چرا کمالگرایی، قاتلِ خاموشِ صمیمیت است؟
تحلیلی سیستمی بر آموزههای تئوری انتخاب و کتاب «ازدواج بدون شکست»
بسیاری از ما با یک «توهمِ مقدس» وارد رابطه میشویم:
این باور که عشق، تواناییِ تغییر دادنِ دیگری است.
ما با ابزارهای نقد، سرزنش و کمالگرایی، به جنگِ تفاوتهای شریک زندگیمان میرویم و نامِ این ویرانگری را «تلاش برای بهبود رابطه» میگذاریم.
اما حقیقت در آزمایشگاههای روانشناسیِ تحلیلی و علوم اعصاب، چیز دیگری را نشان میدهد.
۱. جنگِ بیولوژیک در اتاق خواب:
دکتر علی صاحبی در تبیین تئوری انتخاب (Choice Theory) به ما میآموزد که مغز انسان بهگونهای طراحی شده که در برابر «کنترل بیرونی»، بلافاصله آرایشِ دفاعی میگیرد.
هر بار که شما با لحنی کمالگرایانه از همسرتان میخواهید «بهتر» باشد، در واقع در حال ارسال سیگنالِ «تهدید» به آمیگدالِ او هستید.
در این لحظه، سیناپسهای صمیمیت قطع میشوند و سیستمِ «جنگ یا گریز» فعال میگردد.
شما برای اصلاحِ یک رفتار میجنگید، اما در واقع در حالِ تخریبِ زیرساختِ امنیتِ عاطفی هستید.
۲. دنیای مطلوب؛ حریمی که با اجبار فرو میریزد:
هر یک از ما دارای یک «دنیای مطلوب» (Quality World) منحصربهفرد هستیم؛ آلبومی ذهنی از آدمها، باورها و ارزشهایی که به ما احساسِ ارزشمندی میدهند.
فاجعه زمانی رخ میدهد که یکی از زوجین سعی میکند با ابزارِ «اجبار»، خودش را به زور در صدرِ این آلبوم جای دهد یا تصاویرِ دیگر را پاک کند.
کمالگراییِ سمی به ما میگوید: «اگر او مرا دوست دارد، باید طبقِ نقشه من تغییر کند». اما تئوری انتخاب پاسخی گزنده دارد: «عشق، فضایِ پذیرشِ واقعیتِ دیگری است، نه بسترِ بازسازیِ او طبقِ ایدهآلهای ما.»
۳. هفت عادتِ مخرب؛ تیشهای بر ریشه پیوند:
ما به بهانه خیرخواهی، از عاداتی استفاده میکنیم که گلسر آنها را «مهلک» مینامد:
برای یک شخصیتِ کمالگرایِ آکادمیک، نقد کردن شاید یک ابزارِ اصلاحی به نظر برسد، اما در دنیایِ رابطه، نقد کردن یعنی فرو کردنِ خنجر در قلبِ اعتماد.
صمیمیت نه در سایهی «حق با من است»های بیپایان، بلکه در فضایِ «عادتهای پیونددهنده» نظیر
🫀حمایت، اعتماد،صداقت تشویق و گوش دادنِ فعال جوانه میزند
نقطه نهایی؛ انتخابی برای تمام عمر:
ازدواج بدون شکست، هنرِ دست کشیدن از «پلیسِ رفتاریِ دیگری بودن» است.
کمالگراییِ واقعی آنجاست که ما چنان بر خود مسلط شویم که نیاز به کنترلِ دیگری را در خود بُکشیم.
بحرانهای بزرگِ زناشویی زمانی فروکش میکنند که یکی از طرفین شجاعتِ این را داشته باشد که بگوید: «من دست از تغییر دادنِ تو برداشتم؛ من برای صمیمیت، به آزادیِ تو احترام میگذارم.»
حقیقتِ میخکوبکننده این است:
شما یا میتوانید «حق با شما باشد» و در قلهی کمالگراییِ خود تنها بمانید، و یا میتوانید «رابطه داشته باشید».
داشتنِ هر دو با هم، از نظرِ ساختارِ روانشناختی، محالِ مطلق است.
---
#علوم_اعصاب_رابطه #تئوری_انتخاب #دکتر_علی_صاحبی #ازدواج_بدون_شکست #منتور_در_بحران #تحلیل_رفتار #روانشناسی_بالینی
@mentor_dar_bohran
@AdminT_5359
---*راههای ارتباطی
@Elham_h_rahimi*
۱.۸K
۱۳:۴۳
«ساعت، عقربههایش را به رخِ سفرِ کاریام میکشید، وبه سمت پروازم میدویدند تمام فکرم بر این بود که با این حجم کار به موقع به فرودگاه میرسم یا نه .
آن روز کار را تعطیل کرده بودم تا به کارهای عقب افتاده دیگرم برسم .
که از مرکز تماس گرفتند وگفتند یک موضوع اورژانسی برای یکی از دوستان مراجعینم بوجود آمده که نیازمند جلسه فوری تا چند ساعت دیگر هستند.
گفتم بماند برای شنبه به قید حیات
اما یک جمله از منشی، زمان را برایم متوقف کرد: "
۱۰ روز مانده به عروسیشان، اما هفته آینده به فکر طلاقاند."
این دیگر یک کیسِ معمولی نبود؛ یک «کیس اخلاقی» بود.
شناسنامههایی که قرار بود هفتهی بعد میزبانِ سرخوشیِ پیوند باشند، حالا لبِ مرزِ سیاهیِ طلاق قبل از آزمون وخطای شروع زندگی مشترک ایستاده بودند.
سفرم را به حاشیه راندم؛ چون ستونهای یک خانواده در حالِ لرزیدن بود.
تا رسیدم به اتاقم ؛و کیفم که بین زمین و هوا بود که روی میز گذاشته شود.
هزمان هم در اتاقم با اولین ضربه قبل از بفرماییدباز شد
طوفانِ برآشفتهشان چهارچوب درِ اتاقم را لرزاند.
خانم جوان ظریف اندامی که تمامِ ظرافتِ زنانهاش زیرِ تودهای از خشم گم شده بود ؛با چهره برافروخته و دستمال کاغذای که در مشت گره کرده اش مچاله و خیس شده بود روی مبل راحتی بی حرف ولو شد.
آقا بی آنکه نگاهی به من بیندازد،کتش را روی مبل انداخت و به سمت پنجره اتاق رفت و آن را تا انتها باز کرد وبا دست هایی که چهارچوب را می فشرد،خیره شد به بیرون.انگار اتاق برای آن حجم از خشم اکسیژن نداشت.
اتاق، در ثانیه، از «اکسیژن» تهی شد.
معلومبود قبل ورود به اتاق در راه یک دعوا مفصل ناتمام داشتند که ترکشهایش داشت
به داخل اتاق هم سرایت میکرد.
خانم بی مقدمه،گفت طبق معمول همان اخلاق و رفتار همیشگی را داری و تغییر هم نمیکنی
به جای اینکه بنشینی مشکل را بشنوی و حل کنی،صورت مسئله را فقط پاک میکنی دیگر توان ادامه دادن با این رفتار را ندارم.
آقا همان طور که پشتش به ما بود،با صدایی که از عصبانیت میلرزید گفت:"بابا من هم برای حفظ زندگی مون میگم .....کلا همه چی کنسل،کنسل
۲۰ دقیقه تمام، من شاهدِ یک «آنتروپیِ رفتاری» بودم؛ یک پینگپنگِ ویرانگر که در آن کلمات، نه برای ارتباط، که برای انتحار شلیک میشدند.
جملاتِ نامفهوم، فریادهای بریده و رفتارهای واکنشیِ محض.
در «اپیژنتیکِ» اضطراب، بدن آنها در وضعیتِ «جنگ یا گریز» قفل شده بود؛ آنها دیگر «فکر» نمیکردند، آنها فقط «واکنش» میدادند.
صلابتِ اتاق درمان ایجاب میکرد که نبضِ این آشوب را بگیرم.
