در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
143^
برگشتند .سر و صدایشان از طبقه ی پایین نشان میداد که آمده بودند ، آن هم با جراحاتی نا گوار . دستی به شانه ی افشین کشیدم و آهسته خودم را به راه پله ها رساندم . سوسن را دیدم که کیارش و زنی که بعدا با برداشتن ماسکش ، متوجه شدم مدیساست ؛ زیر شانه هایش را گرفته بودند . از همان بالا میتوانستم برق گلوله سربیِ فرو رفته در پشت ران راستش را ببینم . زمینِ چرک از قطره قطره ی خونش رنگ نو میگرفت و ناله هایش مرا درمورد افشین نگران .با چشم دنبالِ او گشتم ، در حینی که نا خود آگاه سر سمت اتاق بر میگرداندم که مبادا افشین سر برسد و عشقِ زندگی اش را غرق به خون و درد ببیند . پشت سرِ یک دختر و یک پیرمرد که هر دو لباس های مخصوصِ سیاه رنگی که بقیه به تن داشتند را ، تن نداشتند ؛ وارد شد . انگار هدف ماموریتشان آن دو بودند ، نجات یافتگان .خیره به او - که به نظر می رسید دیدن من روی راه پله ها ، حواس او را هم از سوسن پرت و به من معطوف کرده - آرام و در حالی که نرده ها را چسبیده بودم ، پایین آمدم . از پشت ماسک نمیتوانستم صورتش را ببینم اما سرش دنبالم حرکت کرد ، تا زمانی که درست مقابلش ایستادم . به هم خیره شدیم . پشت سر بقیه سمت اتاقی رفت و من هم طبق معمول به دنبالش .اتاق سمت مقابل دستشویی و حمام قرار داشت ؛ همان دستشویی که آن شب زیر نور مریض لامپ شکسته ای ، با پودر دستی به جای صابون و خمیرِ ریش صورتش را اصلاح میکرد . نگاهی به سوسن انداختم که روی تختی خوابیده بود و همه دورش جمع شده بودند .او ، انگار دزدکی آمده باشد یا بخواهد مثل یک شبح رفتار کند ، آهسته سمت سینی روی میزِ کنار تخت رفت .سوسن که ناله میکرد ، ناگاه جیغی کشید که مو بر اندامم راست شد ، دست آتریسا بالا آمد و درخشش خونین گلوله را دیدم . گفت :« آروم باش . دیگه تموم شد .» کیارش با چشمانی پر از غم ، صورتش را نوازش میکرد .نگاهم سمت او رفت . بتادین و باند برداشت . وقتی رفت ، پشت سرش به حرکت در آمدم ، مثل اینکه مرا با طنابی نامرئی به او بسته باشند .دو طبقه بالا رفتیم و بعد وارد اتاقش شدیم . ماسکش را به زور در آورد و تازه صورتش را دیدم . موهای خرمایی اش از زیر کلاه گیسش بیرون زده بود و به صورت خیس از عرقش چسبیده بود . صورتش از کاغذ دیواری های پوسیده هم رنگ مرده تر بود . لب هایش رنگ نداشت . در اتاق را بستم و تکیه زدم . لباسش را به زحمت در آورد . دستهایش به وضوح میلرزیدند . جلو رفتم . دیدن خون فشارم را انداخت ، سر گیجه گرفتم . هاج و واج ، خشکم زده بود . ملحفه ی بالشش را بیرون کشید و توی دهانش گذاشت .
_مینا ، بیست و دوم می ، سال چهارم ملاقات با مهرِ وجودم
برگشتند .سر و صدایشان از طبقه ی پایین نشان میداد که آمده بودند ، آن هم با جراحاتی نا گوار . دستی به شانه ی افشین کشیدم و آهسته خودم را به راه پله ها رساندم . سوسن را دیدم که کیارش و زنی که بعدا با برداشتن ماسکش ، متوجه شدم مدیساست ؛ زیر شانه هایش را گرفته بودند . از همان بالا میتوانستم برق گلوله سربیِ فرو رفته در پشت ران راستش را ببینم . زمینِ چرک از قطره قطره ی خونش رنگ نو میگرفت و ناله هایش مرا درمورد افشین نگران .با چشم دنبالِ او گشتم ، در حینی که نا خود آگاه سر سمت اتاق بر میگرداندم که مبادا افشین سر برسد و عشقِ زندگی اش را غرق به خون و درد ببیند . پشت سرِ یک دختر و یک پیرمرد که هر دو لباس های مخصوصِ سیاه رنگی که بقیه به تن داشتند را ، تن نداشتند ؛ وارد شد . انگار هدف ماموریتشان آن دو بودند ، نجات یافتگان .خیره به او - که به نظر می رسید دیدن من روی راه پله ها ، حواس او را هم از سوسن پرت و به من معطوف کرده - آرام و در حالی که نرده ها را چسبیده بودم ، پایین آمدم . از پشت ماسک نمیتوانستم صورتش را ببینم اما سرش دنبالم حرکت کرد ، تا زمانی که درست مقابلش ایستادم . به هم خیره شدیم . پشت سر بقیه سمت اتاقی رفت و من هم طبق معمول به دنبالش .اتاق سمت مقابل دستشویی و حمام قرار داشت ؛ همان دستشویی که آن شب زیر نور مریض لامپ شکسته ای ، با پودر دستی به جای صابون و خمیرِ ریش صورتش را اصلاح میکرد . نگاهی به سوسن انداختم که روی تختی خوابیده بود و همه دورش جمع شده بودند .او ، انگار دزدکی آمده باشد یا بخواهد مثل یک شبح رفتار کند ، آهسته سمت سینی روی میزِ کنار تخت رفت .سوسن که ناله میکرد ، ناگاه جیغی کشید که مو بر اندامم راست شد ، دست آتریسا بالا آمد و درخشش خونین گلوله را دیدم . گفت :« آروم باش . دیگه تموم شد .» کیارش با چشمانی پر از غم ، صورتش را نوازش میکرد .نگاهم سمت او رفت . بتادین و باند برداشت . وقتی رفت ، پشت سرش به حرکت در آمدم ، مثل اینکه مرا با طنابی نامرئی به او بسته باشند .دو طبقه بالا رفتیم و بعد وارد اتاقش شدیم . ماسکش را به زور در آورد و تازه صورتش را دیدم . موهای خرمایی اش از زیر کلاه گیسش بیرون زده بود و به صورت خیس از عرقش چسبیده بود . صورتش از کاغذ دیواری های پوسیده هم رنگ مرده تر بود . لب هایش رنگ نداشت . در اتاق را بستم و تکیه زدم . لباسش را به زحمت در آورد . دستهایش به وضوح میلرزیدند . جلو رفتم . دیدن خون فشارم را انداخت ، سر گیجه گرفتم . هاج و واج ، خشکم زده بود . ملحفه ی بالشش را بیرون کشید و توی دهانش گذاشت .
