سلام قشنگا چطورید
امیدوارم که خوب باشید
بریم سراغ ادامه ی داستانمون 
خب جونم براتون بگه که من تصمیم گرفتم که برای دوست و آشناها توی خونه خیاطی کنم و پول بگیرم !
ما خونمون خیلی قدیمی و کوچیک بود !یه حال و آشپزخونه با یه اتاق کوچیک !و ما هم ۶ نفر
من چرخمو گذاشته بودم توی اتاق ،خب اون اتاق همه چی داخلش بود رختخواب ها ، کمد ، وسایل شخصی هممون و ...واسه همین اصلا دوست نداشتم غریبه بیاد تو خونه ...فقط فامیل و دوستای نزدیکم که باهاشون راحت بودم رو میپذیرفتم ...
من خیلی آدم رفیق بازی بودم
رفیقام همگی دوستای دبیرستانم بودن که خیلی با هم مچ بودیم و هر روز بیرون میرفتیممن هر وقت میرفتم پیششون ، لباسایی که خودم دوخته بودم رو میپوشیدم و میدونستن که دارم میرم کلاس خیاطیواسه همین میگفتن برا ما هم بدوز !فامیل هم همینطور !این شد که تصمیمو گرفتم !
اعلام کردم که آره من خیاطی میکنم براتون و چون هنوز توی دوره ی آموزشیم هستم ، ممکنه خیلی از مدل ها رو نتونم بدوزم ولی عکس بهم نشون بدید ، هر کدوم رو که بتونم به تمیز ترین شکل براتون میدوزم ...
اولین مشتریم دختر عمم بود
که واسش یه پالتو یقه انگلیسی چهارخونه دوختم خیلی قشنگ شد و ۲۰ هزار تومن دستمزد گرفتم
ببین انقددددد چسبید بهم
انقد چسبید که حد نداشت 
بعد از اون برای بقیه دوختممثلا برا دختر خالم لباس میدوختم ، دوستش میدید خوشش میومد ، با هم میومدن برا اونم لباس میدوختم یا برا دوستم لباس میدوختم ، دختر داداشش میدید خوشش میومد ، با هم میومدن برا اونم میدوختم ...
خراب کاری نکردم ؟ چرا
یه بار مانتو عید جاریم رو دوختم تنگ تنگ شد چون موقع تقسیمات اندازه هاش ، اشتباه کرده بودم 

یه بار پیراهن عروسکی برا دختر عمم دوختم برا تولد پسرش میخواست بپوشه ، اونم تنگ تنگ شد زاپاس هم نذاشته بودم
ولی برا غریبه ها یادم نمیاد که خراب کرده باشم
خلااااصه جونم براتون بگه که همیشه مشتری داشتم چون تمام تلاشمو میکردم که تمییز بدوزم ...
یه خاطره ای هم که هیچوقت یادم نمیره این بود که یه روز دختر داداش دوستم قرار شد بیاد که برا تولدش یه پیراهن کوتاه یقه قایقی آستین بلند بدوزم براش ؛به دوستم گفتم خودت هم باهاش بیا ولی کار براش پیش اومد و نیومد و اون دختر با عروسشون اومد خونه ی ما !
تا وارد شدن ، عروسه کل اتاق رو بررسی کرد و با طعنه و کنایه بهم گفت اینجا خیاطی میکنی ؟چرخت کو ؟ میزت کو ؟ با یه لحن بدی با من حرف زد و تیکه پروند که تمام قلبم شکست ...نفهمیدم که چجوری اندازه های اون دختر رو گرفتم ؛ تا رفتن به دوستم زنگ زدمگفتم چرا با دختر داداشت نیومدی ؟ چرا اون خانومه اینجوری با من حرف زده ؟ میدونی چیا به من گفته و چجوری نگاه میکرده ؟
دوستم انقد ابراز شرمندگی کرد و عذرخواهی کرد گفت این همیشه همینطوره و اخلاقش فلانه و ...
هیچی من انقد شکسته بودم که حد نداشت ...لباس اون دختر رو به تمییز ترین شکل دوختم و چند روز بعد خودش تنها اومد برا پرو و تحویل و رفت ...و من بعد از اون دیگه مشتری نپذیرفتم 🥲چون سنم کم بود و غرورم شکسته بود ...
تو این مدت که برای مشتری میدوختم کلاس خیاطیمم دیگه تموم شده بود و یه روز تصمیم گرفتم اون دو جلسه ای که ماه اول کلاس غیبت داشتم و نرفته بودم رو برم پیش مربیم و جبرانش کنم چون غیب هامون محفوظ میموند همیشه !
با مربیم هماهنگ کردم که ببینم گروه جدیدش کی برگزار میشه که من دو جلسه اول رو برم بشینم و جبرانش کنم !حالا عجیب میدونی چیه ؟ چرا اصن تصمیم گرفتم برم اون دو جلسه رو جبران کنم ؟ من که واقعا توی خیاطی عالی شده بودم و داشتم کار میکردم ، پس چرا به ذهنم خطور کرد که برم و اون دو جلسه هم جبران کنم ؟؟
وقتی یادم به ادامه ی داستانم میفته ، نمیتونم جلو اشکامو بگیرم ...
ادامه دارد ...اگه دوس داشتید ریکشن نشون بدید که بدونم هستید و میخونید
🫂
مهری ثوامری
@mehrisavamerii
خب جونم براتون بگه که من تصمیم گرفتم که برای دوست و آشناها توی خونه خیاطی کنم و پول بگیرم !
ما خونمون خیلی قدیمی و کوچیک بود !یه حال و آشپزخونه با یه اتاق کوچیک !و ما هم ۶ نفر
من چرخمو گذاشته بودم توی اتاق ،خب اون اتاق همه چی داخلش بود رختخواب ها ، کمد ، وسایل شخصی هممون و ...واسه همین اصلا دوست نداشتم غریبه بیاد تو خونه ...فقط فامیل و دوستای نزدیکم که باهاشون راحت بودم رو میپذیرفتم ...
من خیلی آدم رفیق بازی بودم
اعلام کردم که آره من خیاطی میکنم براتون و چون هنوز توی دوره ی آموزشیم هستم ، ممکنه خیلی از مدل ها رو نتونم بدوزم ولی عکس بهم نشون بدید ، هر کدوم رو که بتونم به تمیز ترین شکل براتون میدوزم ...
اولین مشتریم دختر عمم بود
بعد از اون برای بقیه دوختممثلا برا دختر خالم لباس میدوختم ، دوستش میدید خوشش میومد ، با هم میومدن برا اونم لباس میدوختم یا برا دوستم لباس میدوختم ، دختر داداشش میدید خوشش میومد ، با هم میومدن برا اونم میدوختم ...
خراب کاری نکردم ؟ چرا
یه بار پیراهن عروسکی برا دختر عمم دوختم برا تولد پسرش میخواست بپوشه ، اونم تنگ تنگ شد زاپاس هم نذاشته بودم
ولی برا غریبه ها یادم نمیاد که خراب کرده باشم
خلااااصه جونم براتون بگه که همیشه مشتری داشتم چون تمام تلاشمو میکردم که تمییز بدوزم ...
یه خاطره ای هم که هیچوقت یادم نمیره این بود که یه روز دختر داداش دوستم قرار شد بیاد که برا تولدش یه پیراهن کوتاه یقه قایقی آستین بلند بدوزم براش ؛به دوستم گفتم خودت هم باهاش بیا ولی کار براش پیش اومد و نیومد و اون دختر با عروسشون اومد خونه ی ما !
تا وارد شدن ، عروسه کل اتاق رو بررسی کرد و با طعنه و کنایه بهم گفت اینجا خیاطی میکنی ؟چرخت کو ؟ میزت کو ؟ با یه لحن بدی با من حرف زد و تیکه پروند که تمام قلبم شکست ...نفهمیدم که چجوری اندازه های اون دختر رو گرفتم ؛ تا رفتن به دوستم زنگ زدمگفتم چرا با دختر داداشت نیومدی ؟ چرا اون خانومه اینجوری با من حرف زده ؟ میدونی چیا به من گفته و چجوری نگاه میکرده ؟
دوستم انقد ابراز شرمندگی کرد و عذرخواهی کرد گفت این همیشه همینطوره و اخلاقش فلانه و ...
هیچی من انقد شکسته بودم که حد نداشت ...لباس اون دختر رو به تمییز ترین شکل دوختم و چند روز بعد خودش تنها اومد برا پرو و تحویل و رفت ...و من بعد از اون دیگه مشتری نپذیرفتم 🥲چون سنم کم بود و غرورم شکسته بود ...
تو این مدت که برای مشتری میدوختم کلاس خیاطیمم دیگه تموم شده بود و یه روز تصمیم گرفتم اون دو جلسه ای که ماه اول کلاس غیبت داشتم و نرفته بودم رو برم پیش مربیم و جبرانش کنم چون غیب هامون محفوظ میموند همیشه !