دکمهی اینترکام را فشردم. صدایم، قاطعیتِ جراحی را داشت که میخواست جلوی خونریزی را بگیرد:
"۳لیوان آب یخ خواستم و تمام."
باید میفهمیدم این حجم از ویرانی، از کدام بذرِ رفتاری آب میخورد.
آیا این یک بنبستِ واقعی بود یا فقط یک «کدِ مخرب» در سیستمِ مهندسیِ رابطهشان؟ من پروازم را شاید از دست میدادم ولی آمدم شاید بتوانم تا جلوی کنسل شدنِ یک زندگی را بگیرم...»
«سکوتم را شکستم. رو به آقا گفتم: "بیست دقیقه است دارید پینگپنگ بازی میکنید و من هنوز نمیدانم مسئله چیست!
چه داستانی اینقدر بزرگ است که ۱۰ روز مانده به عروسی، شما را به اینجا کشانده؟"
آقا با کلافگی برگشت و شروع کرد به شمردن: بهترین مزون ترکیه برای لباس عروس، تاجِ خاص، کفشهای دست دوز سفارشی، حتی لباسِ راحتِ آخرِ شب.
از فلان صنفِ گلآرایی، فلان منوی غذا..."
لیستی را قطار کرد که برای سال ۱۴۰۱؛یک رقمِ نجومی و بهتآور بود.
دختر جوان با صدایی که هنوز لرز داشت پرید وسط: "مگر من خواستم؟ مگر من گفتم اینطور باشد؟"
آقا با بی رمقی گفت: "نه تو نگفتی، ولی من بد کردم؟ من اشتباه کردم که میخواستم برایت بهترینها را فراهم کنم؟
مدل زندگی ما این است، همیشه همین بوده، از این به بعد هم همین است!"
ما اولین و آخرین ؛عروس و داماد فامیل با این دیزاین عروسی نیستیم
خانم با بغض گفت: "من قدرنشناسی کردم؟ من محبت تو و خانوادهات را ندیدم؟"
یک لحظه در ذهنم جرقهای زد:
اختلاف طبقاتی؟
آیا این همان شکافی بود که داشت زندگیشان را میبلعید؟
اما نگاهِ حرفهایام فوراً ترمز زد. نه! هر دو تحصیلکرده، هر دو با اصالت و از نظر شخصیتی بهشدت پخته بودند. شباهتهایشان آنقدر زیاد بود که این تفاوتهای مالی نباید چنین طوفانی به پا میکرد.
گیجکننده بود. انگار هرچه بیشتر توضیح میدادند، واقعیت در مهِ بیشتری فرو میرفت.
رو به هردویشان کردم؛ با لحنی که هم قاطعیت داشت و هم آنها را به چالش میکشید، گفتم: "ببخشید، اما هرچی جلوتر میرویم، من دارم گیجتر میشوم! بیایید با هم رو راست باشیم..
ادامه دارد
به نظرتون چه مشکلی داشت زندگی مشترک این زوج را تهدید میکرد
منتظر نظرات شما در آیدی زیر هستم.
@Elham_h_rahimi*
۱.۲K
۲۰:۵۰
*روایت اتاق درمان قسمت دوم
: «فراتر از یک گره؛ وقتی نمادها فریاد میزنند»
« کُدی به نامِ کروات»
«وقتی خواستم پردهها را کنار بزنند و واضح حرف بزنند، انتظارِ یک فاجعهی بزرگ را داشتم؛
یک خیانت، یک دروغِ ریشهدار، یا یک نبردِ میانِ سنت و مدرنیته.
اما کلماتی که از دهانِ خانم خارج شد، برای لحظهای مرا در بهتِ مطلق فرو برد... در مَنگیِ محض.
خانم گفت: "ما برای روزِ جشن، دو مراسم داریم؛ ظهر یک عقدِ آریایی در جمعِ دوستانه، و عصر، یک عقدِ رسمی با حضورِبزرگترهای فامیل.
تمامِ جنجالِ ما سرِ یک چیز است: من میگویم آقا باید برای عقدِ آریایی «پاپیون» بزند و برای عقدِ رسمی «کراوات»."
نگاهم ناخودآگاه به سمتِ آقا چرخید. با لحنی مسخره و طلبکارانه گفت: "من صد سالِ سیاه کراوات نمیزنم! از
اول تا آخرِ مجلس یا با پاپیون هستم، یا کلاً هیچکدام!"
دختر فریاد زد: "خسته شدهام! همیشه همین است. تا به مشکلی میخوریم، میگوید یا حرفِ من، یا کلاً بازی کات!
حالا هم میگوید یا عروسی به روشِ من، یا اصلاً عروسی نمیگیریم!"
احساس میکردم دارم یک کمدیِ سیاه را تماشا میکنم. ده روز مانده به پیوند، آنها حاضر بودند تمامِ شکوهِ آن لباسهای برند و گلآراییهای خاص را فدایِ چند سانت پارچه دورِ گردن کنند.
برای آنها، این «کراوات» دیگر یک تکه لباس نبود؛ یک «سنگر» بود برای به زانو درآوردنِ دیگری.
«وقتی خانم از جزئیاتِ اختلاف گفت، برای لحظهای شوکه شدم.
تمامِ آن جنجال، آن خشمِ فروخورده و آن تهدید به جدایی، در دو کلمه خلاصه میشد: پاپیون یا کراوات.
خانم میگفت برای عقد آریایی پاپیون الزامی است و برای عقد رسمی کراوات.
آقا اما با لجاجتی تمامعیار فریاد میزد: "من صد سالِ سیاه کراوات نمیزنم؛ یا پاپیون، یا هیچکدام
اعتراف میکنم برای یک لحظه در ذهنم قضاوتشان کردم.
با خودم گفتم: "واقعاً؟ تمامِ این آشوب سرِ این مسئلهی پیشپافتاده است؟"
انگار روبروی دو کودک نشسته بودم که سرِ رنگِ یک توپ میجنگند.
اما بلافاصله به خودم نهیب زدم.
به عنوان یک درمانگر، حق نداشتم رنجِ آنها را "کوچک" ببینم.
اگر این مسئله آنها را به اینجا کشانده بود، پس ریشههایش بسیار عمیقتر از کدهایِ پوشش بود.
پرسیدم: "شما مشاوره پیش از ازدواج نرفتهاید؟"
نگاهی سنگین به من انداختند.
انگار سوالم را توهین به درکشان دیدند. گفتند: "همه تستها را دادهایم، اما در شرایطِ سخت، انگار زبانِ هم را نمیفهمیم."
حق با آنها بود.
هنرِ زندگی درکِ همین تفاوتهاست.
اما وقتی خواستم به سمتِ راهِحل بروم، خانم جملهای گفت که تمامِ فضای اتاق را عوض کرد و حرفهایگریِ نهفته در کلامش، لرزه بر تنم انداخت. او گفت:دیگر بحث سرِ کراوات و پاپیون نیست. بحث سرِ امنیتِ من در ازدواج است.
چطور میتوانم به مردی تکیه کنم که برای حل نکردنِ یک تفاوتِ ساده، از اهرمِ تخریب استفاده میکند؟
او بیش از یک میلیارد خرجِ این مراسم کرده، اما حالا به راحتی میگوید: 'کنسل! همهچیز را حذف میکنم.'
کسی که امروز برای یک لجبازی، کلِ ساختههایمان را آوار میکند، فردا در طوفانهای واقعیِ زندگی، چطور میخواهد حامی و پناهِ من باشد؟
دردِ من این است که ما بلد نیستیم 'مسئله' حل کنیم، فقط بلدیم 'صورتمسئله' را پاک کنیم.
رو به هر دو کردم.
صلابتِ صدایم باید به آنها میفهماند که حالا وقتِ شنیدن است، نه شلیکِ کلمات.
گفتم:
«قبل از اینکه وارد مسیر حل شویم، بگذارید آنچه را که تا این لحظه از شما دریافت کردهام، روی میز بگذارم.