_مینا ، بیست و دوم می ، سال چهارم ملاقات با مهرِ وجودم
۴۱
۱۱:۵۸
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
144^
با دیدن انگشتان لرزانی که سمت زخم میرفت ، ناخوداگاه چشم بستم و روی گرداندم ؛ دست حمایل صورتم کردم ، طاقت دیدن انگشتانی که وارد زخم میشدند تا مسبب جراحت را از معرکه بیرون بکشند ، نداشتم . ناله اش با ملحفه ی بالش خفه شد و روی تخت ولو .سمتش رفتم ، نمیدانستم باید چه کنم ، مغزم قفل شده بود . دستهایش را گرفتم . تمام شکمش از خون زخمهای پهلویش سرخ شده بود . تکه شیشه ای بین انگشت های دست چپش گرفته بود ، پس موفق شده بود بیرونش بکشد . مثل گنجشک سنگ خورده ای نفس نفس میزد . انگار توی آب افتاده باشد ، تنش خیس و سرد بود . همانطور که محلفه را بین دندان هایش فشار میداد ، پاشنه ی پوتینش را کند به زمین میکشید و خاک از موکت های مندرس بلند میشد .لب تخت نشستم . وحشت کرده بودم . سرش را از آن کلاه گیس مسخره آزاد کردم و موهایش روی تشک پخش شد . ملحفه را از دهانش بیرون کشیدم تا روی زخمایش بگذارم ، اما در حدی تمیز به نظر نمیرسید که احتمال عفونت کردنشان را ندهم . فایده ای نداشت ، کمکی از من بر نمی آمد . از جا بلند شدم که خیز گرفت و محکم مچم را چسبید . گفتم :« میرم مدیسا یا آتریسا رو صدا کنم .» نفس نفس زنان گفت :« نمیخواد !» سمتش برگشتم و جلوی تخت زانو زدم . دوباره خودش را روی تخت رها کرد . مچم را ول کرد ، پوستم حس کشیدگی از خیسی خونش میکرد . انگشت به صورتش کشیدم ، روی رد خیسی سرد بین دماغ و گونه اش و روی استخوان فکش ، جایی که خط نازک قهوه ای و خشکی از زخم اصلاحش مانده بود . گفتم :« تا کی میخوای خودت رو قایم کنی ؟ الان دیگه نمیتونی . باید کمک بگیری برای زخمهات .» گفت :« خوبم . این نمیتونه من رو بکشه . نترس .»نفس عمیقی ، شبیه به آه کشیدم . لباسش را از روی زمین برداشتم . از قسمت پهلوی چپ پر از پارگی های ریز بود . صدایش را شنیدم ، گفت :« خوردم تو شیشه ها .» نگاهش کردم . نشسته بود و دستش را روی پهلویش گذاشته بود . با ابرو اشاره به لباسش توی دستم کرد و گفت :« جنس محکمی داره ولی انگار یکی از دستش در رفت .» جنس استری و با قوامی داشت ، به نظر نمیرسید به راحتی پاره بشود ، با این حال از بین تمام خرده های شیشه یکی شانس گیر کردن توی گوشت مهر بیچاره ی مرا پیدا کرده بود . پیش تر از آتش متنفر شده بودم شیشه هم بر آن افزوده شد . لباس را کف زمین رها کردم و سمتش رفتم . دستش را دراز کرد که صورتم را نوازش کند ، اما خون روی انگشتانش منصرفش کرد .بهم برخورد . دستش را روی گونه ام گذاشتم و بوسیدم . شیشه ی مزبور را از روی تشک برداشتم و نگاهش کردم . به اندازه ی یک گردو بود. گفت :« مراقب باش . تیزه .» ناخوداگاه نگاهم سمت دست چپش رفت ، احتمالا گرفتن و بیرون کشیدن شیشه دستش را هم مجروح کرده بود . دستش را از روی پهلویش برداشتم . دیدن زخمایش مثل آن بود که چاقویی را از درون به دنده هایم بکشند . چهره ی در هم رفته ام را که دید گفت :« چیزیم نیست . » چشم در چشم شدیم ، البته پیش تر چشمهایش به دنبال چشمانم بود .گفتم :« اگه خونریزی داخلی بکنی چی ؟ شاید اندام های داخلیت آسیب دیده باشن ، اصلا شاید هنوز خرده شیشه تو بدنت باشه .» آهی کشید و بتادین و باند را برداشت . گفت :« عمیق نبود . نگرانش نباش. فقط همین یکی بود . » سرگرم بستن زخمش که شد ، صورتش را نوازش کردم و پرسیدم :« چجوری تحمل میکنی ؟» بدون آنکه نگاهم کند ، گفت :« خودت چطور ؟» تی-شرتم را تا جایی که زخم دنده هایم معلوم بود بالا زدم . با انگشت بانداژ را پایین کشیدم تا زخم روی دنده ام را نشان او و خودم بدهم . رو به بهبود بود . گفتم :« اما من خیلی بخاطرش گریه کردم ، خیلی جیغ زدم ، ولی تو حتی ناله هم نمیکنی .» لباسم را پایین کشیدم و گفتم :« من نمیذاشتم مدیسا یا آتریسا دست به زخمم بزنن ولی تو همین پنج دقیقه پیش انگشتت رو فرو کردی توش ...» با یاد آوری اش مور مورم شد و نتوانستم جمله ام را تکمیل کنم . لبهای بی رنگش کش آمد و لبخندی زد . گفت :« میتونم تحملش کنم .» نگاهش کردم . سعی کرد بانداژ را گره بزند . گفت :« درد ، من رو خوشحال میکنه .» با مکث ، انگار حسابی فکر کرده باشد ، ادامه داد :« خیالم رو راحت میکنه که نمرده ام چون ، اصلا حس زنده بودن نمیکنم .»
