عکس پروفایل معـاشر | حمید رمضانعلیم

معـاشر | حمید رمضانعلی

۱۴۷ عضو
بسم الله الرحمن الرحیم

۶۶۱

۷:۵۰

thumbnail
نفرتت بیشتر شد؟
در این ایامی که گذشت، یکی از فامیلها از من پرسید که زمانی که شنیدی خانه شما را زدند چه حسی داشتی؟ چه چیزی درونت گذشت؟ نفرتت بیشتر شد؟
تا حالا توجه نکرده بودم، دوباره همه چیز رو یکبار مرور کردم. نیمه شب، سحر عید فطر امسال (۱۴۰۵) خواب و بیدار بودم که گوشی مداوم زنگ می‌خورد و پیامکها پشت هم می‌آمد. نگران شدم.| حمید خوبی؟ سالمی؟| فک کنم نزدیک خونتون رو زدند.| یه خبری از خودت بهم بده.پیامرسان بله و ایتا را هم باز کردم دیدم کسی که کامل پیام داده بود مادرم بود.| خوبی حمید جان؟ انگاری خونه ما را زدند گفتم بهت بگم نگران نشی.در همان لحظه یاد ۱۹ آذر ۱۴۰۳ افتادم، تماسی که در عین اضطراب، پر از طلب آرامش بود. مادر بود و نگران حال ما:
- سلام، حمید جان خوبی؟ - سلام، ممنونم خوبی شما؟ چه خبر؟ - نگران نشی، میگن بابا ایست قلبی کرده. - باشه الآن میام. - حالیت شد چی گفتم عزیزم؟ - آره..فهمیدم...الآن میام و ...
نصفه شب سریع تماس گرفتم، کامل جزییات را گفت و همسایه‌هایی که نماز عید فطر در آسمانها پیش رسول الله بودند. با بقیه دوستان هم صحبت کردم. به داداشم زنگ زدم و گفتم اونجایی؟ گفت آره، از همان دقیقه اول اینجام. گفتم الان میام و ... .شال و کلاه کردم و اولین چیزی که به ذهنم اومد این بود...چرا؟ چرا خانه مسکونی؟
دومین چیزی که به ذهنم اومد این جمله بود: «فدای یک تار مو رهبر»، آنها که امام ما را با زبان روزه شهید کردند، دختران میناب را به صورت فجیع به خون نشاندند، دوستان ما را از ما گرفتند، خانه که چیزی نیست. زهی سعادت که غباری از این راه بر سر ما ریخت.
بوی باروت و خاک در هم پیچیده بود، وارد کوچه دو قدم برداشتم دیدم راه رفتن سخته و زیر پایم پر از آوار و نخاله است و ماشینهایی که همه یکرنگ خاکستری و شیشه شکسته بوده و بدنه‌هاشان پر از ترکش شده بود. دم خانه رسیدم. الحمدلله، همه چیز با خاک یکسان شده بود. اینطور امتحانمان نکرد که نصف خانه را باقی بگذارد که بین خاطره و افسوس و هزار احساس دیگر گیرمان بندازد، خدا رو شکر همه را یکجا گرفته بود. خوشحال شدم. اما غصه و درد پیکر برخی از همسایه‌ها بود که انها را پیدا کرده بودند. کمک کردم پیکر یکی از همسایه‌ها را که بیرون آوردند داخل یکی از خانه‌های نیمه گذاشتیم. چه صحنه غمبار باشکوهی، شهید باشکوه و گرم است، خوشا به سعادتش.
دوباره تک تک لحظه‌‌ها را مرور کردم. سومین احساسم رها شدگی بود. از این همه خاطره مزاحم، از این همه دلبستگی بیخود.
با صدای فامیلی که منتظر پاسخ سوالاتش بود به خودم اومدم، حمید آقا درونت نفرتت بیشتر شد؟ گفتم نه، اصلا، بیشتر نشد، به حد نهایت نفرت داشتم از قبل، بیشتر نشد. نفرتی که از قدیم از لحظه شلیک به محمدالدوره فلسطین و دیگر شهدا درونمان بود. فرقی نمی‌کند، ایرانی و فلسطینی ندارد. حق همیشه یک چیز است و باطل هزار فرقه و تقابل این دو معنای زندگی است.
معاشر | حمید رمضانعلی@moasher_ir
undefined۵۵
undefined۳۱
undefined۲

