح دادم)….دلش براش سوخت و گفت:من الان میرم پایین توی ماشین منتظرتم….گفتم:هنوز خانم نیومده….گفت:جلوی دره….بهم پیامک داد که رسید…..هول کردم و سریع بلندشدم و رفتم توی آشپزخونه….سیاه با خنده چشمکی بهم زد که به مغز استخونم نفوذ کرد…..نه برای رابطه و نه برای دوستی فقط برای اینکه بتونم ازش پول بگیرم و به آرزوهام برسم…..سیاه رفت پایین و منم با اومدن خانم خونه رو تحویلش دادم و یه جورایی خوشحال رفتم پایین….به هرحال توی تهران اونم با یه مرد پولدار و خوشپوش دوست شدن یه کلاس خاصی داشت البته از نظر من…..دست الهه رو گرفتم و از خونه زدم بیرون….توی کوچه اطراف رو نگاه کردم و نه ماشینی دیدم و نه اقا سیاهی…..پکر توی مسیر خودم حرکت کردم و رسیدم سر خیابون تا تاکسی بگیرم که یهو یه ماشین مدل بالا جلوی پام ترمز کرد……….با دیدن سیاه که پشت فرمون بود غرق خوشحالی شدم و تصور کردم مثل فیلمها یه پسری عاشق من شده و داره منتمو میکشه…….یه جورایی با غرور در ماشین رو باز کردم و داخل شدم و الهه رو هم بغلم گرفتم……سیاه گفت:بچه رو هیچ وقت جلوی ماشین سوار نمیکنند ،مخصوصا توی بغل….بزارش صندلی عقب….مثل ندیدوپدیدها از بالای صندلی فرستادمش عقب که باز هم سیاه به حرف اومد و گفت:این کارت هم درست نیست….کاش پیاده میشدی که از در عقب میفرستادی داخل….…….از ایرادهایی که گرفت عصبی گفتم:اگه میخواهی پیاده شم….خوبه خودت اصرار داشتی منو برسونی…..گفت:حالا بشین اما دفعه ی بعد رعایت کن…..سیاه حرکت کرد و بین مسیر حرف دلشو زد و گفت:راستش ازت خوشم اومده و دوست ندارم با یه دختر بچه توی خونه ها کار کنی………در حالیکه ته دلم خوشحال بودم اما با ظاهری غمگین گفتم:چاره ایی ندارم باید کار و پس انداز کنم تا برای الهه یه زندگی نرمال درست کنم،….رک و بدون اینکه حاشیه بره، گفت:با من ازدواج کن تا هم خرجتو بدم و هم از این مسافرخونه نجات پیدا کنی….برات یه واحد اجاره میکنم و با دخترت اونجا زندگی میکنی…..
ادامه دارد…..
ارسال بدون ذکر منبع حرام است تلگرام https://t.me/marii7478 ایتا eitaa.com/marii7478 بله ble.ir/join/FPDutSjqu8 روبیکا rubika.ir/marii7874
#پارت_بیست_چهارم
تصمیم گرفتم یه روز که زیادروی کرد ،قاطعانه باهاش برخورد کنم و دیگه قید کار رو هم بزنم…..با این افکار چند روزی گذشت اما سیاه مثل همیشه بعداز ناهار یه سر میزد و میرفت….وقتی دیدم رفتارش زیاد تغییر نکرده و بیشتر بخاطر نوه اش میاد دیگه بیخالش شدم و از اونحالت معذب بودن در اومدم….یه روز وقتی براش چای بردم وبهش گفتم:بفرمایید بابا….!با شنیدن کلمه ی بابا جاخورد و با خنده گفت:یعنی تا این حد پیر شدم..؟؟؟زود خودمو جمع و جور کردم و گفتم:ببخشید….من توی جایگاه دخترتون بابا خطاب کردم ….دوباره خندید و گفت:من سن و سالی ندارم و همش ۷۰سالمه….هنوز هم به صد تا جوون میارزم…..