🥹۴
۶.۳K
۲۰:۰۱
🥹۴
۶.۳K
۲۰:۰۱
🥹۴
۶.۳K
۲۰:۰۱
🥹۴
۶.۳K
۲۰:۰۱
🥹۴
۶.۳K
۲۰:۰۱
میداٰنم باید برای «نبودنت» چیزَکی درخور مینوشتم. امّا من دستم را زیرِ چانه کاسه کردم و خیره خیره به نمایشگر موبایل، اخباری از «رفتنت» دیدم و گریهی یواشَکی کردم، چرا که سوگِ تو، یک غمِ شخصی بود انگار و در کنارِ همهٔ و همهی بساط میلیونی، یک عزاداریِ تک نفرهی بیشکوه و غریب هم میخواست. پس تک و تنهاٰ چند روزِ متوالی روی کاناپهی چرکمور خانه یَله شدم و بچگانه گریه کردم. برای سسِ ماکارانی، گوشت و پیاز تفت دادم و گریه کردم. لباسهای نَمور را آویز بند کردم و گریه کردم. حینِ هستهگیریِ گیلاسها، آبگیریِ ظرفهای شُسته، دوش گرفتن و چنگ زدنِ موهام زیر آب داغ، گریه کردم عزیزم.
من «رفتنت» را یک تیترِ سیاسیِ جمعی نمیدانم. رفتنِ تو، یک مصیبتِ خانوادگی است! تو از بیتِ رهبری نه، بلکه از خانهی تک تکِ ما رفتی و حالا خانه یک جعبهی سیاهِ کوچک، پُر از عکسها و یادگاریهای توست. تو راٰ پدربزرگ از دست رفتهام میدانم و مدام شبحِ بلند قامتت را توی اتاقم میبینم که کتابهام را دست به دست میکنی و از قصّههای خوانده، نخواندهام میپُرسی و میگویی:« کتابِ “جان شیفته” رو هم بوخون باباجان!» بَعد تا سَر میگردانم تا باقیِ خنزر پِنزرهام را نشانت بدهم، میبینَم نیستی و مُشتی یاس ریخته روی قالی. همهی چند روزِ گذشته، بیش از حدِ مَعقول با تو حرف زدهام، حینِ بیحوصله بیحوصله روزمره گذراندن، از تو مرتب و مکرر خواٰستهام این کاٰبوس نحس را تمامش کنی و برگردی روی آنتنِ شبکهی خبر و درحالیکه توی لبادهی دودیِ کهنه همچنان زیباٰیی، رتق و فتقِ امور ایراٰن را دست بگیری. امّا من هی با استیصال گُفتم و مثلِ پدرمُردهها گریه کردم و هِی در و دیوارِ خانه جوابم را دادند!
میداٰنم باید برای «نبودنت» چیزَکی درخور مینوشتم امّا من همهی چند روز گذشته، هی قابِ عکست را دستمال کشیدم و گریه کردم. هی یاٰدم افتاد از تو چیزِ زیادی جُز همین ورقههایِ چاپی برایم نمانده و گریه کردم. من خیلی برایِ تو گریه کردم باباجان. حالاٰ گرد و کثافت و رِخوَت همهٔ اتاٰق و لوازمم را گرفته، من و اسباب و اثاثیه خاٰنه داریم زیرِ کُپه کُپه خاکِ مُرده دفن میشویم؛ امّا آفتاب رویِ شیشهی قاب عکست رفله شده و تو، عباٰ و عمامهی سیاه و برفهاٰ، همه مرتبید و تمیز! شاٰید دیوانه شده و از دنیا دستشُسته باشم امّا… حواسم به تو هست./