۵.۴K

۸:۱۸

thumbnail
آمدم نبودی...
طبق قرار هر سال، شب عید قرار بود منزل مادر باشیم. تقدیر چرخید و چرخید تا اینکه ما امسال در خانه نباشیم. خانه‌ای که محل آرامش ما بود. خانه‌ای که به تعبیر خودمانی یکی از رفقا بخاطر روضه‌های همیشگی که در آن برگزار میشد، حقش این بود که در راه خدا فدا شود. همسرم از اون روز بلند بلند فکر می‌کند که چرا ما آن شب نبودیم؟! شهادتی که تا خانه ما آمد، درب را کوبید اما ما نبودیم و به خانه همسایه رفت و آنها بر بال فرشتگان سوار شدند و به آسمانها رفتند و فقط یادداشتی گذاشت که آمدم نبودی.
چایی را ریخت و نشستیم و برای همسرم از روز شنبه‌ای که خانه را دیدم توضیح ‌دادم. از خانه‌ای که نیست، از خرابی خانه‌های همسایه‌ها، از لباسهای کودکی که بر شاخه‌های درختان جا خوش کرده بودند. از شهدایی که از زیر آوار بیرون آورده می‌شدند. یهو ساکت شدم. هر چه کردم نتوانستم. بخار از جگرم بلند شد، آمد بالا، بالاتر، در گلو گیر کرد و بغض کردم. هر چه کردم نتوانستم آن را به سرجایش بنشانم و در آخر از پنجره چشمها بیرون زد و اشکم جاری شد. همیشه دل از عقل قوی‌تر است؛ لال که شده بودم، کوری هم به آن اضافه شد و لحظه‌ای تنها شدم و یک دل سیر خودم را دیدم که چقدر ضعیف، گوشه‌ای در دنیا نشسته‌ام و کاری نمی‌توانم بکنم، دنیایی که امام حسین به محمد بن حنفیه هنگام آخرین حج نوشت: فَکَأَنَّ اَلدُّنْیا لَمْ تَکُنْ وَ کَأنَّ اَلْآخِرَهَ لَمْ تَزَلْ وَ اَلسَّلاَمُ(۱) انگار اصلا دنیایی نبود و همه اش آخرت بوده، تمام!
پرسید چه شد؟ اینبار در کنار استکان چایی، لیوان آبی هم تعارف کرده بود. چی دیدی که اینجوری شدی؟ گفتم، نوجوان ۱۲ ساله‌ای که حتمی تازه خانواده‌اش از مرد شدن و قد و قامتش لذت می‌بردند و چهار قل می‌خواندند و دست به سیاه و سفید نزده بود را دیدم، آمده بود و هر کاری از دستش برمیاد انجام میداد. یکی از اینها آب و شربت پخش می‌کرد. دیگری بیل گرفته بود تا آوار را بردارد اما نشد، خم شد و این بار با دستانش شروع کرد. یکی دیگر از نردبان بالا می رفت تا کولرهای آسیب دیده را جابجا کند. همین همدلی و در صحنه بودن نسلی که حتی ۸۸ را هم ندیده مفهومی غیر از بعثت دارد؟ اینها خمیرمایه جوان و مردم ایرانی است. خانواده‌‌ای را دیدم که چند لقمه الویه درست کرده بود و آورده بود تا شاید بتواند در این معرکه کاری کند. یا آن دیگری که گریه میکرد، حتی خانه‌اش بسیار با اینجا فاصله داشت ولی برای کودکی که شهید شده بود و همراه مادرش به آسمانها پر کشیده بود گریه می‌کرد، چکار کند؟ مادر است و نمی‌خواهد فرزندی غریب باشد.
در بین آوار، حسین گفت حمید برگرد می‌خواهم عکس بگیرم و گرفت، گفتم یکی دیگر بگیر، بذار دستم را مشت کنم تا بدانند ایران به عشق حسین بن علی زنده است و مقاوم. بگذار نشان دهم که همه اینهایی که اینجا هستند فرزندان مکتب امام خمینی و امام خامنه‌ای شهید هستند. هیهات که خاک ذلت بر ما بنشیند که ما پیروزیم.
۱- کامل الزیات ج۱ ص۷۱