اگه میشه منو همون سیاه صدا کنی….گفتم:بی ادبیه….گفت:نه مریم….خیلی هم خوشم میاد…..راستی همسرت کجاست؟؟با شرمندگی گفتم:جدا شدم ….(در مورد زندگیم مختصری توضیح دادم)….دلش براش سوخت و گفت:من الان میرم پایین توی ماشین منتظرتم….گفتم:هنوز خانم نیومده….گفت:جلوی دره….بهم پیامک داد که رسید…..هول کردم و سریع بلندشدم و رفتم توی آشپزخونه….سیاه با خنده چشمکی بهم زد که به مغز استخونم نفوذ کرد…..نه برای رابطه و نه برای دوستی فقط برای اینکه بتونم ازش پول بگیرم و به آرزوهام برسم…..سیاه رفت پایین و منم با اومدن خانم خونه رو تحویلش دادم و یه جورایی خوشحال رفتم پایین….به هرحال توی تهران اونم با یه مرد پولدار و خوشپوش دوست شدن یه کلاس خاصی داشت البته از نظر من…..دست الهه رو گرفتم و از خونه زدم بیرون….توی کوچه اطراف رو نگاه کردم و نه ماشینی دیدم و نه اقا سیاهی…..پکر توی مسیر خودم حرکت کردم و رسیدم سر خیابون تا تاکسی بگیرم که یهو یه ماشین مدل بالا جلوی پام ترمز کرد……….با دیدن سیاه که پشت فرمون بود غرق خوشحالی شدم و تصور کردم مثل فیلمها یه پسری عاشق من شده و داره منتمو میکشه…….یه جورایی با غرور در ماشین رو باز کردم و داخل شدم و الهه رو هم بغلم گرفتم……سیاه گفت:بچه رو هیچ وقت جلوی ماشین سوار نمیکنند ،مخصوصا توی بغل….بزارش صندلی عقب….مثل ندیدوپدیدها از بالای صندلی فرستادمش عقب که باز هم سیاه به حرف اومد و گفت:این کارت هم درست نیست….کاش پیاده میشدی که از در عقب میفرستادی داخل….…….از ایرادهایی که گرفت عصبی گفتم:اگه میخواهی پیاده شم….خوبه خودت اصرار داشتی منو برسونی…..گفت:حالا بشین اما دفعه ی بعد رعایت کن…..سیاه حرکت کرد و بین مسیر حرف دلشو زد و گفت:راستش ازت خوشم اومده و دوست ندارم با یه دختر بچه توی خونه ها کار کنی………در حالیکه ته دلم خوشحال بودم اما با ظاهری غمگین گفتم:چاره ایی ندارم باید کار و پس انداز کنم تا برای الهه یه زندگی نرمال درست کنم،….رک و بدون اینکه حاشیه بره، گفت:با من ازدواج کن تا هم خرجتو بدم و هم از این مسافرخونه نجات پیدا کنی….برات یه واحد اجاره میکنم و با دخترت اونجا زندگی میکنی…..
ادامه دارد…..
ارسال بدون ذکر منبع حرام است تلگرام https://t.me/marii7478 ایتا eitaa.com/marii7478 بله ble.ir/join/FPDutSjqu8 روبیکا rubika.ir/marii7874
۱۰۳
۱۵:۴۲
#با_تشنگی_پیر_میشم
#پارت_بیست_پنجم
از پیشنهاد سیاه خوشحال شدم و گفتم:آخه تو متاهلی و برای من دردسر میشه…..سیاه گفت:گفتم که ….برات خونه میگیرم…قرار نیست کسی بدونه….توی دلم عروسی بود چون متاهل بود و کمتر میومد پیشم و کمتر چندشم میشد….از طرفی بخاطر اینکه زنش باخبر نشه همه کار برای من میکرد….نمیدونم از چه زمانی این همه کلک و بدجنس شده بودم…..شاید بخاطر اعتیادم بود …حوصله و توان رابطه رو نداشتم و فقط دنبال پول بودم که بتونم مواد بخرم….