ما با دو تصویرِ کاملاً متناقض روبرو هستیم: از یک سو، یک ویترینِ بسیار مجلل، پرهزینه و با جزئیاتِ دقیق (از مزون ترکیه تا اکسسوریهای خاص) که نشاندهندهی اشتیاقِ هر دوی شما برای ساختنِ یک "تصویرِ ایدهآل" از زندگی است.
اما از سوی دیگر، در لایهی زیرین، با یک شکافِ عمیق در "امنیتِ روانی" روبرو هستیم.
مسئلهی پاپیون و کراوات، برای من فقط یک انتخابِ پوشش نبود؛ بلکه کُدی بود که نشان داد شما در "ماندن در مسئله" دچار لرزش هستید.
خانم، شما نگرانِ این هستید که در پسِ این جلال و جبروت، مردی را انتخاب کرده باشید که در بزنگاههای سخت، به جای ایستادن و حل کردن، "دکمهی خروج" را میزند و همهچیز را با هم تخریب میکند.
و آقا، شما در فشارِ این انتظارات و کدها، تنها راهِ حفظِ عاملیتِ خود را در "انکار و کنسل کردن" میبینید.
شما هر دو در یک "الگویِ رفتاریِ بنبست" گیر کردهاید: یکی با ترس از بیحامی ماندن حمله میکند و دیگری با تهدید به حذف، دفاع میکند.
بعد از این خلاصه، بلافاصله واردِ فازِ اجرایی شدم. در رفتاردرمانی، ما با «چراها» کاری نداریم، ما با «چطورها» مواجه میشویم.
به آقا گفتم: «بیایید روی رفتارِ "کنسل کردن" متمرکز شویم.
آیدی کانال برای دنباله داستان
http://ble.ir/mentor_dar_bohran
آیدی ارتباط
@Elham_h_rahimi*
: «فراتر از یک گره؛ وقتی نمادها فریاد میزنند»
« کُدی به نامِ کروات»
«وقتی خواستم پردهها را کنار بزنند و واضح حرف بزنند، انتظارِ یک فاجعهی بزرگ را داشتم؛
یک خیانت، یک دروغِ ریشهدار، یا یک نبردِ میانِ سنت و مدرنیته.
اما کلماتی که از دهانِ خانم خارج شد، برای لحظهای مرا در بهتِ مطلق فرو برد... در مَنگیِ محض.
خانم گفت: "ما برای روزِ جشن، دو مراسم داریم؛ ظهر یک عقدِ آریایی در جمعِ دوستانه، و عصر، یک عقدِ رسمی با حضورِبزرگترهای فامیل.
تمامِ جنجالِ ما سرِ یک چیز است: من میگویم آقا باید برای عقدِ آریایی «پاپیون» بزند و برای عقدِ رسمی «کراوات»."
نگاهم ناخودآگاه به سمتِ آقا چرخید. با لحنی مسخره و طلبکارانه گفت: "من صد سالِ سیاه کراوات نمیزنم! از
اول تا آخرِ مجلس یا با پاپیون هستم، یا کلاً هیچکدام!"
دختر فریاد زد: "خسته شدهام! همیشه همین است. تا به مشکلی میخوریم، میگوید یا حرفِ من، یا کلاً بازی کات!
حالا هم میگوید یا عروسی به روشِ من، یا اصلاً عروسی نمیگیریم!"
احساس میکردم دارم یک کمدیِ سیاه را تماشا میکنم. ده روز مانده به پیوند، آنها حاضر بودند تمامِ شکوهِ آن لباسهای برند و گلآراییهای خاص را فدایِ چند سانت پارچه دورِ گردن کنند.
برای آنها، این «کراوات» دیگر یک تکه لباس نبود؛ یک «سنگر» بود برای به زانو درآوردنِ دیگری.
«وقتی خانم از جزئیاتِ اختلاف گفت، برای لحظهای شوکه شدم.
تمامِ آن جنجال، آن خشمِ فروخورده و آن تهدید به جدایی، در دو کلمه خلاصه میشد: پاپیون یا کراوات.
خانم میگفت برای عقد آریایی پاپیون الزامی است و برای عقد رسمی کراوات.
آقا اما با لجاجتی تمامعیار فریاد میزد: "من صد سالِ سیاه کراوات نمیزنم؛ یا پاپیون، یا هیچکدام
اعتراف میکنم برای یک لحظه در ذهنم قضاوتشان کردم.
با خودم گفتم: "واقعاً؟ تمامِ این آشوب سرِ این مسئلهی پیشپافتاده است؟"
انگار روبروی دو کودک نشسته بودم که سرِ رنگِ یک توپ میجنگند.
اما بلافاصله به خودم نهیب زدم.
به عنوان یک درمانگر، حق نداشتم رنجِ آنها را "کوچک" ببینم.
اگر این مسئله آنها را به اینجا کشانده بود، پس ریشههایش بسیار عمیقتر از کدهایِ پوشش بود.
پرسیدم: "شما مشاوره پیش از ازدواج نرفتهاید؟"
نگاهی سنگین به من انداختند.
انگار سوالم را توهین به درکشان دیدند. گفتند: "همه تستها را دادهایم، اما در شرایطِ سخت، انگار زبانِ هم را نمیفهمیم."
حق با آنها بود.
هنرِ زندگی درکِ همین تفاوتهاست.
اما وقتی خواستم به سمتِ راهِحل بروم، خانم جملهای گفت که تمامِ فضای اتاق را عوض کرد و حرفهایگریِ نهفته در کلامش، لرزه بر تنم انداخت. او گفت:دیگر بحث سرِ کراوات و پاپیون نیست. بحث سرِ امنیتِ من در ازدواج است.
چطور میتوانم به مردی تکیه کنم که برای حل نکردنِ یک تفاوتِ ساده، از اهرمِ تخریب استفاده میکند؟
او بیش از یک میلیارد خرجِ این مراسم کرده، اما حالا به راحتی میگوید: 'کنسل! همهچیز را حذف میکنم.'
کسی که امروز برای یک لجبازی، کلِ ساختههایمان را آوار میکند، فردا در طوفانهای واقعیِ زندگی، چطور میخواهد حامی و پناهِ من باشد؟
دردِ من این است که ما بلد نیستیم 'مسئله' حل کنیم، فقط بلدیم 'صورتمسئله' را پاک کنیم.
رو به هر دو کردم.
صلابتِ صدایم باید به آنها میفهماند که حالا وقتِ شنیدن است، نه شلیکِ کلمات.
گفتم:
«قبل از اینکه وارد مسیر حل شویم، بگذارید آنچه را که تا این لحظه از شما دریافت کردهام، روی میز بگذارم.
ما با دو تصویرِ کاملاً متناقض روبرو هستیم: از یک سو، یک ویترینِ بسیار مجلل، پرهزینه و با جزئیاتِ دقیق (از مزون ترکیه تا اکسسوریهای خاص) که نشاندهندهی اشتیاقِ هر دوی شما برای ساختنِ یک "تصویرِ ایدهآل" از زندگی است.
اما از سوی دیگر، در لایهی زیرین، با یک شکافِ عمیق در "امنیتِ روانی" روبرو هستیم.
مسئلهی پاپیون و کراوات، برای من فقط یک انتخابِ پوشش نبود؛ بلکه کُدی بود که نشان داد شما در "ماندن در مسئله" دچار لرزش هستید.
خانم، شما نگرانِ این هستید که در پسِ این جلال و جبروت، مردی را انتخاب کرده باشید که در بزنگاههای سخت، به جای ایستادن و حل کردن، "دکمهی خروج" را میزند و همهچیز را با هم تخریب میکند.
و آقا، شما در فشارِ این انتظارات و کدها، تنها راهِ حفظِ عاملیتِ خود را در "انکار و کنسل کردن" میبینید.