با مربیم هماهنگ کردم که ببینم گروه جدیدش کی برگزار میشه که من دو جلسه اول رو برم بشینم و جبرانش کنم !حالا عجیب میدونی چیه ؟ چرا اصن تصمیم گرفتم برم اون دو جلسه رو جبران کنم ؟ من که واقعا توی خیاطی عالی شده بودم و داشتم کار میکردم ، پس چرا به ذهنم خطور کرد که برم و اون دو جلسه هم جبران کنم ؟؟
وقتی یادم به ادامه ی داستانم میفته ، نمیتونم جلو اشکامو بگیرم ...
ادامه دارد ...اگه دوس داشتید ریکشن نشون بدید که بدونم هستید و میخونید
۴K
۱۹:۱۲
سلام به روی ماهتون
امیدوارم که خوب باشید
بریم سراغ ادامه ی داستانمون 🥹
خب جونم براتون بگه که من با مربیم هماهنگ کردم که با گروه جدیدش بیام و دو جلسه اولی که غیبت داشتم رو جبران کنم ...جلسه اول اون گروه دوشنبه بود و جلسه دومش میشد چهارشنبه!
دوشنبه شد و من رفتم سر کلاسشون ؛از دیدن مربیم خیلی خوشحال شدم و کلی با هم حرف زدیم و بهش گفتم که دارم کسب درآمد میکنم و برا مشتری میدوزم ...خیلی خوشحال شد سر کلاس هم که نشستم به بچه های گروه جدیدش گفت مهری الان داره با همین دوره ای که گذرونده برای مشتری میدوزه و کسب درآمد میکنه 🥹 خلاصه کلی پز منو به بچه ها داد
حالا از اینا بگذریم یه دختر خانومی سر کلاس نشسته بود که دختر صاحب یه خرازی بود که من مرتب میرفتم خرید میکردم ، تا دیدمش احوال پرسی کردیم و ...
خلاصه کلاس برگزار شد و تمام شد و قرار شد من چهارشنبه هم بیام برای جلسه دوم ...
سه شنبه شد !یهو توی گروه خیاطی یه متن اومد که مربی تصادف کرده و کلاس ها کنسل شده تا اطلاع ثانوی




خدایازنگ زدم به همکلاسی هام آمار گرفتم گفتن اره خانوم بحرینی عزیزم توی کماست 

گفتم پاشید بریم بیمارستان ظهر بودرفتیماز پشت شیشه دیدیمش برای آخرین بار
گفتم پاشو خانوم شما خیلی قوی بودید و هستیدپاشو دورت بگردم ما بهت نیاز داریم 
برگشتیم و داغون بودیم ...دوماه گذشت و مربی قشنگم به هوش نیومد و دلش به رفتن بود ...و یه روز خبر دادن که خانوم بحرینی نازنینم، آسمونی شده



خدایا چرا آخه ؟ زن به این قشنگی و سرحالی و خوبی رو چرا از ما گرفتی
خدا رحمتشون کنهبعد از اون هررر وقت از اون خیابون که خونه ی مربیمون بود ، رد میشم قلبم میگیره 
چندماه گذشت و من رفتم خرازی !همون خرازی که صاحبش ، مامان اون دختر خانوم بود که توی اون جلسه دیده بودمش !خود دختره هم توی خرازی بود !احوال پرسی کردیم و ابراز ناراحتی از فوت خانوم بحرینی عزیز...یهو بهم گفت کسی رو نمیشناسی مثه خانوم آموزش بده ؟ متد خانوم رو یاد بده ؟گفتم نه والاتا جایی که یادمه کسی توی بوشهر متد و روش و لیست آموزش خانم بحرینی رو نداشته برای تدریس !اومدم بیرون و یه جرقه تو ذهنم زده شد !
به خودم گفتم من آموزش میدم !خیلی خوب یاد گرفتمپس بنظرم از پسش برمیام !
این فقط توی ذهنم بود ولی عملی شدنش سخت بود !
جایی رو نداشتم برای آموزش دادن !اصن چرخ نداشتم !با چرخ دستی که نمیشد به هنرجو یاد داد !هیچی نداشتم ، فقط فکرش افتاده بود تو سرم ...
تا اینکه یه روز استوری یکی از دوستای دوران دبستانم رو دیدم که گالری زده و آموزش های هنری میده اونجا ...دیدم اگهی گذاشته که مربی میپذیره ...
من بهش گفتم ملیله کاغذی بلدم ، اگه دوس داری تا بیام ورکشاپ بزارم اونجا ( حرفی از خیاطی نزدم چون اونجا گالری هنری بود مثل نقاشی و این چیزا )
خلاصه من رفتم و ورکشاپ هم برگزار کردم و ملیله کاغذی آموزش دادم و با این دوستم دوباره ارتباط گرفتم و به هم نزدیک شدیم ...
یه روز بهش گفتم خیلی دلم میخواد خیاطی آموزش بدم !گفت خب بیا تو گالری یاد بده !گفتم آخه نمیشههم جا کوچیکه ، هم چرخ ندارم ، هم میترسم از شروع !
گفت من چرخ دارم ، میارمش میزارم تو گالری و شروع کن !گفتم باشه ...
شروع شد !نشستم لیست آموزش تنظیم کردم گفتم به اسم نازکدوزی آموزش میدم بدون الگو رو !آگهی گذاشتم توی دیوار به دوستامم گفتم دوستمم تو پیجش آگهی گذاشت برام
هنرجو جذب شد کلی از دیوار زنگ میزدندوستای خودم و خواهراشون اومدن کلاسو شروع شد !
روز اولی که شروع کردم بینهایت استرس داشتم اما میدونستم به مطالب مسلطم !جلسه اول دوساعت تدریس کردم و یه گردن دردی گرفتم که حد نداشت
به خودم گفتم یا خدا یعنی قراره همیشه اینجوری درد بیاد سراغم ؟
ولی نهعادت کردم !کلاس پشت کلاس نود درصد هنرجو ها از توی دیوار که آگهی میزاشتم پیدام میکردن و بعد از گذروندن یه دوره ، دوستان و اشنایانشون میومدن پیشم کلاس ...
همیشه به علی میگفتم دلم میخواد یه جای جدا بگیرم که تایم کلاسامو خودم بتونم تنظیم کنم و فقط مختص خیاطی باشه ...علی میگفت صبر کن اون روز هم میرسهفقط صبوری کن ...
گذشت تا ما عقد کردیم و هفته ی بعدش پدر شوهرم ( داییم ) فوت شدن


ادامه دارد ...اگه دوس دارید لطفا ریکشن نشون بدید بدونم هستید و میخونید
🫂
مهری ثوامری
@mehrisavamerii
خب جونم براتون بگه که من با مربیم هماهنگ کردم که با گروه جدیدش بیام و دو جلسه اولی که غیبت داشتم رو جبران کنم ...جلسه اول اون گروه دوشنبه بود و جلسه دومش میشد چهارشنبه!
دوشنبه شد و من رفتم سر کلاسشون ؛از دیدن مربیم خیلی خوشحال شدم و کلی با هم حرف زدیم و بهش گفتم که دارم کسب درآمد میکنم و برا مشتری میدوزم ...خیلی خوشحال شد سر کلاس هم که نشستم به بچه های گروه جدیدش گفت مهری الان داره با همین دوره ای که گذرونده برای مشتری میدوزه و کسب درآمد میکنه 🥹 خلاصه کلی پز منو به بچه ها داد
حالا از اینا بگذریم یه دختر خانومی سر کلاس نشسته بود که دختر صاحب یه خرازی بود که من مرتب میرفتم خرید میکردم ، تا دیدمش احوال پرسی کردیم و ...
خلاصه کلاس برگزار شد و تمام شد و قرار شد من چهارشنبه هم بیام برای جلسه دوم ...
سه شنبه شد !یهو توی گروه خیاطی یه متن اومد که مربی تصادف کرده و کلاس ها کنسل شده تا اطلاع ثانوی
برگشتیم و داغون بودیم ...دوماه گذشت و مربی قشنگم به هوش نیومد و دلش به رفتن بود ...و یه روز خبر دادن که خانوم بحرینی نازنینم، آسمونی شده
خدایا چرا آخه ؟ زن به این قشنگی و سرحالی و خوبی رو چرا از ما گرفتی
چندماه گذشت و من رفتم خرازی !همون خرازی که صاحبش ، مامان اون دختر خانوم بود که توی اون جلسه دیده بودمش !خود دختره هم توی خرازی بود !احوال پرسی کردیم و ابراز ناراحتی از فوت خانوم بحرینی عزیز...یهو بهم گفت کسی رو نمیشناسی مثه خانوم آموزش بده ؟ متد خانوم رو یاد بده ؟گفتم نه والاتا جایی که یادمه کسی توی بوشهر متد و روش و لیست آموزش خانم بحرینی رو نداشته برای تدریس !اومدم بیرون و یه جرقه تو ذهنم زده شد !
