لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل کوله‌گـــردک
۱۶۱ عضو

کوله‌گـــرد

undefined کــوله‌گردی که توی کوله‌اش پر از کلمه است.خرده نویس‌ها و ثبت‌های یک معلمِ نویسنده‌ی اهلِ ادبیاتِ غرق در کتاب.
undefined شناس:@mim_shafieii
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۸ اردیبهشت
ـ می‌شه این رو برام بچسبونید؟!+ نه الان نوبت امیرعلی هست و بعد هم نوبت ایشون.ـ متأسفانه حافظه‌تون هم قویه ..+ :))
#مکالمات
@mim_kolegard | کــوله‌گرد
undefined۳

۴۱۴

۲۱:۲۲

۱۰ اردیبهشت
thumbnail
undefined یافتن کلمه
اول سال که بنا شد غرفه‌ی نویسندگی داشته باشیم، روی طرح درسش خیلی فکر کردم؛ آرمان نهایی که برای یک دانش‌آموز کلاس سومی فرض می‌شود، نوشتن یک بند است ... هدف کلی غرفه نویسندگی هم هموار شدن این مسیر بود. اما توی ذهن من «از چه نوشتن» پر رنگ‌تر و مهم‌تر بود. بنظرم آمد دانش‌آموز باید به مرحله‌ای برسد که وقتی می‌گوییم یک بند بنویس، با کمی فکر کردن به کلمه برسد. و این چنین نشود که بعد از گفتن «یک بند بنویس» تازه با ابهامی شاخ به شاخ بشود که جلوی نوشتنش را می‌گیرد :) و همین دغدغه باعث شد قبل از طراحی درس نویسندگی، روی تابلوی سفید مدرسه بنویسم:«کلمه باید از درون دانش‌آموز بجوشد».
#غرفه_نویسندگی

@mim_kolegard | کــوله‌گرد
undefined۸

۴۱۲

۱۶:۲۶

۱۲ اردیبهشت
thumbnail
ـبا شما زندگی‌ام معنا پیدا کرد؛خوشا به احوالم که مــعلم هستم :)
@mim_kolegard | کــوله‌گرد
undefined۱۹

۳۶۲

۱۱:۳۶

۱۳ اردیبهشت
thumbnail
ـبهم گفت:«بری حالت بد می‌شه، نری هم حالت بد می‌شه». گفتم:«می‌دونم یه تکه قلبم اون‌جا می‌مونه».توی سرچ تمام این‌روزهایی که گذشت فقط یک کلید واژه داشتم؛ مینآب.و حالا در نقطه‌ی آغاز این سفر ایستاده‌ام. هم‌زمانی این‌که بعد از جشن روز معلم راهی این سفر شدم، توی چشمم جور دیگری پررنگ است. بدون اساس نمی‌دانمش. به قول حاج آقا:«اگه از بالا نگاه کنی، می‌بینی همه‌ی اتفاقات مثل یه پازل کنار هم چیده شدن».
دانش‌آموزان عزیز مینابی؛ محمدطاها، علیرضا، همایون، میکائیل، معین، محمدمهدی، محمد کیان، ماکان، سهیل و ... من شما را دوست دارم. همان‌طور که دانش‌آموزهای خودم را دوست دارم. می‌خواهم بیایم پای صحبت‌های‌تان بنشینم. حرف‌ها داریم باهم. هم شما باید برایم بگویید و هم من. اصلاً مداد و دفتر بیاورید. من معلم فارسی هستم. به دانش‌آموزهایم نویسندگی و نوشتن داستان یاد می‌دهم. شما هم بیایید. میز و نیمکت و تخته و کلاس که دیگر نیست ... همین‌جا روی آوار می‌نشینیم. دور هم حلقه می‌زنیم. می‌خواهم داستان‌ نوشتن یادتان بدهم. هر کدام از شما یک قصه‌ی پرماجرا دارد. همه باید بخوانندش. شما بنویسید خودم کتابچه‌اش می‌کنم و توی قفسه‌ی کتابخانه‌ی مدرسه‌ می‌گذارم. چطور بنویسید؟! اولین مرحله داستان‌نویسی ساخت شخصیت است. بیایید درمورد خودتان بگویید. از ویژگی‌های خودتان بنویسید. محمدطاها ملاحی سوالت را بپرس؛ از کجا شروع کنید؟! از انتها شروع ... بنویسید من شنبه روز ۹ اسفند، وسط کلاس درس پر کشیدم و از من فقط .... بنویسید.
#مینآب#میناب_مدام
@mim_kolegard | کــوله‌گرد
undefined۲۰
undefined۱

۴۱۹

۳:۲۸

thumbnail
undefined۲۰
undefined۱

۴۱۸

۳:۲۸

۱۴ اردیبهشت
بازارسال شده از مجلهٔ مدام
thumbnail
ساعت ده‌وربع رسیدیم به محل اسکان.شام را سریع خوردیم و ساعت یازده دوباره دورهم جمع شدیم.
استاد #سیداحمد_بطحایی، سابقهٔ جدی و مفصلی در برگزاری بوت‌کمپ‌های آموزشی در کشور دارد. او توضیحاتی دربارهٔ چیستی و سختی‌های بوت‌کمپ نوشتن میناب داد و در ادامه، الان مشغول شنیدن #درس‌گفتار استاد #معصومه_امیرزاده با موضوع «ادبیات اقلیمی (با تکیه بر اقلیم جنوب و استان هرمزگان)» هستیم.
این ۲۹ نفر، شاید از جهت جسمی در خستگی شدیدی هستند، بیست‌ودو ساعت در قطار، دو ساعت در جاده و یک روز شلوغ و بدون استراحت چندانی را گذرانده‌اند؛ اما به نوشتن باور دارند. جای همهٔ شمایی که اینجا نیستید، خالی است.