شما هر دو در یک "الگویِ رفتاریِ بنبست" گیر کردهاید: یکی با ترس از بیحامی ماندن حمله میکند و دیگری با تهدید به حذف، دفاع میکند.
بعد از این خلاصه، بلافاصله واردِ فازِ اجرایی شدم. در رفتاردرمانی، ما با «چراها» کاری نداریم، ما با «چطورها» مواجه میشویم.
به آقا گفتم: «بیایید روی رفتارِ "کنسل کردن" متمرکز شویم.
آیدی کانال برای دنباله داستان
http://ble.ir/mentor_dar_bohran
آیدی ارتباط
@Elham_h_rahimi*
۱.۶K
۹:۴۰
*قسمت سوم
سپس به خانم گفتم: «و شما، وقتی این تهدید را میشنوید، به جای تمرکز بر حلِ تفاوت، بر "عدمِ غنایِ شخصیتیِ"همسرتان در آینده متمرکز میشوید که این خود، فشار تهدید را بر ایشان دوچندان میکند.»
تکنیکِ اجرایی:
«ما ده روز فرصت داریم.
در این ده روز، ما به دنبالِ تغییرِ شخصیتِ شما نیستیم؛ ما به دنبالِ "اصلاحِ زنجیرهی رفتار" هستیم.
۱. تعریفِ دقیقِ مسئله:
مسئله نه کراوات است و نه لجبازی؛ مسئله "احساسِ قدرت" در آقا و "احساسِ امنیت" در خانم است.
۲. قراردادِ رفتاری (Behavioral Contract):
امروز از اینجا بیرون نمیروید مگر اینکه تمرینِ "توقفِ تهدید" را بپذیرید.
در رفتاردرمانی، اولین قدم، حذفِ رفتارهایِ مخرب است؛ یعنی "ممنوعیتِ استفاده از کلمهی کنسل".»
«ما ده روز تا مراسمِ شما فرصت داریم. البته اگر تصمیم قطعی دارید با کمک یک مشاوره
زنجیره رفتاری معیوب خود را کنار بگذارید.
در رفتاردرمانی، ما به دنبالِ زیرورو کردنِ کودکیِ شما نیستیم؛ ما میخواهیم همین "اینجا و اکنون" را مدیریت کنیم.
شما در یک زنجیرهیِ رفتاریِ مخرب گیر کردهاید.
تحلیلِ زنجیرهای (Chain Analysis):
۱. محرک: یک تفاوتِ سلیقه (کراوات یا پاپیون).
۲. پاسخِ عاطفی: در خانم "اضطرابِ ناامنی" و در آقا "احساسِ خفگی و کنترل شدن".
۳. رفتارِ هدف: خانم فشار میآورد تا قدرتِ مرد را تست کند، و آقا برایِ رهایی از فشار، "دکمهیِ انهدام" (کنسل کردن) را میزند.
۴. پیامد: تخریبِ اعتماد و نزدیک شدن به مرزِ فروپاشی
رو به آقا کردم و با قاطعیت گفتم: «از این لحظه، استفاده از واژهی "کنسل"، "نمیخواهم" و "تعطیل" یا به قول خانم بازی کات در فضایِ رابطهیِ شما {وتو}میشود.
این یک "رفتارِ اجتنابیِ سمی" است.
شما حق ندارید برایِ فرار از فشارِ روانی، کلِ رابطه را به گروگان بگیرید.»
سپس رو به خانم گفتم: «و شما؛ چک کردنِ مداومِ پایداریِ آقا با ابزارهایِ فشار، نتیجهیِ معکوس میدهد.
وقتی آقا را در بنبستِ "یا این یا هیچ" قرار میدهید، مغزِ آقا فرمانِ خروج صادر میکند
تکنیکِ «مذاکرهیِ رفتاری» (Behavioral Negotiation)
یک کاغذ روی میز گذاشتم و گفتم: «همین الان، باید یاد بگیرید چطور بدونِ تخریبِ هم، سهمِ خود را از این رابطه بردارید.
آقا، شما "استقلال" میخواهید.
خانم، شما "امنیت" .
قراردادِ رفتاریِ ده روزه:
ما یک "لیستِ خاکستری" که در یک طیف رفتاری است ؛میسازیم.
چیزهایی که برایتان حیاتی نیست اما سرشان میجنگید.
۱. قانونِ توقف (Time-out):
هر جا کلمهی "کنسل" به زبانِ آقا آمد یا لحنِ خانم به سمتِ "تخریبِ شخصیت" رفت، مکالمه باید ۲۰ دقیقه متوقف شود.
هیچکس حقِ ادامهی بحث را ندارد تا ضربانِ قلب به حالتِ عادی برگردد.
۲. تکنیکِ پاداش متقابل:
آقا، اگر شما در یک مورد (مثلاً همان کراوات یا موردی مشابه) انعطاف نشان دهید، خانم موظف است در فضایِ دیگری که برای شما مهم است (مثلاً آرامشِ شبِ قبل از مراسم یا نوعِ مهمانیِ دوستانه)، حقِ انتخابِ مطلق را به شما بدهد.»
نگاهشان تغییر کرده بود
انگار برای اولین بار، به جایِ جنگیدن با "آدمِ مقابل"، داشتند با "الگویِ رفتاریِ خودشان" میجنگیدند.
به آنها گفتم: «یادتان باشد، میلیاردها تومانی که خرج کردهاید، برایِ خریدنِ "تصویرِ خوشبختی" است،
اما این تکنیکهایِ رفتاری است که "خودِ خوشبختی" را برایتان میسازد.»
ده روز مانده بود؛به پیوند قلبهای آنها ولی با حال خوب و بگو و بخند راهی نشدند بلکه با یک نقشهیِ راهِ رفتاری جدید و متفاوت با خودشان از اتاق خارج شدند،
نه با یک مشت جملهیِ قشنگِ اخلاقی. وکلیشه ای در این چند ساعت همه مدل رفتار و هیجان را کنار هم تجربه کردیم.
که خستگی روانی شدید برای هر کدام از ما به همراه داشت.
مثل این بود که هر سه ما در یک اتاق عمل در کنار هم مشغول یک جراحی سنگین بودیم با ناامیدی ولی توکل کار را شروع کردیم که هر چه جلوتر میرفتیم پیشرفت کارمان چشمگیر تر میشد و امید به زنده ماندن و زندگی کردن پررنگتر
بعد از پایان جلسه با یک بی حسی شدید که نای راه رفتن نداشتند در حال خروج از اتاق بودند.
یاد ورود شان به اتاق افتادم که مثل یک زلزله چند ریشتری وارد اتاق شدند.
چه هیجانی در بیان کلمات و زبان بدن و شلیک ان به سمت همدیگر داشتند.
با دیدن این صحنه در یک لحظه ؛جمله ای به ذهنم رسید که به آنها گفتم:
یادتان باشد تحت هیچ شرایطی هیچ وقت و هیچ کجا رابطه عاطفی تان را به گروگان نگیرید که بهای سنگینی از لحاظ روحی برای برگشتش باید بپردازید.
من ماندم و پروازی که نمیدانستم به آن میرسم یا نه، اما میدانستم درد و جراحیای که
.در این اتاق انجام شد، ارزشش را
داشت.
پایان










کانال روایتهای مستنداتاق درمان
http://ble.ir/mentor_dar_bohran
راه ارتباطی
@Elham_h_rahimi
سپس به خانم گفتم: «و شما، وقتی این تهدید را میشنوید، به جای تمرکز بر حلِ تفاوت، بر "عدمِ غنایِ شخصیتیِ"همسرتان در آینده متمرکز میشوید که این خود، فشار تهدید را بر ایشان دوچندان میکند.»
تکنیکِ اجرایی:
«ما ده روز فرصت داریم.
در این ده روز، ما به دنبالِ تغییرِ شخصیتِ شما نیستیم؛ ما به دنبالِ "اصلاحِ زنجیرهی رفتار" هستیم.
