عکس پروفایل من و حج و جامعه (و اینک جنگ)م

من و حج و جامعه (و اینک جنگ)

۲۹۴ عضو
فردا اول ماه قمری شروع میشه شروعش با روز دوشنبه است و اون عمل معروف خوندن سوره واقعه رو میتونیم از فردا شروع کنیم..از جمله اعمالی است که آقای بهجت برای توسعه رزق توصیه می‌کردند عملش هم اینطوریه که از روز اول ماه تا روز چهاردهم هر روز سوره واقعه رو میخونیم به عدد همون روزیعنی روز اول یکی، روز دوم دوتا، روز سوم سه تا..تا روز چهاردهم..جزئیات رو تو مفاتیح بزنید روزی یک بار هم یه دعای کوتاه داره
انشالله خدا توفیق انجامش رو به همه ما بده و به برکت این عمل، وسعتِ رزق کشورمون رو از خدا بخواهیم..
http://ble.ir/@mohannahoseyni
undefined۶

۱.۵K

۱۵:۰۱

داستان اعزام#قسمت‌ـدوازدهمدر فرودگاه جده نماز مغرب و عشا را خواندیم و حالا قرار بود به سمت میقات جحفه برویم که محرم شویمخدا زمان را برای ما بر ×۲ تنظیم کرده بود ما به سرعت مراحل مهمترین سفر یک مسلمان را طی میکردیم.اتوبوس ها ما را به جحفه بردندیادم باشد برایتان از مسئول کاروانمان بنویسم که چه صبور و کارکشته و با اخلاق و در عین حال به قول خودمان،دل گُنده بوداصولاً با توکل پیش می‌رفت و انصافا خدا هم یارش بود.ما قرار بود در جحفه محرم شویمیادم هست با عجله باید جده را ترک و سوار اتوبوس ها می‌شدیم که به موقع به میقات برسیمدر جحفه فقط کاروان ما بود البته که ما بزرگترین کاروان بودیم حدود ۱۹۰ نفر شاید کمی بیشتر مدیر کاروان گفت سریع بروید لباس احرام بپوشید و بیاید برای ذکر تلبیه..همان ذکر عاشقانههمان که همه حفظیم بدون اینکه حاجی بوده باشیممن رفتم لباس ها را عوض کنم..شک داشتم به تور کوچک کنار لباس که آن رفیق راه داده بود و گفته بود این ها مال تو، اگر خواستی تورش را بکَن..و من در حال کندن تور لباس که مبادا زینتی باشد و چه بهتر جدایش کنمبعضی غسل کردند گر چه توصیه بود نکنید چون زمان کم استو من در دوراهی تردیدِ غسل کنم، نکنم حق الناس باشد و معطل شوند و غسل نکنم که خب حیف است، نهایتا غسل نکردم که سردرد هم نشوم زیر باد کولر اتوبوس در این ازدحام رفت و آمد..از امشب که خواب درنمی آمد،شب قبل هم که ما عازم بودیم و خب خواب نداشتیم، سردرد آپشنی بود که باید مراقبش می‌بودمundefinedهمانجا زیر انداز پهن بود و دو رکعت نماز را خواندیم و بعد همه بیرون آمدیم و همراه با یک روحانی ذکر تلبیه را با بغض و حیرت و عشقخواندیمو محرم شدیم و بر ما حرام شد آنچه همیشه حلال بود.

لبیک اللهم لبیک لبیک لاشریک لک لبیکان الحمد و النعمه لک و الملک لا شریک لک لبییک

( پی نوشت: وقتی از اتوبوس پیاده شدیم برای رد شدن در قسمتی زنجیری در ارتفاع بسیار کمی از زمین متصل بود، یکی از هم کاروانی ها هنگام عبور از آن افتاد و دستش شکست و نتوانست با ما همراه شود. بنده خدا تا به آخر برای بسیاری از اعمالش نائب گرفت. دلم سوخت و البته چشمم ترسید که خداوندا اجازه بده کارهایم رو خودم انجام دهم..خواهش میکنم)
http://ble.ir/@mohannahoseyni
#حج
undefined۵

