2_5418184965701544115.mp3
۰۳:۰۹-۷.۱۸ مگابایت
۷۴
۱۷:۱۷
۶۱
۱۱:۱۵
من داشتم زندگی میکردم...ساده، صادق، بیادعا.
به آدمها اعتماد میکردم،به لبخندها،به قولها،به فردا...
فکر میکردم اگر دلت پاک باشد،دنیا هم با تو مهربانتر رفتار میکند.
اما سرنوشت،در شلوغترین روزهای زندگیام،بیصدا سرِ راهم چالهای کند؛آنقدر عمیقکه وقتی افتادم،فقط زانوهایم زخمی نشد...تمامِ دنیایی که در دلم ساخته بودم، فرو ریخت.
از آن روز،دیگر هیچ خیابانی برایم مثل قبل نشد.
حالا از چالهها نمیترسم...از ترکهای باریکِ آسفالت میترسم.از صداهایی که شبیه شکستناند،از آدمهایی که شبیه مهربانیاند،از امیدهایی که شبیه نجاتاند.
چون بعضی سقوطها،استخوان نمیشکنند...اعتماد را میشکنند.
و اعتماد،اگر روزی از دست برود،حتی وقتی دوباره راه میروی،بخشی از وجودتهنوز همان پایین مانده است...
میگویند:«زمان همهچیز را درست میکند.»
اما کسی نمیگویدزمان فقط یاد میدهدبا جای خالیِ آن آدم،با دردِ آن سقوط،و با قلبی که دیگر مثل گذشته نمیتپد،ادامه بدهی...
من هنوز راه میروم...اما هر قدمم،یادگار همان سقوطیستکه هیچکس ندیدو هیچوقتاز صدای شکستنِ دلم خبردار نشد...
ماری
به آدمها اعتماد میکردم،به لبخندها،به قولها،به فردا...
فکر میکردم اگر دلت پاک باشد،دنیا هم با تو مهربانتر رفتار میکند.
اما سرنوشت،در شلوغترین روزهای زندگیام،بیصدا سرِ راهم چالهای کند؛آنقدر عمیقکه وقتی افتادم،فقط زانوهایم زخمی نشد...تمامِ دنیایی که در دلم ساخته بودم، فرو ریخت.
از آن روز،دیگر هیچ خیابانی برایم مثل قبل نشد.
حالا از چالهها نمیترسم...از ترکهای باریکِ آسفالت میترسم.از صداهایی که شبیه شکستناند،از آدمهایی که شبیه مهربانیاند،از امیدهایی که شبیه نجاتاند.
چون بعضی سقوطها،استخوان نمیشکنند...اعتماد را میشکنند.
و اعتماد،اگر روزی از دست برود،حتی وقتی دوباره راه میروی،بخشی از وجودتهنوز همان پایین مانده است...
میگویند:«زمان همهچیز را درست میکند.»
اما کسی نمیگویدزمان فقط یاد میدهدبا جای خالیِ آن آدم،با دردِ آن سقوط،و با قلبی که دیگر مثل گذشته نمیتپد،ادامه بدهی...
من هنوز راه میروم...اما هر قدمم،یادگار همان سقوطیستکه هیچکس ندیدو هیچوقتاز صدای شکستنِ دلم خبردار نشد...
ماری
۴۹
۲۰:۰۶
فقط باش...
فقط باش...دنیا همیشه به معجزه احتیاج ندارد؛گاهی به بودنِ یک نفر احتیاج دارد.
فقط باش...مثل آفتابی که بیادعا میتابد،مثل بارانی که بیمنت میبارد،مثل نفسی که بیصدا جان میدهد.
فقط باش...همین بودنت،همین حضورت،همین لبخندت،میتواند زیباترین اتفاقِ یک روز باشد.
بعضی آدمها کاری نمیکنند؛اما با بودنشان،دل آرام میشود،زمان قشنگتر میگذردو زندگی رنگِ عشق میگیرد.
پس نگرانِ گفتنِ بهترین جملهها نباش...گاهی زیباترین حرفِ دنیا،در سکوتِ حضورت پنهان است.
فقط باش...همین برای زیباتر شدنِ جهان کافیست. 🤍
ماری
فقط باش...دنیا همیشه به معجزه احتیاج ندارد؛گاهی به بودنِ یک نفر احتیاج دارد.
فقط باش...مثل آفتابی که بیادعا میتابد،مثل بارانی که بیمنت میبارد،مثل نفسی که بیصدا جان میدهد.
فقط باش...همین بودنت،همین حضورت،همین لبخندت،میتواند زیباترین اتفاقِ یک روز باشد.
بعضی آدمها کاری نمیکنند؛اما با بودنشان،دل آرام میشود،زمان قشنگتر میگذردو زندگی رنگِ عشق میگیرد.
پس نگرانِ گفتنِ بهترین جملهها نباش...گاهی زیباترین حرفِ دنیا،در سکوتِ حضورت پنهان است.
فقط باش...همین برای زیباتر شدنِ جهان کافیست. 🤍
ماری
۱۹
۱۲:۵۳
بازارسال شده از شیراز سانگ | shirazsong | دانلود آهنگ جدید ایرانی و خارجی و ترکی
-4966362776688910592_87246960457633.mp3
۰۳:۱۸-۱۱.۵۹ مگابایت
۱
۱۲:۵۳
کافکا جایی در نامههایش مینویسد که بعضی کلمات نباید گفته شوند، چون اگر بر زبان بیایند، دیگر راهی برای پس گرفتنشان نیست.ما اغلب فکر میکنیم حرفها پر میکشند و میروند.اما حقیقت این است که کلمات ته نشین میشوند.در تاریکیِ ذهنِ دیگری میمانند،ریشه میزنند،و روزی که اصلاً انتظارش را نداری،شکلِ رفتارِ او با تو را عوض میکنند.گاه سخن نگفتن،تنها راهِ زنده نگه داشتنِ یک حرمت است...
