اگه اپیزود اول رو گوش کردیبرام بنویس ...
ترس از نوشتن که نداری؟اگه داری، فقط بنویس تا بهت بگم چطوری ترست بریزه
فقط قبلش اپیزود اول رو گوش کن رفیق
هستی؟
ترس از نوشتن که نداری؟اگه داری، فقط بنویس تا بهت بگم چطوری ترست بریزه
فقط قبلش اپیزود اول رو گوش کن رفیق
هستی؟
۲۶
۹:۲۰
همین الان که تو داری اکسپلور میگردی و به نظرت همه اعتقادات شون رو از دست دادن، یه دختر زیبای تحصیلکرده داره به این فکر می کنه چطوری باید تو مهمونی خانوادگی امشبشون محجبه حاضر بشه و آشکارسازی کنه ... یه پزشک خفن ...هموطن بودن با این آدم حسابی خیلی واسم جای افتخار داره ...
۳۳
۱۰:۵۰
مشکات | مشق روایتگری
اپیزود اول: بازگشت یک قهرمان
گوش کنید بگید اولش چه حسی داشتید و آخرش چی ...
اپیزود دوم رو امشب میذارم انشاءالله 
۲۳
۱۴:۳۷
اپیزود دوم.mp3
۰۳:۴۷-۳.۶۸ مگابایت
اپیزود دوم: قهرمانی که ۳۰ سال درد داشت 
۲۳
۱۸:۲۱
مشکات | مشق روایتگری
اپیزود دوم: قهرمانی که ۳۰ سال درد داشت 
از ته دلم اپیزود دوم رو تقدیم به تن و روح خسته قهرمانی کردم که زندگی خیلیها رو عوض کرد ...
گوش کردید؟برام بنویسید از حستون
گوش کردید؟برام بنویسید از حستون
۲۷
۲۱:۰۵
(تفاوتِ «نوشتن» و «روایت»)
خیلیها فکر میکنن نوشتن یعنی انتقال خبر و اطلاعات؛ یعنی کلمات رو ردیف کنی تا به مخاطب بگی «چه اتفاقی افتاده، کی و کجا».
اگه فرمول کار من هم فقط «نوشتن» بود، تو دو اپیزود اخیر، همون اول کار میگفتم: «این پادکست درباره زندگی فلان شهیده» و بعد میرفتم سراغ بیوگرافی و خاطراتش.
اما چرا اسم قهرمان قصه رو تا دقیقه آخر پنهان کردم؟
میگم براتون ...
۲۵
۱۵:۵۷
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
خب قبل از اینکه اپیزود سوم رو بذارمیه نکته بگم؟
۷
۱۱:۴۲
روایت یعنی چی؟
روایت فقط این نیست که یه چیزی رو تعریف کنی.گاهی اگه از همون اول لو بدی قصه درباره کیه و چی شده، مخاطب فقط یه سری اطلاعات میگیره و رد میشه.
ولی روایت کاری میکنه مخاطب با قصه راه بیاد، کنجکاو بشه، حس کنه و تا آخر همراه بمونه.
یعنی تو روایت، لازم نیست همهچیز رو همون اول بگی.
بعضی چیزها باید کمکم باز بشن؛مخاطب اول با حالوهوای شخصیت آشنا بشه، بعد بفهمه چه مسیری رو رد کرده و تازه آخرش بفهمه اصل قصه درباره کی بوده.
نوشتن: فقط میگه چی شد
روایت: باعث میشه مخاطب اون اتفاق رو زندگی کنه.
برای همین، توی یه روایت خوب باید بدونی:
چی رو همین الان بگی، و چی رو بذاری برای لحظه درست.
واضح گفتم؟

روایت فقط این نیست که یه چیزی رو تعریف کنی.گاهی اگه از همون اول لو بدی قصه درباره کیه و چی شده، مخاطب فقط یه سری اطلاعات میگیره و رد میشه.
