ون کردیم
بابا به من نگاه کرد : خوبی: آره خوبم ، ببخشید دیشب اذیتتون کردمبابا بغلم کرد و شروع کرد به قلقلک دادم و من بلند بلند می خندیدم و التماس می کردم ولم کنه . بهاره به ما می خندید .بالاخره بابا ولم کرد و من سریع بلند شدم : من که رفتم حمامبابا خندید : یعنی خراب کاری کردی دختر: بابا خیلی بدیبهاره بلند بلند خندیدرفتم توی حمام و به خودم توی آینه نگاه کردم : سوگند اینجا باید قوی باشی نذاری کسی با حرفهاش اذیتت کنهدوش گرفتم از حموم اومدم بیرون یک بلوز و دامن پوشیدم و رفتم بیرون آروم بالا پله ها ایستادم و نفس عمیقی کشیدم و رفتم پایین سلطان نشسته بود تا من دید نگاهم کرد منم بهش نگاه کردم : سلام آقابزرگسلطان اخم هاش و توی هم کرد : علیک سلام ؛ سلطانلبخندی زدم : چشم آقا بزرگعمه سولماز و منیژه اومدند : سلاممنیژه اومد طرف : سلام دختر عمو خوبی ؟: بلهعمه سولماز خیلی جدی : سلام: منیژه جون بابا رو ندیدیعمه سولماز به جای منیژه جواب داد توی آشپزخونه هستند ؛ با اجازه ای گفتم و رفتم توی آشپزخونه شهرام و جمشیدم توی آشپزخونه بودند : سلامجمشید به من نگاهی کرد : سلام عموزادهشهرام ولی جواب سلام و نداد منم اصلاً بهش محل ندادمبهاره : بشین سوگند جون من برات چایی می ریزم: مرسی بهاره جونبابا : خوب برنامه امروز چیهشهرام : کی اینجا برنامه داشته ، هر کی هر کار دوست داره می تونه بکنه ، فقط مراقب باشید سلطان عصبانی نشهاحساس کردم این حرفش با منه رو کردم به بابا : حالا که کسی برنامه نداره میان بریم والیبال بازی کنیمبابا : آره خوب: بهاره جون شما هم میامبهاره : اره خیلی وقتم هست بازی نکردم: فقط توپ داریمجمشید : آره اینجا تا دلت بخواهد توپ هست ولی هیچکس حق نداره بازی کنه: چرا ؟شهرام : چون سلطان حوصله سر و صدا نداره: اگه من راضیش کردم چی ؟شهرام : شتر در خواب بینداخم هام توی هم کردم : بی ادب شتر خودتیبابا یک زد پشت سر شهرام : بی ادب تو به دختر من میگی شتر خوب من به شادی شما بگم پنبهشهرام : بگو دایی راحت باشچای رو خوردم تا حالا خیلی روی خودم فشار آورده بودم که از کسی نترسم و بتونم بهتر برخورد کنم به قول دایی ناصر باید اعتماد می کردمصبحانه رو که خوردم : بابا بریمبابا : اول سلطان باید راضی بشهاز جام بلند شدم رفتم بیرون ، دیدم همشون پشت سر من اومدن بیرونسلطان روی صندلی نشسته بود و عمه سولماز داشت براش روزنامه می خوندرفتم جلو : آقابزرگسلطان اخم هاش و کرد توی هم : چی می خواهییکم خودم و لوس کردم : آقا بزرگ اجازه میدم ما والیبال بازی کنیمسلطان به من نگاه کرد : بدون سر و صدا: آقا بزرگ میشه با توپ بازی کرد اونم بدون سر و صداسلطان : پس بازی نکنیدرفتم جلو و سرش و بوسیدم : مرسی آقا بزرگ که اجازه دادیدعمه سولماز خنده اش گرفت روزنامه رو آورد بالا منم رو کردم به بابا : بابا بیا آقابزرگ اجازه داد که بازی کنیم.دو گروه شدیم من ، بابا ، بهاره ، منیژه و مینا تو یک گروه بودیم بقیه تو یک گروه شروع کردیم به بازی کردن اولین گل و من زدم و شروع کردم به دست زدن . بقیه هنوز جرات نمی کردند و سعی می کردند بی سر و صدا بازی کنند .گل دومم زدم و جیغ خوشحالی کشیدم شروع کردم به کورکوری خوندن برای تیم مقابلیواش یواش اونهام یخشون باز شد ساعت دو بود که بازی رو تموم کردیم اونم چون زن عمو ستاره اومد گفت بیان ناهار و گرنه هنوز بازی می کردیم .دست هام و شستم رفتم توی حال تنها جای که خالی بود بین بابا و سلطان بود مجبور شدم و رفتم اونجا نشستمسلطان : همیشه باید دیر برسی: ببخشید آقا بزرگسلطان نگاهی به من کرد ، سرش و تکون داد . همه شروع کردند به خوردن بابا برای من برنج کشید آروم : مرسی باباییبابا هم همون طور جوابم و داد : خواهش می کنمسلطان دوباره به من و بابا نگاهی کرد بهش لبخندی زدم . سلطان غذاش و خورد رفت استراحت کنه قبل از اینکه از اتاق خارج بشه : دختر شیطون وای به حالت اگه ازت صدا بشنوممنم بلند : چشم آقابزرگسلطان رفت وقتی همه مطمئن شدند که سلطان رفته شروع کردند به خندیدنعمو موسی به من نگاهی کرد : چطوری سلطان اجازه داد شما ها با توپ بازی کنیدعمه سولماز داستان و تعریف کرد همه خندیدن چشمم افتاد به شهرام که نمی خندید و خیلی جدی غذاش و می خورد .زن عمو ستاره : پس یکی توی این خاندان مثل سلطان شدشهرام به من نگاهی کرد ، دلم می خواست چشم هاش و دربیارمبرای استراحت به اتاقی رفتم که اول برام در نظر گرفته بودند بابا اومد داخل تعجب کرد : می خواهی اینجا باشی: آره اگه ایراد ندارهبابا : هر طور دوست داری
بابا رفت بیرون روی تخت دراز کشیدم احساس کردم بوی عرق گرفتم بلند شدم می خواستم برم دوش بگیرم که یادم اومد لباس هام توی اتاق دیگه است .کلاه بابا رو دیدم برداشتم و آروم از ویلا زدم بیرون و به طرف دریا رفتم خوشبختانه ویلا ساحل اختصاصی داشت رفتم کنار دریا و پام