۴۸۳

۲:۳۴

thumbnail
دوستمان پر کشید و رفت...
اولین باری که همدیگر را ملاقات کردیم حدودا یک سال پیش بود..در کافه شهردخت..جلسه گروه کوچکمان بود حول محور ایران..به نظر ساده و آرام و بی تکلف می آمد در جلسه که صحبت کردیمفهمیدم چند سالی خارج از ایران درس خوانده، دکتری معماری و عضو هیئت علمی و معاون پژوهش دانشگاه سوره استاو را آرام و علمی و متواضع یافتم و البته دغدغه‌منداین وسط ها چند بار دیگر در جلسات دیدمشتا یک ماه پیش که در گروه هلال احمر با هم هم‌کلاس شدیموقت گفتگو و شناخت، بیشتر داشتیم از دغدغه ها و چرایی فعالیت ها حرف می‌زدیم تعریف می‌کرد نوع تعاملش با دانشجو‌های این دوران را که همه تکالیف را با هوش مصنوعی انجام می‌دهند و نشانم می‌داددر پاسخ به تماس های دخترش که سر کلاس آنلاین نمیرفت، از دخترش می‌گفت و من لذت می‌بردم از پسر درس خوانش که لازم نیست برای درس خواندنش اصرار کنداز اینکه در دوره دکتری بچه به بغل تا تبریز می‌رفته تا در کلاس ها شرکت کند.از اینکه با بچه کوچک دفاع از پایان نامه چه سختی ها داشته و چه جانی به لبش رسیده تا دفاع کنداز اینکه امروز می‌خواهد در اجتماع امام رضایی ها در غرفه گروهمان با مردم گفتگو کند از روز معلم که آخرین دیدارمان بود و زکیه زودتر رفت که به جلسه دانشگاه برسدزکیه سادات چقدر زحمت کشیدی دختر، حالا استراحت کنهر چه فکر کردی می‌تواند بستر خدمت تو به ایران باشد را، در آغوش گرفتی و به سمتش دویدی..خوشا به حالت چقدر دعا بدرقه راهت بود خواهر..چهار ختم قرآن ، ،۷۰ هزار حمد، و کوله باری از اذکار که مومنانی که تو را می شناختند و نمی شناختند توشه راهت کردند و همچنان توشه را پر می‌کنند تا در دیار باقی دست پر باشیundefinedمطمئنم نور و آرامش و محبت خدا چنان تو را در آغوش کشید که بازنگشتی.همان خدای مهربان، حافظ و نگهداری فرزندان توست..تو بدون هیچ سابقه بیماری ، در هیئت خانگی ناگهان دچار عارضه و بالا آوردن خون و کما و ایست قلبی شدی و نهایتا از میان ما رفتی..
و فکر کنیم
ما چگونه خواهیم رفت؟؟ما تا چه ساعتی فرصت داریم؟یک ساعت؟یک روز؟....آیا کسانی قرآنی برایمان خواهند خواند؟!
خداحافظ دوست خوبم..ما را دعا کن متواضعِ مهربان« بخوانیم فاتحه ای برای زکیه سادات طباطبایی»
http://ble.ir/@mohannahoseyni#ایران#دوست#زنان
undefined۲۱۴
undefined۶۹
undefined۷
undefined۴

۴.۲K

۵:۱۶

thumbnail
چه خوب آدمی بودی زکیه ساداتدر تشییع تو من باز فهمیدم خوبی گم نمی شودچه دوستِ خوبی بودی..چه دوستان خوبی داری..حریص بودند کوله بارت را پربار کنند از ذکر و دعا برای این سفرامضا کردیم که ما از تو، هیچ به غیر از خوبی ندیدیم..خوشا به سعادتت..همه اینجا با صدای بلند گفتند فقط از تو خوبی دیدند و آسمان شنید
تو هم برای ما خیلی دعا کن، عزیزِ خدا
http://ble.ir/@mohannahoseyni
undefined۸
undefined۲

۲۱۳

۱۱:۲۷

thumbnail
عکس های او در شهر به چشم می خوردو برای من یاداورِ روز شنیدن خبر استدر کتابخانه بودم و غرقِ کاربه گوشی سری زدمو خواندم رفته و خبری نیست از او!
به همسر زنگ زدم تا از صحت خبر مطمئن شوم و او با تلخی تأیید کرد.
و من چقدر برای رئیسی گریه کردم.
او رئیس جمهور خوبی بود..نه که به او و دولتش نقد نداشته باشیم که داشتیماما راستشاو همه‌ی خود را گذاشته بود و ما می فهمیدیم.
و پس از مدت ها رخوتِ کشور، به حرکت رسیده بودیم..آقای رئیسی با تقوا و با اخلاق بوداو در مناظره ها نشانمان داد که خدا را می بیندکه دل در گرو ایران داردکه مطیع امر ولایت است
خیلی ها قبولش نداشتند اما خدا او را عزت داد و با عزت پذیرفتنمیدانم
از اینجا نزدیکتر به امام رضا کجا بود؟!
این جای رویایی که تا ابد مقبره اوست
http://ble.ir/@mohannahoseyni#رئیسی#رئیسـ‌جمهور
undefined۶