ولی روایت کاری میکنه مخاطب با قصه راه بیاد، کنجکاو بشه، حس کنه و تا آخر همراه بمونه.
یعنی تو روایت، لازم نیست همهچیز رو همون اول بگی.
بعضی چیزها باید کمکم باز بشن؛مخاطب اول با حالوهوای شخصیت آشنا بشه، بعد بفهمه چه مسیری رو رد کرده و تازه آخرش بفهمه اصل قصه درباره کی بوده.
نوشتن: فقط میگه چی شد
روایت: باعث میشه مخاطب اون اتفاق رو زندگی کنه.
برای همین، توی یه روایت خوب باید بدونی:
چی رو همین الان بگی، و چی رو بذاری برای لحظه درست.
واضح گفتم؟
۸
۱۱:۴۳
شرم داشتم ولی خندیدم ...
نشستم تو اتاق انتظار کارواش تا ماشین تمیز بشه. یهو می بینم صدای مداحی باید برخاست میاد و همه چشم ها میره سمت ماشینم ...کسی نمی دونه واسه کیه و از کجا میاد. نوای مداحی بین صدای فشار آب و همهمه، محلش رو لو نمیده.
یه لحظه بهت زده میشم. دارم روایت سوم یک قهرمان رو می نویسم. انگار قهرمان سوم اومده کنارم نشسته. نگاه می کنم به مردی که داره ماشین رو تمیز می کنه. کم شنواست ...میرم سمتش میگم سوئیچ ماشین بازه صدا بالاست ...که می فهمه و کم می کنه ...
دو تا دقیقه قبل صدای دوپس دوپس موسیقی میاومد که یه لحظه می خواستم بگم مگه عروسیه و دوباره سرم رو انداختم رو کاغذ و نوشتم.
الان صدای دیگه ای میاد و پیچ تاریخی و مولا صداشون به کارواش میدون بوتان هم رسیده.
از اینکه می خواستم شعار پشت شیشه رو پاک کنم خجالت می کشم و خوشحالم که هنوز پشت ماشین خودنمایی می کنه و حتی تمیزتر شدهدچار شرم شدم که همه نگاهم کردن ولی می دونی واکنشم چی بود: خندیدم ...
صد هزار مرتبه شکر که حتی برای چند ثانیه اسم حسین تو روز شهادت برادرش تو کارواش پیچید که تا قبلش ... ولش کن ... الهی شکر
نشستم تو اتاق انتظار کارواش تا ماشین تمیز بشه. یهو می بینم صدای مداحی باید برخاست میاد و همه چشم ها میره سمت ماشینم ...کسی نمی دونه واسه کیه و از کجا میاد. نوای مداحی بین صدای فشار آب و همهمه، محلش رو لو نمیده.
یه لحظه بهت زده میشم. دارم روایت سوم یک قهرمان رو می نویسم. انگار قهرمان سوم اومده کنارم نشسته. نگاه می کنم به مردی که داره ماشین رو تمیز می کنه. کم شنواست ...میرم سمتش میگم سوئیچ ماشین بازه صدا بالاست ...که می فهمه و کم می کنه ...
دو تا دقیقه قبل صدای دوپس دوپس موسیقی میاومد که یه لحظه می خواستم بگم مگه عروسیه و دوباره سرم رو انداختم رو کاغذ و نوشتم.
الان صدای دیگه ای میاد و پیچ تاریخی و مولا صداشون به کارواش میدون بوتان هم رسیده.
از اینکه می خواستم شعار پشت شیشه رو پاک کنم خجالت می کشم و خوشحالم که هنوز پشت ماشین خودنمایی می کنه و حتی تمیزتر شدهدچار شرم شدم که همه نگاهم کردن ولی می دونی واکنشم چی بود: خندیدم ...
صد هزار مرتبه شکر که حتی برای چند ثانیه اسم حسین تو روز شهادت برادرش تو کارواش پیچید که تا قبلش ... ولش کن ... الهی شکر
۷
۱۳:۱۳