بابا به من نگاه کرد : خوبی: آره خوبم ، ببخشید دیشب اذیتتون کردمبابا بغلم کرد و شروع کرد به قلقلک دادم و من بلند بلند می خندیدم و التماس می کردم ولم کنه . بهاره به ما می خندید .بالاخره بابا ولم کرد و من سریع بلند شدم : من که رفتم حمامبابا خندید : یعنی خراب کاری کردی دختر: بابا خیلی بدیبهاره بلند بلند خندیدرفتم توی حمام و به خودم توی آینه نگاه کردم : سوگند اینجا باید قوی باشی نذاری کسی با حرفهاش اذیتت کنهدوش گرفتم از حموم اومدم بیرون یک بلوز و دامن پوشیدم و رفتم بیرون آروم بالا پله ها ایستادم و نفس عمیقی کشیدم و رفتم پایین سلطان نشسته بود تا من دید نگاهم کرد منم بهش نگاه کردم : سلام آقابزرگسلطان اخم هاش و توی هم کرد : علیک سلام ؛ سلطانلبخندی زدم : چشم آقا بزرگعمه سولماز و منیژه اومدند : سلاممنیژه اومد طرف : سلام دختر عمو خوبی ؟: بلهعمه سولماز خیلی جدی : سلام: منیژه جون بابا رو ندیدیعمه سولماز به جای منیژه جواب داد توی آشپزخونه هستند ؛ با اجازه ای گفتم و رفتم توی آشپزخونه شهرام و جمشیدم توی آشپزخونه بودند : سلامجمشید به من نگاهی کرد : سلام عموزادهشهرام ولی جواب سلام و نداد منم اصلاً بهش محل ندادمبهاره : بشین سوگند جون من برات چایی می ریزم: مرسی بهاره جونبابا : خوب برنامه امروز چیهشهرام : کی اینجا برنامه داشته ، هر کی هر کار دوست داره می تونه بکنه ، فقط مراقب باشید سلطان عصبانی نشهاحساس کردم این حرفش با منه رو کردم به بابا : حالا که کسی برنامه نداره میان بریم والیبال بازی کنیمبابا : آره خوب: بهاره جون شما هم میامبهاره : اره خیلی وقتم هست بازی نکردم: فقط توپ داریمجمشید : آره اینجا تا دلت بخواهد توپ هست ولی هیچکس حق نداره بازی کنه: چرا ؟شهرام : چون سلطان حوصله سر و صدا نداره: اگه من راضیش کردم چی ؟شهرام : شتر در خواب بینداخم هام توی هم کردم : بی ادب شتر خودتیبابا یک زد پشت سر شهرام : بی ادب تو به دختر من میگی شتر خوب من به شادی شما بگم پنبهشهرام : بگو دایی راحت باشچای رو خوردم تا حالا خیلی روی خودم فشار آورده بودم که از کسی نترسم و بتونم بهتر برخورد کنم به قول دایی ناصر باید اعتماد می کردمصبحانه رو که خوردم : بابا بریمبابا : اول سلطان باید راضی بشهاز جام بلند شدم رفتم بیرون ، دیدم همشون پشت سر من اومدن بیرونسلطان روی صندلی نشسته بود و عمه سولماز داشت براش روزنامه می خوندرفتم جلو : آقابزرگسلطان اخم هاش و کرد توی هم : چی می خواهییکم خودم و لوس کردم : آقا بزرگ اجازه میدم ما والیبال بازی کنیمسلطان به من نگاه کرد : بدون سر و صدا: آقا بزرگ میشه با توپ بازی کرد اونم بدون سر و صداسلطان : پس بازی نکنیدرفتم جلو و سرش و بوسیدم : مرسی آقا بزرگ که اجازه دادیدعمه سولماز خنده اش گرفت روزنامه رو آورد بالا منم رو کردم به بابا : بابا بیا آقابزرگ اجازه داد که بازی کنیم.دو گروه شدیم من ، بابا ، بهاره ، منیژه و مینا تو یک گروه بودیم بقیه تو یک گروه شروع کردیم به بازی کردن اولین گل و من زدم و شروع کردم به دست زدن . بقیه هنوز جرات نمی کردند و سعی می کردند بی سر و صدا بازی کنند .گل دومم زدم و جیغ خوشحالی کشیدم شروع کردم به کورکوری خوندن برای تیم مقابلیواش یواش اونهام یخشون باز شد ساعت دو بود که بازی رو تموم کردیم اونم چون زن عمو ستاره اومد گفت بیان ناهار و گرنه هنوز بازی می کردیم .دست هام و شستم رفتم توی حال تنها جای که خالی بود بین بابا و سلطان بود مجبور شدم و رفتم اونجا نشستمسلطان : همیشه باید دیر برسی: ببخشید آقا بزرگسلطان نگاهی به من کرد ، سرش و تکون داد . همه شروع کردند به خوردن بابا برای من برنج کشید آروم : مرسی باباییبابا هم همون طور جوابم و داد : خواهش می کنمسلطان دوباره به من و بابا نگاهی کرد بهش لبخندی زدم . سلطان غذاش و خورد رفت استراحت کنه قبل از اینکه از اتاق خارج بشه : دختر شیطون وای به حالت اگه ازت صدا بشنوممنم بلند : چشم آقابزرگسلطان رفت وقتی همه مطمئن شدند که سلطان رفته شروع کردند به خندیدنعمو موسی به من نگاهی کرد : چطوری سلطان اجازه داد شما ها با توپ بازی کنیدعمه سولماز داستان و تعریف کرد همه خندیدن چشمم افتاد به شهرام که نمی خندید و خیلی جدی غذاش و می خورد .زن عمو ستاره : پس یکی توی این خاندان مثل سلطان شدشهرام به من نگاهی کرد ، دلم می خواست چشم هاش و دربیارمبرای استراحت به اتاقی رفتم که اول برام در نظر گرفته بودند بابا اومد داخل تعجب کرد : می خواهی اینجا باشی: آره اگه ایراد ندارهبابا : هر طور دوست داری
بابا رفت بیرون روی تخت دراز کشیدم احساس کردم بوی عرق گرفتم بلند شدم می خواستم برم دوش بگیرم که یادم اومد لباس هام توی اتاق دیگه است .کلاه بابا رو دیدم برداشتم و آروم از ویلا زدم بیرون و به طرف دریا رفتم خوشبختانه ویلا ساحل اختصاصی داشت رفتم کنار دریا و پام
۸۹۱
۱۱:۱۳