_ مینا ، بیست و دوم می ، سال چهارم ملاقات با مهرِ وجودم
با دیدن انگشتان لرزانی که سمت زخم میرفت ، ناخوداگاه چشم بستم و روی گرداندم ؛ دست حمایل صورتم کردم ، طاقت دیدن انگشتانی که وارد زخم میشدند تا مسبب جراحت را از معرکه بیرون بکشند ، نداشتم . ناله اش با ملحفه ی بالش خفه شد و روی تخت ولو .سمتش رفتم ، نمیدانستم باید چه کنم ، مغزم قفل شده بود . دستهایش را گرفتم . تمام شکمش از خون زخمهای پهلویش سرخ شده بود . تکه شیشه ای بین انگشت های دست چپش گرفته بود ، پس موفق شده بود بیرونش بکشد . مثل گنجشک سنگ خورده ای نفس نفس میزد . انگار توی آب افتاده باشد ، تنش خیس و سرد بود . همانطور که محلفه را بین دندان هایش فشار میداد ، پاشنه ی پوتینش را کند به زمین میکشید و خاک از موکت های مندرس بلند میشد .لب تخت نشستم . وحشت کرده بودم . سرش را از آن کلاه گیس مسخره آزاد کردم و موهایش روی تشک پخش شد . ملحفه را از دهانش بیرون کشیدم تا روی زخمایش بگذارم ، اما در حدی تمیز به نظر نمیرسید که احتمال عفونت کردنشان را ندهم . فایده ای نداشت ، کمکی از من بر نمی آمد . از جا بلند شدم که خیز گرفت و محکم مچم را چسبید . گفتم :« میرم مدیسا یا آتریسا رو صدا کنم .» نفس نفس زنان گفت :« نمیخواد !» سمتش برگشتم و جلوی تخت زانو زدم . دوباره خودش را روی تخت رها کرد . مچم را ول کرد ، پوستم حس کشیدگی از خیسی خونش میکرد . انگشت به صورتش کشیدم ، روی رد خیسی سرد بین دماغ و گونه اش و روی استخوان فکش ، جایی که خط نازک قهوه ای و خشکی از زخم اصلاحش مانده بود . گفتم :« تا کی میخوای خودت رو قایم کنی ؟ الان دیگه نمیتونی . باید کمک بگیری برای زخمهات .» گفت :« خوبم . این نمیتونه من رو بکشه . نترس .»نفس عمیقی ، شبیه به آه کشیدم . لباسش را از روی زمین برداشتم . از قسمت پهلوی چپ پر از پارگی های ریز بود . صدایش را شنیدم ، گفت :« خوردم تو شیشه ها .» نگاهش کردم . نشسته بود و دستش را روی پهلویش گذاشته بود . با ابرو اشاره به لباسش توی دستم کرد و گفت :« جنس محکمی داره ولی انگار یکی از دستش در رفت .» جنس استری و با قوامی داشت ، به نظر نمیرسید به راحتی پاره بشود ، با این حال از بین تمام خرده های شیشه یکی شانس گیر کردن توی گوشت مهر بیچاره ی مرا پیدا کرده بود . پیش تر از آتش متنفر شده بودم شیشه هم بر آن افزوده شد . لباس را کف زمین رها کردم و سمتش رفتم . دستش را دراز کرد که صورتم را نوازش کند ، اما خون روی انگشتانش منصرفش کرد .بهم برخورد . دستش را روی گونه ام گذاشتم و بوسیدم . شیشه ی مزبور را از روی تشک برداشتم و نگاهش کردم . به اندازه ی یک گردو بود. گفت :« مراقب باش . تیزه .» ناخوداگاه نگاهم سمت دست چپش رفت ، احتمالا گرفتن و بیرون کشیدن شیشه دستش را هم مجروح کرده بود . دستش را از روی پهلویش برداشتم . دیدن زخمایش مثل آن بود که چاقویی را از درون به دنده هایم بکشند . چهره ی در هم رفته ام را که دید گفت :« چیزیم نیست . » چشم در چشم شدیم ، البته پیش تر چشمهایش به دنبال چشمانم بود .گفتم :« اگه خونریزی داخلی بکنی چی ؟ شاید اندام های داخلیت آسیب دیده باشن ، اصلا شاید هنوز خرده شیشه تو بدنت باشه .» آهی کشید و بتادین و باند را برداشت . گفت :« عمیق نبود . نگرانش نباش. فقط همین یکی بود . » سرگرم بستن زخمش که شد ، صورتش را نوازش کردم و پرسیدم :« چجوری تحمل میکنی ؟» بدون آنکه نگاهم کند ، گفت :« خودت چطور ؟» تی-شرتم را تا جایی که زخم دنده هایم معلوم بود بالا زدم . با انگشت بانداژ را پایین کشیدم تا زخم روی دنده ام را نشان او و خودم بدهم . رو به بهبود بود . گفتم :« اما من خیلی بخاطرش گریه کردم ، خیلی جیغ زدم ، ولی تو حتی ناله هم نمیکنی .» لباسم را پایین کشیدم و گفتم :« من نمیذاشتم مدیسا یا آتریسا دست به زخمم بزنن ولی تو همین پنج دقیقه پیش انگشتت رو فرو کردی توش ...» با یاد آوری اش مور مورم شد و نتوانستم جمله ام را تکمیل کنم . لبهای بی رنگش کش آمد و لبخندی زد . گفت :« میتونم تحملش کنم .» نگاهش کردم . سعی کرد بانداژ را گره بزند . گفت :« درد ، من رو خوشحال میکنه .» با مکث ، انگار حسابی فکر کرده باشد ، ادامه داد :« خیالم رو راحت میکنه که نمرده ام چون ، اصلا حس زنده بودن نمیکنم .»