به خودم گفتم من آموزش میدم !خیلی خوب یاد گرفتمپس بنظرم از پسش برمیام !
این فقط توی ذهنم بود ولی عملی شدنش سخت بود !
جایی رو نداشتم برای آموزش دادن !اصن چرخ نداشتم !با چرخ دستی که نمیشد به هنرجو یاد داد !هیچی نداشتم ، فقط فکرش افتاده بود تو سرم ...
تا اینکه یه روز استوری یکی از دوستای دوران دبستانم رو دیدم که گالری زده و آموزش های هنری میده اونجا ...دیدم اگهی گذاشته که مربی میپذیره ...
من بهش گفتم ملیله کاغذی بلدم ، اگه دوس داری تا بیام ورکشاپ بزارم اونجا ( حرفی از خیاطی نزدم چون اونجا گالری هنری بود مثل نقاشی و این چیزا )
خلاصه من رفتم و ورکشاپ هم برگزار کردم و ملیله کاغذی آموزش دادم و با این دوستم دوباره ارتباط گرفتم و به هم نزدیک شدیم ...
یه روز بهش گفتم خیلی دلم میخواد خیاطی آموزش بدم !گفت خب بیا تو گالری یاد بده !گفتم آخه نمیشههم جا کوچیکه ، هم چرخ ندارم ، هم میترسم از شروع !
گفت من چرخ دارم ، میارمش میزارم تو گالری و شروع کن !گفتم باشه ...
شروع شد !نشستم لیست آموزش تنظیم کردم گفتم به اسم نازکدوزی آموزش میدم بدون الگو رو !آگهی گذاشتم توی دیوار به دوستامم گفتم دوستمم تو پیجش آگهی گذاشت برام
هنرجو جذب شد کلی از دیوار زنگ میزدندوستای خودم و خواهراشون اومدن کلاسو شروع شد !
روز اولی که شروع کردم بینهایت استرس داشتم اما میدونستم به مطالب مسلطم !جلسه اول دوساعت تدریس کردم و یه گردن دردی گرفتم که حد نداشت
همیشه به علی میگفتم دلم میخواد یه جای جدا بگیرم که تایم کلاسامو خودم بتونم تنظیم کنم و فقط مختص خیاطی باشه ...علی میگفت صبر کن اون روز هم میرسهفقط صبوری کن ...
گذشت تا ما عقد کردیم و هفته ی بعدش پدر شوهرم ( داییم ) فوت شدن
ادامه دارد ...اگه دوس دارید لطفا ریکشن نشون بدید بدونم هستید و میخونید
۳.۹K
۲۰:۵۲
خب قشنگا بریم سراغ ادامه ی داستانمون 🥹
جونم براتون بگه که ما هفت فروردین عقد کردیم بعد از پنج سال نامزد موندن ...چون شرایط مالی اصلا اجازه نمیداد بریم سر خونه زندگیمون ...
بلاخره به لطف خدا توی محضر عقد مختصری گرفتیم که بتونیم وام ازدواجمون رو بگیریم و چند قدمی جلو بیفتیم ...
هفته ی بعدش در کمال ناباوری داییم ( پدر شوهرم ) سکته کردن و رفتن توی کما
من عاشق داییم بودمداییم مرد بزرگی بود و بسیار دل دریایی داشت هیچوقت ندیدم از کسی توقع کنه هیچوقت ندیدم دل کسی رو برنجونه همیشه شوخی و خنده هاش به راه بود داییم تنها کسی بود که اون روزهای من و علی رو درک میکرد و پای درد دلمون مینشست و دلگرممون میکرد ...
من خیلی با داییم راحت بودمهر وقت میرفتم خونشون کلی با هم کل کل میکردیم و خوش میگذروندیم
حقیقتا وجود داییم توی اون روزهای سخت و طولانی نامزدی ، خیلی دلگرمی بود برامون ...
اما حیفحیف و صد حیفکه بعد از ۴۰ روز کما ، پر کشیدن و از پیشمون رفتن
و من تا الان که سال ها گذشته ، هیییچوقت نه تونستم به عکس و فیلماش نگاه کنم ، نه تونستم رفتنش رو باور کنم ...
این روزهایی که ما زندگیمون سر و سامون گرفته و به آسایش نسبی رسیدیم، مدام به خودمون میگیم کاش بودی و میدیدی چجوری از دل اون سختی ها بیرون اومدیم ...
ببخشید ناراحتتون کردم ...حقیقتا از یادآوری گذشته بغض میکنم و اشک میریزم چون روزهای عجیبی رو گذروندم ...البته که تمام روزهای زندگی پر چالش و عجیبه ...
خلاصه جونم براتون بگه که بعد از فوت داییم ، تصمیم گرفتیم بعد از چهار ماه و ده روزش ، بریم سر خونه زندگیمون ...بدون جشن و پایکوبی ...البته که دستمون هم تنگ بود دوتا جوون بودیم که هیچی جز عشق نداشتیم ولی باید بلند میشدیم و تلاش میکردیم که با دستای خودمون زندگیمون رو بسازیم چون زندگی و لحظه ها در حال گذر بود و عمر ما هم داشت میگذشت دلمون نمیخواست بیشتر از این جدا از هم بمونیم ...( راستی به هم رسیدن من و علی هم داستان داره ها
! حقیقتا نمیدونم چرا تو این زندگی ، من هیچی رو آسون به دست نیاوردم
هممممشش باید با زجر و سختی و صبوری همراه میشده
)
خلاصه ما وام ازدواج رو گرفتیم و من افتادم دنبال خونه !چون علی از صبح تا شب سرکار بود ( مکانیکی ) و اصلا نمیرسید پس خودم باید دست به کار میشدم !این مابین کلاس های حضوریمم برقرار بودا هیچ روزش رو تعطیل نکردم چون به پولش نیاز داشتم ...
من از صبح تا شب توی دیوار دنبال خونه میگشتم ولی با بودجه ای که ما داشتیم ، توی شهر اصلا پیدا نمیشد ...از طرفی کار من و علی هم توی شهر بود ماشین هم که نداشتیم موتور هم نداشتیم هیچی نداشتیم
پس نمیشد بریم خارج از شهر زندگی کنیم ...
هی خونه دیدم هی نشدهی دیدم هی نشد ولی ناامید نشدم ...
یه شب قبل خواب تو دیوار داشتم میگشتم که یه آگهی دیدم !فلان جا با فلان پول پیش و فلان اجاره !وای هم جاش خوبه ، هم خونهه عالیه ، هم قیمتش به جیب ما میخوره
مگه میشه مگه داریم ؟ 
از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدم
به علی هیچی نگفتم ولی فوری به دوستم که ماشین داشت پیام دادم گفتم میای فردا ساعت هشت بریم یه خونه ببینیم ؟ گفت بریم ...
و فردا شد و ما رفتیم !خونه رو دیدیم ! یه حیاط داشت ، پایین صاحب خونه مینشست و بالا برای اجاره بود !رفتم از پله ها بالا ، در خونه رو که باز کردم ، نوری که از دوتا پنجره ی توی حال به چشمم خورد ، دلم گرم شد و عاشق خونه شدم !۹۰ متر ، دوخوابه و تقریباً تمییز !از همه مهمتر هم کولر داشت هم گاز ! پس نیاز نبود تا یکسال اول ما این چیزا رو بخریم !
صاحب خونه اومد و شروع کردیم حرف زدن ...بهش گفتم من این خونه رو میخوام تازه ازدواج کردیم بچه هم نداریم ماشین هم نداریم که بخوایم از حیاط استفاده کنیم پس برا اجاره بهم تخفیف بده که باز خدا عمرش بده تخفیف خوبی داد و من باهاش بستم و تمام
ظهر به علی گفتم
گفتم من رفتم یه خونه دیدم، قیمت هم طی کردم حالا بیا بریم بهت نشون بدم 
خلاصه عصر با علی رفتیم ، علی هم پسندید ( مگه میتونست نپسنده
)و ما قولنامه کردیم 🥹
و باور کردنی نبود که بلاخره قراره سر و سامون بگیریم !بلاخره قراره من و علی بعد از ۱۲ سال دوستی و نامزدی ، به هم برسیم 🥹
خونه رو برای یکسال اجاره کردیم ؛با مقدار کمی پول که از پول وام ازدواج مونده بود رفتیم دو سه قلم وسیله ی ضروری مثل لباسشویی و یخچال و ... خریدیم و خونه رو هم رنگ زدیم ...