و توی آب زدم .از این که سلطان و مسخره می کنی لذت می بری نه ؟برگشتم شهرام بود : اینجا چکار می کنی ؟شهرام اومد رو به روم ایستاد : چرا اون پیرمرد و مسخره می کنی: من مسخره اش نمی کنمشهرام : می دونی دوست نداره بهش بگی آقابزرگ چرا بهش میگیاخم هام توی هم کردم : چون سلطان اسم ترسناکیشهرام : خانوم کوچولو: اصلاً به تو ربطی نداره اگه خودش نخواهد مثل قبل مخالفت می کنهشهرام : شاید نمی خواهد باعث بشه مثل دیشب بشی: تو از دیشب چی می دونی ؟شهرام : من نه همه می دونند که تا صبح کابوس دیدی صدای جیغت تو ویلا پیچیده بود: خوب چکار کنم دست خودم که نبود ، اون خواست که اینطوری بشهشهرام : اگه تو اون روزی که اومدی لجبازی نمی کردی این اتفاق ها نمی افتاد: اون می خواست از من زهر چشم بگیرشهرام : می گرفت: که بشم مثل تو یا مثل بقیه من دوست ندارم از کسی که خوشم نیاد همونجا ابراز می کنمشهرام : حالا سلطان کدوم طرف: نمی دونمبه طرف ویلا به راه افتادم از دست شهرام عصبی شده بودمکجا بودی سوگندیکدفعه پریدم از دیدن جمشید شوکه شدم: کنار ساحلجمشید : شهرام و ندیدی: چرا اونم کنار ساحل بوداز کنارش گذشتم و رفتم تو اتاقم ، در از تو قفل کردم و روی تخت نشستم سرم خیلی درد گرفته بود با لباس رفتم زیر دوش آب سرد ایستادم همونجا روی زمین زیر دوش نشستم سرم از درد داشت می ترکید کمی سردم شد آب و یکم گرم کردم و باز همونجا نشستم .نمی دونم چقدر تو همون حالت بودم که با صدای در به خودم اومدم از حمام اومدم بیرون و در باز کردم بهاره تا من دید اومد تو : دختر تو چکار کردی کجا بودی ؟: تو حمومبهاره : باز چی شده ؟اشک هام ریخت رفتم توی بغل بهاره و اون نوازشم کرد کمی که آروم شدم : برو تو حموم تا من برات لباس و حوله بیارماز حمام اومد بیرون حوله رو دورم گرفتم و روی تخت نشستم صدای در اومد : بلهدر باز شد و شهرام اومد تو وقتی من و با حوله دید : ببخشید بعد میاماز جام بلند شدم : چکارم داریشهرام دستی تو موهاش کشید و در بست اومد جلوم ایستاد : بابت ظهر متاسفم یکم تند رفتم: خوب برو بیرونشهرام : این یعنی که بخشیدیم: خودت چی فکر می کنیشهرام : فقط می تونم بگم متاسفم: برو بیرون دیگه نمیخواهم باهات حرف بزنمشهرام : به درک: خیلی بی ادبی ، خوب همین حالا داشتی ازم عذرخواهی می کردیشهرام اومد طرفم : اشتباه کردمعصبانی رفت بیرون در و از تو قفل کردم و لباس پوشیدم ، موهام و خشک کردم و از اتاق خارج شدمرفتم پایین دیدم همه نشستند و هر کسی با بغل دستش حرف می زنه دیدم سلطان کنار میز شطرنج نشسته بود و داشت به صفحه شطرنج نگاه می کرد رفتم طرفش : سلامسلطان سرش و بلند کرد : سلام چی می خواهی: اهل شطرنج هستیدسلطان : با بچه ها بازی نمی کنممنم همچین مور مورم شد : می ترسید ببازیدبه من نگاهی کرد : چقدر بلدی: اونقدر بلدم که شما از من شکست بخوریدسلطان : بیا بشین اگه باختی دیگه حق نداری بهم بگی آقابزرگ: اگه بردم چی ؟سلطان : تا عمر داری می تونی من و آقا بزرگ صدا کنی: قبولنشستم اون سمت سفید بود پس بازی رو اول شروع کرد کسی اول حواسش به ما نبود ولی یواش یواش همه دور ما جمع شدند بالاخره بعد از یک ساعت بازی می تونستم ببرمش ولی گذاشتم اون برنده بشه .از جام بلند شدم دستم و طرفش بردم : بازی جوان مردانه ای بود خیلی لذت بردمسلطان از جاش بلند شد : منم خیلی لذت بردم ؛ کجا شطرنج و یاد گرفتی ؟لبخندی زدم : از کتاب های و CD های آموزشیسلطان سرش و تکون داد
۹۰۱
۱۱:۱۳
پایان فعالیت 
۸۹۸
۱۱:۱۳
سلام دوستان گلم شرمنده نتونستم براتون فعالیت کنم درگیر درس هام بودم آلان میریم برای فعالیت 

۸۷۴
۱۷:۰۸
پارت هفتم رمان نرگسبا اجازه سلطانهمه با تعجب به من نگاه کردنداومدم برم که سلطان صدام کرد برگشتم : نمی خواهد به من بگی سلطان من باختم و تو اجازه داری به من بگی آقابزرگ: ولی شما که بردیدیسلطان : می دونم که می تونستی ببری: ولی خوب بازی برد و باخت داره و من بازنده هستمسلطان : خیلی لجبازی بهت دستور دادم نه خواهشسرم و آروم پایین آوردم و به طرف در خروجی رفتم نفس عمیقی کشیدم و روی صندلی نشستم بهاره اومد بیرون و کنارم نشست : با روش خودش شکستش دادی: من احساس می کنم لذت می بره که باهاش رقابت می کنمبهاره خندید : منم همین حس و دارمتوی مدت رابطه من با همه فامیل خوب شد جز شهرام هر وقت به هم می رسیدیم فقط دعوامون می شد سر کوچک ترین چیزی دعوا می کردیم .بعد از یک هفته بابا اعلام کرد که ما بر می گردیم ، سلطان مخالفت کرد و گفت زود برای برگشت من خسته شده بودم مخصوصاً که همش با شهرام دعوا می کردم .مجبور شدیم یک هفته دیگه به خاطر سلطان بمونیم .سر ظهر بود همه خوابیده بودند و من حوصله ام سر رفت بلند شدم به طرف ساحل رفتم خوشبختانه سایه بون بود همون زیر نشستم و با ماسه ها بازی می کردم . صدای شهرام و شنیدم که داشت به طرف دریا می اومد هیچ راه فرار نداشتم باید باهاش رو برو می شدم اونم وقتی من و دید ابروش و بالا داد اومد طرفمآروم : بر خرمگس معرکه لعنتصحبتش و تموم کرد : چی شده دختر دایی عزیز اومده اینجا و تنها نشسته: اومدم فضول هام و بشمارمشهرام : خوب شمردی رفع زحمت بفرمائید: اول من اومدم پس تو بروگوشیش دوباره زنگ زد : برو به تلفنت برسهمونجا نشست تلفنش و جواب داد صدای دختر می اومد من اصلاً محل ندادم ولی گوشم صداش و می شنیدشهرام : نه عزیزم نمی تونم بیام فعلاً با خانواده اومدم شمالدختر : شهرام من و