سیاه زیرچشمی نگاه کرد و گفت:به چی فکر میکنی؟؟به دروغ گفتم:به اینکه دخترم داره یه حامی پیدا میکنه….خوشحالم….راستش از نگاهها و سختگیریهای دخترت و بد خلقیهای نوه ات خسته شده بودم…..با مهربونی لبخندی زد و گفت:فردا بریم صیغه کنیم ….متعجب گفتم:صیغه؟؟مگه عقد نمیکنی؟؟؟؟؟؟موزیانه چشمهاشو ریز کرد و گفت:خودت میدونی که یه پام لب گوره…..درسته از جوون امروزی سرحالتر و قبراق ترم اما به هر حال عمر انسانها هم حد و مرزی داره….منتظر ادامه ی حرفش بودم تا بگه که چرا عقد نمیکنه اما سکوت کرد….متعجب پرسیدم:خب..!؟…با اخم گفت:خوبم که سلامتی….گفتم:آخه نگفتی چرا،؟؟گفت:چرا چی؟؟؟بی حوصله گفتم:چرا عقد نمیکنی؟؟؟پرسشی نگاهم کرد و گفت:گفتم ک….متوجه نشدی؟؟؟چند کلاس سواد داری؟؟؟اصلا کتاب میخونی یا نه؟؟گفتم:چطور؟؟؟چه ربطی به سواد داره؟؟؟گفت:باید منظورمو میفهمیدی……حرصی گفتم:من مثل شما ۷۰سالم نیست…فقط ۲۶سال سن دارم….متعجب گفت:جدی؟؟چقدر جوونی….اما به چهره ات بالای سی سال میخوره….من دختر کوچیکم الان ۳۰سالشه….کلافه گفتم:سیاه..!…چرا نمیخواهی عقدم کنی؟؟؟مطمئنم خانواده ی من با صیغه مخالفت میکنند….با تمسخر گفت:مگه خانواده هم داری؟؟؟پس چرا توی مسافرخونه زندگی میکنی..؟؟؟دیگه تحقیراش بهم برخورد و گفتم:اقای محترم ..!…نگهدار من پیاده میشم….لبهاشو آویزون کرد و گفت:پیاده شو….اما دیگه خونه ی دخترمم نیا….چشمهام چهار تا شد و گفتم:چرا ؟؟؟کارم به شما ربطی نداره….گفت:ربط داره…وقتی در مورد دخترم و نوه ام اونجوری حرف زدی بهم برخورد….نمیتونم اجازه بدم نوه ی دسته گلم رو به تو بسپارند……..ای وای….حالا باید چیکار میکردم….؟؟از اینجا مونده و از اونجا رونده شدم…..مجبور شدم و با لبخند گفتم:سیاه جون..!…اررره من کم سوادم و منظورتو متوجه نشدم چرا عقد نمیکنی اگه توضیح بدی ،بهتر باهم کنار میاییم….گفت:حالا شد…من گفتم که سنم بالاست ،،بیشتر عمرمو سپری کردم و امکان داره فردا و پس فردا عمرمو بدم به شما….اونوقت اگه عقد کنیم یک هشتم از اموالم بین تو و همسر عزیزم که پنجاه سال عمرشو به پای من گذاشته تقسیم میشه….تو از راه نرسیده صاحب نصف حق خانمم میشی….بنظرت این ظالم نیست.،..؟؟؟گفتم:اررره حق با توعه….باشه صیغه کنیم اما بعنوان مهریه پول پیش خونه ی اجاره ایی رو بنام من بزن ،،..پیشنهاد خوبیه؟؟؟؟؟؟
ادامه دارد……
ارسال بدون ذکر منبع حرام است تلگرام https://t.me/marii7478 ایتا eitaa.com/marii7478 بله ble.ir/join/FPDutSjqu8 روبیکا rubika.ir/marii7874
#پارت_بیست_پنجم