۱۸۷

۱۵:۳۵

thumbnail
المستغاث بک یا صاحب‌الزمان (عج)دو رکعت نماز لیلة‌الدفنهدیه کنیم به روح عزیز درگذشتهخانم دکتر زکیه سادات طباطبایی لطفیفرزند سید احمدرکعت اول سوره حمد و آیة الکرسیرکعت دوم سوره حمد و ده مرتبه سوره قدربعد از نمازاللهمّ صَل علی محمّدٍ و آل محمّد وَ ابْعَثْ ثوابَها إلی قَبر فُلان بنت فُلانْ (به جای "فلان بنت فلان" نام میّت و پدرش)
undefined۳

۱۶۵

۱۶:۲۷

thumbnail
دقیقا یک سال پیش ما امروز آنجا بودیمدر سرزمینی آشنا که قصه ها برایش گفتندعرفاتحس آشنایی دارد خدا خواسته اینطور درکش کنیمشب با رفقا رفتیم تا از چادرمان، مسیر کوه جبل الرحمه را بشناسیم، یک ربعی راه بود به گمانم
حال و هوایش را اگر بخواهم بگویمشبیه حرم امام حسین(ع)نسیم می وزید و ما از کوه بالا رفتیمو صدای بلندگوی بالای کوهتکرار میکرد
لبیک اللهم لبیکلبیک لاشریک لک لبیک ...که یادت نرود برای چه آمدیوقوف واجب در عرفات از اذان ظهر است تا اذان مغربولی کاروان ها شب میرسند تا همه این جمعیت در چادرهایشان مستقر شوند زمان زیادی میخواهد و امروزی همه حجاج در عرفات حاضر هستند و تو بی اختیارچشم می‌گردانیدنبال آشنایی که گفته اند هر سال در روز عرفه اینجاست.
چشمان تو نمی بیند اما او هست،می دانی.پس نفس بکشعطر او در این فضا هست
میدانی که اینجاستمیدانی که می بیند و می‌خوانی دعای عرفه ...
من و فاطمه (همسفرم) زیر انداز نازکی پهن کردیم در پایین کوه و دعا را خواندیم..با آب سعی میکردیم خنک بشویم و تا آخر بمانیم..یادم نیست صوت کدام مداح بود که با او دعا را در گوشی خواندیم شاید مطیعی بوداما چه حال خوشی داشتیم.
نه بگویم پر بودم از معنویت،نه..پر بودم از امیداز وعده های خدا بعد از توبه روز عرفه..از روایاتی که خوانده بودم در مورد عرفات و جایگاه حجاج
حالا من آنجا بودم
خدا من را هم می بخشید و با همه مِهرش مرا پذیرفته بود
کافی نبود؟!؟بود..بود
مگر قرار است همه چیز را ما بفهمیم، حس کنیم یا بدانیم؟!؟!گاهی ما فقط باید گوش کنیم...

باشد انشالله قسمت تک تک شما
(حالا من و همسر حیرانیم کجا برویم برای مراسم عرفه ..گویا ما هر سال حج بوده ایم که امسال نمی‌دانیم چه کنیمundefinedبرای ما هم دعا کنید...)
http://ble.ir/@mohannahoseyni#حج#عرفات#عرفه
undefined۳
undefined۳