#میم_سادات_هاشمی|°@mimsani
من «رفتنت» را یک تیترِ سیاسیِ جمعی نمیدانم. رفتنِ تو، یک مصیبتِ خانوادگی است! تو از بیتِ رهبری نه، بلکه از خانهی تک تکِ ما رفتی و حالا خانه یک جعبهی سیاهِ کوچک، پُر از عکسها و یادگاریهای توست. تو راٰ پدربزرگ از دست رفتهام میدانم و مدام شبحِ بلند قامتت را توی اتاقم میبینم که کتابهام را دست به دست میکنی و از قصّههای خوانده، نخواندهام میپُرسی و میگویی:« کتابِ “جان شیفته” رو هم بوخون باباجان!» بَعد تا سَر میگردانم تا باقیِ خنزر پِنزرهام را نشانت بدهم، میبینَم نیستی و مُشتی یاس ریخته روی قالی. همهی چند روزِ گذشته، بیش از حدِ مَعقول با تو حرف زدهام، حینِ بیحوصله بیحوصله روزمره گذراندن، از تو مرتب و مکرر خواٰستهام این کاٰبوس نحس را تمامش کنی و برگردی روی آنتنِ شبکهی خبر و درحالیکه توی لبادهی دودیِ کهنه همچنان زیباٰیی، رتق و فتقِ امور ایراٰن را دست بگیری. امّا من هی با استیصال گُفتم و مثلِ پدرمُردهها گریه کردم و هِی در و دیوارِ خانه جوابم را دادند!
میداٰنم باید برای «نبودنت» چیزَکی درخور مینوشتم امّا من همهی چند روز گذشته، هی قابِ عکست را دستمال کشیدم و گریه کردم. هی یاٰدم افتاد از تو چیزِ زیادی جُز همین ورقههایِ چاپی برایم نمانده و گریه کردم. من خیلی برایِ تو گریه کردم باباجان. حالاٰ گرد و کثافت و رِخوَت همهٔ اتاٰق و لوازمم را گرفته، من و اسباب و اثاثیه خاٰنه داریم زیرِ کُپه کُپه خاکِ مُرده دفن میشویم؛ امّا آفتاب رویِ شیشهی قاب عکست رفله شده و تو، عباٰ و عمامهی سیاه و برفهاٰ، همه مرتبید و تمیز! شاٰید دیوانه شده و از دنیا دستشُسته باشم امّا… حواسم به تو هست./
#میم_سادات_هاشمی|°@mimsani
🥹۲۶
۴.۶K
۱۵:۴۲
میمِ ثاٰنی؛
میداٰنم باید برای «نبودنت» چیزَکی درخور مینوشتم. امّا من دستم را زیرِ چانه کاسه کردم و خیره خیره به نمایشگر موبایل، اخباری از «رفتنت» دیدم و گریهی یواشَکی کردم، چرا که سوگِ تو، یک غمِ شخصی بود انگار و در کنارِ همهٔ و همهی بساط میلیونی، یک عزاداریِ تک نفرهی بیشکوه و غریب هم میخواست. پس تک و تنهاٰ چند روزِ متوالی روی کاناپهی چرکمور خانه یَله شدم و بچگانه گریه کردم. برای سسِ ماکارانی، گوشت و پیاز تفت دادم و گریه کردم. لباسهای نَمور را آویز بند کردم و گریه کردم. حینِ هستهگیریِ گیلاسها، آبگیریِ ظرفهای شُسته، دوش گرفتن و چنگ زدنِ موهام زیر آب