معاشر | حمید رمضانعلی
@moasher_ir
undefined۵۶
undefined۱۲
undefined۸

۴.۱K

۱۴:۳۸

thumbnail
پرچم مولا بالاست
روز اول امسال یعنی همان روز اصابت موشک به خانه پدری، با میثم در کنار آوار ایستاده بودیم و حدود موقعیتی که پرچم احتمالا آنجا قرار داشت را مشخص کردیم. پرچم دقیقا داخل جعبه بالای کمد، در آن اتاقی است که الان نیست!
یادم است که پنج روز از بستری بابا در آذر ۱۴۰۳ گذشته بود. هنوز نمی‌دانستیم چه شده و شوکه بودیم. انگار خود بابا هم هنوز قبول نکرده بود و می‌خواست بماند و برای ما یک کاری کند. در این بین خبر دادند که از حرم مولا امیرالمؤمنین برای عیادت تشریف می‌آورند. بالاخره مولا، پدر امت است و قرار بود در حق ما پدری کند. مثل ایام اربعین که پدری می‌کرد، مثل وقتی که صبح با همسرم بعد از خواب شبانگاهی در یک گوشه حیاط حرم با هم گفتیم که خب، صبحانه را چه کار کنیم و به مخم زد که حمید بیا و ابوتراب را امتحان کن! آدم کوچک، همه چیز را مثل خودش کوچک می‌بیند.
گفتم که مگر ما در خانه پدری نیستیم؟ پس صبحانه به ما چه؟ بلند شدم و رو به مولا از سمت درب شیخ طوسی سلامی به ادب عرض کردم و گفتم: آقای من، ما در تهران وقتی در خانه پدرمان مهمان هستیم، صبحانه با ایشان است نه ما. همین را گفتم و به سمت خیابان امام زین العابدین که در انتهایش وادی السلام قرار دارد حرکت کردیم.
خانم‌های روستایی منطقه نجف، بساط فروش صبحانه را پهن کرده بودند، نان محلی، عسل، تخم مرغ، پنیر و محصولات محلی خودشان را برای فروش آورده بودند. یک نگاه به اینها و یک نگاه به گنبدی که آفتاب از تاج خورشیدی طلا بالای آن می‌تابید انداختم. در بین این همه مردمی که بساط کرده بودند، یکی از خانمهای محلی از دور به ما دو نفر اشاره کرد که بیایید اینجا؛ اولش فکر کردم با ما نیست، برگشتم و عقب را نگاه کردم، نه، درست متوجه شده بودم، انگار به ما دو تا اشاره کرده بود. رفتیم جلو، راستش پیش خودم گفتم که حتمی می‌خواهد از محصولاتی که آورده بود تعریف کند و بفروشد تا امروز نان حلال به خانه ببرد. در دلم گفتم دیدی حمید، آخر هم صبحانه با خودمان شد. اصلا می‌خواستم هر قیمتی که گفت بدهم و بخرم و فرصت امتحان را تمام کنم. جلو رفتم، به عربی گفت بنشین و بخور و آخر صحبتش گفت به برکت مولا علی این صبحانه را مهمان هستی. گفتم پس پولش؟ خنده‌ای کرد و گفت پولش با شما نیست با مولاست... صبحانه را گرفتیم و در خیابان رو به گنبد نشستیم و زیر لب زمزمه کردم: برو ای گدای مسکین، در خانه علی زن، که نگین پادشاهی، دهد از کرم گدا را.
حالا باز هم در ۹ آذر ۱۴۰۳ در بیمارستان و کنار تخت پدرم نزول اجلال فرموده بود تا برای ما یتیمان آینده، پدری کند. تعدادی از همکاران برادرم در حرم مولا، پرچم حرم را برای ما هدیه آورده بودند. پدرم از آن روز آرام شد. چه برای ماندن و چه برای رفتن، که واقعا ماندن در رفتن است.
حالا در کنار آوار، با برادرم برنامه ریزی میکردیم که شاید بتوانیم پرچم را پیدا کنیم. خودم در روز آواربرداری نمی‌توانستم حضور داشته باشم؛ برای همین هم در گروه دوستانم پیامی ارسال کردم تا رفقایی که فرصت دارند بیایند و کمک کنند تا شاید بتوانیم پرچم را پیدا کنیم. سر ظهر، برادرم به دوستانم که برای آوراربرداری آمده بودند گفت که اگر این پرچم را پیدا کنیم باقی‌اش دیگر مهم نیست، تنها هر چه که در راه خدا رفته است، برای ما مانده و باقی فدای سر رهبر و شما. ساعت ۱۷:۲۹ دقیقه سیزده‌بدر، پیام یکی از دوستان رسید، «حمید خیالت راحت پرچم پیدا شد» و برداشت عکسی هم از آن انداخت و فرستاد. آرامتر شدم. پرچم مولا زیر آوار نمی‌ماند، پرچم مولا همیشه بالاست. شیعه هزار بار بمیرد و زنده شود و باز هزاران بار بمیرد و یک لحظه پرچم مولا زمین نماند.