۱. تعریفِ دقیقِ مسئله:
مسئله نه کراوات است و نه لجبازی؛ مسئله "احساسِ قدرت" در آقا و "احساسِ امنیت" در خانم است.
۲. قراردادِ رفتاری (Behavioral Contract):
امروز از اینجا بیرون نمیروید مگر اینکه تمرینِ "توقفِ تهدید" را بپذیرید.
در رفتاردرمانی، اولین قدم، حذفِ رفتارهایِ مخرب است؛ یعنی "ممنوعیتِ استفاده از کلمهی کنسل".»
«ما ده روز تا مراسمِ شما فرصت داریم. البته اگر تصمیم قطعی دارید با کمک یک مشاوره
زنجیره رفتاری معیوب خود را کنار بگذارید.
در رفتاردرمانی، ما به دنبالِ زیرورو کردنِ کودکیِ شما نیستیم؛ ما میخواهیم همین "اینجا و اکنون" را مدیریت کنیم.
شما در یک زنجیرهیِ رفتاریِ مخرب گیر کردهاید.
تحلیلِ زنجیرهای (Chain Analysis):
۱. محرک: یک تفاوتِ سلیقه (کراوات یا پاپیون).
۲. پاسخِ عاطفی: در خانم "اضطرابِ ناامنی" و در آقا "احساسِ خفگی و کنترل شدن".
۳. رفتارِ هدف: خانم فشار میآورد تا قدرتِ مرد را تست کند، و آقا برایِ رهایی از فشار، "دکمهیِ انهدام" (کنسل کردن) را میزند.
۴. پیامد: تخریبِ اعتماد و نزدیک شدن به مرزِ فروپاشی
رو به آقا کردم و با قاطعیت گفتم: «از این لحظه، استفاده از واژهی "کنسل"، "نمیخواهم" و "تعطیل" یا به قول خانم بازی کات در فضایِ رابطهیِ شما {وتو}میشود.
این یک "رفتارِ اجتنابیِ سمی" است.
شما حق ندارید برایِ فرار از فشارِ روانی، کلِ رابطه را به گروگان بگیرید.»
سپس رو به خانم گفتم: «و شما؛ چک کردنِ مداومِ پایداریِ آقا با ابزارهایِ فشار، نتیجهیِ معکوس میدهد.
وقتی آقا را در بنبستِ "یا این یا هیچ" قرار میدهید، مغزِ آقا فرمانِ خروج صادر میکند
تکنیکِ «مذاکرهیِ رفتاری» (Behavioral Negotiation)
یک کاغذ روی میز گذاشتم و گفتم: «همین الان، باید یاد بگیرید چطور بدونِ تخریبِ هم، سهمِ خود را از این رابطه بردارید.
آقا، شما "استقلال" میخواهید.
خانم، شما "امنیت" .
قراردادِ رفتاریِ ده روزه:
ما یک "لیستِ خاکستری" که در یک طیف رفتاری است ؛میسازیم.
چیزهایی که برایتان حیاتی نیست اما سرشان میجنگید.
۱. قانونِ توقف (Time-out):
هر جا کلمهی "کنسل" به زبانِ آقا آمد یا لحنِ خانم به سمتِ "تخریبِ شخصیت" رفت، مکالمه باید ۲۰ دقیقه متوقف شود.
هیچکس حقِ ادامهی بحث را ندارد تا ضربانِ قلب به حالتِ عادی برگردد.
۲. تکنیکِ پاداش متقابل:
آقا، اگر شما در یک مورد (مثلاً همان کراوات یا موردی مشابه) انعطاف نشان دهید، خانم موظف است در فضایِ دیگری که برای شما مهم است (مثلاً آرامشِ شبِ قبل از مراسم یا نوعِ مهمانیِ دوستانه)، حقِ انتخابِ مطلق را به شما بدهد.»
نگاهشان تغییر کرده بود
انگار برای اولین بار، به جایِ جنگیدن با "آدمِ مقابل"، داشتند با "الگویِ رفتاریِ خودشان" میجنگیدند.
به آنها گفتم: «یادتان باشد، میلیاردها تومانی که خرج کردهاید، برایِ خریدنِ "تصویرِ خوشبختی" است،
اما این تکنیکهایِ رفتاری است که "خودِ خوشبختی" را برایتان میسازد.»
ده روز مانده بود؛به پیوند قلبهای آنها ولی با حال خوب و بگو و بخند راهی نشدند بلکه با یک نقشهیِ راهِ رفتاری جدید و متفاوت با خودشان از اتاق خارج شدند،
نه با یک مشت جملهیِ قشنگِ اخلاقی. وکلیشه ای در این چند ساعت همه مدل رفتار و هیجان را کنار هم تجربه کردیم.
که خستگی روانی شدید برای هر کدام از ما به همراه داشت.
مثل این بود که هر سه ما در یک اتاق عمل در کنار هم مشغول یک جراحی سنگین بودیم با ناامیدی ولی توکل کار را شروع کردیم که هر چه جلوتر میرفتیم پیشرفت کارمان چشمگیر تر میشد و امید به زنده ماندن و زندگی کردن پررنگتر
بعد از پایان جلسه با یک بی حسی شدید که نای راه رفتن نداشتند در حال خروج از اتاق بودند.
یاد ورود شان به اتاق افتادم که مثل یک زلزله چند ریشتری وارد اتاق شدند.
چه هیجانی در بیان کلمات و زبان بدن و شلیک ان به سمت همدیگر داشتند.
با دیدن این صحنه در یک لحظه ؛جمله ای به ذهنم رسید که به آنها گفتم:
یادتان باشد تحت هیچ شرایطی هیچ وقت و هیچ کجا رابطه عاطفی تان را به گروگان نگیرید که بهای سنگینی از لحاظ روحی برای برگشتش باید بپردازید.
من ماندم و پروازی که نمیدانستم به آن میرسم یا نه، اما میدانستم درد و جراحیای که
.در این اتاق انجام شد، ارزشش را
داشت.
پایان
کانال روایتهای مستنداتاق درمان
راه ارتباطی
@Elham_h_rahimi
۱.۵K
۸:۳۸
*در سال ۲۰۱۷ راشل لفور استاد ارتباطات در
دانشگاه ایلینوی تحقیقی انجام داد دربارهی افرادی که تجربه ی
ghosting داشتن یعنی شریک عاطفی شون بی هشدار و بی دلیل
یک دفعه ارتباط رو قطع کرده بود.
توی این تحقیق مشخص شد که
افرادی که تجربه ghosting داشتن دچار ابهام روانی شدید، احساس
طرد شدن ناگهانی و ناتوانی در پردازش پایان رابطه بودن
چون هیچ گفت وگویی برای بستن رابطه انجام نشده بود،
این افراد
نمی تونستن وارد مراحل سوگ بشن مثل ،انکار ،خشم پذیرش
مغز انسان ذاتاً دنبال «معنا» و «الگو» ست وقتی رابطه ای بدون
توضیح تموم میشه
مغز دچار حالت تعلیق مزمن میشه که با
اضطراب، خودسرزنشی و فکرهای تکرارشونده همراهه
چطور با ghosting کنار بیاییم؟
.۱ پذیرش واقعیت اولین قدم اینه که بدونی سکوت اون فرد هم یه جور
پیامه اون آدم نخواسته یا نتونسته ادامه بده
.۲ قطع دنبال کردن و چک کردن
حضور آنلاین اون فردو دنبال نکن
این
فقط زخم و تازه نگه میداره
. نوشتن و تخلیه :احساساتت رو بنویس، حتی اگه خطاب
به کسی باشه که نیست ،نوشتن کمک میکنه مغز بتونه یه پایان بسازه.
.4 درخواست کمک :تخصصی اگه احساس کردی درگیر نشخوار ذهنی و
بی خوابی یا اضطراب ،شدی یه روان درمانگر میتونه خیلی کمک کنه.