داغ، گریه کردم عزیزم. من «رفتنت» را یک تیترِ سیاسیِ جمعی نمیدانم. رفتنِ تو، یک مصیبتِ خانوادگی است! تو از بیتِ رهبری نه، بلکه از خانهی تک تکِ ما رفتی و حالا خانه یک جعبهی سیاهِ کوچک، پُر از عکسها و یادگاریهای توست. تو راٰ پدربزرگ از دست رفتهام میدانم و مدام شبحِ بلند قامتت را توی اتاقم میبینم که کتابهام را دست به دست میکنی و از قصّههای خوانده، نخواندهام میپُرسی و میگویی:« کتابِ “جان شیفته” رو هم بوخون باباجان!» بَعد تا سَر میگردانم تا باقیِ خنزر پِنزرهام را نشانت بدهم، میبینَم نیستی و مُشتی یاس ریخته روی قالی. همهی چند روزِ گذشته، بیش از حدِ مَعقول با تو حرف زدهام، حینِ بیحوصله بیحوصله روزمره گذراندن، از تو مرتب و مکرر خواٰستهام این کاٰبوس نحس را تمامش کنی و برگردی روی آنتنِ شبکهی خبر و درحالیکه توی لبادهی دودیِ کهنه همچنان زیباٰیی، رتق و فتقِ امور ایراٰن را دست بگیری. امّا من هی با استیصال گُفتم و مثلِ پدرمُردهها گریه کردم و هِی در و دیوارِ خانه جوابم را دادند! میداٰنم باید برای «نبودنت» چیزَکی درخور مینوشتم امّا من همهی چند روز گذشته، هی قابِ عکست را دستمال کشیدم و گریه کردم. هی یاٰدم افتاد از تو چیزِ زیادی جُز همین ورقههایِ چاپی برایم نمانده و گریه کردم. من خیلی برایِ تو گریه کردم باباجان. حالاٰ گرد و کثافت و رِخوَت همهٔ اتاٰق و لوازمم را گرفته، من و اسباب و اثاثیه خاٰنه داریم زیرِ کُپه کُپه خاکِ مُرده دفن میشویم؛ امّا آفتاب رویِ شیشهی قاب عکست رفله شده و تو، عباٰ و عمامهی سیاه و برفهاٰ، همه مرتبید و تمیز! شاٰید دیوانه شده و از دنیا دستشُسته باشم امّا… حواسم به تو هست./ #میم_سادات_هاشمی |°@mimsani 
[ ببَخش اگر حماٰسی ننوشتم و بیرونقم! من در این مدّت همینقدر ساده و عامیانه برات سوگواری کردم و این همهٔ حقیقتِ کسیه که تو رو فارغ از سیاست و عنوان و منصَبِت دوست داشت... ]
🥹۲۷
۵K
۱۶:۰۱
آسماٰن همه جا یک رَنگ نیست و ما هم توی روشنیِ عصرِ خُنکِ نیویورک، مشغولِ دنبال کردن بازی نیستیم! ما نشستهایم توی تاریکی، توی شبی دُنبالهدار که نمیدانیم بخیر میشود یاٰ نه و هِی با هر زبان و دعایِ نصفه نیمهای که بلدیم از خُدا میخواهیم، امشب و فینالِ جام جهانی ته نداشته باشند، داور سوتِ پایانِ بازی را نزند، اقلاً یکبار گریههای مامان برای جوانِ ایرانیاش اجابت شود و پیش بینیِ رسانه از جنگ، دروغ باشد.
