سکوت و غروب خورشید انعکاس تشویش روحی اکنده از خاطره های بی پناه خاطراتی از ژرفای دلتنگی در سکوت غروب بسان در می آیند چونان موجی که بر سخره می کوبدچه تبلور مشوشی چه انعکاس نوری چونان نگاه تو که در آخرین ایستگاه قطار بر ضمیر ناخودآگاهم پینه بست...سکوت و صدای موج و یاد تو همین کافیست...
۸
۹:۴۱
مرا بجوی از فردا که آغاز پاییز است من کوچ خواهم کرد به غایت فرجام پاییز را به جستجوی تو عمری سفر کرده ام دریغ از نشانه ای که بوی موهایت را حس کنم، در انتهای خیابان ها در آخرین ایستگاه اتوبوس روی صندلی فلزی تمام پاییز را منتظر تو ماندهام ، در کوچه های بن بست به تماشای خزان برگ های رنگارنگ نشسته ام، شاید تو بیایی و صدای پایت را که روی برگ ها میگذاری را بشنوم ،من صدای پایت را در انتهای یک کوچه بن بست که روی برگ ها گذاشتی و صدای خش خش کردن آنها را به گوش شنیدم و تو را آنگونه برای اولین بار دیدم !!!حالا در انتهای تمامی کوچه های شهر به تماشای خزان پاییزم شاید نشانی از تو باشد چه دلگیر است این شهر که بوی تو را نمیدهد و چه دلتنگم من که سال ها بعد از تو، تو را می طلبم،حالا که سال ها گذشت و باز پاییز از راه رسید من کوچ خواهم کرد به خاطر های جا مانده از تو به اولین دیدارمان به خنده های تو در من و دل دادن من در تو پاییز را اینگونه با تو دیده ام حال خط بی فرجام را در انتهای همان کوچه های بن بست بر تمام مفاهیم قی شده از خاطره های جا مانده از تو خواهم کشید و تو را برای آخرین بار به تماشا خواهم نشست در یادم فردا اول پاییز است تو نیستی و من امشب کوچ خواهم کرد به امتداد رویش ناپیدا...
۸
۹:۴۱
در ایستگاه متروکه ساعت 3بامدادفانوسی آویخته به تیرک چوبی ترک خورده نوری سو میزند قطاری فرتوته از پشت سیاهی ها هویدا میشود سوت قطار مثل ناقوس شب را میدردمسافر ها در دل تارگی شب در سکوت و سوت قطار فاصله ها را طی میکنند و چشم ما منتظر یک اتفاق است ریل های پوسیده در بطن زندگی بودندخوف در تن می تند اینجا یک روز آغاز هلهله بود شروع دلدادگی ها دل بستن ها ، بهم رسیدن ها و جدایی ها اینجا یک روز زندگی بود حالا متروکه ای فراموش شده که گاهی قطاری زوار در رفته با مسافر های سالخورده و گاهی کولی در ساعت سه بامداد از این ایستگاه میگذرند
۸
۹:۴۲
در تاریک ترین لحظه تاریخ تو طلوعی دوباره خواهی کردبه نام تودیر هنگامیست سکوت شب در میانه قار قار کلاغ ها میشکندو تلو خوردن های درخت بی برگ درون کوچه نوید باران می دهد صدای زوزه بادرعد و برق و غرش اسمان، شکل ناهمگون انعکاسی ورای پوچ میدهد،در را میبندم در اتاق کوچک خود را محبوس میکنم، اما تو حاضری در بند بند وجودم و گوشه گوشه خیالممن نه رها از توام و نه تو خسته از بودن در مننه اینکه خودت باشی نه نه نهتو آنگونه خط کشیدی به عکس روی دیوار خیالم ، تیغ تیز برنده ای و غالب بر احساس و عاطفه ام همیشه در منی،تو را گاهی گریه میکنم گاه تو را میخندم و گاهی در خیالم رو به روی تو می نشینم و تو را بی مهابا زندگی میکنم حالا تو هستی اما در یادم...
۸
۹:۴۳
Boye Mohat Zir Baron.mp3
۰۶:۲۷-۱۴.۹۱ مگابایت
به رقص تماشای موهایش نشسته ام پشت پنجره ای بزرگ ابرهای خاکستری چونان پیچش موهایت در هم می لولندنم نم بارون بر خاکبوی بارون بوی موهاتو کمی توو نگاهت چون موج زلال در کشمکش باد و کمی تو موهایت در وزش باد رقص کنان تلوتلو در هواو نسیمی ارام چون بهنگام وزیدن به تن شالیزار در تنت همه را می نگرم تو را سال ها بعد نبودن هایت تصور میکنم و از این فاصله دور موهایت را می بافم و تو را زندگی میکنم هرچند تکراری تو تکراری ترین تکرار نشدنی بی تکراریحالا پنجره را میبندم و تو را می گریم...
