ا

اشعار حافظ

۲۳۴ عضو
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها‎که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم‎جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید‎که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل‎کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها
حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ‎متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها
undefined۱۳

۸۴۵

۱۰:۱۵

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را‎به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت‎کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را
فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب‎چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را
ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است/‎به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را
من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم/‎که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را
اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم‎جواب تلخ می‌زیبد لب لعل شکرخا را
نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند/ ‎جوانان سعادتمند پند پیر دانا را
حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو ‎که کس نگشودو نگشاید به حکمت این معما را
غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ‎که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا
undefined۱۵

۱.۵K

۱۰:۱۶

جان بی جمال جانان میل جهان ندارد‎هر کس که این ندارد حقا که آن ندارد
با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم‎یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد
هر شبنمی در این ره صد بحر آتشین است‎دردا که این معما شرح و بیان ندارد
سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن‎ای ساروان فروکش کاین ره کران ندارد
ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز‎مست است و در حق او کس این گمان ندارد
گر خود رقیب شمع است اسرار از او بپوشان‎کان شوخ سربریده بند زبان ندارد۱۲۶
undefined۱۶

۹۰۳

۱۶:۱۵

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد‎بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد
باغبانا ز خزان بی‌خبرت می‌بینم‎آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد
رهزن دهر نخفته‌ست مشو ایمن از او‎اگر امروز نبرده‌ست که فردا ببرد
علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد‎ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد
راه عشق ار چه کمینگاه کمانداران است‎هر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد. ۱۲۸
undefined۱۷

۱.۱K

۱۶:۲۹

سحر بلبل حکایت با صبا کرد‎که عشق روی گل با ما چه‌ها کرد
از آن رنگ رخم خون در دل افتاد‎وز آن گلشن به خارم مبتلا کرد
غلام همت آن نازنینم‎که کار خیر بی روی و ریا کرد
من از بیگانگان دیگر ننالم‎که با من هر چه کرد آن آشنا کرد
گر از سلطان طمع کردم خطا بود‎ور از دلبر وفا جستم جفا کرد
خوشش باد آن نسیم صبحگاهی‎که درد شب نشینان را دوا کرد
۱۳۰
undefined۳۰

۱.۴K

۱۷:۱۸