روز پنجم محرم.m4a
۰۳:۵۸-۳.۶۹ مگابایت
۲۱۶
۱۰:۲۵
۱۴۹
۷:۰۵
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
شروع کلاس تابستانی بیست وپنج مرداد
۱۵۰
۷:۰۸
جناب قاسم(ع) هر چه تلاش کرد از ابیعبدالله(ع) اجازه بگیره به میدان بره، حضرت اجازه ندادن! اومد خیمه حضرت نجمه خاتون(س)، گفت: مادرجان عمو اذن میدان به من نمیده، عمو میگه تو امانت برادرم حسن هستی. مادرجان همه رفتن علی اکبر رفت دیگران رفتند...مادر یه لبخند زد گفت:عزیزم صبرکن
به برگهای از بقچه درآورد گفت: اینو به عمو جانت نشون بده، بهت اجازه میدان میده!
امام حسین(ع) وقتی وصیت برادر رو دید، بوسید و گریه کرد. تو نامه نوشته بود: قاسم جان مبادا روز عاشورا عموت رو تنها بذاری!
جای دیگر تو اصحاب نمیبینید که اینطور باشه، امام حسین(ع) حضرت قاسم رو بغل کرد، انقدر عمو و برادرزاده گریه کردند «حتّی غُشِّیَ عَلیهِما» تا اینکه هردو از حال رفتند.
حضرت قاسم رفت میدان، راوی دشمن میگه: قاسم آمد، انگار تکهای از ماه داره به میدان میاد. لباس رزم اندازه قاسم نبود!
جنگ جانانهای کرد، یه عده رو به درک واصل کرد. یه ضربهای به سرش خورد اون جا صدا زد: عموجان!!
امام حسین معطل نکرد به سرعت خودش رو رسوند. اباعبدالله(ع) اومد دید قاسم زیر دست و پای اسبهاست! لِه شده این بدن!
به جرم گفتن أحلی مِنَ العَسل قاسم شبیه مُوم عسل خانِه خانهات کردند
راوی میگه: وقتی گَرد و خاک نشست، دیدم أباعبدالله، قاسم رو بغل کرده و قاسم پاشنه پاهاش رو هی داره رو زمین میکشه، که آقا اونجا بود گریه کردند و فرمودند: چقدر به عمو جانت سخته که این لحظات رو ببینه!
آی نوکرای ابیعبدالله، دو نفر بودند که تو روز عاشورا قبل از شهادت زیر دست و پای اسبها رفتند. یکی حضرت قاسم بود که زنده بود هنوز که اسبها بر بدنش تاختند.
و دیگری هم خود ابا عبدالله بود که امام زمان در ناحیه مقدسه اینطور میفرمایند: «فَهَویتَ إلی ألارضِ جَریحا، تَطَؤُکَ ألخُیُول بِحَوافِرِها»
امان ز لحظهیِ آخر که دست و پا می زد عموی بیَکس خود را فقط صدا میزد
امان ز تشنگی و پا کشیدنش بر خاک که مُهر ِداغ ِدلش را به کربلا میزد
«صَلَی الله علیک یا أباعبدالله»
روز ششم محرم
بیاد ونام:
حضرت قاسم ابن الحسن علیه السلام
به برگهای از بقچه درآورد گفت: اینو به عمو جانت نشون بده، بهت اجازه میدان میده!
امام حسین(ع) وقتی وصیت برادر رو دید، بوسید و گریه کرد. تو نامه نوشته بود: قاسم جان مبادا روز عاشورا عموت رو تنها بذاری!
جای دیگر تو اصحاب نمیبینید که اینطور باشه، امام حسین(ع) حضرت قاسم رو بغل کرد، انقدر عمو و برادرزاده گریه کردند «حتّی غُشِّیَ عَلیهِما» تا اینکه هردو از حال رفتند.
حضرت قاسم رفت میدان، راوی دشمن میگه: قاسم آمد، انگار تکهای از ماه داره به میدان میاد. لباس رزم اندازه قاسم نبود!
جنگ جانانهای کرد، یه عده رو به درک واصل کرد. یه ضربهای به سرش خورد اون جا صدا زد: عموجان!!
امام حسین معطل نکرد به سرعت خودش رو رسوند. اباعبدالله(ع) اومد دید قاسم زیر دست و پای اسبهاست! لِه شده این بدن!