معاشر | حمید رمضانعلی
@moasher_ir
undefined۲۷
undefined۸
undefined۱

۱.۷K

۱۵:۱۸

بازارسال شده از هابیل | نوشته‌های میثم رمضانعلی
thumbnail
خانه را که با موشک زدند، بعد از آن‌که هلال‌احمر آخرین پیکرِ زیر آوار مانده را بیرون کشید، مثل باقی همسایه‌ها دنبال چیزهایی می‌گشتیم که شاید می‌شد سالم از خانه بیرون آورد. هر کسی دنبال چیزی بود؛ معمولاً مدارک، طلا، پول، آلبوم عکس، گوشی موبایل و این‌جور چیزها در اولویت بودند.
و من منتظر بودم ببینم می‌شود پرچم عتبه علویه را سالم بیرون کشید یا نه؟آذر ۱۴۰۳، همکاران و دوستانم در عتبه علویه، وقتی پدرم دست به یقه با سرطان، در بیمارستان بستری بود، برای عیادت آمده بودند و این پرچم را به عنوان تبرک آورده بودند. روی تخت بیمارستان خوابیده بود و پرچم را رویش انداختند و پدرم خیلی اشک ریخت. اشک ریخت و اشک ریخت و اشک ریخت ... و امیدوارم همان اشک‌های حسرتِ زیارتِ مولا، حالا دستگیرش شده باشد و مهمان امیرالمومنین علیه‌السلام باشد.
بگذریم، آواربرداری کار سختی بود. اتاقی که جعبهٔ پرچم در آن بود، هیچ منفذی برای ورود نداشت. باید منتظر می‌ماندیم تا بیل مکانیکی، ستون‌های فروریخته روی اتاق را بردارد؛ شاید آن‌وقت می‌شد گشت و پیدایش کرد.ظهرِ یکی از همین روزها که مشغول آواربرداری بودند، پرچم پیدا شد.
پرچمی که داخل جعبهٔ چوبیِ محکمی بود، سالمِ سالم از زیر آوار بیرون آمد و از آن جعبه محکم چوبی، فقط همین تکه باقی مانده بود. باقی تقریبا متلاشی شده بود و امکان تعمیر نداشت. تکه‌ای که مثل یک تابلو، روی دیوار خانه‌ای که بعدتر در آن‌جا می‌سازیم، نصبش می‌کنم. نصبش می‌کنم تا برکت زندگی باشد، امیدِ پسِ این روزهای ظاهراً سخت. دل‌گرمیِ آغوش گرم نجف اشرف. به نامِ پدر، به یادِ پدر.
@Ramezanali_com