گذاشتی سر کارشهرام : ببین من نمی تونم الآن صحبت کنم یک فضول اینجاست که باید برمدختر : باشه برو ولی شب بهم زنگ بزن دوستت دارمشهرام : منم همین طور عزیزم . خوب فضولی کردی دیگه نه: می خواستی بری اونطرف حرف بزنی اومدی کنار من نشستی می خواهی نشنومشهرام : می تونی گوش نکنی: حالا انگار چقدر مهم بودشهرام : برای شما که نباید مهم باشه برای من مهم: خدا کنه داماد بشی ما هم یک عروسی دعوت بشیمشهرام : تو که چند وقت پیش عروسی خواهرت بود: خیلی وقت گذشته حالا یکی از طرف خاندان بابا باشه خوبه با بقیه فامیلم آشنا میشمشهرام عصبی شد : خیلی پرویی: من پرروم یا تو اومدی جلوی من قربون صدقه دوست دخترت میری ، حالا پاشو بروشهرام نشست دیدم داره دعوامون میشه بلند شدم تا برم داخل : چی کم آوردی ؟: برای چی کم بیارمشهرامم بلند شد و با موبایل به لپ ام زد : نکن شهرام داری عصبی می کنیشهرام : کو عصبی بشوگوشی رو از دستش چنگ زدم و به طرف دریا دویدم اونم دنبالم دوید گوشیش و پرت کردم همون جلو ها افتاد توی آبشهرام : خیلی بچه ای: من که بهت گفتم اذیتم نکنشهرام به طرف دریا رفت و شروع کرد به گشتن ، دلم سوخت گوشیش خیلی گرون بود منم رفتم و شروع کردم به گشتنشهرام با عصبانیت : برو نمی خواهم دنبالش بگردی: به جهنم تقصیر من بود که دلم برات سوخت ، گفتم شب می خواهی با دوست دخترت حرف بزنی تلفن نداریشهرام با عصبانیت هولم داد افتادم توی آب منم عصبی شده بودم بلند شدم و هولش دادم اونم افتاد توی آببه طرف ویلا دویددم اونم دنبالم دوید دستم و گرفت کشید سمت خودش : خیلی بچه ای: تو بچه ای که اومدم کمکت بهم توهین می کنیبهش زل زدم برای یک لحظه هیچی نفهمیدم فقط دستم و بلند کردم بزنم تو گوشش که دستم و گرفت : خیلی بی شعوری به طرف ویلا دویدم رفتم توی اتاقم و به در تکیه دادم بعد اومدم جلوی آینه ایستادم و دست روی لبم کشیدم باورم نمی شد بهش اجازه داده بودم . وقتی همه بیدار شدند مجبور شدم برم پایین کنار منیژه نشستم و سعی کردم اصلاً به شهرام نگاه نکنمعمو فرامرز داشت به شهرام غر میزد می گفت : آخه پسر چرا مراقب نبودی این گوشی به این گرونی رو فاتحش و خوندیشهرام که داشت با سشوار خشکش می کرد : فدا سرتعمه سولماز : آره دیگه هر چی خراب میشه میگی فدا سرتسرم و انداخته بودم پایین و با لیوان چایی که تو دستم بود بازی می کردمبابا : چیزی شده سوگند باباشونه هام بالا انداختم : نه ، حوصله ام سر رفتهجمشید : آره منم موافقم بیان بریم بیرون شهرام میایشهرام : نمی دونممنیژه دستم و گرفت : پاشو سوگند تا مخالفت نکردند بریم بیرون .با منیژه رفتم بالا لباس پوشیدم و اومدم پایین دیدم شهرام هنوز داره موبایلش و خشک می کنهبابا : شهرام یعنی اینقدر موبایلت مهم که باید همین شبی درست بشه
با حرف بابا دلم یهو گرفت یاد قرارش با اون دختر افتادمشهرام : آره داییبابا : سوگند تو که از گوشیت استفاده نمی کنی بدهش به این بیچاره: باشه بابارفتم بالا و با گوشی اومدم پایین سیم کارت و برداشتم و گوشی رو دادم به بابابابا هم گوشی
با حرف بابا دلم یهو گرفت یاد قرارش با اون دختر افتادمشهرام : آره داییبابا : سوگند تو که از گوشیت استفاده نمی کنی بدهش به این بیچاره: باشه بابارفتم بالا و با گوشی اومدم پایین سیم کارت و برداشتم و گوشی رو دادم به بابابابا هم گوشی
۸۷۵
۱۷:۰۸
رو داد به شهرامشهرام : سیم کارتشم سوختهبابا : سوگند بابا سیم کارتتم بدهبهش نگاه نکردم فقط : به تلفن های من جواب ندین لطفاًشهرام : نه نمیدمبابا : آی شهرام مراقب باش این و توی آب نندازیشهرام خندید : چشم دایی جانبا دو ماشین رفتیم من ، شادی ، مصطفی تو ماشین شهرام نشستیم می خواستم با منیژه باشم ولی نشد چون قرعه کشی کردند و از شانس بد با شهرام افتادمگوشیم زنگ زد شهرام به طرفم گرفت : بیا رسولگوشی رو گرفتم : سلام رسول جون خوبی ؟رسول : بابا بی معرفت دیگه یاد داداش خوبت ، گلت ، مهربونت و خوشگلت نمی کنی: یکم برای خودت کارت تبریک بفرسترسول : خیلی نامردی باشه حالا بهت نمیگم منم شمالمرنگم پرید : کجای شمال ؟رسول : با یکی دو تا از دوست هام اومدم رامسر تو هم که رامسری می تونی بیای ببینمت دلم خیلی برات تنگ شدهمسیر ما هم هتل رامسر بود : آره الآن داریم میرم هتل رامسررسول : الهی فدات بشم من الآن اینجام منتظرت می مونم تا بیای باشه: باشه داداشیگوشی رو قطع کردم و دادم به شهرام اصلاً بهش نگاه نمی کردم .