ما توی مِه، تا گلو پُر از حسِ گندِ تعلیق، غمگینترین تماشاچیانِ فوتبالیم که پذیرفتهایم سهمی در سرنوشتِ خود نداریم ولی هنوز به این خوشیِ کوچکِ عاریهای چسبیدهایم، تخمه با طعمِ سس رنچ میخوریم، توی سامانه هف هشتاٰد نتیجهی بازی را پیشبینی میکنیم، درحالیکه میداٰنیم این روزها احتمالِ نبودن و مُردنمان از شانسِ بُردن در قرعه کشی هم بیشتر شده…
آسمان همه جا یک رَنگ نیست و ما هم پوشیده در نرمهی لباسِ هواخواهانِ آرژانتین نیستیم، کلاهِ منگوله به سر نداریم و دیگر زیستن به سبکِ انسانهای معمولی را از یاد بردهایم. ما حتیٰ از فروغِ ستارهی چشمکزن و امتداد هر ریسهی نوری که میتواند پایین بیاید و بزرگ و بزرگ و بزرگتر شود، میترسیم. مُفت مُفت عمر میکنیم و مرگمان در جهان از خبرِ کشتارِ جوجههای مرغداری، بازتاب کمتری دارد. با اینحال اصیلتر از یک اسپانیایی برای «ایمیریک لاٰپورته» صیحه میکشیم، رویِ باخت تیمِ حریف شرط میبَندیم و نقشِ یک آدمِ امیدوار را کنار مامان و بابا بازی میکنیم تا «کسی که میترسد» فقط خودمان باشیم…
#میم_سادات_هاشمی|°@mimsani
ما توی مِه، تا گلو پُر از حسِ گندِ تعلیق، غمگینترین تماشاچیانِ فوتبالیم که پذیرفتهایم سهمی در سرنوشتِ خود نداریم ولی هنوز به این خوشیِ کوچکِ عاریهای چسبیدهایم، تخمه با طعمِ سس رنچ میخوریم، توی سامانه هف هشتاٰد نتیجهی بازی را پیشبینی میکنیم، درحالیکه میداٰنیم این روزها احتمالِ نبودن و مُردنمان از شانسِ بُردن در قرعه کشی هم بیشتر شده…
آسمان همه جا یک رَنگ نیست و ما هم پوشیده در نرمهی لباسِ هواخواهانِ آرژانتین نیستیم، کلاهِ منگوله به سر نداریم و دیگر زیستن به سبکِ انسانهای معمولی را از یاد بردهایم. ما حتیٰ از فروغِ ستارهی چشمکزن و امتداد هر ریسهی نوری که میتواند پایین بیاید و بزرگ و بزرگ و بزرگتر شود، میترسیم. مُفت مُفت عمر میکنیم و مرگمان در جهان از خبرِ کشتارِ جوجههای مرغداری، بازتاب کمتری دارد. با اینحال اصیلتر از یک اسپانیایی برای «ایمیریک لاٰپورته» صیحه میکشیم، رویِ باخت تیمِ حریف شرط میبَندیم و نقشِ یک آدمِ امیدوار را کنار مامان و بابا بازی میکنیم تا «کسی که میترسد» فقط خودمان باشیم…
#میم_سادات_هاشمی|°@mimsani
🥹۴
۳.۲K
۲۱:۰۹
|°@mimsani 
۱.۲K
۱۹:۰۸
در پاٰره کاغذی، تویِ دفتری که کُهنه میشد و برایِ تاریخ میماند، نوشت:[ وطن هم مثلِ آدمیزاد حقوقی دارد! وطن هم واجدِ حق است چون زنده است، از پیرامونَش تاثیر میگیرد، با آنها تغییر میکند، بالا میرود، پایین میآید، چیزهایی به بالندگیاَش کمک میکند و چیزهایی به آن صدمه میزند، تداوم تاریخیِ آن را به اختلال میاندازد و آینده پیشِ رویَش را تیرهتر از آنی که هست میکند. حمایت از جنگ علیهِ کشور و بعد پارچه پارچه و سِیل سیل مُردن، جانبداری از تحریم و تباهی، خراٰبی و ویرانی و چیزهایی از این دست با هر نیت و مقصودی که باشد، شکلی از مشارکت در تضییعِ حقوق وطن است! این زادگاٰه به گردنِ ما حق دارد و ما در قبالِ مُشت مُشتش مسئولیم. دُرُست همانطور که بایسد در برابرِ تضییعِ حقوقِ آدمهایِ میهن، گراٰنی، سرکوبِ مطالباتِ مردمی ایستاد، میبایست که در برابرِ تضییعِ حقوقِ خاک هم متعصب و حساس بود و از آن بدونِ شرم و بلند گفت! تا ابدُالآباد ننگ بر دوستانِ مرگ… ]
#میم_سادات_هاشمی#روزنگار | تابستانِ صفرپنجْ.|°@mimsani
#میم_سادات_هاشمی#روزنگار | تابستانِ صفرپنجْ.|°@mimsani
🥹۳
۱.۱K
۲۰:۱۸