۷۸

۲۱:۴۸

thumbnail
در و دیوار شهادت می‌دهند
چند روز پیش، اطلاعیه مراسمی را دیدم که گویا قرار است در خرابه‌های خانه‌‌مان، راهیان نور و ذکر شهدا و روضه اباعبدالله به مدت یک هفته برقرار شود. راستش دلم هم برای جنوب تنگ بود و هم روضه‌، انتظارش را نداشتم.
کارهایم را بالا و پایین کردم و بالاخره شب دوم وارد مراسم مقتل شهدای آزادگان شدم؛ باورم نمیشد، کودکان و نوجوانانی که سالها قبل در مسجد و مدرسه دیده بودم، حالا قد کشیده و جوانانی پرشور و شعور بودند و در این زمانه، خدا آنان را برای کاری بزرگ مبعوث کرده بود. شعار و دلنوشته و پارچه و عکسهای شهدا را زده بودند، در انتها، بزرگ نوشته شده بود: این سند جنایت آمریکاست. پروژکتور و ریسه‌های قرمز را هم به نشانه انتقام روشن کرده بودند. پذیرایی و برنامه‌های متنوعی داشتند و برخی از شبها کودکان سرود می‌خواندند.
با باقیمانده خرابیها، سکو و خاکریزی زده بودند که حکم منبر را داشت. تکه موکت قرمزی را از بین آوار دست و پا کرده و بالای منبرخاکی گذاشته بودند که اجرا کننده پای بدون کفشش آسیب نبیند.
حاج آقا تکلو گوشه مراسم ایستاده بود. جلو رفتم و پرسیدم:
| چرا اینجا این سکو را زدید؟ اینجا وسط محوطه نیست.| نشد، راننده بیل مکانیکی میگفت بخاطر شرایط، فقط اینجا میتوانم سکو را درست کنم.| این موکت قرمزرنگ را خودتان آورده‌اید؟| نه، از بین آوار پیدا کردیم.
گفتم یاللعجب! این سکو دقیقا در محل اتاق هیئت درست شده، اتاقی که در این سالیان دراز مأمن خیلی از افراد شده بود، اتاقی که سالهای طولانی هر هفته در آن معارف اهل‌بیت و حدیث بحث می‌شد و روضه اباعبدالله برقرار بود. اصلا معنی روضه یعنی باغ و بوستان و جایی که دلها آرام می‌گیرد و مگر پیامبر ما نفرمود که در باغ‌های بهشت گردش کنید. یعنی همینجا، همین روضه آقا سیدالشهدا.[۱] آن آوار و تکه‌های چوبی که از گوشه دیگر خرابه به اینجا آورده‌اید برای کتابخانه‌ای است که در این اتاق بود؛ حتی آن تکه موکت قرمز هم برای اتاق هیئت است. با بغضی که دارم، خنده‌ام میگرد و ادامه میدهم حتی جای این سکو دقیقا جای سخنران و مداح در این اتاق است.
حتی تکه‌های پراکنده اتاق هیئت هم گویی دلشان مثل دل تکه شده ما در غم امام شهید تنگ شده بود و وقتی شنیدند قرار است روضه برقرار باشد، خودشان را جمع و جور کردند تا مجلس روضه اباعبداله‌الحسین زمین نماند. ما را از چه می‌ترسانند؟ از نبردی که اسلام مقابل کفر می‌ایستد؟ حتی در دیوار هم شهادت می‌دهند که ما ملت امام حسینیم، ملت شهادتیم.



۱- عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): إِذَا رَأَيْتُمْ رَوْضَةً مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ فَارْتَعُوا فِيهَا قِيلَ يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَا رَوْضَةُ الْجَنَّةِ قَالَ مَجَالِسُ الْمُؤْمِنِينَ.
رسول خدا(ص) فرمود: هرگاه باغی از باغ های بهشت را دیدید، در آن گردش کنید. پرسیدند منظور شما از باغ بهشت چیست؟ فرمود نشست و برخاست با مؤمنان. بحارالانوار، ج71، ص188

معاشر | حمید رمضانعلی
@moasher_ir
undefined۲۳
undefined۵
undefined۱

۱.۸K

۱:۱۲