"یادت نره گاهی آدمها نمیتونن مثل آدم تموم کنن ولی طرف مقابل شاید بتونه
مثل یه آدم بالغ، پایان رو برای خودشون بسازند با اینکه خیلی خیلی سخته مثل یک زخم کاری "
-



راه ارتباطی
@elham_h_rahimi
لینک کانال جسارت رقص در بحران🪷
@mentere_darbohran*
دانشگاه ایلینوی تحقیقی انجام داد دربارهی افرادی که تجربه ی
ghosting داشتن یعنی شریک عاطفی شون بی هشدار و بی دلیل
یک دفعه ارتباط رو قطع کرده بود.
توی این تحقیق مشخص شد که
افرادی که تجربه ghosting داشتن دچار ابهام روانی شدید، احساس
طرد شدن ناگهانی و ناتوانی در پردازش پایان رابطه بودن
چون هیچ گفت وگویی برای بستن رابطه انجام نشده بود،
این افراد
نمی تونستن وارد مراحل سوگ بشن مثل ،انکار ،خشم پذیرش
مغز انسان ذاتاً دنبال «معنا» و «الگو» ست وقتی رابطه ای بدون
توضیح تموم میشه
مغز دچار حالت تعلیق مزمن میشه که با
اضطراب، خودسرزنشی و فکرهای تکرارشونده همراهه
چطور با ghosting کنار بیاییم؟
.۱ پذیرش واقعیت اولین قدم اینه که بدونی سکوت اون فرد هم یه جور
پیامه اون آدم نخواسته یا نتونسته ادامه بده
.۲ قطع دنبال کردن و چک کردن
حضور آنلاین اون فردو دنبال نکن
این
فقط زخم و تازه نگه میداره
. نوشتن و تخلیه :احساساتت رو بنویس، حتی اگه خطاب
به کسی باشه که نیست ،نوشتن کمک میکنه مغز بتونه یه پایان بسازه.
.4 درخواست کمک :تخصصی اگه احساس کردی درگیر نشخوار ذهنی و
بی خوابی یا اضطراب ،شدی یه روان درمانگر میتونه خیلی کمک کنه.
"یادت نره گاهی آدمها نمیتونن مثل آدم تموم کنن ولی طرف مقابل شاید بتونه
مثل یه آدم بالغ، پایان رو برای خودشون بسازند با اینکه خیلی خیلی سخته مثل یک زخم کاری "
-
راه ارتباطی
لینک کانال جسارت رقص در بحران🪷
@mentere_darbohran*
۱.۷K
۹:۲۷
*استبدادِ نامرئی؛ آناتومی تخریب در زیستبومِ یک «خودشیفته»
آیا تا به حال در فضایی بودهاید که همه چیز در ظاهر بینقص است، اما شما در حال «خفه شدن» هستید؟
این، اولین نشانهی ورود به مدار یک شخصیت خودشیفته (NPD) است.
طبق آخرین پژوهشهای ژورنال Clinical Psychology Review*، آسیب خودشیفته به اطرافیان، دیگر یک «بداخلاقیِ رفتاری» تلقی نمیشود؛ بلکه یک *«تخریبِ بیولوژیک و سیستمی» است. بیایید این فرآیند را تجسم کنیم:
۱. تالار آینههای شکسته (جنگ با واقعیت)
تصور کنید در برابر کسی ایستادهاید که به جای دیدنِ «شما»، مدام تصویرِ ایدهآلِ خودش را در شما میجوید. پژوهشهای ۲۰۲۴ بر روی مفهوم «فقدان پایداریِ ابژه» (Object Constancy) تأکید میکنند.
برای یک خودشیفته، شما یک «انسان» با ثبات نیستید، بلکه یک «منبعِ موقت» هستید.
- تجسم کنید: لحظهای که نیازِ او را برآورده نمیکنید، در ذهنش «دیلیت» میشوید. اینجاست که شما با «سکوتهای تنبیهی» یا «خشمهای انفجاری» روبرو میشوید؛ گویی تمامِ گذشته و خاطراتتان در یک ثانیه دود شده و به هوا رفته است.
۲. گسلایتینگِ سلولی؛ وقتی بدنتان زودتر از مغزتان میفهمد
جدیدترین مقالات حوزه «روانتنی»، به پدیدهای بهنام «بیولوژیِ بقا» در شریکِ عاطفی فرد خودشیفته اشاره دارند.
- تجسم کنید: در حضور او، شانههایتان ناخودآگاه منقبض میشود، تنفستان سطحی میگردد و سیستم گوارشتان مختل میشود. این «کوریجِ بدن» است.
مغز شما ممکن است با لفاظیهای او متقاعد شود که «تقصیرِ من است»، اما سیستم عصبی شما (Vagus Nerve) در وضعیت «آمادهباشِ قرمز» قرار میگیرد.
شما در یک رابطه نیستید، شما در یک «منطقهی جنگیِ فرسایشی» هستید که کورتیزول خونتان هر لحظه در حال جویدنِ سلولهای عصبی شماست.
۳. مثلثسازی؛ تبدیل محیط به میزِ شطرنج
یک خودشیفته هرگز به صورت مستقیم با محیط تعامل نمیکند.
او از تکنیک Triangulation استفاده میکند.
- تجسم کنید: او در یک اتاق ایستاده و طوری نخهای نامرئی را بین افراد (فرزندان، همکاران یا دوستان) جابهجا میکند که همه نسبت به هم بدبین شوند، جز به «او».
او «پادشاهِ تفرقه» است تا تنها مرجعِ حقیقت باقی بماند.
در محیطِ تحت کنترل او، هوا همیشه «غبارآلود» است؛ شما هیچوقت نمیدانید حقیقت چیست و همین «ابهامِ دائمی»، قدرتِ تفکرِ انتقادی را از محیط میگیرد.
۴. میراثِ ویرانی: «تهیشدگیِ منبع»
در مقالات اخیر، واژهی قربانی با «بازمانده» (Survivor) جایگزین شده است.
آسیب اصلی، «زخمِ روح» نیست؛ بلکه «تجزیهی هویت» است.
- تجسم کنید: بعد از مدتی، احساس میکنید دیگر خودتان نیستید.
شما به «سایهای از نیازهای او» تبدیل شدهاید.
او تمامِ منابع (زمان، احساس، پول و اعتبار اجتماعی) شما را میمکد و وقتی پوسته ماند، شما را متهم به «بیعرضگی» میکند.
درگیری با یک خودشیفته، یک چالش اخلاقی نیست؛ یک «مکندهی انرژی زیستی» است.
آخرین یافتههای علمی یک پیام روشن دارند: منتظر تغییرِ او نمانید.
او برای بقا، به «تخریبِ شما» نیاز دارد.
در این بازی، تنها راهِ پیروزی،
«ترکِ زمینِ بازی حریف بی سرو صدا» است.
شما هم در بدنتان لرزشِ این «آمادهباشِ قرمز» را حس کرده اید؟
http://ble.ir/mentor_dar_bohran*
آیا تا به حال در فضایی بودهاید که همه چیز در ظاهر بینقص است، اما شما در حال «خفه شدن» هستید؟
این، اولین نشانهی ورود به مدار یک شخصیت خودشیفته (NPD) است.
طبق آخرین پژوهشهای ژورنال Clinical Psychology Review*، آسیب خودشیفته به اطرافیان، دیگر یک «بداخلاقیِ رفتاری» تلقی نمیشود؛ بلکه یک *«تخریبِ بیولوژیک و سیستمی» است. بیایید این فرآیند را تجسم کنیم:
۱. تالار آینههای شکسته (جنگ با واقعیت)
تصور کنید در برابر کسی ایستادهاید که به جای دیدنِ «شما»، مدام تصویرِ ایدهآلِ خودش را در شما میجوید. پژوهشهای ۲۰۲۴ بر روی مفهوم «فقدان پایداریِ ابژه» (Object Constancy) تأکید میکنند.
برای یک خودشیفته، شما یک «انسان» با ثبات نیستید، بلکه یک «منبعِ موقت» هستید.