و ببینیکماه گذشت و ما جرأت نمیکردیم بریم سر خونه زندگیمون
میترسیدیم !واقعا از شروع زندگی میترسیدیم !ما سنمون کم بود و هییییچی نداشتیم آخه میگفتن زندگی سخته اگه از پسش برنیایم چی ؟اجاره و خرج و مخارج خونه و خرج و مخارج رفت و آمد به سر کار رو چی ؟ اگه نتونیم چی ؟
ادامه دارد ...
جونم براتون بگه که ما هفت فروردین عقد کردیم بعد از پنج سال نامزد موندن ...چون شرایط مالی اصلا اجازه نمیداد بریم سر خونه زندگیمون ...
بلاخره به لطف خدا توی محضر عقد مختصری گرفتیم که بتونیم وام ازدواجمون رو بگیریم و چند قدمی جلو بیفتیم ...
هفته ی بعدش در کمال ناباوری داییم ( پدر شوهرم ) سکته کردن و رفتن توی کما
من عاشق داییم بودمداییم مرد بزرگی بود و بسیار دل دریایی داشت هیچوقت ندیدم از کسی توقع کنه هیچوقت ندیدم دل کسی رو برنجونه همیشه شوخی و خنده هاش به راه بود داییم تنها کسی بود که اون روزهای من و علی رو درک میکرد و پای درد دلمون مینشست و دلگرممون میکرد ...
من خیلی با داییم راحت بودمهر وقت میرفتم خونشون کلی با هم کل کل میکردیم و خوش میگذروندیم
حقیقتا وجود داییم توی اون روزهای سخت و طولانی نامزدی ، خیلی دلگرمی بود برامون ...
اما حیفحیف و صد حیفکه بعد از ۴۰ روز کما ، پر کشیدن و از پیشمون رفتن
این روزهایی که ما زندگیمون سر و سامون گرفته و به آسایش نسبی رسیدیم، مدام به خودمون میگیم کاش بودی و میدیدی چجوری از دل اون سختی ها بیرون اومدیم ...
ببخشید ناراحتتون کردم ...حقیقتا از یادآوری گذشته بغض میکنم و اشک میریزم چون روزهای عجیبی رو گذروندم ...البته که تمام روزهای زندگی پر چالش و عجیبه ...
خلاصه جونم براتون بگه که بعد از فوت داییم ، تصمیم گرفتیم بعد از چهار ماه و ده روزش ، بریم سر خونه زندگیمون ...بدون جشن و پایکوبی ...البته که دستمون هم تنگ بود دوتا جوون بودیم که هیچی جز عشق نداشتیم ولی باید بلند میشدیم و تلاش میکردیم که با دستای خودمون زندگیمون رو بسازیم چون زندگی و لحظه ها در حال گذر بود و عمر ما هم داشت میگذشت دلمون نمیخواست بیشتر از این جدا از هم بمونیم ...( راستی به هم رسیدن من و علی هم داستان داره ها
خلاصه ما وام ازدواج رو گرفتیم و من افتادم دنبال خونه !چون علی از صبح تا شب سرکار بود ( مکانیکی ) و اصلا نمیرسید پس خودم باید دست به کار میشدم !این مابین کلاس های حضوریمم برقرار بودا هیچ روزش رو تعطیل نکردم چون به پولش نیاز داشتم ...
من از صبح تا شب توی دیوار دنبال خونه میگشتم ولی با بودجه ای که ما داشتیم ، توی شهر اصلا پیدا نمیشد ...از طرفی کار من و علی هم توی شهر بود ماشین هم که نداشتیم موتور هم نداشتیم هیچی نداشتیم
هی خونه دیدم هی نشدهی دیدم هی نشد ولی ناامید نشدم ...
یه شب قبل خواب تو دیوار داشتم میگشتم که یه آگهی دیدم !فلان جا با فلان پول پیش و فلان اجاره !وای هم جاش خوبه ، هم خونهه عالیه ، هم قیمتش به جیب ما میخوره
از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدم
به علی هیچی نگفتم ولی فوری به دوستم که ماشین داشت پیام دادم گفتم میای فردا ساعت هشت بریم یه خونه ببینیم ؟ گفت بریم ...
و فردا شد و ما رفتیم !خونه رو دیدیم ! یه حیاط داشت ، پایین صاحب خونه مینشست و بالا برای اجاره بود !رفتم از پله ها بالا ، در خونه رو که باز کردم ، نوری که از دوتا پنجره ی توی حال به چشمم خورد ، دلم گرم شد و عاشق خونه شدم !۹۰ متر ، دوخوابه و تقریباً تمییز !از همه مهمتر هم کولر داشت هم گاز ! پس نیاز نبود تا یکسال اول ما این چیزا رو بخریم !
صاحب خونه اومد و شروع کردیم حرف زدن ...بهش گفتم من این خونه رو میخوام تازه ازدواج کردیم بچه هم نداریم ماشین هم نداریم که بخوایم از حیاط استفاده کنیم پس برا اجاره بهم تخفیف بده که باز خدا عمرش بده تخفیف خوبی داد و من باهاش بستم و تمام
ظهر به علی گفتم
خلاصه عصر با علی رفتیم ، علی هم پسندید ( مگه میتونست نپسنده
و باور کردنی نبود که بلاخره قراره سر و سامون بگیریم !بلاخره قراره من و علی بعد از ۱۲ سال دوستی و نامزدی ، به هم برسیم 🥹
خونه رو برای یکسال اجاره کردیم ؛با مقدار کمی پول که از پول وام ازدواج مونده بود رفتیم دو سه قلم وسیله ی ضروری مثل لباسشویی و یخچال و ... خریدیم و خونه رو هم رنگ زدیم ...
و ببینیکماه گذشت و ما جرأت نمیکردیم بریم سر خونه زندگیمون
ادامه دارد ...
۲.۲K
۷:۴۰
امشب توی کامپیوتر نگاه میکنم و عکسای قدیمی رو بهتون نشون میدم 🥲
۲K
۱۷:۲۶
سلام قشنگا چطورید
امیدوارم که خوب باشید
من هنوز فرصت نکردم برم سر وقت کامپیوتر و عکسا رو دربیارم بهتون نشون بدم
ولی چشم 
خب بریم سراغ ادامه ی داستانمون؟
جونم براتون بگه که ما خونه رو اجاره کردیم ولی یکماااااه جرأت نمیکردیم که بریم سر خونه زندگیمون ! خیلی ترس داشتیم !ولی یه روز چیزامونو جمع کردیم و رفتیم ...و زندگیمون رو توی خونه ی جدید شروع کردیم 🥹
وای چقدر شروع زندگی جدید سخت بود !حالا چجوری باید مدیریت میکردم ؟صبح باید میرفتیم سر کار !من هنوز توی گالری دوستم آموزش خیاطی میدادم و کلی از خونه ما دور بود علی هم که مکانیکی کار میکرد ...چجوری به کلاسام برسم ؟ چجوری به خونه زندگی برسم ؟
خونه از خیابون خیلی دور بود و ما ماشین یا موتور هم نداشتیم و همین بی وسیله بودنه خیلی سخت بود ...
هیچی دیگه خواهر ، یکماهی به همین منوال گذشت و من گفتم اینجوری نمیشه و اصلا نمیرسم به هیچی !باید بگردم دنبال یه جایی که اجاره کنم برای کلاسام ...باز رفتم تو دیوار
گشتم و گشتم تا یه مغازه ی ۱۴ متری پیدا کردم توی یه کوچه که نزدیک خونمون بود ...رفتیم صحبت کردیم و قرار شد اجاره ش کنم !
پول پیش مغازه رو قرض گرفتیم !و من اون کسی که اونموقع اون پول رو به من قرض داد تا من کارم رو بصورت مستقل شروع کنم و استارتِ پیشرفتم رو بزنم ، هییییچوقت فراموش نمیکنم و همیشه و هر روز دعاش میکنم و همیشه مدیونشم ...
موقعی که میخواستیم مغازه رو اجاره کنیم ، بابام گفت نمیشه پیش همون دوستت بمونی ؟آخه تازه رفتی سر خونه زندگیتبه اندازه کافی زندگی خرج داره اجاره ی خونه هم هستچجوری میتونی از پس اجاره ی اینجا بربیای ؟گفتم بابا ! میتونم !مطمئنم میتونم ...
و من استارت زدم !یادته گفته بودم چرخ نداشتم ؟ و توی گالری دوستم که مشغول بودم ، اون چرخش رو آورده بود که باهاش آموزش بدم ...فقط یه چرخ مشکی قدیمی دستی داشتم که نمیشد با اون به هنرجو یاد داد که !
از مادرشوهرم چرخ ژانومه ش رو قرض گرفتم ، آوردم توی کارگاه بابامم یه میز درست کرد برامچندتا صندلی هم از سمساری خریدیم و من استارت زدم !توی دیوار آگهی گذاشتم و شروع کردم ...با پول کلاسِ اولین گروهی که اومدن ، رفتم یه چرخ ژانومه ۸۰۲ ، قسطی برداشتم ...