۱۰۵

۱۲:۲۹

داستان اعزام#قسمت‌ـسیزدهم
نیمه شب بود و از جحفه به سمت مکه حرکت کردیم جزوه آقای سعادت پرور را می‌خواندیم صوت کلاسشان را گوش میکردیم بلکه کمی معنویت درک کنیم از این اعمالی که قرار است انجام دهیم،نوک سوزن اگاهی، کمی علم از مسیر پیش روناگهان افتاده بودیم در اقیانوس و شنا بلد نبودیمو می‌دانستیم پر از الماس و گوهر است این بحر طویل..🥹undefinedاذان صبح شده بود و اتوبوس برای نماز توقف نکرد‌ و مضطرب شده بودیم گویا که با حساب راننده به هتل می‌رسیدیم اما زمان بیشتری طول کشید و هوا روشن شده بود مسافرین اضطراب قضا شدن نماز را داشتند و در راهرو اتوبوس ایستاده و با راننده صحبت می‌کردند
واقعا نماز صبح بعد از محرم شدنمان در حال قضا شدن بود!!!به هتل که رسیدیم آنها که در اتوبوس وضو نگرفته بودند( همسر به من گفت وضو را همینجا با آب بطری بگیر که تا رسیدیم بخوانیم و الّا قضاست) به سرویس رفتند و جمله: آینه داره، نگاه نکن!!به گوش می‌رسید و یادآوری می‌کرد ما محرم هستیم( حس عجیبی است حواست باشد به خودت نگاه نکنی..خلاف عادت همیشه...ما همیشه خودمان را نگاه کرده ایم، خودمان را دیده ایم..حالا سخت است ندیدن خودمانحتی به اندازه آینه نگاه کردنتلنگرهای خداست با صدای بلند... اگر بشنویم...) در لابی چیزی پهن کرده، نکرده نماز را خواندیم.چه توجه و حضور قلبی!!! خدا قبول کندundefinedنماز بعضی قضا بود، دیگر آفتاب زده بود و البته ما چیزی نگفتیمundefinedعصبانی از مدیر کاروان که فکر اینجا را نکرده بود، منتظر دریافت کلید اتاق ها بودیم..من و سه نفر دیگر که قرار بود با هم باشیم چون در ایران یک بار به ما گفتند جابجا شویم و به کاروان دیگری برویم ، نشد که با هم باشیم و اسم من را در اتاق دیگری نوشته بودند.اول دوست داشتم با همان جوانترها باشم اما شاید اینطور بهتر هم شد در اتاق، من با سه خانم هم اتاقی شدم که هم‌سنِ مادر و مادربزرگم بودند و برایم مادری می‌کردندundefinedعملا دو اتاق داشتمبا دوستانم و با مامان هااتاق دوستانم بودم و با هم برای اعمال هماهنگ می‌شدیم برای خواب برمیگشتم به اتاق در خلوت و حمایت مامان هاundefinedاتاق من و همسر کنار هم بود و هماهنگی برای رفت و آمد به حرم وقت گیر نبودundefinedتقسیم بندی اتاق ها برای مدیر و معاونین کاروان خودش کاری بود زمان‌برسعی می‌کردند از جوان ها نمایندگانی انتخاب کنند برای مسن ترها (من را هم مسئول ده نفر کرده بودند که باعث شد با آنها هم بیشتر آشنا شوم و داستان آمدنشان را بشنوم)قرار بود در لابی جمع شویم و تا اتوبوس های مکه جمع نشده و به منا نرفته برای به جا آوردن عمره مفرده به حرم امن الهی برویمدو سه روز بود که فقط در حال دویدن بودیم و ترس از درست به جا نیاوردن اعمال حس مشترک خیلی ها بوداز خصوصیات منحصر بفرد کاروانمان نداشتن روحانی کاروان و معینه سفر بود که در آخر ویزای آنها نیامد و مسیول کاروان توضیحاتی می‌داد پس توضیحات عرفانی و معنوی نداشتیمundefinedundefined ( همسرم دوست داشت خلوت داشته باشد و اعمالش را با آرامش انجام دهد و در حال خود باشد و کسی نمی‌دانست که او روحانی است.به او گفتم اگر حرفم را گوش ندهد اعلام عمومی میکنم که یک روحانی در کاروان وجود دارد و همه این مردان و زنان مسن‌تر ایضا مسئول و معاون کاروان رهایش نخواهند کردundefined، ابزار خوبی بود، اما چون باید آدم بهتری می بودم چندان استفاده نکردم)
http://ble.ir/@mohannahoseyni#حج
undefined۲

۶۹

۹:۴۳

thumbnail
یقین دارماگر حضور مادران و زنان نبود تجمعات شبانه تا ۹۰ شب، ادامه پیدا نمی‌کرد
در تاریخ انقلاب زنان بنویسید این حماسه آفرینی را
http://ble.ir/@mohannahoseyni
undefined۱
undefined۱

۳۷

۴:۵۸

بازارسال شده از یوژوآل
thumbnail
عاقبت به خیری اگه تصویر بود: نیکلاس اوکیف، تفنگ‌دار سابق نیروی دریایی آمریکا، در اجتماع میدان انقلابundefined

۱۲

۸:۴۰