_ مینا ، بیست و دوم می ، سال چهارم ملاقات با مهرِ وجودم
۴۵
۱۱:۵۹
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
145^
به سرم زد که بدون هیچ اندیشه ی پیش از گفتمانی ، بگویم :« نمیدونم من قبل از تو چطور زندگی میکردم .» دراز کشیده بود ، دستش روی پهلویش بود و خیره به سقف ، با شنیدن جمله ام که چندان هم بلند نبود ؛ انگار یک جمله ی را جوری گفته باشم که هم یواشکی باشد و هم نه ، نگاهش رویم سقوط کرد . من هم لب تخت نشسته بودم . گفتم :« نه ، من زندگی نمیکردم . فقط دوام میاوردم . صرفاً زنده بودم ، مثل افلیجی که بدن پر از تاول و ناعلاج داره ، مثل کسی که توی کماست . نمی میره ، فقط عذاب میکشه . اما تو من رو از کما بیرون کشیدی . تو مثل مسیح دست عنایت به آبله هام کشیدی و من رو از امراض نا علاجم شفا دادی .» لبهاش کش آمدند . عضلات سمت چپ لبش سمت چال افتادن کشیده شدند . گفت :« به همین نحوه ی چینش کلماتت دل باختم ، خانم نویسنده .» خندیدم و او هم خندید . لپش بلاخره چال افتاد و دندان هایش از حصار لبهایش بیرون زد . گفتم :« روزهایی بود که همه چیز داشتم . توی قصر داییم زندگی میکردم ، بهترین غذا ها رو میخوردم ، بهترین برند ها رو تنم میکردم ؛ از اون خونه تنگ و غذا های بی مزه و لباس های پاره و مندرس راحت شده بودم ؛ ولی باز هم گذران عمرم زندگی نبود .» انگشت به پیشانی و قوس دماغش ، تا گودی بالای لبهاش کشیدم . انگشتم کمی میلرزید ، شوق داشتم . حرف زدن با او یک هیجان در آمیخته با آرامش داشت ؛ توصیف ناپذیر .نگاهش مشتاق و چشمانش از عطش گشاد نبود ، اما منتظر برای شنیدن بود ؛ نگاه از صورتم بر نمیداشت . دست به موهایش کشیدم . گفتم :« بهشت من جایی نیست که همه چیز خوب باشه ، جاییه که تو باشی . » نیشش باز شد . خندیدم . گفتم :« همین که تو وجود داشته باشی من حس زنده بودن دارم . مهم نیست کنارم باشی یا نه و یا منو دوست بداری یا نه ، همین که یه جایی از این کره ی خاکی وجود داری دلگرمم میکنه . »سرم را مثل دخترک های لوس خردسال کج کردم ، گفتم :« دوستت دارم !» با همان ذوق ، با همان صداقت . دستم که روی لبانش بود را بوسه زد . نه من دلم میخواست بروم و نه او دوست داشت تنهایش بگذارم . نفس کشیدنش مرا از درد شدیدی که داشت و کتمان میکرد ، آگاه میساخت ؛ می خواستم آتریسا را خبر کنم . نمیشد زخم هایش را بدون مداوای جدی رها کرد .با انگشتانم ، آهسته به قفسه سینه اش چند ضربه به معنای دلگرمی و محبت زدم ؛ گفتم :« من دیگه میرم پسر خوشگله .» خندید و سرش را سمت شانه ی دیگرش چرخاند . گفتم :« والا به خدا . جدی گفتم . کی پسر به خوشگلی تو دیده ؟ اصلا چه دلیل داره یک مرد انقدر سفید باشه ؟» فورا گفت :« چشمات رو درویش کن دختر !» بلند شدم . خم شدم و گفتم :« نه تنها چشم چرونی میکنم بلکه بوس هم میکنم .» زبانش طعم درد میداد . گفتم :« خوبه ، داری یاد میگیری .» گفت :« همیشه باعث میشی درد هام رو فراموش کنم . » لبخندی زدم و تا نزدیک در رفتم . گفت :« صورت و دستت رو بشور . خونیه .» سر کج کردم ، یعنی باشد .متوجه شد ، نمیدانم از کجا . فهمید میخواهم خیانت کنم . گفت :« بهشون چیزی نگو . صورتت رو بشور و اگه پرسیدن بگو من سالمم و خوابیدم .» در را باز کردم . گفت :« مینا کسی نیاد تو . » لای در بودم ، یک پا روی موکت کف اتاقش و یک پا کف راهرو ؛ گفت :« اگه به همین وضع رها بشم احتمال زنده موندم خیلی بیشتر از وقتیه که یکی اون بیرون بدونه من کی هستم .»
_ مینا ، بیست و دوم می ، سال چهارم ملاقات با مهرِ وجودم
به سرم زد که بدون هیچ اندیشه ی پیش از گفتمانی ، بگویم :« نمیدونم من قبل از تو چطور زندگی میکردم .» دراز کشیده بود ، دستش روی پهلویش بود و خیره به سقف ، با شنیدن جمله ام که چندان هم بلند نبود ؛ انگار یک جمله ی را جوری گفته باشم که هم یواشکی باشد و هم نه ، نگاهش رویم سقوط کرد . من هم لب تخت نشسته بودم . گفتم :« نه ، من زندگی نمیکردم . فقط دوام میاوردم . صرفاً زنده بودم ، مثل افلیجی که بدن پر از تاول و ناعلاج داره ، مثل کسی که توی کماست . نمی میره ، فقط عذاب میکشه . اما تو من رو از کما بیرون کشیدی . تو مثل مسیح دست عنایت به آبله هام کشیدی و من رو از امراض نا علاجم شفا دادی .» لبهاش کش آمدند . عضلات سمت چپ لبش سمت چال افتادن کشیده شدند . گفت :« به همین نحوه ی چینش کلماتت دل باختم ، خانم نویسنده .» خندیدم و او هم خندید . لپش بلاخره چال افتاد و دندان هایش از حصار لبهایش بیرون زد . گفتم :« روزهایی بود که همه چیز داشتم . توی قصر داییم زندگی میکردم ، بهترین غذا ها رو میخوردم ، بهترین برند ها رو تنم میکردم ؛ از اون خونه تنگ و غذا های بی مزه و لباس های پاره و مندرس راحت شده بودم ؛ ولی باز هم گذران عمرم زندگی نبود .» انگشت به پیشانی و قوس دماغش ، تا گودی بالای لبهاش کشیدم . انگشتم کمی میلرزید ، شوق داشتم . حرف زدن با او یک هیجان در آمیخته با آرامش داشت ؛ توصیف ناپذیر .