صبح که بیدار شدم لانگوی ناپدید شده بود و نمیدونستم کجا رفته. کمی بعد با یک کشاورز و کالسکهای که الاغ میکشید برگشت و گفت برای ادامهی مسیر باهاش توافق کرده. همراه کاروانی از آدمهایی که مثل ما در حال فرار بودن به سمت جیانگجیانگ راه افتادیم. اما هر روز که میگذشت امیدم برای دوباره پیدا کردن بقیهی خانواده کمتر میشد.
تقریباً یک هفته بعد، یک افسر نظامی با جیپ خودش رو به ما رسوند و مدتی با لانگوی حرف زد. بعد لانگوی گفت باید برای یک کنفرانس مهم نظامی به هنگیانگ برگرده و ما باید بدون اون ادامه بدیم. ونلینگ عصبانی شد و حتی شیائوون رو برادر «قهرمان مرده»ی اون صدا کرد. اما چیزی که بیشتر ذهن منو درگیر کرد، حرفهایی بود که لانگوی قبل از رفتنش بهم زد.
تقریباً یک هفته بعد، یک افسر نظامی با جیپ خودش رو به ما رسوند و مدتی با لانگوی حرف زد. بعد لانگوی گفت باید برای یک کنفرانس مهم نظامی به هنگیانگ برگرده و ما باید بدون اون ادامه بدیم. ونلینگ عصبانی شد و حتی شیائوون رو برادر «قهرمان مرده»ی اون صدا کرد. اما چیزی که بیشتر ذهن منو درگیر کرد، حرفهایی بود که لانگوی قبل از رفتنش بهم زد.
۲۸۹
۱۶:۰۶
۲۸۹
۱۶:۰۶
یک پاکت پول بهم داد و روی اون نقشهای کشید و اسم مردی به نام لیو شوفان رو نوشت. گفت باید خودمونو به اون برسونیم و بعد در ییچانگ منتظر کسی بمونیم که برای راهنماییمون میاد. پرسیدم اگه شیائوون یا بقیهی خانواده برگردن چطور قراره ما رو پیدا کنن. اما مثل همیشه قبل از اینکه جواب کاملی بده حرفمو قطع کرد و رفت.
بعد از رفتن لانگوی، من و ونلینگ موندیم و بچههایی که باید سالم به مقصد میرسوندیم. رابطهی ما هیچوقت خوب نبود و خودش هم خیلی واضح گفت این سفر قرار نیست ما رو تبدیل به دوست کنه. منم فقط گفتم لازم نیست همدیگه رو دوست داشته باشیم، ولی الان مجبوریم به هم کمک کنیم. مخصوصاً وقتی فهمیدیم شهری که بهش نزدیک میشیم دیگه دست چینیها نیست.
بعد از رفتن لانگوی، من و ونلینگ موندیم و بچههایی که باید سالم به مقصد میرسوندیم. رابطهی ما هیچوقت خوب نبود و خودش هم خیلی واضح گفت این سفر قرار نیست ما رو تبدیل به دوست کنه. منم فقط گفتم لازم نیست همدیگه رو دوست داشته باشیم، ولی الان مجبوریم به هم کمک کنیم. مخصوصاً وقتی فهمیدیم شهری که بهش نزدیک میشیم دیگه دست چینیها نیست.
۲۹۰
۱۶:۰۷
۲۹۰
۱۶:۰۷
بالای خونهها و ساختمانها پرچم ژاپن بود و فهمیدیم وارد یک شهر اشغالشده شدیم. آدرسی رو که لانگوی داده بود پیدا کردیم و وقتی در زدیم، زنی وحشتزده ازمون خواست فوراً از اونجا بریم. فقط وقتی اسم دائو لانگوی رو آوردم، مردی به اسم شوفان حاضر شد ما رو مخفیانه به اتاق پشتی خونه راه بده. اما هشدار داد اگه کسی بفهمه اونجاییم، همهمون به دردسر میافتیم.
دو روز مخفی موندیم تا شوفان مطمئن بشه کسی دنبالمون نیست و بعد دوباره وقت رفتن رسید. شبانه از شهر خارج شدیم و این بار باید خودمونو به ییچانگ و معبد هوانگلینگ میرسوندیم. هنوز نمیدونستم لانگوی واقعاً برای چه کاری برگشته و چرا دربارهی شیائوون هیچوقت جواب کاملی بهم نمیده. اما مهمتر از همه، پشت در اون معبد چه کسی قراره منتظرمون باشه و اصلاً زنده به اونجا میرسیم؟
دو روز مخفی موندیم تا شوفان مطمئن بشه کسی دنبالمون نیست و بعد دوباره وقت رفتن رسید. شبانه از شهر خارج شدیم و این بار باید خودمونو به ییچانگ و معبد هوانگلینگ میرسوندیم. هنوز نمیدونستم لانگوی واقعاً برای چه کاری برگشته و چرا دربارهی شیائوون هیچوقت جواب کاملی بهم نمیده. اما مهمتر از همه، پشت در اون معبد چه کسی قراره منتظرمون باشه و اصلاً زنده به اونجا میرسیم؟
۲۹۸
۱۶:۱۰
۲۹۸
۱۶:۱۰
«سرزمین شکوفه های هلو
»
نشر تندیس ژانر: تاریخی،درام و خانوادگی ۵۰۳ صفحه قیمت میو: ۳۵۰ تومن قیمت قدیم و موجودی محدود!
ایدی برای ثبت سفارش
:
@miobook_admin
نشر تندیس ژانر: تاریخی،درام و خانوادگی ۵۰۳ صفحه قیمت میو: ۳۵۰ تومن قیمت قدیم و موجودی محدود!
ایدی برای ثبت سفارش
@miobook_admin
۳۱۳
۱۶:۱۵
۳۱۳
۱۶:۱۵
۳۱۳
۱۶:۱۵
۳۱۳
۱۶:۱۵