من کارگاهم توی یه کوچه خلوت بودنه بنر داشتم نه تابلو پیج هم نداشتم که تبلیغ کنمفقط و فقط توی دیوار آگهی میزاشتم و اونموقع تنها کسی بودم که بصورت اصولی و کامل ، خیاطی بدون الگو رو یاد میدادم !پس کلی خواهان داشت 🥹
به لطف خدا ، هر گروهی که میومد کلاس ، گروه بعدی از دوستان و آشنایانشون پر میشد ...دهن به دهن اسمم میچرخید و یادمه همه میگفتن شنیدیم یه دختر کم سن و سال ، فلان جا خیاطی رو خیلی خوب آموزش میده
باور کردنی نبود که توی اون دوسالی که کارگاه داشتم ، هییییچ روزش بیکار نبودم !صبح دوتا و عصر هم دوتا کلاس داشتمهم خصوصی هم گروهی کلی از خیاطی های قدیمی شهر میومدن پیشم و میگفتن تعریفت رو شنیدیم و میخوایم بدون الگوی تو رو یاد بگیریم 🥹
یادش بخیر ...از ۸ صبح کار میکردم تا ۹ شب خونه زندگی هم بودو من به شدددددددت خسته میشدم 🥲
نه تفریحی داشتیم نه استراحتیو تمام تایم من و علی توی خونه و سرکار میگذشت ...
بعد از مدتی پول جمع کردیم و یه موتور خریدیم🥹 و نمیدونید که چه عشششقی میکردیم
آخر شبا دیگه میرفتیم دور دور 
خلاصه جونم براتون بگه که دو سال من کارگاه رو داشتم با کلی هنرجو و حسابی رو دور افتاده بودم که یهو کرونا شد !!!!وای !شرایط علی آقای قصه جوری بود که هیچجوره نباید مریض میشد حتی سرماخوردگی ساده !و ما ترس تمام وجودمون رو گرفت پس خونه نشین شدیم و تا مدتی سر کار نرفتیم ...
یکم که آب و تاب کرونا خوابید و عادی شد ، دوباره کلاسا رو از سر گرفتم با ماسک و دستکش ! ولی نمیشد ! ترس داشتم ! تمام ترسم بخاطر علی بود ...
کارگاه کوچیک بود و شلوغ میشد پس هر لحظه ممکن بود بیماری منتقل شه ...
پس تصمیمم رو گرفتم !گفتم کارگاه رو جمع میکنم و تحویل میدم ...🥲
ادامه دارد ...اگه داستانمُ دوس دارید، ریکشن نشون بدید بدونم هستید و میخونید

مهری ثوامری
@mehrisavamerii
خب بریم سراغ ادامه ی داستانمون؟
جونم براتون بگه که ما خونه رو اجاره کردیم ولی یکماااااه جرأت نمیکردیم که بریم سر خونه زندگیمون ! خیلی ترس داشتیم !ولی یه روز چیزامونو جمع کردیم و رفتیم ...و زندگیمون رو توی خونه ی جدید شروع کردیم 🥹
وای چقدر شروع زندگی جدید سخت بود !حالا چجوری باید مدیریت میکردم ؟صبح باید میرفتیم سر کار !من هنوز توی گالری دوستم آموزش خیاطی میدادم و کلی از خونه ما دور بود علی هم که مکانیکی کار میکرد ...چجوری به کلاسام برسم ؟ چجوری به خونه زندگی برسم ؟
خونه از خیابون خیلی دور بود و ما ماشین یا موتور هم نداشتیم و همین بی وسیله بودنه خیلی سخت بود ...
هیچی دیگه خواهر ، یکماهی به همین منوال گذشت و من گفتم اینجوری نمیشه و اصلا نمیرسم به هیچی !باید بگردم دنبال یه جایی که اجاره کنم برای کلاسام ...باز رفتم تو دیوار
پول پیش مغازه رو قرض گرفتیم !و من اون کسی که اونموقع اون پول رو به من قرض داد تا من کارم رو بصورت مستقل شروع کنم و استارتِ پیشرفتم رو بزنم ، هییییچوقت فراموش نمیکنم و همیشه و هر روز دعاش میکنم و همیشه مدیونشم ...
موقعی که میخواستیم مغازه رو اجاره کنیم ، بابام گفت نمیشه پیش همون دوستت بمونی ؟آخه تازه رفتی سر خونه زندگیتبه اندازه کافی زندگی خرج داره اجاره ی خونه هم هستچجوری میتونی از پس اجاره ی اینجا بربیای ؟گفتم بابا ! میتونم !مطمئنم میتونم ...
و من استارت زدم !یادته گفته بودم چرخ نداشتم ؟ و توی گالری دوستم که مشغول بودم ، اون چرخش رو آورده بود که باهاش آموزش بدم ...فقط یه چرخ مشکی قدیمی دستی داشتم که نمیشد با اون به هنرجو یاد داد که !
از مادرشوهرم چرخ ژانومه ش رو قرض گرفتم ، آوردم توی کارگاه بابامم یه میز درست کرد برامچندتا صندلی هم از سمساری خریدیم و من استارت زدم !توی دیوار آگهی گذاشتم و شروع کردم ...با پول کلاسِ اولین گروهی که اومدن ، رفتم یه چرخ ژانومه ۸۰۲ ، قسطی برداشتم ...
من کارگاهم توی یه کوچه خلوت بودنه بنر داشتم نه تابلو پیج هم نداشتم که تبلیغ کنمفقط و فقط توی دیوار آگهی میزاشتم و اونموقع تنها کسی بودم که بصورت اصولی و کامل ، خیاطی بدون الگو رو یاد میدادم !پس کلی خواهان داشت 🥹
به لطف خدا ، هر گروهی که میومد کلاس ، گروه بعدی از دوستان و آشنایانشون پر میشد ...دهن به دهن اسمم میچرخید و یادمه همه میگفتن شنیدیم یه دختر کم سن و سال ، فلان جا خیاطی رو خیلی خوب آموزش میده
باور کردنی نبود که توی اون دوسالی که کارگاه داشتم ، هییییچ روزش بیکار نبودم !صبح دوتا و عصر هم دوتا کلاس داشتمهم خصوصی هم گروهی کلی از خیاطی های قدیمی شهر میومدن پیشم و میگفتن تعریفت رو شنیدیم و میخوایم بدون الگوی تو رو یاد بگیریم 🥹
یادش بخیر ...از ۸ صبح کار میکردم تا ۹ شب خونه زندگی هم بودو من به شدددددددت خسته میشدم 🥲
نه تفریحی داشتیم نه استراحتیو تمام تایم من و علی توی خونه و سرکار میگذشت ...
بعد از مدتی پول جمع کردیم و یه موتور خریدیم🥹 و نمیدونید که چه عشششقی میکردیم
خلاصه جونم براتون بگه که دو سال من کارگاه رو داشتم با کلی هنرجو و حسابی رو دور افتاده بودم که یهو کرونا شد !!!!وای !شرایط علی آقای قصه جوری بود که هیچجوره نباید مریض میشد حتی سرماخوردگی ساده !و ما ترس تمام وجودمون رو گرفت پس خونه نشین شدیم و تا مدتی سر کار نرفتیم ...
یکم که آب و تاب کرونا خوابید و عادی شد ، دوباره کلاسا رو از سر گرفتم با ماسک و دستکش ! ولی نمیشد ! ترس داشتم ! تمام ترسم بخاطر علی بود ...
کارگاه کوچیک بود و شلوغ میشد پس هر لحظه ممکن بود بیماری منتقل شه ...
پس تصمیمم رو گرفتم !گفتم کارگاه رو جمع میکنم و تحویل میدم ...🥲
ادامه دارد ...اگه داستانمُ دوس دارید، ریکشن نشون بدید بدونم هستید و میخونید
۲.۶K
۱۱:۰۸
سلام قشنگااا
بریم سراغ ادامه ی داستانمون 
خب جونم براتون بگه که من تصمیم گرفتم بخاطر کرونا ، کارگاه رو ببندم !دقیقا توی اوج پیشرفتمتوی اوج شناخته شدنم ولی سلامتی خودم و همسرم از همه چی واجب تر بود ...کلاس ها رو لغو کردم ولی هنوز کارگاه رو تحویل نداده بودم ...همینطور که از سر بیکاری توی اینستاگرام میگشتم ، یه پیج پیدا کردم به اسم آسو صالحی که بصورت رایگان اموزش میداد که چجوری پیجت رو رشد بدی !جرقه تو ذهنم خورد !دفتر و خودکارم رو اوردم و رفتم از اول پیجش شروع کردمپستاشو یکی یکی میدیدم و نکته برداری میکردم و اینجوری شد که تصمیم گرفتم منم شروع کنم به بالا اوردن پیجم !