نگاهش مشتاق و چشمانش از عطش گشاد نبود ، اما منتظر برای شنیدن بود ؛ نگاه از صورتم بر نمیداشت . دست به موهایش کشیدم . گفتم :« بهشت من جایی نیست که همه چیز خوب باشه ، جاییه که تو باشی . » نیشش باز شد . خندیدم . گفتم :« همین که تو وجود داشته باشی من حس زنده بودن دارم . مهم نیست کنارم باشی یا نه و یا منو دوست بداری یا نه ، همین که یه جایی از این کره ی خاکی وجود داری دلگرمم میکنه . »سرم را مثل دخترک های لوس خردسال کج کردم ، گفتم :« دوستت دارم !» با همان ذوق ، با همان صداقت . دستم که روی لبانش بود را بوسه زد . نه من دلم میخواست بروم و نه او دوست داشت تنهایش بگذارم . نفس کشیدنش مرا از درد شدیدی که داشت و کتمان میکرد ، آگاه میساخت ؛ می خواستم آتریسا را خبر کنم . نمیشد زخم هایش را بدون مداوای جدی رها کرد .با انگشتانم ، آهسته به قفسه سینه اش چند ضربه به معنای دلگرمی و محبت زدم ؛ گفتم :« من دیگه میرم پسر خوشگله .» خندید و سرش را سمت شانه ی دیگرش چرخاند . گفتم :« والا به خدا . جدی گفتم . کی پسر به خوشگلی تو دیده ؟ اصلا چه دلیل داره یک مرد انقدر سفید باشه ؟» فورا گفت :« چشمات رو درویش کن دختر !» بلند شدم . خم شدم و گفتم :« نه تنها چشم چرونی میکنم بلکه بوس هم میکنم .» زبانش طعم درد میداد . گفتم :« خوبه ، داری یاد میگیری .» گفت :« همیشه باعث میشی درد هام رو فراموش کنم . » لبخندی زدم و تا نزدیک در رفتم . گفت :« صورت و دستت رو بشور . خونیه .» سر کج کردم ، یعنی باشد .متوجه شد ، نمیدانم از کجا . فهمید میخواهم خیانت کنم . گفت :« بهشون چیزی نگو . صورتت رو بشور و اگه پرسیدن بگو من سالمم و خوابیدم .» در را باز کردم . گفت :« مینا کسی نیاد تو . » لای در بودم ، یک پا روی موکت کف اتاقش و یک پا کف راهرو ؛ گفت :« اگه به همین وضع رها بشم احتمال زنده موندم خیلی بیشتر از وقتیه که یکی اون بیرون بدونه من کی هستم .»
_ مینا ، بیست و دوم می ، سال چهارم ملاقات با مهرِ وجودم
۳۴
۹:۲۹
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
146^
به انعکاس صورت خیسم در آینه ی ترک و خورده و زنگزده نگاه کردم . مطمئن شدم بر دست و صورتم هیچ لکه ی خونی نمانده و سپس بیرون رفتم . میخواستم از پله ها بالا بروم که مدیسا را دیدم . از اتاقی که سوسن را در آن مداوا کرده بودند خارج شد . از کنارم گذر کرد و بالا رفت . حسی به من ندا میداد که او سمت اتاق مهرم میرود . پشت سرش راه افتادم اما هنوز لنگ میزدم و با هر قدم زیر لب فحشی نثار روح مادر ساسان میکردم که او را زایید . همینطور هم شد . درست کنار در اتاق او که رسید ، من هنوز شش قدم یا بیشتر فاصله داشتم . دستم را دراز کردم تا به هر نحوه ممکن مدیسا را از کشیدن دستگیره به سمت پایین منصرف کنم . اگر کسی وارد اتاقش میشد ، او مرا مقصر میدانست و من نمیخواستم به هیچ قیمتی جایگاهم را در دیدگاهش متزلزل کنم .چند باری دستگیره را پایین کشید ولی نتوانست در را باز کند . آهی کشیدم و بعد از برداشتن آخرین قدم ، دست سر شانه ی مدیسا گذاشتم .برگشت و نگاهی به من انداخت . گفت :« خیلی عجیبه . هیچ وقت در رو قفل نمیکرد . اصلا ، قفل در ها کلید ندارند .» با پشت دست آرام به در زد . گفتم :« شاید خوابیده .» لبهایش را به حالت «نمیدانم» کرد و سرش را کج ، پرسید :« کاری با من داری ؟» منظورش این بود که چه کار داشته ام که دو طبقه به تعقیبش آمده و شانه اش را گرفته ام . گفتم :« میخواد بخوابه . خسته هست . لطفا برو مدیسا .» دستم را از کتفش برداشتم ، جمله ی بهتری به ذهنم نمیرسید که قانعش کنم . اضطراب داشتم و فقط میخواستم برود .گفت :« میدونم مینا جان . اما تو نمیدونی چی شده .» مکثی داشت و بعد اضافه کرد :« باید ببینمش .»پرسیدم :« چی شده ؟» انگار بخواهد اسرار سی. آی. ای فاش کند ، سرش را به عقب خم کرد و با حالت نگرانی گفت :« زخمی شده . من خودم اونجا بودم و دیدم .» گفتم :« چه بلایی سرش اومد ؟» ابرو های جو گندمی اش را کج و کوله کرد ، ابرو به من کج میکنی ؟ کج کلاه خان نه ولی اربابت یار من است ! خدایا یادم باشد وقتی به ایران برگشتم فیلمش را هم بخرم !گفت :« وقتی میخواستیم برگردیم ، اوضاع خیلی خیط شده بود . راه فرار نداشتیم و نگهبان ها ریخته بودند رو سرمون .» متوجه خراش نازک و سطحی اما خونین رنگ روی گردنش شدم . گویی فهمید که به کجا نگاه میکنم و گفت :« من پشت سرش بودم .» بلند بلند فکر کردم و از دهانم در رفت :« خرده شیشه .» نگاهش رنگ باخت ، بدان معنا که «تو از کجا میدانی؟» . چندان اهمیتی نداد و نخواست سیم جین ام کند . گفت :« آره . بقیه هنوز به ما نرسیده بودند که اون رفت سمت در خروجی و یکیشون باهاش درگیر شد . » حتی نمیدانستم چه میگوید . تنها چیزی که میدانستم معنای «اون» بود و دیگر نه میدانستم « بقیه » چیست و نه « ما» و «یکیشون» . به گمانم به تماشای دوباره ی صحنه نشسته بود ، به در ماتش برد و گفت :« جوری اون لعنتی توی شیشه ها کوبیدش که اگر ماسک روی صورتم نبود کور میشدم . خرده شیشه ها مثل نقل و نباتی که به سر عروس میپاشند ، مثل بارون روی سرم ریخت .» منظورش از «اون لعنتی» همان «یکیشون» بود ؟ میخواست مرا بترساند و داشت موفق هم میشد . هر چه میگفت نگران تر میشدم و میخواستم بگذارم داخل برود. البته که دست من نبود و در قفل بود ! اما به هر حال میشد یک ترفندی پیاده کرد .گفت :« من دیدم از زیر لباسش خون میریخت روی زمین ولی ، خودش جوری رفتار کرد که بقیه اصلا نفهمیدند چی شده .»گفتم :« کجا رفته بودین ؟ » اصلا نشنید . از افکارش خارج شد و نگاه مات برده اش را از در جدا کرد . مصمم به من خیره شد و گفت :« باید ببینمش .»