شهرام : رسول هتل رامسر: آرهشهرام : خوبه همدیگر و می بینیمرسیدیم دل تو دلم نبود از ماشین پیاده شدیم و رفتیم داخل خدا خدا می کردم که شهرام و رسول دعواشون نشهشهرام هم قدم من شد : رسول اونجاستبرگشتم بهش نگاه کردمشهرام لبخند زد : چه عجب بهم نگاه کردیدوباره سرم و انداختم پایین : بهتر تو نیای پیش رسول نمی خواهم دعواتون بشهشهرام : نگران منی یا اون: نگران خودمم که روزم خراب بشهشهرام خندید : خیلی نامردی ، رسول داره برات دست تکون میدهاز بچه ها جدا شدم و به طرف رسول رفتم ، رسول تمام چشمش پیش شهرام : سلام داداشیرسول و بغل کردمرسول : این اینجا چکار می کنه: خوب پسر عمه گرامرسول : تو با این ها اومدی مسافرت: اره مگه چشونرسول بهم نگاهی کرد : چرا سلیمان با این ها تو رو آورد مسافرت: رسول بالاخره که چی اینها جزو خانواده من هستند پس باید بهشون عادت کنمرسول دستم و گرفت کنار خودش نشوند : اذیتت که نکردن: رسول دیوونه شدی سلیمان باهامببخشیدسرم بلند کردم رسول ایستاد منم از ترسم ایستادم شهرام : سلام رسول جان از دیدنت خوشحال شدم دستش و جلو آورده بود تا با رسول دست بدهرسول به دستش توجه نکرد و : ولی من اصلاً خوشحال نشدمشهرام لبخندی زد : سوگند جان ما با بچه میرم قسمت بازارش خواستی بیا اونجا ، شماره خودت تو که یاد داری: بله بلدم شما بریدشهرام از رسول خداحافظی کرد رفت روی مبل نشستمرسول : گوشیت دست اون چکار میکنه: زدم گوشیش و سوزندم ولی کسی خبر ندارهرسول : دمت گرم ، هنوز از اینکارها می کنی: آره باید بیام برات تعریف کنم با سلطان چکار کردمرسول : برام تعریف کنتمام جریان های که اتفاق افتاده بود تعریف کردم الی از اتفاقی که بین خودم و شهرام افتاد رسول همش می خندید .: تو بگو چه خبررسول : اومدم مرخصی بیست روز مرخصی داشتم گفتم یکی دو روزش با بچه بیام اینجا: کیا هستندرسول : از دوست های قدیمی: شهرام و می شناشندرسول : آره بابا به خوبی ، بیا اسمش و آوردیم سر و کلش پیدا شدشهرام با یکی دو تا پسر اومد سمت ما رسول رفت طرفشون و من همون جا روی مبل نشستمشهرام اومد طرف و دستش و دراز کرد : پاشو می خواهیم بریم ویلانمی خواستم دست شهرام بگیرم : سوگند بهتر دستم و بگیر و گرنه دعوا میشه هاچاره ای نداشتم دست شهرام و گرفتم ، بلند شدم و به طرف رسول رفتم اون دو تا پسر با تعجب من و نگاه می کردند رسول ام حسابی عصبانی بود با اون ها احوال پرسی کردم ، رسول و بغل کردم و بوسیدم : خداحافظ داداشیرسول ام : مراقب خودت باشوقتی می خواستیم بریم شهرام بازوم گرفت و با هم قدم شدیم : میشه دستم و ول کنیشهرام : نه تا رسول باشه جلوی بچه ها من و ضایع کنه: من این وسط چه گناهی کردم
شهرام : گناه های تو که خیلی زیاد از همه مهم تر و تازه ترش انداختن گوشی من توی آباز در هتل که خارج شدیم شهرام بازوم ول کرد گوشی زنگ زد : رسول . بله آقا رسولاون دختر دایی من پس نمی تونی هیچ غلطی بکنی اگه خودشم نمی خواست دستش و به من نمی داد گوشی رو قطع کرد: خیلی نامردیشهرام خندید : کجاش و دیدی پرنسسسوار ماشین شهرام شدم قرار شد بریم یکجا غذا بخوریم کوفت می خوردم بهتر از غذا خوردن بودهمه یک ساندویچی سفارش دادند ولی من گفتم گرسنه نیستم اونقدر حرص خورده بودم که دیگه اشتها نداشتم . بچه ها نشستند به خوردن از خوردن اون ها حال من بد شد بلند شدم و به طرف دریا رفتم و به صداش گوش کردم .منیژه اومد کنارم : با شهرام باز دعوات شد نه ؟: داره دیوونه ام می کنه منیژه دوست دارم زودتر برگردممنیژه : سوگند باور کن شهرام پسر خوبیهبرگشتم سمتش : نمی خواهم در موردش بشنوم ببخشیدمنیژه سرش و تکون داد : باشه عزیزم معلومه بد جوری اذیتت کردهموقع برگشت می خواستم تو ماشین جمشید بشینم که شهرام نگذاشت گفت همون طور که ا
شهرام : گناه های تو که خیلی زیاد از همه مهم تر و تازه ترش انداختن گوشی من توی آباز در هتل که خارج شدیم شهرام بازوم ول کرد گوشی زنگ زد : رسول . بله آقا رسولاون دختر دایی من پس نمی تونی هیچ غلطی بکنی اگه خودشم نمی خواست دستش و به من نمی داد گوشی رو قطع کرد: خیلی نامردیشهرام خندید : کجاش و دیدی پرنسسسوار ماشین شهرام شدم قرار شد بریم یکجا غذا بخوریم کوفت می خوردم بهتر از غذا خوردن بودهمه یک ساندویچی سفارش دادند ولی من گفتم گرسنه نیستم اونقدر حرص خورده بودم که دیگه اشتها نداشتم . بچه ها نشستند به خوردن از خوردن اون ها حال من بد شد بلند شدم و به طرف دریا رفتم و به صداش گوش کردم .منیژه اومد کنارم : با شهرام باز دعوات شد نه ؟: داره دیوونه ام می کنه منیژه دوست دارم زودتر برگردممنیژه : سوگند باور کن شهرام پسر خوبیهبرگشتم سمتش : نمی خواهم در موردش بشنوم ببخشیدمنیژه سرش و تکون داد : باشه عزیزم معلومه بد جوری اذیتت کردهموقع برگشت می خواستم تو ماشین جمشید بشینم که شهرام نگذاشت گفت همون طور که ا
۸۸۰
۱۷:۰۸
ومدیم بر می گردیم .وقتی برگشتیم ویلا همه خوابیده بودند آروم و بی صدا رفتم توی اتاق در از داخل قفل کردم بدبختی گوشی ام نداشتم تا از دل رسول در بیارم لباس عوض کردم روی تخت دراز کشیدم ، تازه گیج خواب شدم که صدای در شنیدم از جام پریدم در آرم باز کردم دیدم شهرام: چکار داریشهرام : شرمنده بیدارت کردم شارژ گوشی تموم شد شارژش و می خواهم برگشتم داخل برق و روشن کردم از توی چمدون شارژش و پیدا کردم رفتم بهش دادم : بیاشهرام : آروم سرش و آورد جلو : مرسی عزیز دلمسرم و بردم عقب : گمشودر بستم و تا جایی که قفل می خورد قفل زدم و اومدم خوابیدم صبح با صدای در بیدار شدم : بلهبهاره : سوگند هنوز خوابی پاشو دیگه: چشم الآن میام لباس عوض کنمدیدم چشم هام هنوز خواب آلوده رفتم یک دوش گرفتم لباس پوشیدم و اومدم پایین هیچکس نبود رفتم توی آشپزخونه اونجا هم کسی نبودتو هنوز حاضر نیستیبرگشتم شهرام بود : بقیه کجا رفتند ؟