۱۹
۱۶:۱۲
بعضی آدمها خیال میکنند سفالگر فقط به گل شکل میدهد...اما حقیقت این است که او هر روز، پیش از آنکه گِل را بسازد، خودش را از نو میآفریند.
گل، با عجله زیبا نمیشود.بارها خم میشود، میچرخد، خیس میشود، میلرزد، در آتش میماند و باز هم دوام میآورد؛ تا روزی به چیزی تبدیل شود که دستها با افتخار لمسش کنند.
آرزوها هم از همین جنساند...آنها هم تکهای گلِ خاماند که میان دستانِ باور، جان میگیرند.هر لمس، یک امید است؛هر صبر، یک قدم به رؤیا نزدیکتر؛و هر بار که سفالگر، با عشق به گل جان میدهد، جهان آرام در گوشش زمزمه میکند:«همان دستی که میتواند از خاک، زیبایی بیافریند، میتواند از رؤیا نیز سرنوشت بسازد.»
شاید رازِ آفرینش همین باشد...اینکه گاهی خدا، آرزوهایمان را به شکل یک مشت گل در دستانمان میگذارد و منتظر میماند ببیند، به جای گله کردن از بیشکلیِ زندگی، جرئتِ آفریدن خواهیم داشت یا نه.
دستهایی که امروز با عشق، به گل شکل میدهند...فردا، بیصدا به تمام رؤیاهایشان شکل خواهند داد.
ماری
گل، با عجله زیبا نمیشود.بارها خم میشود، میچرخد، خیس میشود، میلرزد، در آتش میماند و باز هم دوام میآورد؛ تا روزی به چیزی تبدیل شود که دستها با افتخار لمسش کنند.
آرزوها هم از همین جنساند...آنها هم تکهای گلِ خاماند که میان دستانِ باور، جان میگیرند.هر لمس، یک امید است؛هر صبر، یک قدم به رؤیا نزدیکتر؛و هر بار که سفالگر، با عشق به گل جان میدهد، جهان آرام در گوشش زمزمه میکند:«همان دستی که میتواند از خاک، زیبایی بیافریند، میتواند از رؤیا نیز سرنوشت بسازد.»
شاید رازِ آفرینش همین باشد...اینکه گاهی خدا، آرزوهایمان را به شکل یک مشت گل در دستانمان میگذارد و منتظر میماند ببیند، به جای گله کردن از بیشکلیِ زندگی، جرئتِ آفریدن خواهیم داشت یا نه.
دستهایی که امروز با عشق، به گل شکل میدهند...فردا، بیصدا به تمام رؤیاهایشان شکل خواهند داد.
ماری
۲۱
۲۳:۰۱
۲۷
۲۳:۰۱
تلخترین درد، وقتیست که همان کسی که فهمید کجای دلت درد میکند،یک روز برمیگردد و دقیقاً همانجا را نشانه میگیرد.
انگار تمام حرفهایی که با اعتماد گفته بودی،تمام شبهایی که از درد شکسته بودی،تمام ضعفهایی که فقط پیش او نشان داده بودی،یکباره میشوند سلاحی علیه خودت.
و چه عجیب است آدمی که یک روز برایت «امن» بود،چطور میتواند روزی برسد که از همان راهی که به قلبت نزدیک شد،نمک روی زخمت بپاشد…
آنوقت دیگر فقط از رفتارش درد نمیکشی؛از خودت هم میپرسی:«چرا گذاشتم بفهمد کجای من اینقدر آسیبپذیر است؟»
اما شاید تقصیر تو نبود…تو فقط صادق بودی.تو زخمَت را نشان دادی چون فکر کردی قرار است دستی روی آن بگذارد،نه انگشتی که عمیقترش کند.
بعضی آدمها فقط به ما یاد میدهندکه هر کسی که درد ما را فهمید،لزوماً مرهم ما نیست.
و شاید بزرگترین درسِ بعضی زخمها همین باشد:از این به بعد، اگر کسی قرار است به قلبت نزدیک شود،اول ببین با زخمهایت چه میکند…بعد اجازه بده به قلبت برسد.
انگار تمام حرفهایی که با اعتماد گفته بودی،تمام شبهایی که از درد شکسته بودی،تمام ضعفهایی که فقط پیش او نشان داده بودی،یکباره میشوند سلاحی علیه خودت.
و چه عجیب است آدمی که یک روز برایت «امن» بود،چطور میتواند روزی برسد که از همان راهی که به قلبت نزدیک شد،نمک روی زخمت بپاشد…
آنوقت دیگر فقط از رفتارش درد نمیکشی؛از خودت هم میپرسی:«چرا گذاشتم بفهمد کجای من اینقدر آسیبپذیر است؟»
اما شاید تقصیر تو نبود…تو فقط صادق بودی.تو زخمَت را نشان دادی چون فکر کردی قرار است دستی روی آن بگذارد،نه انگشتی که عمیقترش کند.
بعضی آدمها فقط به ما یاد میدهندکه هر کسی که درد ما را فهمید،لزوماً مرهم ما نیست.
و شاید بزرگترین درسِ بعضی زخمها همین باشد:از این به بعد، اگر کسی قرار است به قلبت نزدیک شود،اول ببین با زخمهایت چه میکند…بعد اجازه بده به قلبت برسد.
۱۰
۸:۱۵
۱۰
۸:۱۶