_ مینا ، بیست و دوم می ، سال چهارم ملاقات با مهرِوجودم
به انعکاس صورت خیسم در آینه ی ترک و خورده و زنگزده نگاه کردم . مطمئن شدم بر دست و صورتم هیچ لکه ی خونی نمانده و سپس بیرون رفتم . میخواستم از پله ها بالا بروم که مدیسا را دیدم . از اتاقی که سوسن را در آن مداوا کرده بودند خارج شد . از کنارم گذر کرد و بالا رفت . حسی به من ندا میداد که او سمت اتاق مهرم میرود . پشت سرش راه افتادم اما هنوز لنگ میزدم و با هر قدم زیر لب فحشی نثار روح مادر ساسان میکردم که او را زایید . همینطور هم شد . درست کنار در اتاق او که رسید ، من هنوز شش قدم یا بیشتر فاصله داشتم . دستم را دراز کردم تا به هر نحوه ممکن مدیسا را از کشیدن دستگیره به سمت پایین منصرف کنم . اگر کسی وارد اتاقش میشد ، او مرا مقصر میدانست و من نمیخواستم به هیچ قیمتی جایگاهم را در دیدگاهش متزلزل کنم .چند باری دستگیره را پایین کشید ولی نتوانست در را باز کند . آهی کشیدم و بعد از برداشتن آخرین قدم ، دست سر شانه ی مدیسا گذاشتم .برگشت و نگاهی به من انداخت . گفت :« خیلی عجیبه . هیچ وقت در رو قفل نمیکرد . اصلا ، قفل در ها کلید ندارند .» با پشت دست آرام به در زد . گفتم :« شاید خوابیده .» لبهایش را به حالت «نمیدانم» کرد و سرش را کج ، پرسید :« کاری با من داری ؟» منظورش این بود که چه کار داشته ام که دو طبقه به تعقیبش آمده و شانه اش را گرفته ام . گفتم :« میخواد بخوابه . خسته هست . لطفا برو مدیسا .» دستم را از کتفش برداشتم ، جمله ی بهتری به ذهنم نمیرسید که قانعش کنم . اضطراب داشتم و فقط میخواستم برود .گفت :« میدونم مینا جان . اما تو نمیدونی چی شده .» مکثی داشت و بعد اضافه کرد :« باید ببینمش .»پرسیدم :« چی شده ؟» انگار بخواهد اسرار سی. آی. ای فاش کند ، سرش را به عقب خم کرد و با حالت نگرانی گفت :« زخمی شده . من خودم اونجا بودم و دیدم .» گفتم :« چه بلایی سرش اومد ؟» ابرو های جو گندمی اش را کج و کوله کرد ، ابرو به من کج میکنی ؟ کج کلاه خان نه ولی اربابت یار من است ! خدایا یادم باشد وقتی به ایران برگشتم فیلمش را هم بخرم !گفت :« وقتی میخواستیم برگردیم ، اوضاع خیلی خیط شده بود . راه فرار نداشتیم و نگهبان ها ریخته بودند رو سرمون .» متوجه خراش نازک و سطحی اما خونین رنگ روی گردنش شدم . گویی فهمید که به کجا نگاه میکنم و گفت :« من پشت سرش بودم .» بلند بلند فکر کردم و از دهانم در رفت :« خرده شیشه .» نگاهش رنگ باخت ، بدان معنا که «تو از کجا میدانی؟» . چندان اهمیتی نداد و نخواست سیم جین ام کند . گفت :« آره . بقیه هنوز به ما نرسیده بودند که اون رفت سمت در خروجی و یکیشون باهاش درگیر شد . » حتی نمیدانستم چه میگوید . تنها چیزی که میدانستم معنای «اون» بود و دیگر نه میدانستم « بقیه » چیست و نه « ما» و «یکیشون» . به گمانم به تماشای دوباره ی صحنه نشسته بود ، به در ماتش برد و گفت :« جوری اون لعنتی توی شیشه ها کوبیدش که اگر ماسک روی صورتم نبود کور میشدم . خرده شیشه ها مثل نقل و نباتی که به سر عروس میپاشند ، مثل بارون روی سرم ریخت .» منظورش از «اون لعنتی» همان «یکیشون» بود ؟ میخواست مرا بترساند و داشت موفق هم میشد . هر چه میگفت نگران تر میشدم و میخواستم بگذارم داخل برود. البته که دست من نبود و در قفل بود ! اما به هر حال میشد یک ترفندی پیاده کرد .گفت :« من دیدم از زیر لباسش خون میریخت روی زمین ولی ، خودش جوری رفتار کرد که بقیه اصلا نفهمیدند چی شده .»گفتم :« کجا رفته بودین ؟ » اصلا نشنید . از افکارش خارج شد و نگاه مات برده اش را از در جدا کرد . مصمم به من خیره شد و گفت :« باید ببینمش .»