شهرام : همه رفتند جنگل قرار شد تو حاضر شدی با من بری: بمیرم با تو جای نمیرمشهرام اومد کنارم نشست : بهتر تو خونه من و توییم بیشتر بهمون خوش میگذره: گوشیم و بدهشهرام : می خواهی چکار: بده کار دارمشهرام گوشی رو بهم داد زنگ زدم به رسولرسول با عصبانیت جواب داد دیگه چی می خواهی: سلام رسول چرا داد می زنیرسول : فکر کردم اون پسر پرو بی خاصیتشهرام کنارم نشست: مگه چی شده رسولرسول : بین تو اون چیه: هیچیرسول : پس اون چی میگه: رسول این داره دیوونه ام می کنه اگه بتونم می کشمششهرام می خندید و من بیشتر عصبانی میشدمرسول : نرگس اگه چیزی باشه که به من میگی نهاز جام بلند شدم و به دیوار تکیه دادم : معلوم رسولرسول : آخه دیشب: رسول نمی خواستم دعواتون بشهرسول : نگران من بودی یا اون: نگران خودمرسول خندید : ای خودخواه ؛ حالا اون بچه پرو کجاست: همینجا رو به روی من ایستادهرسول : برو آبجی کوچولو از دعوای من و اونم نترس: مراقب خودت باش داداشیگوشی رو قطع کردم و به طرف شهرام گرفتم : بیا اینم گوشیشهرام آروم سرش و جلو آورد : یک روز نگران من میشی خاطرت جمع: مگه تو خواب ببینیبرگشتم اتاقم و لباس پوشیدم . سوار ماشین شدم کنارش نشسته بود که گوشی زنگ زد باز رسول گوشی رو داد به : جانمرسول : کجایی ؟: دارم میرم جنگلرسول : با کی ؟: با شهرامیکهو ماشین جلوم و پیچید شهرامم نگه داشت رسول از ماشین پیاده شد : تو رو خدا دعوا نکنیدشهرام : اون برای دعوا اومدهدو تا دوستای رسول پیاده شدندمنم پیاده شدم شهرامم همین طور : سلام بچه ها ، کجا میرین ؟رسول دستش و آورد بالا که شهرام بزنه که دوستاش ریختند و گرفتنش اشک هام می ریخت : رسول تو رو خدا زشت کنار خیابونشهرام به طرفش رفت : چیه اگه سوگند خواهر تو دختر دایی من هست پس حالا چی برام قلدر بازی در میاریرسول : تو غلط می کنی اسم خواهر من و میاریاومدن با هم در گیر بشن رفتم وسط ایستادم : اگه می خواهین همدیگر و بزنیم اول باید من و بزنیدرسول : برو اونطرف: رسول بس کنشهرام : مثلاً می خواهی چه غلطی بکنی: شهرام تور و خدا ، رسول تو رو خدارسول : بزار تا من بهت بگم بچه پرروشهرام : من پرروم یا تو چرا نمی خواهی بفهمی و قبول کنی که سوگند دختر دایی منرسول : آره دیدم اون دفعه چطور پسر عمه بودی ، تو به من نارو زدی
شهرام : اون مال گذشته بود الآن ما تو حالیم ، بچسب حالرسول خودش و به شهرام رسوند و با مشت زد تو صورتش با هم درگیر شدند هر کاری می کردم نمی تونستم جدا شون کنم اون دو تایی دیگه ام هر کاری می کردند فایده نداشت .بالاخره داد زدم : به جهنم اونقدر همدیگر و بزنید تا بمیرید من که رفتمبه طرف ویلا راه افتادم رسول و شهرام همدیگر و ول کردند شهرام زودتر از رسول به من رسید دستم و گرفت صورتش حسابی خونی بود رسول ام رسید دست کمی از شهرام نداشتبرگشتم سمت دوست هاش : آب همراهتون داریدیکی شون : آره الآن میارمخودم از تو ماشین دستمال کاغذی برداشتم دوستش رو دست شهرام و رسول آب ریخت و اونها صورتشون و شستند : حالا به بابا چی بگمهمونجا روی زمین نشستم و سرم و تو دست هام گرفتمشهرام : نمی خواهد به دایی چیزی بگی ، اون با منرسول : چرا نگه بگو من اینطوریش کردم: من با شما دو تا چکار کنم ، کاش بر می گشتیم خونهرسول : می خواهی بیا خودم می برمت: رسول میشه یکم فکر کنی به عمه چی بگمشهرام : بهت گفتم نمی خواهد تو چیزی بگیرسول : بگو: میشه ساکت شین تا یک خاکی به سرم بریزمبه هر دوشون دستمال کاغذی دادم : رسول بهتر بری هتلرسول : یعنی تو من و به این می فروشی: رسول جون داداش گلم نمی تونم به همه بگم تو زدیش یکم به من فکر کنرسول : باشه من میرمرسول با ناراحتی به سمت ماشین رفت دنبالش رفتم : رسول جون از دستم ناراحت نشو جون حاج بابارسول برگشت سمتم اشک هام دیگه می ریخت بغلم کرد : می دونم دیونه بازی کردم ولی باور کن دلم خنک شدوسط گریه خنده ا
شهرام : اون مال گذشته بود الآن ما تو حالیم ، بچسب حالرسول خودش و به شهرام رسوند و با مشت زد تو صورتش با هم درگیر شدند هر کاری می کردم نمی تونستم جدا شون کنم اون دو تایی دیگه ام هر کاری می کردند فایده نداشت .بالاخره داد زدم : به جهنم اونقدر همدیگر و بزنید تا بمیرید من که رفتمبه طرف ویلا راه افتادم رسول و شهرام همدیگر و ول کردند شهرام زودتر از رسول به من رسید دستم و گرفت صورتش حسابی خونی بود رسول ام رسید دست کمی از شهرام نداشتبرگشتم سمت دوست هاش : آب همراهتون داریدیکی شون : آره الآن میارمخودم از تو ماشین دستمال کاغذی برداشتم دوستش رو دست شهرام و رسول آب ریخت و اونها صورتشون و شستند : حالا به بابا چی بگمهمونجا روی زمین نشستم و سرم و تو دست هام گرفتمشهرام : نمی خواهد به دایی چیزی بگی ، اون با منرسول : چرا نگه بگو من اینطوریش کردم: من با شما دو تا چکار کنم ، کاش بر می گشتیم خونهرسول : می خواهی بیا خودم می برمت: رسول میشه یکم فکر کنی به عمه چی بگمشهرام : بهت گفتم نمی خواهد تو چیزی بگیرسول : بگو: میشه ساکت شین تا یک خاکی به سرم بریزمبه هر دوشون دستمال کاغذی دادم : رسول بهتر بری هتلرسول : یعنی تو من و به این می فروشی: رسول جون داداش گلم نمی تونم به همه بگم تو زدیش یکم به من فکر کنرسول : باشه من میرمرسول با ناراحتی به سمت ماشین رفت دنبالش رفتم : رسول جون از دستم ناراحت نشو جون حاج بابارسول برگشت سمتم اشک هام دیگه می ریخت بغلم کرد : می دونم دیونه بازی کردم ولی باور کن دلم خنک شدوسط گریه خنده ا