- تجسم کنید: لحظهای که نیازِ او را برآورده نمیکنید، در ذهنش «دیلیت» میشوید. اینجاست که شما با «سکوتهای تنبیهی» یا «خشمهای انفجاری» روبرو میشوید؛ گویی تمامِ گذشته و خاطراتتان در یک ثانیه دود شده و به هوا رفته است.
۲. گسلایتینگِ سلولی؛ وقتی بدنتان زودتر از مغزتان میفهمد
جدیدترین مقالات حوزه «روانتنی»، به پدیدهای بهنام «بیولوژیِ بقا» در شریکِ عاطفی فرد خودشیفته اشاره دارند.
- تجسم کنید: در حضور او، شانههایتان ناخودآگاه منقبض میشود، تنفستان سطحی میگردد و سیستم گوارشتان مختل میشود. این «کوریجِ بدن» است.
مغز شما ممکن است با لفاظیهای او متقاعد شود که «تقصیرِ من است»، اما سیستم عصبی شما (Vagus Nerve) در وضعیت «آمادهباشِ قرمز» قرار میگیرد.
شما در یک رابطه نیستید، شما در یک «منطقهی جنگیِ فرسایشی» هستید که کورتیزول خونتان هر لحظه در حال جویدنِ سلولهای عصبی شماست.
۳. مثلثسازی؛ تبدیل محیط به میزِ شطرنج
یک خودشیفته هرگز به صورت مستقیم با محیط تعامل نمیکند.
او از تکنیک Triangulation استفاده میکند.
- تجسم کنید: او در یک اتاق ایستاده و طوری نخهای نامرئی را بین افراد (فرزندان، همکاران یا دوستان) جابهجا میکند که همه نسبت به هم بدبین شوند، جز به «او».
او «پادشاهِ تفرقه» است تا تنها مرجعِ حقیقت باقی بماند.
در محیطِ تحت کنترل او، هوا همیشه «غبارآلود» است؛ شما هیچوقت نمیدانید حقیقت چیست و همین «ابهامِ دائمی»، قدرتِ تفکرِ انتقادی را از محیط میگیرد.
۴. میراثِ ویرانی: «تهیشدگیِ منبع»
در مقالات اخیر، واژهی قربانی با «بازمانده» (Survivor) جایگزین شده است.
آسیب اصلی، «زخمِ روح» نیست؛ بلکه «تجزیهی هویت» است.
- تجسم کنید: بعد از مدتی، احساس میکنید دیگر خودتان نیستید.
شما به «سایهای از نیازهای او» تبدیل شدهاید.
او تمامِ منابع (زمان، احساس، پول و اعتبار اجتماعی) شما را میمکد و وقتی پوسته ماند، شما را متهم به «بیعرضگی» میکند.
درگیری با یک خودشیفته، یک چالش اخلاقی نیست؛ یک «مکندهی انرژی زیستی» است.
آخرین یافتههای علمی یک پیام روشن دارند: منتظر تغییرِ او نمانید.
او برای بقا، به «تخریبِ شما» نیاز دارد.
در این بازی، تنها راهِ پیروزی،
«ترکِ زمینِ بازی حریف بی سرو صدا» است.
شما هم در بدنتان لرزشِ این «آمادهباشِ قرمز» را حس کرده اید؟
۱.۵K
۸:۴۶
گاهی یک بیماری پیش از آنکه به تنها سرایت کند، در ذهنها ریشه میدواند. «طاعون» کامو را که میخوانی، درمییابی رنجِ اصلی نه در تب و دمل، که در حس محصور شدن است؛ در دیوارهایی که ناگهان قد میکشند و انسان را از جهانِ بیرون جدا میکنند**. قرنطینه فقط بسته شدن دروازههای شهر نیست، بلکه بسته شدن پنجرههای امید است.همهگیری کرونا به ما آموخت که انزوا چگونه میتواند زندگی را به اتاقی بیپنجره بدل کند. اما پیش از ویروسها، نوعی دیگر از طاعون وجود دارد؛ طاعونِ ذهن. اندیشهای که از تماس میترسد، از گفتوگو گریزان است و جهان را نه فرصتی برای یادگیری، بلکه خطری برای بقا میبیند.
در رمان کامو، شهر اوران آهستهآهسته به زندانی خاموش تبدیل میشود. مردم در ابتدا انکار میکنند، سپس عادت میکنند و سرانجام با وضعیت تازه کنار میآیند. شاید خطرناکترین مرحله همین عادت باشد؛ زمانی که دیوارها دیگر به چشم نمیآیند و محدودیت، طبیعی جلوه میکند.تفکرِ بسته، همچون بیماری واگیردار، از راه ترس منتقل میشود. ترس از دیگری، از پرسش، از تغییر. این طاعون نامرئی، پیش از آنکه بدنها را زمینگیر کند، تخیل را فلج میکند. و جامعهای که تخیلش را از دست بدهد، راه رشد و بالندگی را نیز گم خواهد کرد.
اما همانگونه که در «طاعون» امید در چهره پزشکانی خسته اما مصمم باقی میماند، در برابر هر طاعونی نیز پادزهری هست؛گفتوگو، آگاهی و جسارت اندیشیدن. دیوارها هرقدر بلند باشند، اندیشه اگر زنده بماند، راهی برای عبور مییابد.
*شاید مهمترین درس طاعون این باشد که بیماریها میآیند و میروند، اما آنچه سرنوشت یک جامعه را رقم میزند، نوع مواجههاش با ترس است.
انتخاب میان بستن درها یا گشودن پنجرهها، همواره با ماست..
اینستاگرام
https://www.instagram.com/reel/DQoitbjEWaV/?igsh=dG9xanZubmV5Y3I3
کنال تلگرام
https://t.me/deyalog_zehen
کانال بله
http://ble.ir/mentor_dar_bohran*
در رمان کامو، شهر اوران آهستهآهسته به زندانی خاموش تبدیل میشود. مردم در ابتدا انکار میکنند، سپس عادت میکنند و سرانجام با وضعیت تازه کنار میآیند. شاید خطرناکترین مرحله همین عادت باشد؛ زمانی که دیوارها دیگر به چشم نمیآیند و محدودیت، طبیعی جلوه میکند.تفکرِ بسته، همچون بیماری واگیردار، از راه ترس منتقل میشود. ترس از دیگری، از پرسش، از تغییر. این طاعون نامرئی، پیش از آنکه بدنها را زمینگیر کند، تخیل را فلج میکند. و جامعهای که تخیلش را از دست بدهد، راه رشد و بالندگی را نیز گم خواهد کرد.
اما همانگونه که در «طاعون» امید در چهره پزشکانی خسته اما مصمم باقی میماند، در برابر هر طاعونی نیز پادزهری هست؛گفتوگو، آگاهی و جسارت اندیشیدن. دیوارها هرقدر بلند باشند، اندیشه اگر زنده بماند، راهی برای عبور مییابد.
*شاید مهمترین درس طاعون این باشد که بیماریها میآیند و میروند، اما آنچه سرنوشت یک جامعه را رقم میزند، نوع مواجههاش با ترس است.
انتخاب میان بستن درها یا گشودن پنجرهها، همواره با ماست..
اینستاگرام
https://www.instagram.com/reel/DQoitbjEWaV/?igsh=dG9xanZubmV5Y3I3
کنال تلگرام
https://t.me/deyalog_zehen
کانال بله
http://ble.ir/mentor_dar_bohran*
۹۴۶
۱۸:۱۲
بازارسال شده از Fateme
آیا شما هم فکر میکنید استرس در «ذات» یا «ژن» شماست؟ 🧬
همهی ما شنیدهایم که میگویند: «فلانی کلاً آدم استرسی هست، دست خودش نیست، ارثی است!»
اما علم جدید اپیژنتیک حرف دیگری میزند. این علم ثابت کرده که ژنهای ما مثل یک «نقشهی ثابت» نیستند، بلکه بیشتر شبیه به یک «پیانو» هستند؛ این ما هستیم که انتخاب میکنیم کدام کلید را فشار دهیم تا چه آهنگی نواخته شود!