_ مینا ، بیست و دوم می ، سال چهارم ملاقات با مهرِوجودم
۲۵
۹:۵۴
147^
با هزار التماس و قسم راضی اش کردم که برود .درست زمانی که بلاخره تسلیم شد ، وقتی داشت میرفت از دیدن چهره ی غمگینش عصبی شدم و زیر لب زمزمه کردم:« دوستش داری ؟» سر جایش ایستاد و برگشت تا چشم در چشم شویم . خدای من ، پوشیدن این لباسها برای این زنان و مردان آسان است ؟! احساس خفگی از شدت گرما نمیکنند ؟با دیدن نگاهش گفتم :« آتریسا و سوسن میگفتند که ازش خوشت میاد .» گفت :« نه اینطور نیست . اونها مسخره بازی در میارن .» گفتم :« ولی به هر حال نسبت به اون ، خیلی احساس نگرانی بیشتری بروز میدی تا بقیه .» گفت :« من در واقع ...» سرش را زیر انداخت . خب طبیعی بود ؛ میدانست که من و او ، هر دو به همدیگر علاقه داریم . این را بار ها دیده و متوجه شده بود . سعی میکرد اینطور جلوه کند که رابطه ی بین من و اربابش براش عجیب مینماید اما با خودش نمیتوانست چیزی را انکار کند . البته نمیدانم شاید برای خودش هم عجیب بود .مدیسا او را یک مرد سالخورده میدید و بودن یک زن سی و خرده ای ساله را در کنارش صحیح نمیدانست . و حتی اگر به او ثابت میشد که اربابش یک مرد جوان است ؛ به هر حال یک مرد که حاضر به نشان دادن چهره و بدنش نبود و برای مستور کردن سیما و صدایش ، دلایل هولناک می آورد؛ چندان علاقه داشتن به او از سمت من صحیح نبود . و من میدانستم این رفتار پخته و کلاه گیس مهرم ، مدیسا را به یاد مردان سن و سال خود یا پیرتر می اندازد .گفت :« من در مورد ایشون حساس هستم . متاسفانه .» کلمه ی آخر را با غمی واقعی اضافه کرد . گفتم :« یاد شوهر خدابیامرزت می افتی ؟» گفت :« دچار بحران نوسانات هورمونی شدم . » لجم گرفت . هوس کردم دستش را بگیرم و ببرم شازده را نشانش بدهم ، بلکه بفهمد طرف سن فرزندش را دارد و دیگر فیلش یاد هندوستان نکند !لبهایم را خیس کردم ، با حرص زیر لبی گفتم :« اون مال منه .» نگاهم نکرد . کمی فکر کرد و رفت .تا زمانی که صدای پوتین های مدیسا به حدی ضعیف شد که احتمال دادم به پله های همکف رسیده باشد ، همانجا مقابل درب اتاق مرد مهر دست به سینه ایستادم . سپس به در نزدیک شدم تا چگونگی ورود را مورد وارسی قرار دهم . در ابتدا کمی دستگیره را بالا و پایین کردم و چند باری هم در زدم . اگر گفته ی مدیسا واقعیت می داشت ، پس او کلیدی برای قفل کردن در نداشت . مردی که من دیده بودم حتی به قدری جان نداشت که بتواند لبهایش را بطور کامل برای یک بوسه جمع کند ، احتمالا در را با سیخ و سیمی قفل نکرده بود زیرا تمرکز نداشت و دستانش هم به شدت میلرزید .دستگیره را پایین کشیدم و همزمان تمام وزن و قوه ام را روی کتفم انداختم . با شانه و بازو در را هل دادم ، تقریبا با تمام توان و بلاخره کمی لای در باز شد . به خاطر نداشتم میز و صندلی در اتاقش دیده باشم که بخواهد پشت در بگذارد . دوباره خودم را به در کوبیدم و فشار آوردم ، تا زمانی که در به اندازه ی یک وجب و نیم باز شد . عرق روی پیشانی ام را پاک کردم . بی جهت نبود که مرا به ماموریت هایشان نمیبردند ، من به قدر یک در هل دادن هم زور نداشتم .خدا را شکر برای اولین بار لاغر مردنی بودنم به دردم خورد و توانستم خودم را به زور از لای شکاف به داخل هل بدهم . زمانی که وارد شدم ، نگاهم در ابتدا به جسمی که پشت در گذاشته بود افتاد . یک جعبه ی بزرگ چوبی که بسیار سنگین مینمود . با حلقه های بالا کشیده شده ی فلزی درش را چفت کرده بودند و باز کردنش به نظر کار آسانی نبود . لکه های پهن و سبک خون روی در و بدنه اش به طرز زننده ای دیده میشد . دیدن خون مرا کمی شوکه کرد و باعث شد به سرعت نگاهم را روی تخت بیاندازم و بعد به سمتش پرتاب بشوم . بخش قابل توجهی از تشک را خون رنگ آمیزی کرده بود . بجز بانداژی که کاملا رنگ خون گرفته بود ، هیچ پوششی برای بالا تنه اش نداشت ؛ حتی آن دستکش های بدون انگشت که همیشه دستش میدیدم کف زمین افتاده بودند . دستانش ، شکمش ، ملحفه ای که تا روی زمین می آمد ، موکت ، خون در همه جا دیده می شد ؛ خیس و تازه . رنگ صورت و بدنش دیگر به زندگان نمیماند . چشمانش نیمه باز بود و قسمت رنگی اش به یک زردی بی حال و کم رنگ میزد . خورشید کم رنگ و محو میشد تا غروب کند .به یاد ندارم دقیقا چگونه لمسش کردم که وقتی سر راه آتریسا و پیرمردی که با او سرگرم گفت و گو بود سبز شدم ، صورت و دستهایم خونی بود . به قدری وحشت کرده بودم که حتی توانایی بیان کلمه یا فغانی نداشتم . محکم لباسش را گرفتم و به پایش افتادم . هر دویشان مبهوت شده بودند . نفس نفس زنان با چشمانم فریاد میکشیدم که «خورشیدم دارد میمیرد.» آتریسا با دیدن خون فقط پرسید :« کی؟» و من به قدری گیج شده بودم که نمیدانستم او را چگونه یاد کنم . فقط توانستم نام کوچکش را بیاورم :« سینا .»