به جرم گفتن أحلی مِنَ العَسل قاسم شبیه مُوم عسل خانِه خانهات کردند
راوی میگه: وقتی گَرد و خاک نشست، دیدم أباعبدالله، قاسم رو بغل کرده و قاسم پاشنه پاهاش رو هی داره رو زمین میکشه، که آقا اونجا بود گریه کردند و فرمودند: چقدر به عمو جانت سخته که این لحظات رو ببینه!
آی نوکرای ابیعبدالله، دو نفر بودند که تو روز عاشورا قبل از شهادت زیر دست و پای اسبها رفتند. یکی حضرت قاسم بود که زنده بود هنوز که اسبها بر بدنش تاختند.
و دیگری هم خود ابا عبدالله بود که امام زمان در ناحیه مقدسه اینطور میفرمایند: «فَهَویتَ إلی ألارضِ جَریحا، تَطَؤُکَ ألخُیُول بِحَوافِرِها»
امان ز لحظهیِ آخر که دست و پا می زد عموی بیَکس خود را فقط صدا میزد
امان ز تشنگی و پا کشیدنش بر خاک که مُهر ِداغ ِدلش را به کربلا میزد
«صَلَی الله علیک یا أباعبدالله»
روز ششم محرم
بیاد ونام:
حضرت قاسم ابن الحسن علیه السلام
۱۷۹
۷:۴۴
روز ششم حضرت قاسم ابن الحسن علیه السلام .m4a
۰۶:۲۵-۵.۹۵ مگابایت
۱۷۶
۹:۵۴
۱۷۹
۱۵:۲۷
قول میدم اگه ورق برگرده و علی نمیره
جوری لالایی بخونم حرمله گریه اش بگیره…
تلاش کردم حسین ازت بشنوه بابایی…
عصای دست نیزه دارایی بی تو از این زمونه سیرم!
آی گل یاسم بگو کی از شاخه تو رو چیده…
لبت هنوزم بوی شیر میده…
روز هفتم محرم
بنام ویاد حضرت علی اصغر علیه السلام
جوری لالایی بخونم حرمله گریه اش بگیره…
تلاش کردم حسین ازت بشنوه بابایی…
عصای دست نیزه دارایی بی تو از این زمونه سیرم!
آی گل یاسم بگو کی از شاخه تو رو چیده…
لبت هنوزم بوی شیر میده…
روز هفتم محرم
بنام ویاد حضرت علی اصغر علیه السلام
۹۴
۱۲:۰۵
روز هفتم محرم بیادنام حضرت علی اصغر علیه السلام.m4a
۰۸:۲۳-۷.۷۷ مگابایت
۹۲
۱۲:۱۶
هفتم ماه محرم، از روزهای اندوهبار و سرنوشتساز واقعه کربلاست. در روایتهای مشهور آمده است که در این روز، به دستور سپاه دشمن، راه دسترسی کاروان امام حسین(ع) به آب فرات بسته شد تا فشار و سختی بر اهلبیت و یاران آن حضرت افزون گردد. از همین روز بود که عطش، مهمان همیشگی خیمهها شد و کودکان، زنان و یاران امام، تشنگی را با تمام وجود احساس کردند.
در میان خیمههای داغدیده، حضرت علیاصغر(ع)، کوچکترین فرزند امام حسین(ع)، در آغوش مادرش حضرت رباب(س) روزهای سختی را سپری میکرد. او کودکی شیرخوار و بیگناه بود که هنوز طعم زندگی را نچشیده بود؛ اما تقدیر الهی نام او را به عنوان نماد مظلومیت و معصومیت در تاریخ جاودانه ساخت. تشنگیِ کودکی ششماهه، دل هر انسان آزادهای را به درد میآورد و اشک را بر دیدگان جاری میسازد.
حضرت رباب(س)، با چشمانی نگران، ناله بیقراری فرزندش را میشنید و توان آرام کردن او را نداشت. نه آبی برای رفع عطش بود و نه شیری که بتواند تشنگی کودک را فرو نشاند. امام حسین(ع) نیز با مشاهده رنج کودکان و صدای «العطش» آنان، اندوهی عمیق در دل داشت؛ اما با صبری الهی، اهلبیت و یاران خود را به استقامت و توکل دعوت میکرد.