چرخ قدیمیم تو اتاق بود با اون شروع کردم اموزش رایگان ضبط کردم !قدیمی های پیج یادشونه
میخواستم نشون بدم که با امکانات کم هم میشه کار کرد ...پایه دوربین که نداشتم ! علی بنده خدا ظهر که از سر کار میومد ناهار میخورد و گوشی میگرفت دستش ، بالای سر من فیلم میگرفت ...چند مدت اینجوری گذشت و با همون اموزش های رایگانِ ساده و خودمونی ، روزانه کلی فالور میگرفتم 🥹دلم گرم شد علی رفت پایه دوربین برام خرید 🥲و من بصورت جدی پیج رو ادامه دادم ...فالورا بهم میگفتن دوره ی مجازی برامون بزار !عه ! بلد نبودم که !چجوری ضبط کنم ؟ چجوری ادیت کنم ؟وای اصن نمیتونم !
یه پیج اموزش خیاطی دیده بودم تو اینستاگرام که دوره میفروخت ! با الگو ...دوره ی نازکدوزش ۴۰۰ تومن بود گفتم اینو بخرم ببینم چجوری یاد میده زاویه دوربین و وضعیت اموزش رو ببینم که چطوره اصن ...خلاصه دوره ش رو خریدم و چندتا کلیپ اول رو دیدم اصصصصلا یه وضعی بود توی خونه رو زمین با حضور هنرجوهای حضوریش ، اموزش ها رو هم ضبط کرده بود داده بود بیرون
خوشم نیومد ولی تو دستم اومد که من چیکار کنم که اینجوری نباشم 
استارت زدم !همون لیست دوره نازکدوز بدون الگو حضوری رو انتخاب کردم برای ضبط !هم توی کارگاه و هم توی خونه ضبط رو انجام دادم و توی پیج ثبت نام زدم !
و باور کردنی نبود حجم استقبال و درامدی که توی یه روز به دست اوردم 🥲
انگار خدا برام خواسته بود !
به جرات میگم اون زمان ، جزو اولین مربی هایی بودم که متد بدون الگو رو مجازی اموزش میداد ! اونم با همچین لیست پر و پیمونی ...اونموقع همه فقط با الگو رو قبول داشتن و هیچکس باورش نمیشد که بتونه بدون الگو به سادگی لباس بدوزه !
اما من اومدم و گفتم میشه !همین اول بودنه باعث شد جذب خیلی خوبی داشته باشم برای دوره ی نازکدوزم !خیلیا از الگوهای سخت ، خسته شده بودن و حتی دلزده از خیاطی ! ولی اومدم گفتم بابا ، خیاطی خیییلی آسونه ! باور کنید به راحتی میتونید لباس بدوزید 🥲
این شد که اولین دوره ی مجازی من با استقبال خیلی زیادی رو به رو شد 🥹
و همین شد انگیزه ی من برای ادامه دادن ...
کارگاه رو کامل تحویل دادم و وسایلم رو اوردم توی یه اتاق شیش متری توی خونه ی اجاره ای ...
و بطور اساسی روی پیج و دوره های مجازی تمرکز کردم ...
وقتی هنرجوها یکی یکی رضایت و نمونه دوخت برام میفرستادن و استوری میکردم ، همه دهنشون باز میموند
که واقعا اینا بدون الگو دوخته شدن ؟؟؟
همین شد که خیلی ها دوره نازکدوز منو شرکت کردن ، پیج زدن ، مربی شدن و اومدن گفتن اولین مربیِ بدون الگو هستیم
ما هم گفتیم باشه شما درست میگین 
اینکه با همون دوره نازکدوزِ بدون الگو ، درصد بسیار زیادی از هنرجوهام مزون زدن ، کارگاه زدن ، به درامد رسیدن یا حتی مربی شدن ، واقعا باعث افتخار و سربلندی من بوده و هست ...
خلاصه کرونا باعث شد که من از حضوری به مجازی ، نقل مکان کنم
و همین پل پیشرفتی شد برای من !
ترم یک نازکدوز رو برگزار کردم بچه ها گفتن ترم دو میخوایمبرگزار کردمگفتن دوره کودک میخوایمو همین تقاضا ها باعث شد که تلاش کنم دوره های مختلف رو برگزار کنم !
از اون روزی که کار و بارم مجازی شد ، حتی یک روز از اموزش دیدن دست نکشیدم !تمام گوگل و یوتیوب و پیج های اموزشی رو زیر و رو میکردم و اموزش میدیدم و بعد با هوش خودم ، با متد بدون الگوی خودم تلفیق میکردم و ساده سازی میکردم و ازمون و خطا میکردم !
حتی یکبار نگفتم من همه چی بلدم ! اتفاقا خودم رو قطره ای میدیدم توی یه دریای بی انتها و همیشه تلاش میکردم یاد بگیرم ...
خیاطی هنر بی حد و مرزیه ته نداره واقعاچون دنیای مد ، مدام در حال تغییره پس من بعنوان مربی ، باید هر روز خودمو اپدیت میکردم و اموزش میدیدم و کار میکردم ...
اونموقع اینستاگرام مثل الان شلوغ نبود !پیج های اموزش خیاطی خیلی کم بودنما همکارا با هم تعامل خوبی داشتیمو تعداد دوره های اموزشی هم زیاد نبود ...
پیجم پیشرفت خوبی داشت تا اینکه صاحب خونه اومد و گفت میخوام پول پیش و اجاره رو زیاد کنم و ما دیگه باید جابجا میشدیم ...
ادامه دارد ...
خب جونم براتون بگه که من تصمیم گرفتم بخاطر کرونا ، کارگاه رو ببندم !دقیقا توی اوج پیشرفتمتوی اوج شناخته شدنم ولی سلامتی خودم و همسرم از همه چی واجب تر بود ...کلاس ها رو لغو کردم ولی هنوز کارگاه رو تحویل نداده بودم ...همینطور که از سر بیکاری توی اینستاگرام میگشتم ، یه پیج پیدا کردم به اسم آسو صالحی که بصورت رایگان اموزش میداد که چجوری پیجت رو رشد بدی !جرقه تو ذهنم خورد !دفتر و خودکارم رو اوردم و رفتم از اول پیجش شروع کردمپستاشو یکی یکی میدیدم و نکته برداری میکردم و اینجوری شد که تصمیم گرفتم منم شروع کنم به بالا اوردن پیجم !
چرخ قدیمیم تو اتاق بود با اون شروع کردم اموزش رایگان ضبط کردم !قدیمی های پیج یادشونه
یه پیج اموزش خیاطی دیده بودم تو اینستاگرام که دوره میفروخت ! با الگو ...دوره ی نازکدوزش ۴۰۰ تومن بود گفتم اینو بخرم ببینم چجوری یاد میده زاویه دوربین و وضعیت اموزش رو ببینم که چطوره اصن ...خلاصه دوره ش رو خریدم و چندتا کلیپ اول رو دیدم اصصصصلا یه وضعی بود توی خونه رو زمین با حضور هنرجوهای حضوریش ، اموزش ها رو هم ضبط کرده بود داده بود بیرون
استارت زدم !همون لیست دوره نازکدوز بدون الگو حضوری رو انتخاب کردم برای ضبط !هم توی کارگاه و هم توی خونه ضبط رو انجام دادم و توی پیج ثبت نام زدم !
و باور کردنی نبود حجم استقبال و درامدی که توی یه روز به دست اوردم 🥲
انگار خدا برام خواسته بود !
به جرات میگم اون زمان ، جزو اولین مربی هایی بودم که متد بدون الگو رو مجازی اموزش میداد ! اونم با همچین لیست پر و پیمونی ...اونموقع همه فقط با الگو رو قبول داشتن و هیچکس باورش نمیشد که بتونه بدون الگو به سادگی لباس بدوزه !
اما من اومدم و گفتم میشه !همین اول بودنه باعث شد جذب خیلی خوبی داشته باشم برای دوره ی نازکدوزم !خیلیا از الگوهای سخت ، خسته شده بودن و حتی دلزده از خیاطی ! ولی اومدم گفتم بابا ، خیاطی خیییلی آسونه ! باور کنید به راحتی میتونید لباس بدوزید 🥲
این شد که اولین دوره ی مجازی من با استقبال خیلی زیادی رو به رو شد 🥹
و همین شد انگیزه ی من برای ادامه دادن ...
کارگاه رو کامل تحویل دادم و وسایلم رو اوردم توی یه اتاق شیش متری توی خونه ی اجاره ای ...
و بطور اساسی روی پیج و دوره های مجازی تمرکز کردم ...