از پیشنهاد سیاه خوشحال شدم و گفتم:آخه تو متاهلی و برای من دردسر میشه…..سیاه گفت:گفتم که ….برات خونه میگیرم…قرار نیست کسی بدونه….توی دلم عروسی بود چون متاهل بود و کمتر میومد پیشم و کمتر چندشم میشد….از طرفی بخاطر اینکه زنش باخبر نشه همه کار برای من میکرد….نمیدونم از چه زمانی این همه کلک و بدجنس شده بودم…..شاید بخاطر اعتیادم بود …حوصله و توان رابطه رو نداشتم و فقط دنبال پول بودم که بتونم مواد بخرم….سیاه زیرچشمی نگاه کرد و گفت:به چی فکر میکنی؟؟به دروغ گفتم:به اینکه دخترم داره یه حامی پیدا میکنه….خوشحالم….راستش از نگاهها و سختگیریهای دخترت و بد خلقیهای نوه ات خسته شده بودم…..با مهربونی لبخندی زد و گفت:فردا بریم صیغه کنیم ….متعجب گفتم:صیغه؟؟مگه عقد نمیکنی؟؟؟؟؟؟موزیانه چشمهاشو ریز کرد و گفت:خودت میدونی که یه پام لب گوره…..درسته از جوون امروزی سرحالتر و قبراق ترم اما به هر حال عمر انسانها هم حد و مرزی داره….منتظر ادامه ی حرفش بودم تا بگه که چرا عقد نمیکنه اما سکوت کرد….متعجب پرسیدم:خب..!؟…با اخم گفت:خوبم که سلامتی….گفتم:آخه نگفتی چرا،؟؟گفت:چرا چی؟؟؟بی حوصله گفتم:چرا عقد نمیکنی؟؟؟پرسشی نگاهم کرد و گفت:گفتم ک….متوجه نشدی؟؟؟چند کلاس سواد داری؟؟؟اصلا کتاب میخونی یا نه؟؟گفتم:چطور؟؟؟چه ربطی به سواد داره؟؟؟گفت:باید منظورمو میفهمیدی……حرصی گفتم:من مثل شما ۷۰سالم نیست…فقط ۲۶سال سن دارم….متعجب گفت:جدی؟؟چقدر جوونی….اما به چهره ات بالای سی سال میخوره….من دختر کوچیکم الان ۳۰سالشه….کلافه گفتم:سیاه..!…چرا نمیخواهی عقدم کنی؟؟؟مطمئنم خانواده ی من با صیغه مخالفت میکنند….با تمسخر گفت:مگه خانواده هم داری؟؟؟پس چرا توی مسافرخونه زندگی میکنی..؟؟؟دیگه تحقیراش بهم برخورد و گفتم:اقای محترم ..!…نگهدار من پیاده میشم….لبهاشو آویزون کرد و گفت:پیاده شو….اما دیگه خونه ی دخترمم نیا….چشمهام چهار تا شد و گفتم:چرا ؟؟؟کارم به شما ربطی نداره….گفت:ربط داره…وقتی در مورد دخترم و نوه ام اونجوری حرف زدی بهم برخورد….نمیتونم اجازه بدم نوه ی دسته گلم رو به تو بسپارند……..ای وای….حالا باید چیکار میکردم….؟؟از اینجا مونده و از اونجا رونده شدم…..مجبور شدم و با لبخند گفتم:سیاه جون..!…اررره من کم سوادم و منظورتو متوجه نشدم چرا عقد نمیکنی اگه توضیح بدی ،بهتر باهم کنار میاییم….گفت:حالا شد…من گفتم که سنم بالاست ،،بیشتر عمرمو سپری کردم و امکان داره فردا و پس فردا عمرمو بدم به شما….اونوقت اگه عقد کنیم یک هشتم از اموالم بین تو و همسر عزیزم که پنجاه سال عمرشو به پای من گذاشته تقسیم میشه….تو از راه نرسیده صاحب نصف حق خانمم میشی….بنظرت این ظالم نیست.،..؟؟؟گفتم:اررره حق با توعه….باشه صیغه کنیم اما بعنوان مهریه پول پیش خونه ی اجاره ایی رو بنام من بزن ،،..پیشنهاد خوبیه؟؟؟؟؟؟
ادامه دارد……
ارسال بدون ذکر منبع حرام است تلگرام https://t.me/marii7478 ایتا eitaa.com/marii7478 بله ble.ir/join/FPDutSjqu8 روبیکا rubika.ir/marii7874
۴۹
۱۹:۰۵
#با_تشنگی_پیر_میشم
#پارت_بیست_ششم