#میناب_مدامروز دوم

مدام؛ یک‌ ماجرای دنباله‌دار | @modaam_magazine
undefined۳

۶۶

۲۲:۱۸

۱۶ اردیبهشت
thumbnail
ـمرد می‌گفت: شما فقط شنیدیدندیدید که چه کربلایی بود این‌جا ..
#مینآب#میناب_مدام
@mim_kolegard | کــوله‌گرد
undefined۱۳
undefined۶

۴۵۱

۱۶:۰۷

۲۶ اردیبهشت
کوله‌گـــرد
undefined ـ مرد می‌گفت: شما فقط شنیدید ندیدید که چه کربلایی بود این‌جا .. #مینآب #میناب_مدام @mim_kolegard | کــوله‌گرد
thumbnail
ـیک هفته از سفرم گذشت. یک هفته است چیزی ننوشتم. بارها کانال را باز کردم و بستم. این هفته فقط نگاه کردم. به دانش‌آموزهایم خیره ماندم. غرق در لحظات‌شان شدم. بارها صحنه‌هایی را که دیدم، مجسم کردم. و وقتی پی بردم از این لحظات رهایی ندارم، پوشه‌ای جدید روی دسکتاپ لپ‌تاپ ساختم و اسمش را گذاشتم خرده روایت‌ها؛ تک‌تک صحنه‌ها و تصویرهایی که توی چشمم پر رنگ می‌آید را ثبت می‌کنم. تک خطی درموردشان می‌نویسم و گوشه‌ای ذخیره‌شان می‌کنم تا بعدها باز بیایم سراغ‌شان ... لحظات زود می‌گذرند و داستان‌های‌شان لابه‌لای روزمره‌مان دفن می‌شوند. و من گمان می‌کنم آدم‌ها با داستان‌های‌شان زنده هستند. ارزمشندترین دارایی‌ آدم‌ها قصه‌هایی هست که برایش می‌ماند. قبل‌تر هم ثبت روزمره داشتم. اما الان قصه‌ها را ثبت می‌کنم .. قصه‌ها همیشه برایم جذاب بوده اما بعد از مینآب قصه‌ها برایم جایگاه ویژه‌تری پیدا کرده‌اند:)
@mim_kolegard | کــوله‌گرد
undefined۱۳

۳۶۵

۱۲:۲۹

۵ خرداد
ـ
هشتاد و هشت روز است بغض‌مان را قورت دادیم. فرصت اشک ریختن نداشتیم. نشد سوگواری کنیم. اما امروز حال‌مان درهم است. امام حسین «ع» ما را دور هم جمع کرده تا بباریم ... و چه دلیل خوبی‌ست حسین جان تا قلب‌مان را سبک کنیم.
undefined۷

۲۸۲

۱۴:۲۱

۲۱ خرداد
کوله‌گـــرد
undefined ـ یک هفته از سفرم گذشت. یک هفته است چیزی ننوشتم. بارها کانال را باز کردم و بستم. این هفته فقط نگاه کردم. به دانش‌آموزهایم خیره ماندم. غرق در لحظات‌شان شدم. بارها صحنه‌هایی را که دیدم، مجسم کردم. و وقتی پی بردم از این لحظات رهایی ندارم، پوشه‌ای جدید روی دسکتاپ لپ‌تاپ ساختم و اسمش را گذاشتم خرده روایت‌ها؛ تک‌تک صحنه‌ها و تصویرهایی که توی چشمم پر رنگ می‌آید را ثبت می‌کنم. تک خطی درموردشان می‌نویسم و گوشه‌ای ذخیره‌شان می‌کنم تا بعدها باز بیایم سراغ‌شان ... لحظات زود می‌گذرند و داستان‌های‌شان لابه‌لای روزمره‌مان دفن می‌شوند. و من گمان می‌کنم آدم‌ها با داستان‌های‌شان زنده هستند. ارزمشندترین دارایی‌ آدم‌ها قصه‌هایی هست که برایش می‌ماند. قبل‌تر هم ثبت روزمره داشتم. اما الان قصه‌ها را ثبت می‌کنم .. قصه‌ها همیشه برایم جذاب بوده اما بعد از مینآب قصه‌ها برایم جایگاه ویژه‌تری پیدا کرده‌اند:) @mim_kolegard | کــوله‌گرد
thumbnail
ـنزدیک یک ماه و نیم، از این سفر گذشت. بعد از یک ماه نیم، بازنویسی بند آخر متن من هم رو به اتمام است. نسخه‌ی اولیه‌ای که نوشتم، به زور دوهزار کلمه شد. همان‌جا توی میناب نوشتم. هرچه دیده بودم، با ایده‌ام پیوند دادم و نوشتم. گذشت تا برگشتم اصفهان. یک هفته حتی فایل وردش را باز نکردم. بعد از یک هفته، خط به خط، بند به بند، شروع به بازنویسی کردم. و این‌بار چیزها و جزئیاتی به متن اضافه می‌شد، که انگار آن موقع، داغ بودم و نمی‌فهمیدم‌شان. و تا الآن نسخه‌ی نهایی، حدود سه‌هزار و سی‌صد کلمه شده ...
گویا بعضی اتفاق‌ها، با گذر زمان از ذهن‌ و دل‌مان محو نمی‌شوند. بلکه تازه می‌روند می‌نشینند ته‌ِ تهِ دل آدم.و به وقتش بیــخ گلوی‌مان را می‌گیرند و می‌فشـــارند.
@mim_kolegard | کــوله‌گرد
undefined۱۲

۱۵۲

۱۰:۴۰