هفتم محرم، تنها یادآور بسته شدن آب نیست؛ بلکه یادآور آغاز روزهایی است که در آن، بزرگی روح انسانهایی آشکار شد که برای حفظ دین، عدالت و آزادگی، سختترین مصیبتها را تحمل کردند. حضرت علیاصغر(ع) در این میان، تصویری روشن از بیپناهی و مظلومیت خاندان پیامبر(ص) است؛ کودکی که هیچ سلاحی جز لبخند معصومانه و گریه از عطش نداشت، اما نامش تا همیشه در دلهای عاشقان اهلبیت(ع) زنده ماند.
هنگامی که از هفتم محرم سخن به میان میآید، دلها به یاد گهوارهای میافتد که تشنگی بر آن سایه افکنده بود؛ به یاد مادری که بیتابانه فرزندش را در آغوش میفشرد و به یاد پدری که بار سنگین رسالت و مصیبت را بر دوش داشت. این روز، مقدمه عاشوراست؛ مقدمهای که نشان میدهد راه حق، گاه با سختی و رنج همراه است، اما ایستادگی در آن، انسان را به بلندترین قلههای عزت و جاودانگی میرساند.
یاد حضرت علیاصغر(ع) در هفتم محرم، دعوتی است برای پاسداشت ارزشهایی چون صبر، ایمان، مهربانی و دفاع از حقیقت. نام آن کودک شیرخوار، نه تنها روایتی از اندوه، بلکه درسی بزرگ برای همه نسلهاست؛ اینکه حتی کوچکترین عضو کاروان حق نیز میتواند نشانهای ماندگار از مظلومیت و حقطلبی در تاریخ باشد و وجدانهای بیدار را تا ابد مخاطب قرار دهد.#محرم_روزهفتم
در میان خیمههای داغدیده، حضرت علیاصغر(ع)، کوچکترین فرزند امام حسین(ع)، در آغوش مادرش حضرت رباب(س) روزهای سختی را سپری میکرد. او کودکی شیرخوار و بیگناه بود که هنوز طعم زندگی را نچشیده بود؛ اما تقدیر الهی نام او را به عنوان نماد مظلومیت و معصومیت در تاریخ جاودانه ساخت. تشنگیِ کودکی ششماهه، دل هر انسان آزادهای را به درد میآورد و اشک را بر دیدگان جاری میسازد.
حضرت رباب(س)، با چشمانی نگران، ناله بیقراری فرزندش را میشنید و توان آرام کردن او را نداشت. نه آبی برای رفع عطش بود و نه شیری که بتواند تشنگی کودک را فرو نشاند. امام حسین(ع) نیز با مشاهده رنج کودکان و صدای «العطش» آنان، اندوهی عمیق در دل داشت؛ اما با صبری الهی، اهلبیت و یاران خود را به استقامت و توکل دعوت میکرد.
هفتم محرم، تنها یادآور بسته شدن آب نیست؛ بلکه یادآور آغاز روزهایی است که در آن، بزرگی روح انسانهایی آشکار شد که برای حفظ دین، عدالت و آزادگی، سختترین مصیبتها را تحمل کردند. حضرت علیاصغر(ع) در این میان، تصویری روشن از بیپناهی و مظلومیت خاندان پیامبر(ص) است؛ کودکی که هیچ سلاحی جز لبخند معصومانه و گریه از عطش نداشت، اما نامش تا همیشه در دلهای عاشقان اهلبیت(ع) زنده ماند.
هنگامی که از هفتم محرم سخن به میان میآید، دلها به یاد گهوارهای میافتد که تشنگی بر آن سایه افکنده بود؛ به یاد مادری که بیتابانه فرزندش را در آغوش میفشرد و به یاد پدری که بار سنگین رسالت و مصیبت را بر دوش داشت. این روز، مقدمه عاشوراست؛ مقدمهای که نشان میدهد راه حق، گاه با سختی و رنج همراه است، اما ایستادگی در آن، انسان را به بلندترین قلههای عزت و جاودانگی میرساند.
یاد حضرت علیاصغر(ع) در هفتم محرم، دعوتی است برای پاسداشت ارزشهایی چون صبر، ایمان، مهربانی و دفاع از حقیقت. نام آن کودک شیرخوار، نه تنها روایتی از اندوه، بلکه درسی بزرگ برای همه نسلهاست؛ اینکه حتی کوچکترین عضو کاروان حق نیز میتواند نشانهای ماندگار از مظلومیت و حقطلبی در تاریخ باشد و وجدانهای بیدار را تا ابد مخاطب قرار دهد.#محرم_روزهفتم
۱۰۵
۱۳:۲۴