سیاه لبهاشو کج و کوله کرد و گفت:باشه….اینم فقط بخاطر دخترت قبول میکنم،نمیخواهم این دختر بچه آواره ی خونه ی اینو اون بشه،….حرفش که تموم شد ترمز کرد و ادامه داد:اولین کاری که میکنی زنگ میزنی به دخترم و میگی که دیگه نمیتونی بری خونشون،بعدش خودتو آماده میکنی تا فردا بیام دنبالت و بریم محضر و صیغه کنیم…..از محضر میریم بنگاه و قرارداد خونه ایی رو که قراره اجاره کنم رو بنامت مینویسم…..گفتم:باشه….با لبخند زل زد به من….گفتم:خب....گفت:خب که خب….نمیخواهی پیاده بشی؟؟؟؟هول کردم و به اطرافم نگاهی انداختم و دیدم بللللله….جلوی مسافرخونه ایم….توی دلم به خودم فحش دادم و گفتم:امروز چرا اینقدر خنگ شدی مریم؟؟؟آبروم رفت…..زود پیاده شدم و دست الهه رو گرفتم و گفتم:مرسی سیاه…!…فردا میبینمت….گفت:مرسی نگو…بگو ممنون…اصیل و با کلاس باش….ناراحت گفتم:ممنون…..نمیدونم سیاه خیلی باسواد بود یا من خیلی بی کلاس بودم…تا حرف میزدم ضایع میشدم….پشت به ماشین بسمت در ورودی مسافرخونه میرفتم که سیاه گفت:منتظر باش…باهات تماس میگیرم….میخواستم بگم شماره ی منو از کجا آوردی که ترسیدم بازم کم بیام ،،چشمهامو آروم باز و بسته کردم و داخل شدم…..اون شب هم ناراحت بودم و هم خوشحال….تا نیمه های شب همش به سیاه و پولی که قرار بود گیرم بیاد فکر میکردم،،،..ساعت ۹صبح بود که یکی در اتاق رو زد….هول هولکی و نا مرتب یه شال انداختم سرم و بدون اینکه بپرسم کی پشت در هست ،بازش کردم و با سیاه روبرو شدم……زود در رو بستم و چند بار نفس عمیق کشیدم که دوباره در زد و گفت:در رو باز کن…مگه جن دیدی؟؟؟یه کم خودمو مرتب کردم و اروم در رو باز و گفتم:سلام…انتظار نداشتم شمارو اینجا ببینم،آخه گفتی که زنگ میزنی…گفت:دیروز بهت گفتم زنگ میزنم اما شماره نداشتم منم انتظار داشتم بهم شماره بدی اما حرفی نزدی،..من دوست ندارم به یه خانم کاری رو تحمیل کنم….خدایااااا چقدر با کلاس و فهمیده….الان جوابشو چی بدم که در شان سیاه باشه؟؟؟؟……سکوت کرده بودم که سیاه با لبخند گفت:حاضر شید تا بریم صبحونه بخوریم………گفتم:صبحونه نخوردی؟؟؟مگه خانمت خونه نیست….؟گفت:نه….از دیروز رفته جایی و سه روز دیگه میاد…..به دخترم زنگ زدی؟؟؟گفتم:وااای نه….بادم رفت….سرشو تکون داد و گفت:یه پیامک بده…..سریع پیامک دادم و وسایلمو جمع کردم و بعدش اتاق رو تحویل دادیم و سوار ماشین شدیم…..قبل از اینکه توی ماشین بشینم به الهه گفتم:برو عقب بشین و بعدش سریع خودم جلو نشستم…مثلا میخواستم با کلاس باشم که سیاه با نگرانی گفت:دخترت کو؟؟؟به عقب اشاره کردم و گفتم:داره سوار میشه خودت گفتی عقب بشینه…..با اخم گفت:دختربچه به این کوچیکی رو باید خودت سوارش کنی و وقتی مطمئن شدی که داخل ماشین نشسته بعدشبیای بشینی….متوجه شدی؟؟؟یاد دوران کودکی خودم افتادم….حق با سیاه بود…چه نکات آموزشی دقیقی…چه مرد خوب و ایده آلی…..
ادامه دارد…..