_ مینا ، بیست و دوم می ، سال چهارم ملاقات با مهرِ وجودم
با هزار التماس و قسم راضی اش کردم که برود .درست زمانی که بلاخره تسلیم شد ، وقتی داشت میرفت از دیدن چهره ی غمگینش عصبی شدم و زیر لب زمزمه کردم:« دوستش داری ؟» سر جایش ایستاد و برگشت تا چشم در چشم شویم . خدای من ، پوشیدن این لباسها برای این زنان و مردان آسان است ؟! احساس خفگی از شدت گرما نمیکنند ؟با دیدن نگاهش گفتم :« آتریسا و سوسن میگفتند که ازش خوشت میاد .» گفت :« نه اینطور نیست . اونها مسخره بازی در میارن .» گفتم :« ولی به هر حال نسبت به اون ، خیلی احساس نگرانی بیشتری بروز میدی تا بقیه .» گفت :« من در واقع ...» سرش را زیر انداخت . خب طبیعی بود ؛ میدانست که من و او ، هر دو به همدیگر علاقه داریم . این را بار ها دیده و متوجه شده بود . سعی میکرد اینطور جلوه کند که رابطه ی بین من و اربابش براش عجیب مینماید اما با خودش نمیتوانست چیزی را انکار کند . البته نمیدانم شاید برای خودش هم عجیب بود .مدیسا او را یک مرد سالخورده میدید و بودن یک زن سی و خرده ای ساله را در کنارش صحیح نمیدانست . و حتی اگر به او ثابت میشد که اربابش یک مرد جوان است ؛ به هر حال یک مرد که حاضر به نشان دادن چهره و بدنش نبود و برای مستور کردن سیما و صدایش ، دلایل هولناک می آورد؛ چندان علاقه داشتن به او از سمت من صحیح نبود . و من میدانستم این رفتار پخته و کلاه گیس مهرم ، مدیسا را به یاد مردان سن و سال خود یا پیرتر می اندازد .گفت :« من در مورد ایشون حساس هستم . متاسفانه .» کلمه ی آخر را با غمی واقعی اضافه کرد . گفتم :« یاد شوهر خدابیامرزت می افتی ؟» گفت :« دچار بحران نوسانات هورمونی شدم . » لجم گرفت . هوس کردم دستش را بگیرم و ببرم شازده را نشانش بدهم ، بلکه بفهمد طرف سن فرزندش را دارد و دیگر فیلش یاد هندوستان نکند !لبهایم را خیس کردم ، با حرص زیر لبی گفتم :« اون مال منه .» نگاهم نکرد . کمی فکر کرد و رفت .تا زمانی که صدای پوتین های مدیسا به حدی ضعیف شد که احتمال دادم به پله های همکف رسیده باشد ، همانجا مقابل درب اتاق مرد مهر دست به سینه ایستادم . سپس به در نزدیک شدم تا چگونگی ورود را مورد وارسی قرار دهم . در ابتدا کمی دستگیره را بالا و پایین کردم و چند باری هم در زدم . اگر گفته ی مدیسا واقعیت می داشت ، پس او کلیدی برای قفل کردن در نداشت . مردی که من دیده بودم حتی به قدری جان نداشت که بتواند لبهایش را بطور کامل برای یک بوسه جمع کند ، احتمالا در را با سیخ و سیمی قفل نکرده بود زیرا تمرکز نداشت و دستانش هم به شدت میلرزید .دستگیره را پایین کشیدم و همزمان تمام وزن و قوه ام را روی کتفم انداختم . با شانه و بازو در را هل دادم ، تقریبا با تمام توان و بلاخره کمی لای در باز شد . به خاطر نداشتم میز و صندلی در اتاقش دیده باشم که بخواهد پشت در بگذارد . دوباره خودم را به در کوبیدم و فشار آوردم ، تا زمانی که در به اندازه ی یک وجب و نیم باز شد . عرق روی پیشانی ام را پاک کردم . بی جهت نبود که مرا به ماموریت هایشان نمیبردند ، من به قدر یک در هل دادن هم زور نداشتم .خدا را شکر برای اولین بار لاغر مردنی بودنم به دردم خورد و توانستم خودم را به زور از لای شکاف به داخل هل بدهم . زمانی که وارد شدم ، نگاهم در ابتدا به جسمی که پشت در گذاشته بود افتاد . یک جعبه ی بزرگ چوبی که بسیار سنگین مینمود . با حلقه های بالا کشیده شده ی فلزی درش را چفت کرده بودند و باز کردنش به نظر کار آسانی نبود . لکه های پهن و سبک خون روی در و بدنه اش به طرز زننده ای دیده میشد . دیدن خون مرا کمی شوکه کرد و باعث شد به سرعت نگاهم را روی تخت بیاندازم و بعد به سمتش پرتاب بشوم . بخش قابل توجهی از تشک را خون رنگ آمیزی کرده بود . بجز بانداژی که کاملا رنگ خون گرفته بود ، هیچ پوششی برای بالا تنه اش نداشت ؛ حتی آن دستکش های بدون انگشت که همیشه دستش میدیدم کف زمین افتاده بودند . دستانش ، شکمش ، ملحفه ای که تا روی زمین می آمد ، موکت ، خون در همه جا دیده می شد ؛ خیس و تازه . رنگ صورت و بدنش دیگر به زندگان نمیماند . چشمانش نیمه باز بود و قسمت رنگی اش به یک زردی بی حال و کم رنگ میزد . خورشید کم رنگ و محو میشد تا غروب کند .به یاد ندارم دقیقا چگونه لمسش کردم که وقتی سر راه آتریسا و پیرمردی که با او سرگرم گفت و گو بود سبز شدم ، صورت و دستهایم خونی بود . به قدری وحشت کرده بودم که حتی توانایی بیان کلمه یا فغانی نداشتم . محکم لباسش را گرفتم و به پایش افتادم . هر دویشان مبهوت شده بودند . نفس نفس زنان با چشمانم فریاد میکشیدم که «خورشیدم دارد میمیرد.» آتریسا با دیدن خون فقط پرسید :« کی؟» و من به قدری گیج شده بودم که نمیدانستم او را چگونه یاد کنم . فقط توانستم نام کوچکش را بیاورم :« سینا .»
_ مینا ، بیست و دوم می ، سال چهارم ملاقات با مهرِ وجودم
۲۹
۹:۵۴
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.