الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولهاکه عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دمجرس فریاد میدارد که بربندید محملها
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گویدکه سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایلکجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
حضوری گر همیخواهی از او غایب مشو حافظمتی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دمجرس فریاد میدارد که بربندید محملها
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گویدکه سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایلکجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
حضوری گر همیخواهی از او غایب مشو حافظمتی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها
۸۴۵
۱۰:۱۵
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما رابه خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافتکنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را
فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوبچنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را
ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است/به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را
من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم/که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را
اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویمجواب تلخ میزیبد لب لعل شکرخا را
نصیحت گوش کن جانا که از جان دوستتر دارند/ جوانان سعادتمند پند پیر دانا را
حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو که کس نگشودو نگشاید به حکمت این معما را
غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظکه بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا
بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافتکنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را
فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوبچنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را
ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است/به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را
من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم/که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را
اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویمجواب تلخ میزیبد لب لعل شکرخا را
نصیحت گوش کن جانا که از جان دوستتر دارند/ جوانان سعادتمند پند پیر دانا را
حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو که کس نگشودو نگشاید به حکمت این معما را
غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظکه بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا
۱.۵K
۱۰:۱۶
جان بی جمال جانان میل جهان نداردهر کس که این ندارد حقا که آن ندارد
با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدمیا من خبر ندارم یا او نشان ندارد
هر شبنمی در این ره صد بحر آتشین استدردا که این معما شرح و بیان ندارد
سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادنای ساروان فروکش کاین ره کران ندارد
ای دل طریق رندی از محتسب بیاموزمست است و در حق او کس این گمان ندارد
گر خود رقیب شمع است اسرار از او بپوشانکان شوخ سربریده بند زبان ندارد۱۲۶
با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدمیا من خبر ندارم یا او نشان ندارد
هر شبنمی در این ره صد بحر آتشین استدردا که این معما شرح و بیان ندارد
سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادنای ساروان فروکش کاین ره کران ندارد
ای دل طریق رندی از محتسب بیاموزمست است و در حق او کس این گمان ندارد
گر خود رقیب شمع است اسرار از او بپوشانکان شوخ سربریده بند زبان ندارد۱۲۶
۹۰۳
۱۶:۱۵
نیست در شهر نگاری که دل ما ببردبختم ار یار شود رختم از این جا ببرد
باغبانا ز خزان بیخبرت میبینمآه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد
رهزن دهر نخفتهست مشو ایمن از اواگر امروز نبردهست که فردا ببرد
علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آوردترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد
راه عشق ار چه کمینگاه کمانداران استهر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد. ۱۲۸
باغبانا ز خزان بیخبرت میبینمآه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد
رهزن دهر نخفتهست مشو ایمن از اواگر امروز نبردهست که فردا ببرد
علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آوردترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد
راه عشق ار چه کمینگاه کمانداران استهر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد. ۱۲۸
۱.۱K
۱۶:۲۹
سحر بلبل حکایت با صبا کردکه عشق روی گل با ما چهها کرد
از آن رنگ رخم خون در دل افتادوز آن گلشن به خارم مبتلا کرد
غلام همت آن نازنینمکه کار خیر بی روی و ریا کرد
من از بیگانگان دیگر ننالمکه با من هر چه کرد آن آشنا کرد
گر از سلطان طمع کردم خطا بودور از دلبر وفا جستم جفا کرد
خوشش باد آن نسیم صبحگاهیکه درد شب نشینان را دوا کرد
۱۳۰
از آن رنگ رخم خون در دل افتادوز آن گلشن به خارم مبتلا کرد
غلام همت آن نازنینمکه کار خیر بی روی و ریا کرد
من از بیگانگان دیگر ننالمکه با من هر چه کرد آن آشنا کرد
گر از سلطان طمع کردم خطا بودور از دلبر وفا جستم جفا کرد
خوشش باد آن نسیم صبحگاهیکه درد شب نشینان را دوا کرد
۱۳۰
۱.۴K
۱۷:۱۸