ارسال بدون ذکر منبع حرام است تلگرام https://t.me/marii7478 ایتا eitaa.com/marii7478 بله ble.ir/join/FPDutSjqu8 روبیکا rubika.ir/marii7874
#پارت_بیست_ششم
سیاه لبهاشو کج و کوله کرد و گفت:باشه….اینم فقط بخاطر دخترت قبول میکنم،نمیخواهم این دختر بچه آواره ی خونه ی اینو اون بشه،….حرفش که تموم شد ترمز کرد و ادامه داد:اولین کاری که میکنی زنگ میزنی به دخترم و میگی که دیگه نمیتونی بری خونشون،بعدش خودتو آماده میکنی تا فردا بیام دنبالت و بریم محضر و صیغه کنیم…..از محضر میریم بنگاه و قرارداد خونه ایی رو که قراره اجاره کنم رو بنامت مینویسم…..گفتم:باشه….با لبخند زل زد به من….گفتم:خب....گفت:خب که خب….نمیخواهی پیاده بشی؟؟؟؟هول کردم و به اطرافم نگاهی انداختم و دیدم بللللله….جلوی مسافرخونه ایم….توی دلم به خودم فحش دادم و گفتم:امروز چرا اینقدر خنگ شدی مریم؟؟؟آبروم رفت…..زود پیاده شدم و دست الهه رو گرفتم و گفتم:مرسی سیاه…!…فردا میبینمت….گفت:مرسی نگو…بگو ممنون…اصیل و با کلاس باش….ناراحت گفتم:ممنون…..نمیدونم سیاه خیلی باسواد بود یا من خیلی بی کلاس بودم…تا حرف میزدم ضایع میشدم….پشت به ماشین بسمت در ورودی مسافرخونه میرفتم که سیاه گفت:منتظر باش…باهات تماس میگیرم….میخواستم بگم شماره ی منو از کجا آوردی که ترسیدم بازم کم بیام ،،چشمهامو آروم باز و بسته کردم و داخل شدم…..اون شب هم ناراحت بودم و هم خوشحال….تا نیمه های شب همش به سیاه و پولی که قرار بود گیرم بیاد فکر میکردم،،،..ساعت ۹صبح بود که یکی در اتاق رو زد….هول هولکی و نا مرتب یه شال انداختم سرم و بدون اینکه بپرسم کی پشت در هست ،بازش کردم و با سیاه روبرو شدم……زود در رو بستم و چند بار نفس عمیق کشیدم که دوباره در زد و گفت:در رو باز کن…مگه جن دیدی؟؟؟یه کم خودمو مرتب کردم و اروم در رو باز و گفتم:سلام…انتظار نداشتم شمارو اینجا ببینم،آخه گفتی که زنگ میزنی…گفت:دیروز بهت گفتم زنگ میزنم اما شماره نداشتم منم انتظار داشتم بهم شماره بدی اما حرفی نزدی،..من دوست ندارم به یه خانم کاری رو تحمیل کنم….خدایااااا چقدر با کلاس و فهمیده….الان جوابشو چی بدم که در شان سیاه باشه؟؟؟؟……سکوت کرده بودم که سیاه با لبخند گفت:حاضر شید تا بریم صبحونه بخوریم………گفتم:صبحونه نخوردی؟؟؟مگه خانمت خونه نیست….؟گفت:نه….از دیروز رفته جایی و سه روز دیگه میاد…..به دخترم زنگ زدی؟؟؟گفتم:وااای نه….بادم رفت….سرشو تکون داد و گفت:یه پیامک بده…..سریع پیامک دادم و وسایلمو جمع کردم و بعدش اتاق رو تحویل دادیم و سوار ماشین شدیم…..قبل از اینکه توی ماشین بشینم به الهه گفتم:برو عقب بشین و بعدش سریع خودم جلو نشستم…مثلا میخواستم با کلاس باشم که سیاه با نگرانی گفت:دخترت کو؟؟؟به عقب اشاره کردم و گفتم:داره سوار میشه خودت گفتی عقب بشینه…..با اخم گفت:دختربچه به این کوچیکی رو باید خودت سوارش کنی و وقتی مطمئن شدی که داخل ماشین نشسته بعدشبیای بشینی….متوجه شدی؟؟؟یاد دوران کودکی خودم افتادم….حق با سیاه بود…چه نکات آموزشی دقیقی…چه مرد خوب و ایده آلی…..
ادامه دارد…..
ارسال بدون ذکر منبع حرام است تلگرام https://t.me/marii7478 ایتا eitaa.com/marii7478 بله ble.ir/join/FPDutSjqu8 روبیکا rubika.ir/marii7874
۴۹
۱۹:۰۵