در وبینار روز شنبه قرار است از یک راز بزرگ پرده برداریم:چگونه میتوانیم با «تغذیه» و «تغییر رفتار»، مستقیماً به سلولهایمان دستور دهیم که ژن استرس را خاموش کنند؟

در این وبینار یاد میگیریم:
چطور لقمههایی که میخوریم، مثل یک مهندس ژنتیک، کدهای DNA ما را تغییر میدهند؟ (تأثیر شگفتانگیز ریزمغذیها)
کدام رفتارهای ساده روزمره، اثرات مخرب استرسهای قدیمی و موروثی را از بدن ما پاک میکنند؟
چطور دکمهی «آرامش سلولی» را فعال کنیم؟
اگر همیشه فکر میکردید راه فراری از اضطرابهای همیشگی ندارید، این وبینار نقطهی پایان آن باورهای قدیمی است. شما قویتر از کدهای ژنتیکی خود هستید!
🧬
به دلیل محدودیت زیرساختهای اینترنتی و برای حفظ کیفیت پرسش و پاسخ، اولویت فقط با ۵۰ نفر اولی است که ثبتنام خود را نهایی کنند.
زمان: شنبه ۹ خرداد
ساعت: ۱۸:۰۰ الی ۱۹:۰۰
نحوه ثبتنام:برای دریافت لینک وبینار، همین حالا کلمه «وبینار» را به آیدی ادمین ارسال کنید: @AdminT_5359
عضویت در کانالهای ما برای دریافت محتوای بیشتر:
کانال الهام رحیمی (روانشناسی): @mentor_dar_bohran
کانال نگین نادری (تغذیه): @neginnaderi_nutrition
فرصت را از دست ندهید؛ این وبینار ممکن است مسیر سلامت نسل بعد از شما را هم تغییر دهد!
همهی ما شنیدهایم که میگویند: «فلانی کلاً آدم استرسی هست، دست خودش نیست، ارثی است!»
اما علم جدید اپیژنتیک حرف دیگری میزند. این علم ثابت کرده که ژنهای ما مثل یک «نقشهی ثابت» نیستند، بلکه بیشتر شبیه به یک «پیانو» هستند؛ این ما هستیم که انتخاب میکنیم کدام کلید را فشار دهیم تا چه آهنگی نواخته شود!
در وبینار روز شنبه قرار است از یک راز بزرگ پرده برداریم:چگونه میتوانیم با «تغذیه» و «تغییر رفتار»، مستقیماً به سلولهایمان دستور دهیم که ژن استرس را خاموش کنند؟
در این وبینار یاد میگیریم:
اگر همیشه فکر میکردید راه فراری از اضطرابهای همیشگی ندارید، این وبینار نقطهی پایان آن باورهای قدیمی است. شما قویتر از کدهای ژنتیکی خود هستید!
عضویت در کانالهای ما برای دریافت محتوای بیشتر:
فرصت را از دست ندهید؛ این وبینار ممکن است مسیر سلامت نسل بعد از شما را هم تغییر دهد!
۱۱
۱۰:۵۸
*گاهی عشق تمام نمیشود…
فقط زخمی قدیمی دوباره بیدار میشود
زخمی از روزهایی که کسی که باید میماند، رفت.
از لحظههایی که خواستیم دیده شویم، اما نادیده ماندیم.
از کودکِ کوچکی درونمان که هنوز از رها شدن میترسد…
وقتی طرحوارهی طردشدگی فعال میشود،
هر تأخیر، هر سکوت، هر فاصله،
درونت فریاد میزند: “بازم من کافی نبودم…”
و درست همانجا،
پیش از اینکه دیگری بروَد،
تو خودت آرامآرام فاصله میگیری.
خودت رابطه را تمام میکنی،
تا دردِ طرد شدن را پیشبینی کنی — نه تجربه.
اما عزیزِ دل…
این ترس از طرد شدن نیست که تو را زخمی کرده،
این باور قدیمیِ بیارزشیست که هنوز با خودت حمل میکنی.
تا وقتی به جای فرار، با آن روبهرو نشوی،
همان الگو تکرار میشود — فقط با چهرهای دیگر.
درمان از جایی آغاز میشود که
به جای بستن قلبت،
تصمیم میگیری بمانی…
حتی وقتی میترسی.
به کودک درونت بگو:
«این بار، من خودم کنارتم
http://ble.ir/mentor_dar_bohran
کانال جسارت رقص در بحران
راه ارتباطی
@Elham_h_rahimi*
فقط زخمی قدیمی دوباره بیدار میشود
زخمی از روزهایی که کسی که باید میماند، رفت.
از لحظههایی که خواستیم دیده شویم، اما نادیده ماندیم.
از کودکِ کوچکی درونمان که هنوز از رها شدن میترسد…
وقتی طرحوارهی طردشدگی فعال میشود،
هر تأخیر، هر سکوت، هر فاصله،
درونت فریاد میزند: “بازم من کافی نبودم…”
و درست همانجا،
پیش از اینکه دیگری بروَد،
تو خودت آرامآرام فاصله میگیری.
خودت رابطه را تمام میکنی،
تا دردِ طرد شدن را پیشبینی کنی — نه تجربه.
اما عزیزِ دل…
این ترس از طرد شدن نیست که تو را زخمی کرده،
این باور قدیمیِ بیارزشیست که هنوز با خودت حمل میکنی.
تا وقتی به جای فرار، با آن روبهرو نشوی،
همان الگو تکرار میشود — فقط با چهرهای دیگر.
درمان از جایی آغاز میشود که
به جای بستن قلبت،
تصمیم میگیری بمانی…
حتی وقتی میترسی.
به کودک درونت بگو:
«این بار، من خودم کنارتم
http://ble.ir/mentor_dar_bohran
کانال جسارت رقص در بحران
راه ارتباطی
@Elham_h_rahimi*
۱.۲K
۱۵:۰۵
*داشتن سواد رابطه ی عاطفی یعنی :
ابتدای رابطه که هیجان بالاست از سر هیجان حرفهای امیدوار کننده نزنم که بعدش به هیچ کدوم عمل نکنم!
تا اختلافی پیش میاد سریع بلاکش نکنم و اجازه توضیح دادن و صحبت در مورد اختلافات رو بهش بدم!
حد و مرز خودم و مشخص کنم و
طبق اون در رابطه رفتار کنم!
مسئولیت ورود به رابطه رو بپذیرم و
دائما به دنبال مقصر نباشم!
زمان برای طرف مقابلم بذارم و
بهونه ی نداشتن وقت نیارم!
در رابطه فقط به دنبال منفعت و احساسات خودم نباشم!
تا خودم رو به خوبی نشناختم وارد رابطه ی عاطفی نشم!
از سر احساس تنهایی وارد رابطه عاطفی نشم!
به تفاوت هایی که بینمون هست احترام بذارم و سعی نکنم طرف مقابل رو تغییر بدم که شبیه من بشه!
این موضوع رو درک کنم که ما انسانیم و ممکنه هم خودمون و هم پارتنرمون اشتباه کنیم.(جز خیانت)
و در آخر ،،، اینکه قبول کنیم بعضی وقتها حال خودمون و طرف مقابلمون خوب نیست و به رسمیت بشناسیم و احترام بزاریم ......












@elham_h_rahimi
کانال جسارت رقص در بحران
http://ble.ir/mentor_dar_bohran*
طبق اون در رابطه رفتار کنم!
دائما به دنبال مقصر نباشم!
بهونه ی نداشتن وقت نیارم!
و در آخر ،،، اینکه قبول کنیم بعضی وقتها حال خودمون و طرف مقابلمون خوب نیست و به رسمیت بشناسیم و احترام بزاریم ......
کانال جسارت رقص در بحران
http://ble.ir/mentor_dar_bohran*
۸۴
۱۶:۱۱