۸۸۷
۱۷:۰۸
م گرفت : خیلی دیوونه ای رسولرسول من و بوسید رفتبرگشتم سمت شهرام : پاشو بریم ویلا تا به این زخم ها برسم تا بقیه برنگشتنبا شهرام برگشتم ویلا با دستمال شروع کرده به تمیز کردن صورتش از بینش خون اومده بود: بهتر اول بری توی دستشویی صورت تو بشوری خیلی خونینمی تونست بلند بشه بهش کمک کردم وقتی از دستشویی اومد بیرون تازه کبودی ها دیده می شد: چرا می لنگیشهرام : پام درد می کنه شلوارش و داد بالا پاش حسابی کبود شده بود: ببین با خودتون چکار کردیشهرام : به تو ربطی نداره بین دو تا دوست از این اتفاق ها می افته: خوب می خواهی به بقیه چی بگیشهرام : میگم تو جاده یک ماشین جلوی ما رو گرفتند همین ، تو هم همین و بگو: اگه گفتند ماشینشون چی بوده چی بگمشهرام : بگو ماشین نداشتند ، اگه در مورد قیافه سوال کردند بگو اونقدر ترسیده بودم که به چهره هاشون نگاه نکردم: باشهشهرام رفت توی اتاقش دلم می خواست بدونم چه بلایی سر رسول اومده خیلی نگرانش بودم گوشیمم دست شهرام بود برای همین رفتم بالا حالا نمی دونستم اتاقش کدوم یکی هست . یکی یکی در اتاق ها رو زدم تا بالاخره اتاقش و پیدا کردمچی کار داری ؟: میشه گوشی رو بِدیشهرام : می خواهی چکار ؟: می خواهم به رسول زنگ بزنمشهرام : بیا تودر باز کردم و رفتم داخل شهرام روی تخت دراز کشیده بود : گوشی رو بدهشهرام : به یک شرط: چه شرطی ؟شهرام : همین جا باهاش حرف بزن: شاید بخواهم یک حرف خصوصی بزنمشهرام : پس نمیدمجالب بود باید برای گرفتن گوشی خودم التماس می کردم می خواستم برم بیرون ولی دل تو دلم نبود : باشه بدهشهرام : بیا اینجا بشینرفتم روی تخت نشستم و گوشی رو ازش گرفتم زنگ زدم به رسول: سلام رسول خوبی ؟رسول : آره خوبم: چکارت شدرسول : هیچی نشده: هیچی نشده یعنی صورتت کبود شده بدنت کبود شدهرسول خندید : یکم آره: یک دکتر برو رسولرسول : نه بابا چیز خواستی نیست خوب میشه
۸۹۸
۱۷:۰۸
پارت هشتم رمان نرگس بابا گفت به تو بگم می تونی کمکم کنیشهرام : تا جایی که می دونم من دکترم نه بنا: راستش منم تعجب کردم ولی گفتم حتماً آشنایی چیزی داریشهرام : آره سلطان داره ولی باید اول بیام خونه رو ببینم: کی می تونی بیایشهرام : هر وقت من بگم میای: آره مگه ایرادی داره دختر دایی با پسر عمه بره بیرونشهرام : خوب اگه ایراد نداره حاضر شو الآن میام دنبالتبه ساعت نگاه کردم ساعت یازده بود : فکر نمی کنی یکم دیر باشهشهرام : چی شد جا زدی ؟: نه پس تا من حاضرشم میای دنبالم دیگهشهرام : آره ، تا نیم ساعت دیگه پیشتملباس پوشیدم و از اتاق رفتم بیرونبابا ابروش و داد بالا و به من نگاه کرد : کجا این موقع شب: شهرام میاد دنبالم تا با هم بریم خونه خانجونبهاره : این موقع شب: آره الآن وقت داشت ، مگه ایراد دارهبهاره لبخندی زد : نه برو عزیزم
گوشیم زنگ زد و عکسش افتاد روز گوشی قطع کردم و رفتم پایین ، دیدم پیاده شده و به ماشین تکیه داده : سلامشهرام : سلام ، خوبی ؟: بلهشهرام : بیا سوار شو بریمشهرام راه افتاد و من ساکت به صندلی تکیه دادم اونم هیچی نگفت تا رسیدم پیاده شدم و در باز کردم برق حیاط و زدم به طرف اتاق ها رفتم شهرام دنبالم اومد در باز کردم : اینجاستشهرام : حالا مگه می خواهی چکارش کنی ؟: می خواهم بازسازیش کنم برای عروسیشهرام به من نگاه کرد : کی قرار عروس بشه که من خبر ندارم: هیچکس خبر نداره فقط خودم خبر دارمشهرام : خوب حالا چرا من باید بدونم: قرار تو کمکم کنیشهرام : چرا من باید کمکت کنم ؟: شهرام ازت کمک خواستم یک دفعه بگو کمکم نمی کنی دیگه این همه سوال و جواب برای چیه ؟شهرام اخم هاش توی هم کرد : برای کی باید حاضر بشه: سه هفته دیگه ، باید قبل مراسم تموم بشهشهرام : باشه از فردا میگم اوستا محمد بیاد درستش کنه: شهرام می خواهم زود تموم بشهشهرام : چشم امری دیگه باشهتو اتاق ها شروع کردم به راه رفتن : می خواهم اینجا یک آشپزخونه و حموم و دستشویی هم بهش اضافه بشهشهرام : امری دیگه باشهرفتم طرفش : بقیه باشه طلبت ، اینم کلیدشهرام : خودت فردا تشریف میاری به اوستا محمد میگی: یعنی من باید بیام اینجا با کارگرها سر و کله بزنمشهرام : نه بگو آقا داماد بیاد: نمی تونه دانشجو الانم که می دونی فصل امتحان ها استشهرام : به من چه ؟