۸
۹:۴۴
بهنگام خرداد که سردی سال روح را می دردو غایت زندگی در حالت انجماد به سکون در می ایدو رنگ تکراری سفید و خاکستری ایستمثل برف های الوده به دود که در انشقاق امدن و نیامدن ها به ابری چنگ میزنندانگاه که زندگی روی تلخ و تاریک را در دیدگانت بسان در می اورد و در این فصل بی روح گاهی نور از لابه لای ابر های بیهوده به گلدان پشت پنجره انعکاس لبخند میزندگویی که ان لحظه انتهای خوشبختی ایستحالا خرداد است و ان روی زندگی گل داده گل آفتابگردون...که رنگ زندگی را در زمستان خاکستری اغشته به رنگ و زیبایی کرده،اری او گل آفتابگردون هستگلی که خرداد شکفتهکه جوانه اش اکنده از ذوق و شور و بهنگام دلدادن خنیاگری عاشقانه استباید او را زندگی کردباید او را نور گونه در جان و جای امنی به جان و تن سپرد،باید او را لای امنیت بازوان به آرامی برای ابدیت سپرد،و از این فاصله دور او را به تماشا نشستان موهای بلندش که در باد پیچیدهو عطر تنش که اکنده از اوستدر این لحظه های مغموم بی عبور تصور کرد هرچند در یادم...
۷
۹:۴۵
15 خرداد غروب زیبای هرمز


۷
۱۰:۰۸
تو را چگونه شرح دهم انگاه که در چله تابستان در سوز خلیج فارس انشقاق موهای لختت در موج های جنون امیز خرداد تلو میخوردو جان ادمی میرودتو را با رنگی به سرخی هرمز تو را چون به نرمی موج به روی ساحلتو را چون به گیرایی جنوب تو را چون کشتی یونانی به گِل نشسته در کشاکش ساحل و دریا شرح خواهم دادانگاه که چادر گلی به رنگ ارغوانی سر میکنی چونان دُری در صدف روح و تن ادمی را از ژرفای وجود مسخ میکنیو من نشسته بر موجی مشوش از سوز و صدای موج تو را چه بی تابانه میخواهم ای به یادگار مانده از رویاهاتویی که از تو جز خاطره هیچ نمانده...
۷
۹:۱۳
در تارگ بخت تلو خورده چونان پیچش موهای سیاهت من به ناخداگاه ضمیر تو فرو افتاده ام وزش باد چونان بر تنم زوزه میکشدو من با روحی نحیف ورای زندگی به هیچ چنگ میزنم تنم آلوده به دردیست نامفهوم مرا گریزی از فردای پوچی نیستدر این شباهنگام که سکوت با سیلی باد به پنجره می شکند من به انتظار هیچم شب در من به امتداد ناپیدا می لولد نه اسمان مرا میبیند و نه زمان مرا می بلعدچه سرنوشت شومیست مرغان شب نیز بر من نمیخوانند انگار قی شده ام در تاریکی دنیای از دست رفته، خود برای بودن تلاش بیهوده میکنم و فریادی که نارس است در گلویم می آرمد، بر گور خاطره ها می ایستم اشک از چشمانم جاری ، نه خنده ای و نه زار، یادت هم خنیاگری افیونیست در انحطاط زوال جان مردگی، شب است سکوتی سرشار از رخوت لزج بیهودگی ممتد مرا میدرد، روح در تنم می میرد، جسمی که تلو تلو میخورد چونان پیچش موهای سیاهت در ضمیر ناخودآگاه تو فرو می افتد، دست بر میکشم تو را چنگ میزنم خون از نهایت تو می جهد و سرخی سپیده دم در گرگ و میش مرگ آدمی طلوع نمیکند، ناقوس ضجه ی آدمی بر دوش شب با فانوس های زوار در رفته رژه میرود، قطاری با مسافران نااشنا در شفق شب چه غریبانه به مسیری ناپیدا گذر میکند ، شب است چه تلخ و بی جان انگار آدمیان را سیاه چاله های تو در تو بلعیده اند، نه صدای خنده ای نه صدای پای رهگذری و نه قارقار کلاغی که خبر از سپیدی سرخ رنگ سحر بدهد، ماه در برکه ای گل آلود بی موج ایستاده و انعکاس نور نمیدهد، شهر با خانه های ناموزون و بی قواره و پنجره هایی که نور سو نمیزند، شهر اکنده از مرگ است، درخت صنوبری در کوچه به دیواری تکیه کرده و مرده، در انتهای شب بی پایان چونان پیچش موهای سیاهت من تلوتلو در یاد تو خواهم خفت، خوابی به انتهای ابدیت....
۳
۱۸:۵۲
باران را چشم به انتظار نشسته ام در پشت دیواری کاه گلی او خواهد آمد من خواهم بارید دیوار خواهد ریخت من راهم را به آن سوی قصه پلی خواهم زدباران نم خواهد زداو امتداد دیوار را طی خواهد کرداخرین نفس ها باز خواهند ایستاد شهر در سکوت ابدی خواهد رفتمن شعر خواهم شد تو مرا خواهی خواندنهایت سکوت...
۱
۱۳:۰۶