وقتی هنرجوها یکی یکی رضایت و نمونه دوخت برام میفرستادن و استوری میکردم ، همه دهنشون باز میموند
همین شد که خیلی ها دوره نازکدوز منو شرکت کردن ، پیج زدن ، مربی شدن و اومدن گفتن اولین مربیِ بدون الگو هستیم
اینکه با همون دوره نازکدوزِ بدون الگو ، درصد بسیار زیادی از هنرجوهام مزون زدن ، کارگاه زدن ، به درامد رسیدن یا حتی مربی شدن ، واقعا باعث افتخار و سربلندی من بوده و هست ...
خلاصه کرونا باعث شد که من از حضوری به مجازی ، نقل مکان کنم
ترم یک نازکدوز رو برگزار کردم بچه ها گفتن ترم دو میخوایمبرگزار کردمگفتن دوره کودک میخوایمو همین تقاضا ها باعث شد که تلاش کنم دوره های مختلف رو برگزار کنم !
از اون روزی که کار و بارم مجازی شد ، حتی یک روز از اموزش دیدن دست نکشیدم !تمام گوگل و یوتیوب و پیج های اموزشی رو زیر و رو میکردم و اموزش میدیدم و بعد با هوش خودم ، با متد بدون الگوی خودم تلفیق میکردم و ساده سازی میکردم و ازمون و خطا میکردم !
حتی یکبار نگفتم من همه چی بلدم ! اتفاقا خودم رو قطره ای میدیدم توی یه دریای بی انتها و همیشه تلاش میکردم یاد بگیرم ...
خیاطی هنر بی حد و مرزیه ته نداره واقعاچون دنیای مد ، مدام در حال تغییره پس من بعنوان مربی ، باید هر روز خودمو اپدیت میکردم و اموزش میدیدم و کار میکردم ...
اونموقع اینستاگرام مثل الان شلوغ نبود !پیج های اموزش خیاطی خیلی کم بودنما همکارا با هم تعامل خوبی داشتیمو تعداد دوره های اموزشی هم زیاد نبود ...
پیجم پیشرفت خوبی داشت تا اینکه صاحب خونه اومد و گفت میخوام پول پیش و اجاره رو زیاد کنم و ما دیگه باید جابجا میشدیم ...
ادامه دارد ...
۱.۸K
۱۸:۲۰
راستی
امشب ، شب تولد منه
یعنی فردا ۱۳ مرداد ، وارد ۳۳ سالگی میشم
یه چیز بگم ؟باورم نمیشه ۳۳ سالم شده 🥲نمیدونمدرسته سن یه عدده ولی دوس ندارم سنم بالا بره
البته این سن جسمانی منه ! سنِ درونیم فکر کنم یه ۹۰ سالی باشه 
من از ۴ سالگی به بعدم رو کامل یادمه !همیشه شاید هر روز ، زندگیم مثه یه فیلم از جلو چشام میگذره تمام آنچه که توی تمام این سال ها بر من گذشت ...متاسفانه آدم به شدت فکریی هستم ( اُورتینک فکر کنم بهش میگن
) 
هیچی دیگه بیا غمگینش نکنیم
پستولدم مبارک 
همیشه تنها آرزوم سلامتی و عاقبت بخیریه 
مهری ثوامری
@mehrisavamerii
من از ۴ سالگی به بعدم رو کامل یادمه !همیشه شاید هر روز ، زندگیم مثه یه فیلم از جلو چشام میگذره تمام آنچه که توی تمام این سال ها بر من گذشت ...متاسفانه آدم به شدت فکریی هستم ( اُورتینک فکر کنم بهش میگن
هیچی دیگه بیا غمگینش نکنیم
🥳۸۶
۲.۶K
۱۸:۵۶
سلام قشنگا 🥹 حالتون چطوره
من از روز تولدم دیگه رفتم پیدام نشد 
حقیقتا انقددددرررر شلوغم که حد نداره ضبط و ادیت و عکاسی مدل های پایانی دوره ی فری سایز ...ضبط آموزش های رایگان برای پیج و چرخوندنش ...سر پا نگه داشتن کارگاه و دوندگی هاش و سفارشات مشتری هاخونه و زندگی و همسر داری و بچه داری که از همه سخت تره
و کلی دوندگی دیگه ...
خلاصه که حسابی سر خودمو گرم کردماز ساعت ۷ صبح که بیدار میشم دیگه نه میشینم نه میخوابم تا ۱۲ شب
یه امروزی تا الان خوابیدم کیف کردم
ولی باز بلند شدم گرفتار خونه داری 
خلاصه که خواهر اینجوریاست

ولی الان اومدم نشستم که ادامه ی داستانم رو براتون تعریف کنم و فکر میکنم دیگه آخرین قسمتش باشه 🥲
هستید ؟
مهری ثوامری
@mehrisavamerii
خلاصه که حسابی سر خودمو گرم کردماز ساعت ۷ صبح که بیدار میشم دیگه نه میشینم نه میخوابم تا ۱۲ شب
خلاصه که خواهر اینجوریاست
ولی الان اومدم نشستم که ادامه ی داستانم رو براتون تعریف کنم و فکر میکنم دیگه آخرین قسمتش باشه 🥲
هستید ؟
۱.۴K
۱۰:۵۵
خلاصه جونم براتون بگه که ما دو سال توی اون خونه ی اجاره ای زندگی کردیم و خیلی هم برکت داشت برامون اما سال سوم صاحب خونه اومد یه مبلغ زیادی رو کشید روی رهن و اجاره و ما دیدیم از پسش برنمیایم !همین شد که ما از شهر نقل مکان کردیم به روستا ...
چند سال پیش بابام توی روستا یه خونه برا خودشون ساخته بود و داده بود اجاره ...سال قبل ، دیگه خودشون رفته بودن داخلش و اینجوری شد که ما هم رفتیم همسایشون شدیم
با پول پیش خونه ی اولی و فروش موتورمون ، یه ماشین خریدیم 🥹اولین ماشینی که توی زندگی مشترک گرفتیم 🥹
خودمون بزرگ بود و دوتا اتاق داشت ( الانم داخلشیم
)اتاق کوچیکه رو کردم کارگاه و کارمو ادامه دادم ...
نمیدونم میدونید یا نه ولی وقتی کسب و کارت رو بصورت مجازی ادامه میدی و مثلاً پیج میزنی ، اون پیج میشه عین بچه ت ! که باید هررر روز مراقبش باشی و به رشدش کمک کنی !داشتن کسب و کار شخصی اصلا آسون نیست ، حالا اگه مجازی باشه دیگه بدتر
این سال ها برای رشد پیج و کسب و کارم ، از خواب و استراحت و گردش و خانوادم زدم تا بتونم پیشرفت کنم ...
بنظر من فعالیت یه آدم مجرد با یه آدم متاهل خیلی فرق میکنه ...
کسی که متاهل هست باید حواسش به هممممه چی باشه که بتونه همه چیز رو درکنار هم هندل کنه تا چیزی به هم نریزه ...و نمیدونید چقددددر سخته بینهایت سخته
خیلی وقتا از شدت کمردرد و گردن درد ، شب ها نمیتونستم بخوابم
خیلی وقتا کم میاوردم از ادامه دادن
خیلی وقتا میخواستم همه چیزو جمع کنم
اما وقتی برمیگشتم به عقب نگاه میکردم که این همه راه رو اومدم ، نمیتونستم پشت کنم به مسیر و تلاش هام و از همه مهمتر به کسایی که با هر موفقیت من ، از خودم بیشتر خوشحال میشدن ( خانوادم رو میگم ... )
من فقط دو سال کارگاه داشتم و حضوری آموزش دادم و بعد از اون همه چیز خلاصه شد توی یه اتاق ۶ متری و بعد ۱۲ متری !خودم بودم و خودمروزها میگذشت و از خونه بیرون نمیرفتم و فقط کار میکردم ...
سال ها گذشت و من دلم لک زد برای بیرون ...دلم لک زد برای آموزش های حضوریبرای هنرجو های حضوری و ارتباط گرفتن ...
از همه مهتر دیگه نمیشد به مجازی اکتفا کرد ! چون تا تقی به توقی میخورد همه چیز قطع میشد و تمام زحمت های ما دود هوا میشد ...پس باید تصمیمم رو میگرفتم !یا کج دار مریض با همین وضعیت نابسامان ، مجازی رو ادامه میدادم یا باید در کنارش یه پاایگاه حضوری هم برای خودم بنا میکردم !
اما مگه با این وضعیت اقتصادی ، بیرون زدن از خونه کار راحتی بود ؟!
از زمان جننگ ، روستای ما چون شلوغ شده بود ، همه چیز سر به فلک کشیده بود اجاره ها وحشتناک بالا رفته بودن ...