: حالا یک بار ازت یک چیزی خواستم هاشهرام : خیلی پرویی مگه من امتحان ندارمتو چشم های شهرام نگاه کردم : تو اوستا محمد می شناسی من که نمی شناسمششهرام : باشه میامکلید و ازم گرفت : خوب بیا بریم: تو برو من امشب اینجا می مونمشهرام : توی این خونه تنهات بزارم: آره نمی ترسمشهرام : لازم نکرده بیا بریم: آخه می خواهم اینجا باشمشهرام : بهت گفتم بیا بریم: باشه بریمسوار ماشین شدم چشم هام و بستم: پیاده شو دیگه رسیدیماز ماشین پیاده شدم : اینجا که خونه شماست می خواهم برم خونه خودمونشهرام : بیا بریم بالا یواشم بیا همه خوابیدن: شهرام من و ببر خونه ، بابا نگرانم میشهشهرام : به دایی گفتم پس ناز نکن بیا بریمخودش راه افتاد چاره ای نداشتم دنبالش رفتم کفش هام صدا می کرد از پام در آوردم و پا برهنه دنبالش رفتمهمه خوابیده بودند آروم از پله ها بالا رفتم در اتاقی رو باز کرد : بیا اینجاوارد اتاق شدم چشم هام شیش تا شد اتاق خودش بود : اینجا چکار کنمشهرام خندید : شب می خواهی کجا بخوابیشونه هام و بالا انداختمشهرام : بیا تو اینجا بخواب من میرم رو مبل می خوابم: مجبور بودی من و بیاری اینجا که شب در به در بشیشهرام : به تو این فضولی ها نیومده ، فردا کلاس داری یا نه ؟: ببخشید ها کلاس ها تموم شد فصل امتحانشهرام : مگه فردا امتحان داری ؟: نه از هفته دیگه شروع میشهشهرام : چه خوب پس فردا می تونیم بیشتر بخوابیماز توی کشو برای خودش لباس برداشت و یک تیشرت برای من گذاشت : بیا این و بپوش که شب راحت باشی: شلواری ، شلوارکی بهم نمیدی ؟شهرام : مگه لباس های من اندازه تو ، شبم کسی تو اتاقت نمیاد راحت بگیر بخواب اگه نگرانی در از تو قفل کن .: باشهشهرام رفت بیرون منم در از تو قفل کردم که شب راحت باشم تیشرتش و پوشیدم و روی تخت دراز کشیدم خیلی خسته بودم برای همین زود خوابم بردبا صدای در بیدار شدم : بلهسوگند پاشو دیگه ساعت نه
گوشیم زنگ زد و عکسش افتاد روز گوشی قطع کردم و رفتم پایین ، دیدم پیاده شده و به ماشین تکیه داده : سلامشهرام : سلام ، خوبی ؟: بلهشهرام : بیا سوار شو بریمشهرام راه افتاد و من ساکت به صندلی تکیه دادم اونم هیچی نگفت تا رسیدم پیاده شدم و در باز کردم برق حیاط و زدم به طرف اتاق ها رفتم شهرام دنبالم اومد در باز کردم : اینجاستشهرام : حالا مگه می خواهی چکارش کنی ؟: می خواهم بازسازیش کنم برای عروسیشهرام به من نگاه کرد : کی قرار عروس بشه که من خبر ندارم: هیچکس خبر نداره فقط خودم خبر دارمشهرام : خوب حالا چرا من باید بدونم: قرار تو کمکم کنیشهرام : چرا من باید کمکت کنم ؟: شهرام ازت کمک خواستم یک دفعه بگو کمکم نمی کنی دیگه این همه سوال و جواب برای چیه ؟شهرام اخم هاش توی هم کرد : برای کی باید حاضر بشه: سه هفته دیگه ، باید قبل مراسم تموم بشهشهرام : باشه از فردا میگم اوستا محمد بیاد درستش کنه: شهرام می خواهم زود تموم بشهشهرام : چشم امری دیگه باشهتو اتاق ها شروع کردم به راه رفتن : می خواهم اینجا یک آشپزخونه و حموم و دستشویی هم بهش اضافه بشهشهرام : امری دیگه باشهرفتم طرفش : بقیه باشه طلبت ، اینم کلیدشهرام : خودت فردا تشریف میاری به اوستا محمد میگی: یعنی من باید بیام اینجا با کارگرها سر و کله بزنمشهرام : نه بگو آقا داماد بیاد: نمی تونه دانشجو الانم که می دونی فصل امتحان ها استشهرام : به من چه ؟: حالا یک بار ازت یک چیزی خواستم هاشهرام : خیلی پرویی مگه من امتحان ندارمتو چشم های شهرام نگاه کردم : تو اوستا محمد می شناسی من که نمی شناسمششهرام : باشه میامکلید و ازم گرفت : خوب بیا بریم: تو برو من امشب اینجا می مونمشهرام : توی این خونه تنهات بزارم: آره نمی ترسمشهرام : لازم نکرده بیا بریم: آخه می خواهم اینجا باشمشهرام : بهت گفتم بیا بریم: باشه بریمسوار ماشین شدم چشم هام و بستم: پیاده شو دیگه رسیدیماز ماشین پیاده شدم : اینجا که خونه شماست می خواهم برم خونه خودمونشهرام : بیا بریم بالا یواشم بیا همه خوابیدن: شهرام من و ببر خونه ، بابا نگرانم میشهشهرام : به دایی گفتم پس ناز نکن بیا بریمخودش راه افتاد چاره ای نداشتم دنبالش رفتم کفش هام صدا می کرد از پام در آوردم و پا برهنه دنبالش رفتمهمه خوابیده بودند آروم از پله ها بالا رفتم در اتاقی رو باز کرد : بیا اینجاوارد اتاق شدم چشم هام شیش تا شد اتاق خودش بود : اینجا چکار کنمشهرام خندید : شب می خواهی کجا بخوابیشونه هام و بالا انداختمشهرام : بیا تو اینجا بخواب من میرم رو مبل می خوابم: مجبور بودی من و بیاری اینجا که شب در به در بشیشهرام : به تو این فضولی ها نیومده ، فردا کلاس داری یا نه ؟: ببخشید ها کلاس ها تموم شد فصل امتحانشهرام : مگه فردا امتحان داری ؟: نه از هفته دیگه شروع میشهشهرام : چه خوب پس فردا می تونیم بیشتر بخوابیماز توی کشو برای خودش لباس برداشت و یک تیشرت برای من گذاشت : بیا این و بپوش که شب راحت باشی: شلواری ، شلوارکی بهم نمیدی ؟شهرام : مگه لباس های من اندازه تو ، شبم کسی تو اتاقت نمیاد راحت بگیر بخواب اگه نگرانی در از تو قفل کن .: باشهشهرام رفت بیرون منم در از تو قفل کردم که شب راحت باشم تیشرتش و پوشیدم و روی تخت دراز کشیدم خیلی خسته بودم برای همین زود خوابم بردبا صدای در بیدار شدم : بلهسوگند پاشو دیگه ساعت نه
۹۲۶
۱۷:۰۹
پایان فعالیت 

۹۲۰
۱۷:۱۲