بهم میگفتن نکن ! الان وقتش نیست ! بزار ببینیم وضعیت چطور میشه ! اما من اگه فکری بیفته تو سرم و دلم بهم رضا بده ، هیچی جلو دارم نیست
پس این شد که افتادم دنبالشگشتم و گشتم و از هر بنگاه املاکی که بیرون میومدم ، به زمین و زمان فحش میدادم
ناامید ؟حقیقتا شدم !اما زود خودمو جمع و جور کردم و گفتم این چیزا به تو نیومده پاشو دوباره بگرد 
تا اینکه یه مغازه ی ۴۰ متری پیدا کردیم که موقعیت مکانی خوبی داشت و حس خوبی هم بهش داشتم !ارزون هم نبود ولی گفتم همینو میگیریم ...
اینبار تنها نبودم !خواهرمُ داشتم ! خواهری که پرورشش داده بودم برای خیاطی و دلم بهش گرم بود ...( البته اینم بگم من دوتا خواهر دارم که جونمم میدم بهشون و همییییشه و همه جا پشتم هستن )
چند روز قبل از اینکه قرارداد کارگاه رو ببندیم دوباره تنش بالا گرفت و من و معصومه ( خواهرم ) پر از استرس بودیم که چیکار کنیم ؟ ولش کنیم ؟ دست نگه داریم ؟
اما گفتیم نمیدونیم این وضعیت تا کی ادامه خواهد داشت و ما هم نمیتونیم دست رو دست بزاریم و بشینیم و کاری نکنیم !پسبلند شدیم ، بسم الله گفتیم و هر چی پس انداز داشتیم ، دادیم برای اجاره و تجهیز کارگاه جدید 🥲
دقیقا هفته ای که ما کارگاه رو باز کردیم و شروع به کار کردیم ، دوباره زدن !و ما دوباره با ترس و لرز و صداهای وحشتناک ، ادامه دادیم ...
الان نزدیک به دوماه از راه اندازی کارگاه جدید و بیرون زدن من از خونه ، میگذره !
درسته زحمتم چند برابر شده و بینهایت خسته میشم اما راضی و خوشحالم از این کار !
اینکه بلند شدم ، تصمیمی که قلبم میگفت رو گرفتم و نذاشتم کسی یا چیزی مانعم شه، خیلی راضیم ...
خلاصه که خواهر جان ، این بود خلاصه و چکیده ی ناچیزی ی داستان زندگیِ کاری من ...خیلی چیزا و درد دل ها رو نمیشه گفت !
نمیشه گفت که توی این مسیر چیا کشیدم از دست آدم های بخیل و حسود و تنگ نظر ...نمیشه گفت که چجوری خودمو سر پا نگه داشتم ...ولی شُکر هزاران بار شکر از اینکه خدا رو دارمچون هیچ دستی بالاتر از دستش نیست و تسلیم و راضیم به حکمت و رحمتش
چند سال پیش بابام توی روستا یه خونه برا خودشون ساخته بود و داده بود اجاره ...سال قبل ، دیگه خودشون رفته بودن داخلش و اینجوری شد که ما هم رفتیم همسایشون شدیم
با پول پیش خونه ی اولی و فروش موتورمون ، یه ماشین خریدیم 🥹اولین ماشینی که توی زندگی مشترک گرفتیم 🥹
خودمون بزرگ بود و دوتا اتاق داشت ( الانم داخلشیم
نمیدونم میدونید یا نه ولی وقتی کسب و کارت رو بصورت مجازی ادامه میدی و مثلاً پیج میزنی ، اون پیج میشه عین بچه ت ! که باید هررر روز مراقبش باشی و به رشدش کمک کنی !داشتن کسب و کار شخصی اصلا آسون نیست ، حالا اگه مجازی باشه دیگه بدتر
این سال ها برای رشد پیج و کسب و کارم ، از خواب و استراحت و گردش و خانوادم زدم تا بتونم پیشرفت کنم ...
بنظر من فعالیت یه آدم مجرد با یه آدم متاهل خیلی فرق میکنه ...
کسی که متاهل هست باید حواسش به هممممه چی باشه که بتونه همه چیز رو درکنار هم هندل کنه تا چیزی به هم نریزه ...و نمیدونید چقددددر سخته بینهایت سخته
خیلی وقتا از شدت کمردرد و گردن درد ، شب ها نمیتونستم بخوابم
خیلی وقتا کم میاوردم از ادامه دادن
خیلی وقتا میخواستم همه چیزو جمع کنم
اما وقتی برمیگشتم به عقب نگاه میکردم که این همه راه رو اومدم ، نمیتونستم پشت کنم به مسیر و تلاش هام و از همه مهمتر به کسایی که با هر موفقیت من ، از خودم بیشتر خوشحال میشدن ( خانوادم رو میگم ... )
من فقط دو سال کارگاه داشتم و حضوری آموزش دادم و بعد از اون همه چیز خلاصه شد توی یه اتاق ۶ متری و بعد ۱۲ متری !خودم بودم و خودمروزها میگذشت و از خونه بیرون نمیرفتم و فقط کار میکردم ...
سال ها گذشت و من دلم لک زد برای بیرون ...دلم لک زد برای آموزش های حضوریبرای هنرجو های حضوری و ارتباط گرفتن ...
از همه مهتر دیگه نمیشد به مجازی اکتفا کرد ! چون تا تقی به توقی میخورد همه چیز قطع میشد و تمام زحمت های ما دود هوا میشد ...پس باید تصمیمم رو میگرفتم !یا کج دار مریض با همین وضعیت نابسامان ، مجازی رو ادامه میدادم یا باید در کنارش یه پاایگاه حضوری هم برای خودم بنا میکردم !
اما مگه با این وضعیت اقتصادی ، بیرون زدن از خونه کار راحتی بود ؟!
از زمان جننگ ، روستای ما چون شلوغ شده بود ، همه چیز سر به فلک کشیده بود اجاره ها وحشتناک بالا رفته بودن ...
بهم میگفتن نکن ! الان وقتش نیست ! بزار ببینیم وضعیت چطور میشه ! اما من اگه فکری بیفته تو سرم و دلم بهم رضا بده ، هیچی جلو دارم نیست
پس این شد که افتادم دنبالشگشتم و گشتم و از هر بنگاه املاکی که بیرون میومدم ، به زمین و زمان فحش میدادم
تا اینکه یه مغازه ی ۴۰ متری پیدا کردیم که موقعیت مکانی خوبی داشت و حس خوبی هم بهش داشتم !ارزون هم نبود ولی گفتم همینو میگیریم ...
اینبار تنها نبودم !خواهرمُ داشتم ! خواهری که پرورشش داده بودم برای خیاطی و دلم بهش گرم بود ...( البته اینم بگم من دوتا خواهر دارم که جونمم میدم بهشون و همییییشه و همه جا پشتم هستن )
چند روز قبل از اینکه قرارداد کارگاه رو ببندیم دوباره تنش بالا گرفت و من و معصومه ( خواهرم ) پر از استرس بودیم که چیکار کنیم ؟ ولش کنیم ؟ دست نگه داریم ؟
اما گفتیم نمیدونیم این وضعیت تا کی ادامه خواهد داشت و ما هم نمیتونیم دست رو دست بزاریم و بشینیم و کاری نکنیم !پسبلند شدیم ، بسم الله گفتیم و هر چی پس انداز داشتیم ، دادیم برای اجاره و تجهیز کارگاه جدید 🥲
دقیقا هفته ای که ما کارگاه رو باز کردیم و شروع به کار کردیم ، دوباره زدن !و ما دوباره با ترس و لرز و صداهای وحشتناک ، ادامه دادیم ...
الان نزدیک به دوماه از راه اندازی کارگاه جدید و بیرون زدن من از خونه ، میگذره !
درسته زحمتم چند برابر شده و بینهایت خسته میشم اما راضی و خوشحالم از این کار !
اینکه بلند شدم ، تصمیمی که قلبم میگفت رو گرفتم و نذاشتم کسی یا چیزی مانعم شه، خیلی راضیم ...
خلاصه که خواهر جان ، این بود خلاصه و چکیده ی ناچیزی ی داستان زندگیِ کاری من ...خیلی چیزا و درد دل ها رو نمیشه گفت !
نمیشه گفت که توی این مسیر چیا کشیدم از دست آدم های بخیل و حسود و تنگ نظر ...نمیشه گفت که چجوری خودمو سر پا نگه داشتم ...ولی شُکر هزاران بار شکر از اینکه خدا رو دارمچون هیچ دستی بالاتر از دستش نیست و تسلیم و راضیم به حکمت و رحمتش
۱.۵K
۱۲:۰۶
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست 
دوس داشتید داستانمُ ؟اگه چیزی بود بهم بگید
مهری ثوامری
@mehrisavamerii
دوس داشتید داستانمُ ؟اگه چیزی بود بهم بگید
۲.۵K
۱۲:۰۷